واضح است که این روزها روزهای خوبی نیست.
البته شاید این جمله، برای شروع یک متن مناسب نباشد ولی خب، وقتی موضوع دقیقاً حول
همین گزاره بگردد، بد نیست بدون مقدمه چینی آن را در آغاز متن بیاوری. بگذار کمی
همین جمله را توضیح بدهم. این روزها خوب نیست چون فشارهای اقتصادی بیشتر شده است؛
چون همبستگی اجتماعی کاهش یافته، چون امید کمتر شده، چون خیلیها از ایران رفتهاند
و هم خودشان و هم کسانی که ماندهاند تنهاتر شدهاند، چون آینده چندان امیدوار
کننده نیست، چون یک جور هرج و مرج رو به افزایش همه چیز را به درون خودش میکشد.
خلاصه اینکه خیلی چیزها هست که این روزها را ناگوار میکند. اگر یادت باشد در یکی
دو نوشته قبل گفتم ذهن آدم میتواند حال و روز او را از آنچه هست هم خرابتر کند.
اگر با این گزاره و توضیحاتی که در آن متن نوشته داده بودم موافق باشی، میخواهم
بگویم حال اغلب ما از آنچه باید باشد هم خرابتر است. اما حالا بیا تا سویهٔ دیگر
ماجرا را ببینیم. یعنی ببینیم هر کدام از ما برای شاد بودن چه میکنیم و اصلاً
چطور میتوانیم این شرایط را تحمل کنیم. به نظر میرسد در این شرایط آدمها دو
دسته میشوند: یک عده که به دنبال اتفاقی بیرونی برای شادی و امید میگردند و یک
عده که رویشان را به دورن خودشان میگردانند و از دنیای درون آرامش و شادی را طلب
میکنند. حالا بگذار یک سیاههٔ چند قلمه
از این روشها را بنویسم و لااقل در مورد یکی یا دو تا از آنها بیشتر حرف بزنم.
بعضی از ما به فکر مهاجرت میافتیم. مهاجرت یعنی
تلاشی امیدوارانه برای معنادار کردن سختیهای این روزها و همینطور افقی از خوشبختی
در آینده. البته اینقدر واقع گرا هستیم که بدانیم سختیهایی دارد ولی چون آیندهاش
خوب است، سختی هایش هم معنادار میشود. همین که وقتی خرابی، بیقانونی، سلب آزادی یا
چیزهایی از این دست را میبینی و میتوانی با خودت بگویی خدا را شکر تا چند وقت دیگر
از دست اینها خلاص میشوم، خودش مایهٔ آرامشت میشود.
رؤیاپردازی را هم به مایههای خوشی تلاش برای مهاجرت اضافه کن. راستی خیلیها که برای تحصیل میروند و تا اطلا ع ثانوی تصمیمی
برای برگشت ندارند هم به نظر من در همین دسته میگنجند.
بعضی دیگر از ما به سراغ کار بیشتر و بیشتر میرویم.
یعنی سعی میکنیم بیشتر پول در بیاوریم و این آشوب را با داشتن پول بیشتر در درون خودمان هضم کنیم. در واقع میخواهیم با
داشتن پول بیشتر، شادی و آرامش بخریم. سفر خارجی، خرید پی در پی ماشین و لباس و
عطر و ادکلن وسایل خانه و تفریح میشود فاز بعدی پول در آوردنمان. یعنی تلاش میکنیم
کاستیها را خودمان با پولی که داریم جبران کنیم.
بعضی از ما هم راستش بد میشویم و به این خرابی
و تباهی دامن میزنیم. یعنی خودمان هم میشویم از عاملان این اوضاع. فارغ از منافعی
که میبریم، لااقل احساس فاعلیت میکنیم. یعنی حس میکنیم بازیگری هستیم که هر چند
خرابی به بار میآورد لااقل بازی میکند و بازی نمیخورد. یعنی لااقل به رسمیت
شناخته میشود. خلاصه اینکه بد میشویم و منافعی کسب میکنیم و دوام میآوریم.
از آن طرف، بعضی از ما میرویم سراغ اصلاح
اجتماع؛ البته منظورم در فاز اجتماعی است، یعنی سراغ فعالیتهای خیریه و مددکاری میرویم.
میشویم دستیار خدا در التیام بخشیدن به آدمها. اینجوری رنجهای بزرگتر از رنجهای
خودمان را میبینیم و کمی تسکین پیدا میکنیم و زمانی که میتوانیم باری از دوش
آدمهای آسیب دیده و رنجور برداریم، این تسکین بیشتر هم میشود. یعنی در این دسته
هم که باشی، احساس فاعلیت میکنی. در واقع میجنگی و معنا کسب میکنی.
دستهٔ دیگری از
ما سفت و سخت به خانواده و روابط فامیلیمان میچسبیم و شادی و آرامش را در بودن با
آنها جستجو میکنیم. هر چه باشد از خون همیم و همدیگر را تنها نمیگذاریم. تازه
کلی هم خاطره با هم داریم. حتی اگر همهٔ کشور هم به
هم بریزد باز میتوانیم کنار هم باشیم و به هم آرامش بدهیم. در این میان آن هایی
که فرزندی ندارند، فرزندی می آورند تا خودشان را وقف او کرده و با امید به آینده ی
او زندگیشان را معنادار کنند.
