دیگرآزاریِ پنهانِ آدم‌های خوب


چیزی که می‌خواهم بگویم کمی تند و شاید برای بعضی‌ها آزارنده باشد. امّا هرچه بیشتر می‌گذرد، بیش‌تر احساس می‌کنم در پسِ بسیاری از وسواس‌های اخلاقی، تغذیه‌ای، دینی و ... نوعی دیگرآزاریِ موجّه، نهفته است. این امور که با خوب و بد اخلاقی، سلامت جسم، بهداشت، وظیفه دینی، رستگاری و ... سر و کار دارند، پوشش خوبی هستند برای دیگرآزاری‌ای که اگر آشکار می‌بود، نه دیگران اجازه اعمال کردنش را به فرد می‌دادند و نه حتی خود او جسارت و شجاعت انجامش را پیدا می‌کرد. در حقیقت این امورِ خوب، پوششی می‌شوند برای فریب‌دادنِ خود فرد و دیگران تا در پسِ آن، خشمی به دیگری ( و گاه به خود فرد) ابراز شود و تنشی در روانِ او آرام بگیرد. در این حالت با انسان‌هایی اخلاق‌مدار، مراقبِ سلامت جسم و دیندارانِ پرهیزگاری روبرو هستیم که وقتی سویه‌های موجّه رفتارشان را کنار می‌زنی، آنچه باقی می‌ماند پرخاشگری و آسیب زدنی است که حسش می‌کنیم امّا اجازه ابراز کردنش را به خودمان نمی‌دهیم.

 در حقیقت باید گفت چه رنج‌ها که از این خوبی‌ها و این آدم‌های خوب نمی‌کشیم. امّا یک طرفه هم نباید به قاضی رفت. خیلی وقت‌ها (ولی نه همیشه) خودِ آن‌ها نیز خسته این فریبِ روانی‌اند و این خشونتِ پنهان شده در پسِ خوبی‌ها، ابتدا خودِ آن‌ها را قربانی می‌کند. آن‌ها به دیگران آسیب می‌زنند امّا به بهای رنج کشیدن و گاه تنهایی خودشان. کاش می‌شد صدایِ آزردگیِ روانِ چنین افرادی (که بسیاری از ما چنین هستیم) را شنید، دلیل آن خشمِ انباشته شده را از میان برد و راهِ سازنده‌تری برای حل و فصلِ چالش زاینده این وسواس پیدا کرد. ما آدم‌ها زیاده از حد رنجور و تنهاییم. کاش می‌شد کاری برای این رنجوری کرد.

 

فانتزیِ نجات


فیلمی را می‌دیدم که در آن یکی از شخصیت‌های فرعی- پسر جوانی در یک خانواده فقیر و پرجمعیت - به این نتیجه رسیده بود که رسالتش مراقبت از زنانی است که تحت فشار و بدرفتاری‌‌اند. او محبّت عمیقی به این زن‌ها حس می‌کرد و اغلب بی‌آنکه تمنّای وصل یا نزدیکی‌ای با آن‌ها داشته باشد، همه توش و توانش را برای حمایت از آن‌ها می‌گذاشت.  او حتی با دخترجوانِ باردار و رها‌شده‌ای از این دست ازدواج کرده بود و حالا که می‌دید حال او خوب است و پناه و امنی پیدا کرده، عشقش را به او از دست داده بود. در ادبیات روانکاوی به این دغدغه می‌گویند فانتزی نجات (rescue phantasy).  این فانتزی، الگوی رایجی به خصوص در میان ما مردهاست. اغلبِ ما کم یا زیاد و در دوره‌های مختلفی از عمر آن را تجربه می‌کنیم. به منشأ و خاستگاهش کاری ندارم. می‌توانید با کمی جستجو از علّت و دلیل آن سر در بیاورید. در مواجهه با مواردی از این دست امّا دو نکته بیش از همه توجّهم را جلب می‌کند: یکی اینکه فانتزی نجات، نوعی اجبارِ روانی در درون منجی است و چندان دغدغه و توجّهی به خواست‌ها، نیازها و سرنوشت واقعی آن زنان ندارد و دوم اینکه، این فانتزی از آن دست امیال، توهّمات یا اجبارهایی است که می‌توانند به صورتِ نوعی رسالت شخصی در بیایند و بسیاری از کنش‌های فرد را جهت بدهند. با کنارِ هم قرار دادنِ این دو ویژگی می‌توان وضعیت‌هایی را تصوّر کرد که در آن منجیانِ پاک‌باخته ای همه توش و توانشان را برای نجاتِ قربانیانی صرف می‌کنند که گاه یا تمایلی به نجات ندارند و یا نجاتگریِ حماسی این منجیان، آسیب‌های سخت‌تری را به آن‌ها وارد می‌کند. در این بین، حالِ خودِ این منجیانِ خیرخواه امّا مجبور هم، چندان بهتر نیست. آن‌ها گم‌کرده‌راه و سرخورده، یا به تکرارِ بی‌پایانِ نجاتگریِ بیهوده‌شان ادامه می‌دهند و یا  با دلشکستگی و بدبینی به رنج‌هایی دچار می‌شوند که با رؤیای نجاتگری، در پستوهای روانشان پنهان کرده بودند.

 

دو گونه عشق‌ورزی


چقدر مهم است کنار آمدن با این حقیقت که عشق و دوست داشتن اقسامی دارد و آدم‌ها به طرق مختلفی عشق می‌ورزند و کلام و رفتار عاشقانه را به گونه‌های متفاوتی می‌فهمند. اصلاً هرقدر یک مفهوم مبهم‌تر، پرکاربردتر و عمیق‌تر باشد، این بلا بیشتر سرش می‌آید. وقتی کار به این قبیل مفاهیم می‌رسد، مدام فریبِ الفاظ مشترک و تعابیرِ آشنای معمول را می‌خوریم. مثلاً وقتی از عشق حرف می‌زنیم یا رفتار عاشقانه‌ای انجام می‌دهیم، خیال می‌کنیم دیگری حتماً منظورمان را می‌فهمد. یا برعکس، وقتی کسی  عشقی به ما می‌ورزد یا سخن عاشقانه‌ای به ما می‌گوید، تصوّر می‌کنیم که می‌فهمیم او چه می‌گوید و چه پیامی به ما منتقل می‌کند. امّا خبر بد این است که نه، اغلب اوقات دچار بدفهمی عمیقی هستیم، آن‌قدر که گویی از جهان‌های متفاوتی باهم حرف می‌زنیم.

ریشه یکی از بدفهمی‌ها و رنج‌های ما در تجارب عاشقانه، بی‌توجهی به تمایزِ میانِ عشق‌ورزی کودکانه و عشق‌ورزی بزرگسالانه است. عشق و دوست داشتن از اوّلین روزهایی که آدمیزاد پا به دنیا می‌گذارد آغاز می‌شود. امّا فرق است میانِ عشق‌ورزی یک کودک و عشق‌ورزی یک فرد بزرگسال. عشقِ کودک که دوست دارم آن را تسرّی بدهم به بسیاری از ما آدم‌بزرگ‌ها و بگویم «عشق کودکانه در بزرگسالی»، اساساً پر است از خودشیفتگی و ندیدن دیگری. کودک، هنوز آن‌قدر رشد نکرده است که دیگری را به‌عنوان انسان متمایزی ببیند، احساساتِ او را همانند احساسات خودش به رسمیت بشناسد و دوست داشتنش را روی مرز اشتیاق‌های مشترکش با دیگری سامان بدهد. کودک اگر دستش برسد، محبوبش را می‌بلعد، مثل عروسک‌هایش که سعی می‌کند آن‌ها را از طریق دهان ببرد توی خودش. عشقِ کودکانه، عشق است، واقعی هم هست ولی همه تمرکزش روی خود کودک است. دیگری برای کودک یک «آن» است و نه یک «تو» . یک‌جور شیئ زنده که بناست نیازهای او را برطرف کند و برای کامِ او حاضر باشد. دیگری در اینجا خواسته می‌شود امّا به رسمیت شناخته نمی‌شود. نیازهای دیگری در این عشقِ واقعیِ عمیق جایی ندارند. همه‌چیزِ جهانِ خواسته‌های خودِ او و دیگری هم بخشِ خوشایند و کامیاب کننده‌ای از این جهان است.

 هر چه کودک بزرگ‌تر می‌شود و هرچه کودکی را بیشتر کنار می‌گذارد، دیگری جای بیشتری در جهانِ روانی او پیدا می‌کند. دیگری کم‌کم از یک «آن» به یک «او»ی انسانی و در صورتِ رشدِ بیشتر، به یک «تو»یِ مورد خطاب بدل می‌شود. در آنچه اسمش را می‌گذارم «عشقِ بزرگسالانه»، دیگری صرفاً شیئِ زنده کامیاب‌کننده نیست. دیگری انسانی است همانند من، با احساساتی کم‌وبیش مشترک و مشابه. او هم مثل من خسته می‌شود، رنج می‌کشد، لذّت می‌برد، غمگین می‌شود، به وجد می‌آید و ... . در این نحوه عشق‌ورزی، مرزِ باهم بودن و دلبستگی عمیق من و دیگری را کامیابی دوسویه‌مان تعیین می‌کند و نه صرفاً ارضای خواسته ها و نیازهای من. در عشق بزرگسالانه، دیگری بلعیده نمی‌شود؛ آن بیرون می‌ایستد، مورد خطاب قرار می‌گیرد، لمس می‌شود و بیشترین حدّ کامیابی انسانی را با ما به اشتراک می‌گذارد.

مشکل امّا اینجاست که اغلبِ ما آدم‌های بزرگسال، کودکانه عشق می‌ورزیم و موردِ عشق‌های کودکانه‌ای قرار می‌گیریم. زمانی که کودکانه عشق می‌ورزیم نمی‌فهمیم که چطور دیگری را خسته، رنجیده، بی‌تاب و خودمان را پیوسته ناکام می‌کنیم و چطور زمانی می‌رسد که دیگری را در کمالِ ناباوری و حیرتمان از دست می‌دهیم. خطای ما این است که فرق نمی‌گذاریم میانِ عشقی که یک دیگری بزرگسال می‌تواند به ما بدهد و عشقی که در کودکی از آدم‌های اطرافمان می‌گرفته‌ایم. حواسمان نیست که در بزرگسالی، وقتی دیگری را به رسمیت نشناسیم، بی‌دلیل و بی‌دریغ برایمان باقی نمی‌ماند. او می رود تا از خودش و اشتیاق ها و نیازهایش مراقبت کند. او ما را ترک می‌کند چون آن بیرون و مستقل از ما و نیازهایمان زندگی واقعیِ خودش را دارد. آن وقت ما می‌مانیم و این پرسشِ گشوده: من که عاشقش بودم، چرا رهایم کرد؟

 همین‌طور وقتی مورد عشق کودکانه‌ای قرار می‌گیریم امّا آن را عشقی بزرگسالانه می‌فهمیم، متوجّه نمی‌شویم این‌همه خشم از کجا می‌آید، این‌همه دل‌زدگی و این‌همه خستگی از کلام و رفتارهای عاشقانه دیگری. او به ما«دوستت دارم» می‌گوید و ما دردمان می‌گیرد و او ما را طلب می‌کند امّا خواستنش دورترمان می‌کند. او از کلامِ عاشقانه‌ای استفاده می‌کند و قاعدتاً باید به دلمان بنشیند امّا چون حضور معناداری در جهانِ عاشقانه او نداریم، دردمان می‌گیرد. او می‌گوید دوستت دارم امّا منظورش این است که باش و بیش از همه آدم‌های این کره خاکی کامیابم کن. اینجاست که خسته و کلافه، در عینِ عشق‌ورزی عمیق دیگری به ما، ترکش می‌کنیم و از خودمان می پرسیم: او که عاشقم بود، چرا رهایش کردم؟

 

اغلب ما کودکیم


در صفحه چهل و دو کتاب «خلق داستان کوتاه» نوشته دیمن نایت (ترجمه آراز بارسقیان) به این قسمت برخوردم:

"وقتی کودک هستیم، کاملاً از احساساتمان باخبریم، ولی هیچ‌وقت به نظرمان نمی‌آید که سایرین هم دارای احساسات هستند، یا اینکه احساسات آن‌ها چندان برای ما مهم نیست. وقتی سنّمان بالاتر می‌رود، به ما یاد می‌دهند که به احساسات دیگران هم توجّه کنیم، و ما حتی برای بهبود نظرمان نسبت به خودمان هم که شده، این کار را یاد می‌گیریم. همدلی واقعی بعداً به سراغمان می‌آید، و در بعضی از افراد هم هرگز به سراغشان نمی‌آید."

نویسنده در ادامه نوشته بود که بدون همدلی نمی‌توانید هنرمند بالغی بشوید و بعد هم چند مثال از نوشته‌های تولستوی زده بود. در این میان چیزی که برای من جالب بود، امکانِ تعریفِ کودکانگی بر اساسِ به رسمیت شناختنِ یا نشناختن احساساتِ دیگران بود. بسیاری از ما کودکیم چون هنوز به معنای دقیق کلمه نمی‌توانیم بپذیریم که دیگران هم مثل ما احساساتی دارند و احساساتِ آن‌ها به همان اندازه احساسات ما مهم است. اغلبِ ما در این کودکانگی تصمیم می‌گیریم، زندگی می‌کنیم و به خودمان و دیگران آسیب می‌زنیم. امّا واقعیت این است که دیگران هم احساس دارند و احساساتشان به اندازه ما مهم است. بزرگسالی شاید بیش از هر چیز معادل به رسمیت شناختنِ دیگری و احساساتِ او باشد. در جهان یک بزرگسال، دیگران به‌صورت واحدهای مستقل و قابل ارتباط حضور دارند. در جهانِ یک کودک امّا همه‌چیز در خدمت ارضا یا علیه کامیابی او تعریف می‌شوند. کودک همه‌چیز را یا می‌بلعد و یا تف می‌کند، همانند بسیاری از ما که دیگران را یا حل می‌کنیم در خودمان و هویت و احساساتِ جداگانه‌شان را نادیده می‌گیریم و یا آن‌ها را پس می‌زنیم و همچون اشیائی غریبه و عاری از احساس دورشان می‌اندازیم. بزرگسالی تجربه دشوار امّا دل‌نشینی است. بیرون آمدن از خودشیفتگی کودکانه، درهای جهان ما را به خوشیِ بودن با دیگری باز می‌کند و  تجربه ارزشمندی را برای ما رقم می‌زند.

 

آینه مخدوشِ شرایطِ بحران زده

 

یکی از مهم‌ترین آسیب‌هایی که اغلب ما در بحران‌های سیاسی و اقتصادی می‌بینیم این است که هزینه معمولِ گیر و گرفت‌های روانیمان، به طرزِ غیرعادی بالا می‌رود. آن‌وقت خیلی از ما که می‌توانستیم در شرایط عادی، با هزینه‌ی به‌مراتب کمتری، یک زندگی معمولیِ کم‌وبیش آرام و شاد داشته باشیم، درگیر اضطراب‌های پی‌درپی و غم و اندوهِ نامتناسبی می‌شویم و بیشتر فرو می‌رویم توی خودمان. مثال ساده‌اش این است که بعضی از ما، کارها را کند انجام می‌دهیم، یعنی دیر و سخت تصمیم می‌گیریم و برای انجامِ یک کار تحقیق یا تعلّل زیادی می‌کنیم. در شرایطِ عادی، این جستجو کردنِ زیاد یا تعلل کردن، هزینه اندکی برایمان به همراه می‌آورد. نهایتش این است که فلان خانه یا ماشین را که مناسب‌تر بود نمی‌خریم یا فلان سرمایه‌گذاری را که به‌صرفه‌تر بود نمی‌کنیم، امّا خانه یا ماشین کم‌وبیش خوبی پیدا می‌کنیم یا سرمایه‌گذاری کم‌وبیش معقولی انجام می‌دهیم و در این حالت، همه هزینه‌ای که می‌دهیم یک‌جور عدم‌النفع است و نه یک ضررِ افسوس آفرین. امّا در شرایط بحران و نوسانات سیاسی و اقتصادی، این تحقیق و تعلّل کردن، نتیجه‌اش می‌شود از دست رفتن قدرت خرید یا خریدنِ چیزی نامتناسب یا سردرگمی زیاد میان فرصت‌های سرمایه‌گذاری نامطمئن و ناآشنا. یا بعضی از ما، هیجان‌خواهیم. تصمیم‌های سخت و پر ریسکی می‌گیریم و اساساً زندگی را این‌طور می‌فهمیم. در شرایطِ عادی و ثباتِ سیاسی و اقتصادی، نحوه زندگی و تصمیم‌گیری ما با همه هزینه‌هایی که ممکن است داشته باشد، با روان و شخصیتمان جفت‌وجور است و می‌توانیم با عوارض و نتایجش کنار بیاییم و آن‌ها را دیر یا زود در درونمان حل‌وفصل کنیم. امّا در شرایط بحران، این تصمیم‌گیری‌ها تبدیل می‌شوند به ریسک‌های مرگ و زندگی و ممکن است یک‌باره همه بازی را از کنترلمان خارج کنند. در این حالت، متغیّرها آن‌قدر زیاد و پیچیده‌اند که خیلی وقت‌ها سنجش و ارزیابی ما به‌تنهایی نمی‌تواند چیزی را تضمین کند. اینجاست که نحوه بودنمان ما را در معرض هزینه‌هایی قرار می‌دهد که نه توان هضم کردنش را داریم و نه توانِ پذیرفتن مسئولیتش را.