بعضی دیگر از ما هم شبیه همین کار را میکنیم. یعنی
حلقههای دوستیمان را تقویت میکنیم. با هم مینشینیم فیلم تماشا میکنیم و به
فراخور اعتقاداتمان میخوریم و مینوشیم و میرقصیم و.... این فکر در طول روز در پس ذهنمان هست که هرقدر
هم امروز سگی باشد، از غروب به بعد با بچهها جمع میشویم و خوش میگذرانیم. اصلاً
یک جور اعتیاد پیدا میکنیم به دور هم بودن. حالا آدمهای بزرگتر از من دور همیهاشان
یک جور است، هم سن و سالان من یک جور و کوچکتر از من هم یک جور دور هم جمع میشوند
و کارهای متفاوتی میکنند. طبقات اقتصادی و فرهنگی متفاوت هم دور همیهایشان و
محتوای دور هم بودنشان با هم متفاوت است. مهم نیست، بحث بر سر نفس ماجراست.
بعضی از ما که درون گرا تریم، به سراغ معنویت و
عرفان و دین میرویم. البته همهٔ آدمهای
این دسته یکی نیستند. بعضیها سختیهای امروز را با آرامش آن دنیا معنادار میکنند.
یعنی به نظرشان میرسد این دنیا از اساس قرار نبوده جای آرامش باشد؛ این دنیا دار
آزمایش است نه آسایش. حالا خدا هر کسی را جوری آزمایش میکند، این هم آزمایش ماست.
خلاصه اینکه هر قطعه از زندگی، خوب یا بد، میشود یک فعل الهی و یک جور امتحان.
بعضیها از خدا امید میگیرند. یعنی قبول میکنند
اوضاع سخت است اما به خدا توکل میکنند و در پرتو ایمان به او آینده را خوب میبینند.
یا حتی خواستههایشان را پایین میآورند و مثلاً فقط برای موفقیت خواهر و برادر یا
فرزندان و سلامت پدر و مادرشان دعا میکنند و هر قدر هم اوضاع بد باشد، امیدوار می
شوند که خدا خودشان و خانوادهشان را از بلا دور کند و مورد رحمتش قرار بدهد.
خلاصه
اینکه آدمهای این دسته خودشان دو گروه میشوند. یک دسته که همچنان خیلی چیزها را
میخواهند ولی همه را در پرتو خدا و آخرت و ایمان به خدا میخواهند و از این طریق زندگیشان را معنادار میکنند
و یک دسته هم که بیشتر ذیل عنوان معنویت میگنجند تا دین، برای رسیدن به آرامش
خواستههایشان را رها میکنند. یعنی میگویند رنج از کجا میآید؟ از خواستن و
نرسیدن. پس وقتی نمیرسیم یا نمیتوانیم برسیم، اصلا نمیخواهیم. در واقع آدمهای
این دسته سعی میکنند درونشان را کنترل کنند و به چیزی امید نداشته باشند که اگر
خراب شد، حالشان دگرگون شود. کمتر میخواهند و کمتر هم شاد میشوند ولی لااقل رنج
کمتری هم میبرند و اصلاً به معنای عمیق تری از شادی و رضایت می رسند. دستهٔ اخیر به بودیسم و آموزههای رواقی
و تعالیم عرفانی گرایش زیادی پیدا میکنند.
بعضی دیگر از ما سراغ مطالعهٔ کتابهای روانشانسی و درمانهای
روانشناختی میرویم. جان کلام این است که همه یا بخشی از زیبایی/ آرامش/ شادی
و... در نگاه تو/ درون تو/ قلب تو و... است نه الزاماً و به طور کامل در بیرون از
تو. برای همین باید تلاش کنی درونت را بشناسی و از کوچه پس کوچههای وجودت سر در بیاوری.
خودشناسی که کردی، درونت را طوری سامان میدهی که کمتر از بیرون متأثر شود. گروه
درمانی و روانکاوی و مشاوره و دیگر درمانهای روانشناختی هم کمکت میکند. در واقع
قلعه و برج و باروی خود را میسازی و در درون این قلعه تنها فرمانروا میشوی.
آنقدر درونت را از عقدهها و عصبیتها خالی میکنی که دیگر چیزهایی از این دست تو
را به جهان بیرون و اتفاقات و آدمها وصل نکند تا اگر چیزی خراب شد، کسی کاری کرد یا
اتفاقی افتاد حال تو هم خراب شود. خلاصه اینکه خودت را میشناسی. خودت را مدیریت
میکنی، عقدههای و احساسات بدی را که آسیب پذیرت می کنند، از بین میبری یا کمتر
میکنی و در هر شرایطی که هستی با خودت به آشتی میرسی. جهان بیرون بدی و سختی
دارد ولی شدتش دیگر مثل سابق نیست. چون تو دیگر آن آدم وابسته و آسیب پذیر سابق نیستی.