هزینه‌ نوعِ بودنِ هرکدام از ما که در شرایطِ بحران افزایش می‌یابد، به همان میزان آزادی ما را هم محدودتر می‌کند. چه چیزی بیشتر از ترس‌ها و بازداری‌های درونی می‌تواند آزادی آدم را بگیرد؟ ما ساکنین بحران، هرروز، بیشتر از روز قبل، بخشی از خودمان را قلم می‌گیریم. امّا باید حواسمان به کاری که می‌کنیم باشد. باید حواسمان باشد که واقعاً عمده این مشکل، از نحوه بودن ما نیست. این بحرانِ بیرونی است که بودنِ ما را پرهزینه می‌کند. ما عیبِ چندانی نداریم. ما آدم‌هایی معمولی هستیم، با خوشی‌ها و ناخوشی‌های معمولی. حداقل کاری که می‌توانیم بکنیم این است که خودمان را برای چیزی که هستیم ببخشیم و بپذیریم که ما، همین ما می‌توانستیم در شرایطِ معمولی‌تری، حس بهتری نسبت به خودمان داشته باشیم و خودمان را کمتر سرزنش کنیم. ما آن‌قدرها بد و ضعیف و نامعقول و ناتوان نیستیم، آینه جهان بیرون مخدوش و مشوش است.کاش بتوانیم خودمان را بپذیریم و بگذاریم بحران، فقط آن بیرون جریان داشته باشد و پایش را به درون خودمان باز نکنیم.

مرزی که نیست

 

یکی از ویژگی‌های بزرگسالی(یا شاید بلوغ) این است که آدم آرام آرام و خیلی وقت‌ها ناخواسته پی می‌برد که ما و آن‌ها، چندان که فکر می‌کردیم از هم دور نیستیم. منظورم از آن‌ها همه آن دیگری‌هاییست که بخشی از هویتمان را بر اساسِ آن‌ها و بر اساس دور بودنشان می‌سازیم. آن‌ها می‌توانند جنس مخالف باشند، مردمِ کشورها و نژادهای دیگر باشند، بیمارهای جسمی باشند، بیمارهای روانی، معتادها، فقرا، پولدارها، آدم‌های بد، عوضی‌ها، دزدها، طرد شده‌ها، درمانده‌ها و همینطور مرده‌ها. بزرگتر که می‌شوی می‌بینی همه این چیزها که زمانی فکر می‌کردی از تو دورند، به خوبی توی افق امکان‌های تو قرار دارند. هم تنهاییِ آدم‌های تنها توی امکان‌های تو هست، هم بی پولیِ آدم‌های بی پول، هم بیماریِ آدم‌هایِ دمِ مرگ و هم مرگِ آدم‌های مرده. می‌بینی جنون همین دو قدمی است. اصلاً یک روز بعدازظهر وسطِ یک عالمه فشار حسّش می‌کنی و می‌بینی که حرف‌هات و کارهات خیلی شده شبیهِ پسرِ مجنونِ همسایه تان؛ همان که در کودکی راهت را کج می‌کردی تا تو را نبیند. بزرگ تر که می‌شوی می‌بینی همه این‌ها در دو قدمی تو اند.

و خب، منظورم از این نزدیک بودن، یک طرفه نیست. یعنی اینطور نیست که فقط ما به آن‌ها نزدیک باشیم، آن‌ها هم به ما نزیدک اند. آرام آرام می‌بینی آدم‌های جنس مخالف هم مثل تو فکر می‌کنند، مثل تو احساس می‌کنند، مثل تو تنها می‌شوند و مثل تو می‌ترسند و با کاستی‌های جسمی و روانیِ مشابه تو دست و پنچه نرم می‌کنند. می‌بینی آن زنِ فامیل که یک روز بستری بوده توی بیمارستان روانی، در مهمانی همان حرف‌هایی را می‌زند که تو می‌زنی و همان احساسی را بیان می‌کند که تو تجربه می‌کنی. می‌بینی جز آن خبرِ مربوط به بستری شدنش در گذشته، همه چیزش مثل توست و ساکنِ هیچ اقلیم دور و دست نیافتنی ای نیست. می‌بینی او در این لحظه همانقدر سالم است که تو و همانطوری رشد می‌کند که تو.

خلاصه اینکه هرچه بزرگ تر می‌شوی، می‌بینی چقدر این جهان‌ها به هم نزدیک اند و چه مرزِ باریکی میانشان ... نه مرزی هم نیست. دلم نیامد بنویسم هست، آخر نیست. می‌بینی همه آن تفاوت‌ها و تمایزها محو شده اند. آن وقت همه آن امکان‌ها را توی خودت می‌بینی. مرگ همانقدر به تو نزدیک است که به محمدجلال، پسر همسایه تهِ کوچه تان. محمدجلال هیچ وقت از اوّلش مثل مرده‌ها راه نمی رفت و مثل مرده‌ها حرف نمی زد. یا بصیر، پسرِ آقای اِجلالی، او هم زمانی که توی کوچه فوتبال بازی می‌کرد مثل آدم‌های سرطانی نمی دوید. یا نسترن که پایش سال سومِ رشته هنر سر خورد و افتاد توی دنیای روان پریشی. می‌بینی همه این‌ها همانقدر نزدیک‌اند که دور. می‌بینی مرزِ میان این جهان‌ها یکسره برداشته شده و تو مدام در آستانه ورود به آن‌ها هستی و دیگران، هر آن می‌توانند بیایند توی دنیای تو.

این هم خوب است و هم بد. آدم را نگران می‌کند ولی یک دنیا امکان هم به آدم می‌دهد؛ یک دنیا دوست و یک دنیا تجربه جدید. یک جایی اصلاً ترس‌ها را هم از آدم می‌گیرد. چیزها وقتی دورند وحشتشان بیشتر است. آدم خیلی چیزها را طرد می‌کند تا کمتر بترسد ولی همین طرد کردنشان، آن واقعیتِ وحشت را بیشتر به چشمش می‌آورد. این نزدیکی و این بی مرزی به آدم امکان می‌دهد جهانش را بزرگ تر کند و آدم‌های دیگر را بهتر ببیند. وقتی جنون، بی پولی، تنهایی و جنسیتِ و ملیت متفاوت را نزدیک و آشنا ببینی، نمی ترسی، رشد می‌کنی. و خب، برای همین است که گاهی اوقات فکر می‌کنم بعضی چیزهای بزرگسالی خوبند. درد دارند، سخت هستند ولی خوبند.

 

سکوت و سي و چندسالگي

 

دوست داشتم جمله ام را با تعبیر «آدمیزاد» شروع کنم و بگویم «آدمیزاد اینطوری است که ...» دیدم راستش من خودم را هم نمی شناسم چه برسد به «آدمیزاد»، یعنی به آن جوهرِ همه آدم‌ها که انگار توی همه هست و می‌شود در موردش حکم کلّی داد. دیدم اصلاً وقتی می‌نویسم «آدمیزاد»، می‌خواهم بی حوصلگی ام را پنهان کنم پشتِ این تعبیرِ گل و گشاد، یا پنهان بشوم پشتِ بقیه آدم‌ها و نبینم دارم چه کاری با خودم و زندگیم می‌کنم. خلاصه اینکه دست کشیدم از حرف زدن در مورد «آدمیزاد»، «ما انسان‌ها»، «آدم» و ... و گفتم بگذار با زبانِ خودم بنویسم. بالاخره چند نفری مثل من هستند و از راه دور، با این نوشته جمع می‌شویم سر یک میز و آنجا می‌توانیم بگوییم «ما اینطوری هستیم که ...». من سرِ رشته را می‌دهم دستِ خودم و شما، سر میز که جمع شدیم، هر کدام که دلتان خواست بگویید «ما ...» و حرف‌های خودتان را هم به این چیزها اضافه کنید.

من اینطوری ام که خیلی وقت‌ها با عقل خودم به تحلیلی می‌رسم در مورد سیاست، جامعه، روان انسان، نظم جهان و اینجور چیزها، و بعد آن را اینطرف و آنطرف مطرح می‌کنم. در موردش با دیگران حرف می‌زنم و با خودم فکر می‌کنم اگر این همه سال کتاب خوانده ام و شصت تا مدرک تحصیلی گرفته ام از این دانشگاه و آن دانشگاه، لابد دارم حرف حساب می‌زنم. خیلی وقت‌ها هم بقیه می‌گویند «بله، حرف حساب می‌زنی»، «درسته»، «چه جالب» و از این قبیل تعریف‌ها. دمشان گرم. وقتی این حرف‌ها را می‌زنند خوشم می‌آید از خودم و فکرهام. ولی نمی دانم چرا کمی که می‌گذرد ملول می‌شوم از حرف‌هام و تازه می‌فهمم چقدر خطا و اشتباه در آن‌ها بوده و چقدر حواسم نبوده به خیلی چیزها. نمی خواهم مو را از ماست بکشم، ولی عیبِ خیلی چیزها همان حُسن آن‌هاست وقتی که از حد می‌گذرد. قصّه ذهن من هم چنین چیزی است. گیجم می‌کند. تا چیزی از پرده گوشم می‌گذرد، انگار می‌افتد لای کمانِ حلّاجی(پنبه زنی) و همینطور دنگ و دنگ مشته می‌خورد رویش تا دل و روده اش بریزد بیرون و ببینم آن ته تهِ آنچه شنیده ام چیست و چطور می‌توان از همه چیزش سر درآورد. حالا تا اینجاش هم بد نیست. کار از جایی بد می‌شود که خیال می‌کنم تهِ قصّه را در آورده ام. اگر به تجربه همین سی و چند سالِ خودم هم نگاه کنم می‌بینم هر موقع رسیده ام به چنین حسی، جهان آب سرد ریخته روی سرم. آنقدر که فکری شده ام نکند همه چیز را همینقدر نصفه نیمه شناخته ام. حیرت می‌کنم از این همه وهم و خیال. کاش به آدم مدرک تحصیلی ندهند. وهم برش می‌دارد. کاش هر کس هر کتابی که می‌خوانَد بگذارد سر کوچه تا جلوی چشمش نباشد، تا خیالات برش ندارد و فکر نکند سر از چیزی در آورده با خواندن این صد یا دویست صفحه کتاب. تازه دارم از این جهل پیچیده ای که می‌گفتند سر در می‌آورم: «توهّمِ دانشِ آدم‌هایی کتابخوان» که یک جور حسِ فهمیدن زندگی تویش هست ولی وقتی عمیق می‌شوی و خیره خیره که نگاهش می‌کنی، می‌بینی پر از خطاست و اصلاً آن چیزی نیست که در آغاز به خیالت می‌رسید.

این روزها از خودم می‌پرسم آیا زندگی همین است؟ همین خواندن و خواندن و خواندن؟ شاید عرفا راست می‌گفتند که جهان تجربه کردنی است و نه فهمیدنی. حالا آدم سری به خواندن هم می‌زند وسطِ تجربه‌هایش، ولی آیا همه اش همین است؟ تمشیتِ جهانِ عاطفی با کتاب‌ها شدنی است واقعاً؟ ممکن است خیلی‌های شما به این مشکل برنخورده باشید، خیلی‌هایتان هم شاید با من هم کاسه باشید. امّا عجیب است که توی این سی و چند سالگی، به آن دورها که نگاه می‌کنم، یک جایی نزدیکِ افق، چیزی به چشمم می‌آید. چیزی که انگار هیچ وقت تا به حال ندیده بودمش. چیزی ناشناخته که نمی دانم چیست امّا هر بار این فکر را به ذهنم می‌آورد که توی تصویرم از زندگی چیزی را جا انداخته ام. چیزی که نمی دانم چیست و نمی دانم چطور می‌شود گیرش آورد.

این روزها حس می‌کنم سکوت از همه چیز به حقیقت جهان و به زندگی نزدیک‌تر است. شاید این گرد و خاک که بنشيند آن چیز ِدورِ توی افق را بهتر ببینم. نمی دانم. این روزها دلم سکوت می‌خواهد. یک سکوت طولانی، یک سکوت خیلی طولانی.

 

طرحی از یک زندگی

 

خودِ آن لحظه آخر مهم نیست. بالاخره این لحظه دیر یا زود برای همه ما فرا می‌رسد. این لحظه، تنها یک لحظه است. امّا هر وقت به آن فکر می‌کنم می‌بینم هیچ لحظه ای در عمرِ ما آدم‌‌ها به فشردگی این لحظه نیست. گویی این لحظه‌ی پایان بخش، عصاره همه زندگی یک انسان است. خود آن لحظه اهمّیت چندانی ندارد امّا احساس فرد در آن لحظه، بیانگرِ همه آن تجربه ایست که او ذره ذره‌اش را زیسته و با گوشت و پوستش آن را احساس کرده است. با خودم فکر می‌کنم چه بختیارانه و شاد زیسته اند آدم‌‌هایی که در این لحظه، حسرتِ کارهای نکرده، حسرت حرف‌‌های نگفته و حسرتِ زندگی نزیسته را در دل ندارند و تنها با رازآلودگیِ مرگ و غمِ دوری عزیزانشان دست و پنجه نرم می‌کنند. نمی دانم. شاید اگر آن حسرت‌‌ها نباشد، این غم و راز آلودگی هم تحمّل پذیرتر و کنارآمدنی‌تر باشد.

فکر کردن به این لحظه پایانی برای من در حکم پرسشی از زندگی است: «چگونه باید زیست تا در آن لحظه فرجامین، دل آزرده و ملول از این دنیا نرویم؟» امروز داشتم دوباره و چندباره به این موضوع فکر می‌کردم. این پرسشِ همه ماست. فکر کردن به آن لحظه پایانی، تنها در حکمِ ابزاری کمکی است برای پاسخ دادن به آن. همانطور که «آزمون سنگ قبر»، چنین ابزاری است. «آزمون سنگ قبر» می‌گوید فکر کنید قرار است نوشته روی سنگ قبرتان را بنویسید. چه می‌نویسید؟ می‌نویسید اینجا چه کسی آرمیده؟ کسی که می‌خواست فلان کار را بکند و کرد یا نکرد؟ می‌خواست فلان طور باشد و شد یا نشد؟ خلاصه اینکه ببینید بعد از مرگتان چه چیزی روی آن می‌نویسید. سعی کنید طوری زندگی کنید که حس خوبی داشته باشید از آن نوشته، پُری‌‌های آن نوشته را زندگی کنید و نه حسرت‌‌ها و نشدن‌‌هایش را. مثلاً بنویسید: «اینجا کسی آرمیده که خودش را شناخته بود، خواسته‌‌هایش را پیدا کرده بود، ارزشداوری دیگران چندان نظرش را عوض نمی کرد، خواسته‌‌هایش را یک به یک زیسته بود، آنقدر خوب زیسته بود که می‌توانست دیگران را ببخشد و از کسی برای زندگی نزیسته اش انتقام نگیرد و ... ».