سیاههام طولانی و راستش کمی انتزاعی شد. کسی میتواند
بگوید این مکانسیمها نه فقط برای اوضاع و احوال ما که به طور کلی در مورد زندگی
در این دنیا با تمام مصاعب و سختیهایش، هر کجای این کرهٔ خاکی هم که باشی صادق است. در واقع تو داری اقسام نسبتهای
آدمها با اوضاع و احوال این جهان را لیست میکنی. تا حدی موافقم. تنها چیزی که میتوانم
بگویم این است که به نظرم میرسد در اوضاع و احوالی که ما در آن هستیم، این گزینهها
متکثرتر میشود. منظورم این است که در یک جامعهٔ سالم و در یک شرایط اجتماعی و اقتصادی بهتر، معنایابیهای
جمعی بیشتر است و در نتیجه با موجهای مختلفی مواجهیم. مکانیسمهایی چون اوقات
فراغت، داشتن و خواستنِ بیشتر، مصرف
کالاهای مد روز، دیدن برنامههای تلویزیونی
و تماشای مسابقات ورزشی جای خیلی از این روشها را میگیرد. خلاصه اینکه این اوضاع
را کمی متفاوتتر میبینم. بگذار لیستم را تمام کنم. از موارد بعدی سریعتر میگذرم.
بعضی دیگر از ما سعی میکنیم با شناخت مکانیسمهای
جهان پیرامونمان و به تعبیری با "آگاهی" بر این رنج غلبه کنیم. در واقع،
در این رویکرد، آگاهی قدرت میآورد و می کوشیم به این قدرت دست پیدا کنیم.
بعضی دیگر به هویتهای قومی، فرهنگی یا جسنیمان
میچسبیم و یک دیگری میسازیم در برابر این اجتماع بد. یعنی این اجتماع میشود بد
و گروه یا قوم یا جنسیت ما میشود خوب. بعد با این گروه و اعضای آن همدلی میکنیم
و در ذیل این هویت جمعی و با کنش در راستای اهداف این گروه زندگی و رنجهایمان را
معنادار میکنیم.
بعضی دیگر، خودمان را در عشق حل می کنیم. در
عشق به یک معشوق خاص. شب و روزمان می شود فکر کردن به او، با او بودن، از او گفتن،
با او دعوا کردن و الی آخر. بعضی از ما خودمان را در عشق به همنوع یا طبیعت غرق می
کنیم. توضیحش مفصل است. همینقدر از من بپذیر.
بعضی از ما در مشکلاتان غرق میشویم و اصلاً
وقت نمیکنیم کاری برای خودمان بکنیم. یعنی جهان آنقدر درگیرمان می کند که می شویم
ابژه ی محض. شرح حالمان می شود: هر دم آید
غمی از نو به مبارک بادم.
بعضی از ما خودمان را در کار حل می کنیم. بعنی خودمان
را از دل این مسئله به دل آن مسئله پرت میکنیم. یعنی مثل دستهٔ دوم مدام کار میکنیم ولی نه برای
رفاه بیشتر، بلکه برای فراموشی.
بعضی دیگر از ما دچار بیماری جسمی میشویم و
ناخودآگاه از بازی دیگر آدمها خارج میشویم و همهٔ دنیای ما میشود این بیماری، این تودهٔ سرطانی، این زخم یا هر چیز دیگر و
درمان و موفقیت در آن میشود تلاش و معنای روزهایمان
بعضی دیگر از ما از پا در میآییم و دچار بیماریهای
روانی میشویم. روزها را با اوهام و ترسها و وسواسهایمان میگذرانیم. بدبین میشویم،
کم طاقت میشویم و مدام غصه میخوریم یا میترسیم. ناگزیر به درمانگر رجوع میکنیم
و تمام دنیایمان میشود درمان و خلاصی از حال بد.
بعضی دیگر از ما درآستانهٔ از پا در آمدن به خودکشی فکر میکنیم. در واقع تصمیم میگیریم
صورت مسئلهٔ همه این رنجها یعنی
خودمان را از بین ببریم. بعضی موفق میشویم و بعضی نمیشویم.
بعضی دیگر، به تخریب دست میزنیم. یعنی مشارکت
میکنیم در خرابی خودمان و جهان. با اعتیاد، با مردم آزاری، با خشونت، با آسیب
رساندن به اموال عمومی، با ترویج بدبینی و افکار پرت و موهوم در اینترنت. خلاصه به
یک نمونهٔ کامل شخصیت ضد
اجتماعی تبدیل میشویم که حتی ممکن است دست به قتل هم بزند.
گویا این لیست سر پایان یافتن ندارد. فکر که می
کنم می بینم کلی رویکرد دیگر را هم می توان به این لسیت اضافه کرد. میخواستم نکتههای
مثبت و امیدوار کنندهای هم از این کنشها بیرون بکشم. اما خیلی طولانی شد. بماند
برای نوشتهای دیگر.