با خودم فکر می‌کنم در آن لحظه پایانی، چه خوب است که آدم احساس سبکی داشته باشد. اسمش را گذاشته ام «سبکیِ دلنشینِ دمِ مرگ». پیش تر‌‌ها خیال می‌کردم این حرف‌‌ها بی معنی است. مرگ، مرگ است و با هیچ معنا و توضیحی، تلخی و زهرش گرفته نمی شود. بله، مرگ در ذاتِ خودش گزنده و دلشوره آور است، امّا این روزها بیش از هر زمان دیگری احساس می‌کنم که مرگ، جز یک لحظه نیست و آنچه به نام مرگ در زندگی ما نقش بازی می‌کند، همان احساسِ دم مرگ است. احساسِ سنگینی یا سبکی، احساس حسرت یا رضایت. این روزها واقعاً می‌فهمم ماییم و دنیای عواطف و احساساتمان، خوب زیسته باشیم، نوعی پُری را تجربه می‌کنیم، آن جنس پُری ای که به ما امکان می‌دهد از یک دوست یا یک عزیز خداحافظی کنیم. یک لحظه به این احساس فکر کنید. بودن با دوستی را تصوّر کنید که تک تک لحظاتِ با او بودن را چشیده اید، همه حرف‌‌هایی که توی دلتان بوده را زده اید، دستش را گرفته اید، بغلش کرده اید، با هم غذا خورده اید، قدم زده اید، موسیقی گوش کرده اید و ... . خلاصه تک تک لحظاتِ با او بودن را کامل زیسته اید. دمِ رفتن، یک جور پُری را تجربه می‌کنید؛ پُری ای که به شما امکانِ خداحافظی کردن می‌دهد. امکان می‌دهد دست‌‌هایش را بگیرد، در چشم‌‌هایش نگاه کنید و به آرامی و زیر لب بگویید: «خداحافظ»، و دلتان نلرزد از اینکه کارهای زیادی بود که می‌شد بکنیم و نکردیم و حرف‌‌های زیادی بود که می‌شد بزنیم و نزدیم. منظورم از آن «سبکیِ دلنشین دمِ مرگ»چنین چیزی است، پُری و سبکی ای که به آدم امکان خداحافظی کردن می‌دهد.

 

حکمت سالیان

 

سن و سال انسان که بیشتر می‌شود، بعضی چیزها به رأی‌العین برایش آشکار می‌شوند. یعنی ممکن است زمانی بعضی حرفها را در کتابی خوانده یا از کسی شنیده باشد، امّا انگار به جانش ننشسته اند و بصیرت بی‌موقع و حکمت ِ نابهنگام بوده اند. امّا سن و سالت که بیشتر می‌شود، یک هو می‌بینی آنچه پیشتر جزء دانسته هایت بود، می‌شود جزئی از احوال و تجربه‌های روانیت. می‌بینی آنچه را پیش تر خوانده بودی که «باید رها کرد»، امروز بی دریغ و درنگ رها کرده ای و حتی تمنّایش را هم به دل نداری. اسمش را می‌گذارند حکمت سالیان یا حکمت زندگی. این لحظه‌های بصیرت، گهگاه بسیار دلنشین اند و گهگاه غم آفرین و محنت زا. هر چه هست، همین که چیزی از دانسته هایت را به جان درک می‌کنی، خودش فی نفسه تجربه لذّت بخشی است.

یکی از این حکمت ها، پذیرش این است که در زندگی ما آدم‌ها، اکثر چیزها و اتفاقات یک‌لایه ، خطی و تک‌بعدی نیستند. مثلاً اینطور نیست که وقتی کاری را می‌کنیم در آن صرفاً نیّت خیر یا نیّت شرّی داشته باشیم، یا صرفاً نفع خودمان یا دیگران را لحاظ می‌کنیم. می‌بینیم و می‌پذیریم که در یک عمل واحد، به دنبال هدف‌های متعددی هستیم و مقاصد خیر و شر مختلفی را همزمان پیگیری می‌کنیم. کم کم به تجربه می‌فهمیم که هر کنشی از کنش‌های ما و دیگران و هر اتفاقاتی از اتفاقات پیرامونمان، لایه لایه، چند بعدی و آغشته به معانی و دلالت‌های گوناگون اند.

اینجاست که جهان در نظرمان از سادگی و صرافت در می‌آید و جا برای رازآمیزی، ابهام و چندپهلویی باز می‌شود. حاصل ِ این وضعیت (که آن هم از جنس حکمت سالیان است)، کسب توانِ کنارآمدن با عدم قطعیت و ابهام است. وقتی بپذیری که جهان واتفاقات آن و احوال، امیال و اهداف خود تو چندلایه و تودرتو هستند، یقین هم کم و بیش از جهانت رخت بر می‌بنند و جایش را به نوعی ابهام و عدم قطعیت می‌دهد؛ البته ابهام و عدم قطعیتی که این بار چندان اضطراب آفرین نیست. حالا دیگر بواسطه گسترش ِ قلمرو تجربه‌ها و بسط احوال روانیت، توان پذیرش و تحمّل آن را داری. پذیرش این عدم قطعیت و ابهام هم به نوبه خود، میوه شیرین دیگری از این دست حکمت‌ها را به ارمغان می‌آورد: فرصتِ متفاوت دیدن جهان و اتفاقات آن. وقتی می‌پذیری که رفتار خودت یا دیگری، یا واقعه ای در جهان پیرامونت، تنها یک معنای صریح و روشن ندارد و پا به قلمرو تفسیرهای چندلایه و کشف سویه‌های تاریک و روشن آن می‌گذاری، زمانی که می‌توانی با عدم قطعیت و عدم یقین روزگار بگذرانی و زندگیت را پیش ببری، آن وقت است که امور تازه ای برایت آشکار می‌شوند، معانی تازه ای پا به جهانت می‌گذارند و ارزش‌های نویی به زندگیت راه می‌یابند.

چنین تجربه ای باز به نوبه خود، مهمانِ عزیز دیگری را فرا می‌خواند. هر بار که میوه تازه ای از این درخت می‌چینی، رغبتِ کندو کاو تازه ای در دلت ایجاد می‌شود و کم‌کم به صرافت این می‌افتی که چیزهای دیگری را هم در باورها و در روانت به ارزیابی دوباره فرا بخوانی؛ چیزهایی که تا پیش از این، عمیقاً «خودی» و از آنِ خودت می‌دانستی امّا در ایجاد تنگناهای روانی و خمودگی‌ها و رنجش‌های روانت بی تقصیر نبوده اند. در این هنگام با نوید ِ تجربه تازه ای روبرو می‌شوی؛ تجربه زیستن در جهانی که معانی و ارزش‌های تازه ای به آن راه پیدا کرده اند، جهانی که می‌توان از پنجره متفاوتی به آن نگریست، پیِ چیزهای تازه ای بود و بارهای اضافه ای را در آن بر زمین گذاشت. می‌گویم نوید، چون این مسیر بی سنگلاخ و بی پستی و بلندی نیست. امّا نوید آن، نوید عزیز و گرانمایه ایست.

 

📚 خاطره دلبرکان غمگین من

 

«روزنامه نگاری که همه عمرش را بی زن و فرزند و در تنهایی گذرانده، در نودسالگی بار دیگر عشق را تجربه می‌کند و دلدادگی پیرانه‌سر زندگی‌اش را دگرگون می‌سازد، نگاهش به محیط اطراف و آشنایان را سمت و سویی دیگر می‌بخشد و تصویری تازه از عالم و هستی را برایش رقم می‌زند؛ باعث می‌شود گذشته اش را به گونه ای نو باز بشناسد و آینده مبهم و ظاهراً پایان یافته پیش رویش را یک‌باره نوید بخش بیابد. طرفه آنکه دلبندش دختری است چهارده ساله و عامی و بی سواد.

این رمان شرح ماجراهای یک سالی است که طی آن روزنامه نگار سالخورده تلخ ترین عذاب‌ها را تاب می‌آورد تا به دلپذیرترین شادکامی‌ها برسد و عشق ناب و پاک و بی چشمداشت را به مثابه والاترین موهبت کهنسالی از آن خود سازد».

بند بالا توضیح پشت جلد کتاب ِ «خاطره دلبرکان غمگین من» نوشته گابریل گارسیا مارکز است. دوست داشتم اوّل آن را بخوانید تا بعد من هم چیزهایی به آن اضافه کنم. شخصیت این کتابِ مارکز، روزنامه نگاری نود ساله است که به بهانه توّلد 90 سالگی، دست به مرور گذشته اش می‌زند و نوشتن ِ شرح حالش را با ماجرای عشقی عجیب، رازآمیز و پر شور و هیجانی در روز تولد نودسالگی اش آغاز می‌کند. او از مجرای مرور این خاطرات به گذشته خانوادگی و همینطور شغلی و حرفه ای اش سری می‌زند و تکه تکه، تا پایان کتاب تصویر ِ یک زندگی نودساله را پیش دیدگانمان قرار می‌دهد. این شرح حال بیش از آنکه شرح اتفاقات باشد، شرح ِ عواطف و احساسات او در طی این سال هاست. او در لابه لای این خاطرات، از سیاست می‌گوید، از زندگی عشقی چندلایه و پر از رمز و راز مردان و زنانِ بزرگسال، از مرگ و پیری، و از اشتیاق مدام انسان به جستجوی معنا در لابه‌لای چیزهای مهم یا پیش پا افتاده. روزنامه نگار داستان، که در هیچ جای آن اسمی از او برده نمی شود(این داستان روایتی اوّل شخص است)، انسانی به غایت انسانیست، درگیر ِ متعالی ترین و در عین حال پیش پا افتاده ترین مسائل مربوط به انسان. گاهی از سیاست و موسیقی می‌نویسد و شهره مردم می‌شود و گاهی در استیصال ِ مراقبت از گربه اش یا گفتن یا نگفتن ِ یک حرف از پا در می‌آید. خیلی وقت‌ها ما آدم‌ها عادت داریم خودمان را چیزی بدانیم که در اجتماع نشان می‌دهیم؛ آدم هایی جدّی، مهم، عمیق و بی تعلّق به چیزهای کوچک و کم‌اهمّیت، و با این کار دلخوشی های کوچک یا دلخوری های پیش پا افتاده مان را پنهان می‌کنیم. امّا مارکز نشان می‌دهد که انسان همه این هاست، مجموعه در هم تنیده ای از پیش پاافتادگی و تعالی.

داستان مارکز در آمریکای لاتین می‌گذرد و خیلی از اتفاقات و مسائل آنجا برای ما ناآشناست به خصوص روابط آدم‌ها؛ ولی مواجهه با دلبستگی، عشق، تنهایی، پیری، مرگ، دروغگویی در سیاست و پنهان کاری در روابط آدم‌ها برای ما مردمان هزاران کیلومتر آنطرف تر نیز آشناست. روزنامه نگارِ مارکز به ما نشان می‌دهد چطور آدم‌ها می‌توانند با تمام وجود چیزی را بخواهند امّا وقتی زمانش رسید آن را پس بزنند، چطور می‌توانند تمام عمر در اشتیاق چیزی باشند ولی رسیدن به آن را حق خودشان ندانند، چطور می‌توانند در منظر و مرئای دیگران طوری باشند و در خلوت طور دیگری، و چطور می‌توانند فراموش کنند، به یاد بیاورند، خاطره های اتفاق نیفتاده بسازند، از لذّتی جسمانی برای رسیدن به تمنّایی عمیق تر چشم بپوشند و ... . رمان مارکز هیچ ویژگی برجسته یا پیام اخلاقی آشکاری ندارد، امّا تصویر ِ خیره کننده ایست از برهه ای از زندگی انسان که کمتر به چشم می‌آید: پیری و مواجهه با مرگ. پیری رازیست که تا می‌توان باید از آن سخن نگفت و آن را پوشاند. امّا اگر حادثه ای ما را از پا در نیاورد، دیر یا زود با آن مواجه میشویم: پایان ِ طبیعی و ناگزیر زندگی. هرکه باشی و هر قدرتی هم که داشته باشی، نمی توانی در برابر قوانین ِ طبیعت بایستی. خاطره دلبرکان غمگین من، روایت گر ِ زندگی انسان در این برهه ناگزیر از عمر است. روزنامه نگار ِ کهنسال مارکز در این اثر گذشته را مرور می‌کند و در لابه لای آن لحظه حالی را می‌سازد که در آن جستجوها همه معطوف به لحظه حال و خود زندگی اند و نه هیچ چیز دیگری. او می کوشد کلیشه هایش را کنار بگذارد تا بتواند با گوش سپردن به ندای درونش، در نود سالگی، احساس زنده بودن کند.

 

هذیان عاشقانه مشترک

 

امروز به لطف دوستی مطلب زیر به دستم رسید. ابتدا آن را خواندم و از کنارش گذشتم. امّا چیزی در این روایت بود که ذهنم را درگیر می کرد و نمی گذاشت به راحتی از کنار آن عبور کنم. روایتی بود از ماجرای یک خودکشی عاشقانه که بیشتر به افسانه ای درباره عشق دیوانه وار و ناب شباهت داشت. امّا خیلی وقت ها آنچه زیاده از حد از تجربه شهودی ما فراتر می رود، تردید بر می انگیزد و انسان را به بازخوانی دوباره و چندباره لایه های پنهان آن می کشاند. در این مورد هم قصه از همین قرار بود. بیایید ابتدا این روایت را با هم بخوانیم و سپس کمی در مورد آن صحبت کنیم:

 

«حوالی سال 1920 كه هنوز در كوی دانشگاه اقامت داشتم خبر خودكشی عجیبی در سراسر مادرید پیچید كه تا مدتها مرا تحت تأثیر قرار داد. در یكی از محلات شهر به نام آمانیل، جوان دانشجویی به همراه نامزدش در باغ رستورانی خودكشی كرده بودند. همه می‌دانستند كه آن دو جوان عشق پرشوری به هم داشتند. خانواده‌های آنها با هم آشنا بودند و رابطه خوبی با هم داشتند. كالبدشكافی نشان داد كه دختر باكره بوده است. همه چیز حكایت از این داشت كه بر سر راه این زوج عاشق هیچ مشكلی وجود نداشته است. هیچ مانعی در برابر وصال "دلدادگان مانیل" نبود و آنها قرار بود به زودی ازدواج كنند. پس چرا خودكشی كرده بودند؟ من جواب كاملی برای این معما ندارم، اما حدس می‌زنم كه عشقی پرشور و بی‌كران وجود دارد، كه شعله‌ی آن چنان بلند زبانه می‌كشد، كه دیگر در قالب زندگی نمی‌گنجد. شاید احساسی قوی‌تر و عظیم‌تر از زندگی است و تنها مرگ می‌تواند آن را پذیرا شود.

با آخرین نفس‌هایم، لوئیس بونوئل، ترجمه علی امینی نجفی»

 

در آغاز، روایت بونوئل از این خودکشی دو نفره، دلنشین و جذّاب به نظر می رسد. امّا این روایت همانقدر که با شکوه و زیباست، گنگ و نامفهوم نیز هست. به نظر می رسد قصّه کمی پیچیده تر از این باشد. تصوّر می کنم روایتی که بونوئل از این خودکشی می دهد، روایتیست که ما آدم های دیگر دوست داریم از عشق داشته باشیم. بله، عشق تجربه عیمق، چندلایه و پیچیده ایست. اشتیاق عمیقیست که درون آدم را پر می کند و احساس کامل بودن، سرشار بودن و زنده بودن به او می دهد. امّا آیا ما حق داریم این خودکشی را یکسره به عشق نسبت بدهیم؟ برای اینکه حق چنین کاری را داشته باشیم، باید بتوانیم رابطه معناداری بین خودکشی و عشق پیدا کنیم. امّا وقتی می گردیم می بینیم در طول تاریخ عشّاق زیادی چنین کاری نکرده اند و نمی توان حتی به مدد شواهد تاریخی رابطه معناداری میان عشق عمیق دو انسان و میل یا ضرورت خودکشی پیدا کرد. در واقع در این جستجو رابطه ای که پیدا می کنیم، رابطه بین خودکشی با پاتولوژی و روان پریشیست و نه رابطه ای بین عشق زیاد و خودکشی.

امّا نکته ای را می شود در مرز ِ روان پریشی و عشق مطرح کرد. در روانشناسی گاهی از هذیان مشترک صحبت می کنیم. در هذیان مشترک، یکی از طرفین رابطه دچار ِ احوال و افکار روان نژندانه است، با توهّمات و نوسان خلق دست و پنجه نرم می کند و زمینه و استعداد باورهای عجیب و حتی میل به خودکشی دارد. در این بستر، طرف دیگر رابطه که دلبسته، شیفته و خیلی وقت ها عمیقاً وابسته است، بواسطه این وابستگی و درهم تنیدگی عاطفی، کم کم دچار همان هذیان های طرف اوّل می شود و به مرور زمان احوال مشابه و باورهای مشابهی پیدا می کند. خیلی وقت ها در مواردی از این دست، زمانی که طرف دوم و وابسته را از رابطه خارج می کنیم هذیان هایش برطرف می شوند. با این حال استمرار حضورش در این رابطه می تواند همچنان به عمیق تر شدن این هذیان ها بینجامد. هر چه این رابطه عاطفی عمیق تر و اثرگذارتر باشد، این هذیان مشترک گستره و دامنه بیشتری هم پیدا می کند. در این صورت شاید بتوان قصه «دلدادگان مانیل» را هم محصول ِ یک هذیان مشترک و برخاسته از نوعی پاتولوژی و اختلال دانست و نه عشقی عمیق. در واقع آنچه به این خودکشی دراماتیک منتهی می شود شاید نه شورانگیزی و تحمّل ناپذیری عشق که رابطه ای درهم تنیده در بستری از هذیان مشترک است. امّا اینکه چرا ما( ما و بونوئل) دوست داریم از این قصه، یک افسانه عاشقانه بسیازیم ، موضوع دیگریست که احتمالاً به اشتیاق شدید و گهگاه ناکام مانده ما به عشقی عمیق و شورانگیز بر می گردد. ما آدم ها دوست داریم از عشقی آرمانی صحبت کنیم، تجربه ای که هرچند خود به آن نرسیده ایم، امّا می تواند ما را از وضعیت ِ انسانی ( تنگناهای وجودی و اضطراب مرگی که در انتظار ماست) برهاند.

 

معنای اتفاقات

 


معنای اتفاقات. بله، همین مسئله است که خیلی وقت ها آدم را از پا در می آورد؛ معنای اتفاقات، معنای کارها، معنای حرف ها و معنای احساسات. بخش زیادی از درد و رنج ما آدم ها از همین معنای ضمنی یا آشکار چیزها می آید. و خب، راستش دوست دارم بگویم بیشتر از معنای ضمنی آن ها. وقتی مجبور می شوم فلان ماشین را بخرم، معنای ضمنی اش برای من این است که فقیر شده ام و کفایت لازم برای گذران اموراتم را ندارم. حالا این ملازم دانستنِ بی کفایتی و خرید این ماشین از کجا می آید، حتماً قصّه مفصّلی دارد. یا وقتی حساب بانکی ام از فلان مقدار پایین می آید، ترس فقر برم می دارد. همینطور هم وقتی به اجبار یا حتی از سر اختیار به سراغ شغلی می روم، ممکن است آن شغل برایم به معنای ِ ناتوانی و از کار افتادگی باشد. یا وقتی دارم برای رسیدن به شغلی تلاش می کنم، حس می کنم با رسیدن به آن، به کامیابی و قدرت می رسم. رابطه با آدم ها هم همینطور است. دوستی با یکی معنای توانایی و کفایت می دهد و دوستی و همنشینی با دیگری معنای ناتوانی و بی کفایتی. حرف ها هم همینطورند، احساسات هم همینطور. یک هو احساسی را در درونت تجربه می کنی و چون آن احساس معنی خاصی برایت دارد، احساس دیگری پیدا می کنی: احساس تنهایی و جدایی، احساس ناتوانی، احساس توانمندی، خوشبختی و ... .

حرف تازه ای نیست. همه اش تأکید بر این است که جهان روانی ما آدم ها نظام پیچیده ای از دلالت های ضمنی و آشکار است و هیچ اتفاقی در جهان درونی و بیرونی ما، جز از طریق این نظام معنایی درک و تجربه نمی شود. و خب، بخش زیادی از خوشی و ناخوشی ما را هم همین ملازمه های معنایی ِ این نظام پیچیده می سازد. مثلاً "در صف نمی ایستم، هیچ صفی." چرا؟ "چون در صف ایستادن به معنای هم تراز شدن با همه آدم های داخل صف است و هم تراز شدن با آدم های داخل صف به معنای هم سرنوشت بودن با آن هاست. در حالی که من سرنوشت متفاوتی دارم. من آدم خاصی هستم. من مثل این ها نیستم." و خب شاید معنای ضمنی اش این است که من مثل این ها ناتوان و ضعیف و در معرض ِ نابودی نیستم. شاید اصلاً همین خاص بودن و متفاوت بودن است که از من در برابر مصائب زندگی مراقبت می کند. یا برعکس:"در صف می ایستم؛ هر جا که ببینم جمعیتی در صف ایستاده اند". شاید معنای ضمنی اش این است که اگر جدا از دیگران باشم و مسیر متفاوتی بروم، نفعی را از دست می دهم یا خطری تهدیدم می کند. این فهرست را می توان تا بی نهایت ادامه داد. البته شاید مرور مثال ها و نمونه های عینی خالی از لطف نباشد. ولی جان ِ حرف یکی ست: خوشی یا ناخوشی ما در گرو نظام معنایی ِ جهان ِ روانی ماست. با این اوصاف از بین ِ همه عناصر سازنده زندگی خوب، یکی از مهترین ها، همین شناخت این نظامِ دلالی و ملازمت های معنایی آن است. آن وقت شاید بشود چیزی را عوض کرد. آن وقت شاید بتوان سوار همان ماشین شد و فقط در حال رانندگی بود و نه غوطه خوردن در افکار منفی و ناامید کننده. آن وقت شاید بتوان با فلان آدم رفت و آمد کرد و در لحظه بود و نه اسیر ِ احساساتِ بی پایانِ ناخوشایند و داوری کردن های مدام. آن وقت شاید بتوان محیط کار خود را پذیرفت، زندگی خود و اجزای آن را قبول کرد و حتی شاید بتوان با خود و احساسات خود هم کنار آمد.

 

شعرهای بی اختیار    

 

سرشب موقع برگشت به خانه، به روزی فکر می کردم که داشت تمام می شد؛ روزی که با این شعر از قیصر امین پور شروع شده بود:

 

این روزها که می گذرد

شادم

این روزها که می گذرد

شادم

که می گذرد

این روزها

شادم

که می گذرد...

 

خیلی از ما وقتی صبح ها از خواب بیدار می شویم، تصویری، شعری، ضرب المثلی یا جمله ای بی اختیار به ذهنمان می آید و تا یکی دو ساعت بعد مدام در ذهنمان تکرار می شود. امروز، روز من با این شعر آغاز شد. از همان لحظه که از خواب بیدار شدم مدام توی ذهنم بود: این روزها که می گذرد ... شادم که می گذرد. حوالی ظهر امّا یکی دو ساعتی می شد که دیگر این شعر از ذهنم رفته بود و درگیر کار شده بودم. سر کلاس داشتم مطلبی را توضیح می دادم که ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم:

 

بر سر آنم که گر ز دست برآید       دست به کاری زنم که غصّه سر آید

 

و بعد توی ذهنم ادامه دادم:

 

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد         دیو چو بیرون رود فرشته درآید

  

از آن شعر به این شعر، تجربه جالبی بود. کمی به قصّه این شعرهای بی اختیار فکر کردم. امّا موضوع هنوز برایم آنقدر جدی نشده بود. تا اینکه عصر، وسط کار دیگری در محیط دیگری، یک هو سنگربان ذهنم شروع به زمزمه شعر دیگری کرد. این بار از سعدی:

 

بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی                همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

 

خنده ام گرفته بود. یک روز و این همه صدای متفاوت؟ امّا فرصت فکر کردن نداشتم. گذاشتم این شعر دوباره و دوباره در ذهنم تکرار شود:

 

 بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی                همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

 

موقع برگشت از سر کار، به امروزم فکر می کردم ؛ به روزی که با آن شعر قیصر شروع شده بود و داشت با این شعر سعدی به پایان می رسید. رشته ای که همه این ها را به هم وصل می کرد چه بود؟ کمی فکر کردم. راستش چیز مشخصی به ذهنم نمی رسید. امّا جالب بود. یک روز و این همه شعر؟ با خودم فکر می کردم فارغ از هر قصّه مشترکی میان آن ها، نکته جالبی در این تجربه بود؛ اینکه باید به پویایی روان اعتماد کرد و جایی از کار به آن دلخوش بود. حالِ بد هرچند شدید و تمامیت خواه و ملال هرقدر پرهیمنه و دامنگیر، اندکی بعد ممکن است جایش را به حس دیگری بدهد. گاهی اوقات حس می کنم یکی از نزدیک ترین دریچه های امید، ایمان داشتن به همین پویایی روان است: به روانی که سر صبح از ملال مرثیه سر می دهد و تلخند می زند بر روزهایی که می گذرد و در آغاز شب، به تصویر ِ زیبایی شاهد، هرچند غضبان و برافروخته دل خوش می کند. البته روان، هویّتی گسسته نیست. از آن ملال و غم، چیزی در شاهد باقی می گذارد امّا راه می رود و حال عوض می کند. خیلی وقت ها حس می کنم می توان به این پویایی های روان ایمان داشت و از آن دست مایه ای برای امید ساخت. 

 

پسِ پشتِ دوستی

 

  

گفت: می دونی خیلی وقت ها اون چیزی که میگی یا اون کاری که می کنی مهم نیست و تنها،  بودنت و حرف زدنت و کاری کردنته که مهمه؟

 

با شوخی گفتم: پس لابد اغلب اوقات کاری که می کنم و حرفی که می زنم اصلاً مهم نیست. پس الکی خودمو خسته می کنم.

 

گفت: خب، حرف هات همیشه خوبن ولی یک وقت هایی همین که هستی و می‌گی، مهمتر از خود حرف هاته. ناراحت نشو. دارم حرف خوبی بهت می زنم. منظورم اینه که گاهی وقت ها، محتوای حرف ها و کارها مهم نیست، انگیزه و تلاشِ پشت این حرف هاست که مهمه.

 

گفتم: تقریباً می فهمم چی میگی. امّا خب، حس می کنم چیز مهمی رو میخوای بگی. دوست دارم بیشتر بشنوم. حس خوبشو توی درونم حس می کنم.

 

گفت: ببین، خیلی وقت ها اون اتفاقی که بین دو نفر می افته از همه چیز مهم تره. دو نفری که با هم وقت میگذرونن و با هم حرف می زنن، به هم نشون میدن برای همدیگه مهم هستن. وقتی یک دوست به اون یکی دیگه میگه از فلان حرفت دلخور شدم، یعنی داره تلاش می کنه رابطه رو حفظ کنه. می دونی، حرف و حسِ نگفته، قاتل یک رابطه ست. وقتی می بینی کسی با اینکه سختشه داره از احساسش حرف می زنه، یعنی داره تلاشی برای این رابطه می کنه، یعنی چیز مهمی توی این رابطه هست که حاضره براش سختی بکشه. اینجاست که می‌گم خود اون حرفه یا کاره مهم نیست، اون انگیزه و تلاش پشتشه که مهمه. دیدن اون تلاش و اون میل، تلخی های این بالا رو قابل تحمل می کنه.

 

گفتم: می فهمم. جالبه. من هم بارها همین حس رو داشتم.

 

 گفت: دیدی گاهی وقت ها کسی بهت قولی میده که هم تو و هم خود اون مطمئنید قرار نیست عملی بشه؟ مثلاً میگه بذار اوّلین حقوقمو بگیرم، برات اون کامپیوتری که می خواستی رو می خرم، یا خودم پیش رئیست می گم این پسر خیلی ارزشش بیشتر از این حرفاست و اگر دوباره سر به سرش بذاری با من طرفی، و خلاصه از این جور حرف ها و قول ها. راستش حس می کنم این جور وقت ها خود اون حرف نیست که مهمه. اون حمایته، اون حضور داشتنه، اون همراهیه و  اون حس خوب ِ پشت ِ این حرفاست که خیلی ارزشمنده.

 

گفتم: آره، یک چیز جالب. یادخاطره ای افتاد. یک بار که تحقیق دانشگاهم بالکل از روی کامپیوترم پاک شده بود، حسابی کلافه شده بودم. وقت نداشتم و فکر ِ تکرار اون همه کار عصبیم کرده بود. مادرم گفت: "نگرانش نباش، تا زنده ای هر دردی خوردن داره. فقط مرگه که نمیشه کاریش کرد. خودم کمکت می کنم و با هم انجامش میدیم. تایپ کردنش رو بده به من". راستش هم من و هم مادرم می دونستیم که این زحمت رو بهش نمیدم، ولی انگار همون لحظه ورق برگشت. حس کردم می تونم از پسش بر بیام. می دونی؟ خیلی وقت ها همین که حس کنی تنها نیستی و رها نشدی، یه دنیا انرژی بهت میده.

 

گفت: خب، می بینی؟ منظورم همین بود. ولی یه چیزی؟

 

پرسیدم: چی؟

 

گفت: گیر کار اینجاست که عکس این قصه هم اتفاق می افته. گاهی وقت ها، رنجش ِ آدم از خود یک حرف یا کار نیست، از معناهای پشتشه. از همراهی نکردن، از مراقبت نکردن، از حس رها شدگی داشتن و خلاصه از چیزهایی که نمی‌گیم ولی به خوبی حسشون می کنیم. می دونی؟ خیلی وقت ها مهمتر از اون چیزی که می گیم، نحوه گفتنمونه. حرف ها محمود، همین حرف های ساده می تونن آدم ها رو بکشن یا بهشون حس زندگی بدن.

 

گفتم: خب، حالا توی قصه ما، کدوم یکی داره اتفاق می افته؟ رنجش یا احساس امنیت؟ قسمت خوب ِ قصه یا قسمت بدش؟

 

گفت: بی خیال. خوب و بدش، هر دیالوگی تلاشیه برای توی رابطه موندن. خب، باشه. آره، می خواستم همین حس مراقبت رو ازت بگیرم. همین که می پرسی و نگران حس منی. می بینی؟ اصل موضوع خودِ همین قصه بود. و تو این حس خوب رو باز هم به من دادی. ممنونم ازت.

 

خندیدم. همیشه راهی برای  دور زدن داشت. می دانستم حرف اصلی اش را نزده. می خواستم پیِ حرفش را بگیرم. امّا مطمئن بودم کمی بعد، وقتی زمانش برسد همه قصه را برایم تعریف می کند. چون اطمینان داشتم، سکوت کردم و خندیدم. شاید بهترین کار در آن لحظه همین بود.

 

 

آشنایی با غریبه

 

 

گفت: چند روزه از دست خودم ناراحتم.

پرسیدم : چرا؟ غیر از ناراحتی های همیشگی؟

گفت: بی خیال، اونا رو نمیگم. اونطوری که هممون همیشه از دست خودمون ناراحتیم. قصه چیز دیگه ایه.

گفتم: خب؟

گفت: چند روز پیش خبر اون تجاوز رو خوندی؟ همون که دو بار پشت سر هم به یک خانوم تجاوز شده بود؟

گفتم: آره. شوکّه کننده بود. فکر کن. بنده خدا کمک خواسته از اون دو نفر، باز اونا هم بهش تجاوز کردن. خیلی دردناکه. ولی به تو چه ربطی داره؟ تو چرا از دست خودت ناراحت شدی؟

گفت: خب، مشکل همینجاست. من حین خوندن اون متن هم خشمگین بودم، هم ناراحت و هم ماجرا برام یک جور تِمِ اروتیکی داشت.

گفتم: یعنی چی؟

گفت: لذّت هم می بردم انگار. با کنجکاوی پیگیری می کردم. هم خشمگین بودم، هم غمگین و هم لذّت می بردم از پیگیری ماجرا. می دونی چیه؟ مال الان هم نیست. همیشه موقع خوندن خبر تجاوز، این قسمتش من رو آزار میده. من چه فرقی با اون آدم دارم پس؟ منی که حتی خوندن چنین فاجعه ای هم ته مایه ای از لذّت داره برام. از خودم می پرسم من که دارم اینجا اینطوری لذّت می برم، اگر جای اون بودم همین کار رو نمی کردم؟

گفتم: خب، میخوای یک کم دیگه هم خودزنی کن. حتی می تونی تصوّر کنی تو یک قاتل هم هستی. آخه آدم بعضی وقت ها ممکنه از کشتن هم لذّت ببره. مثل بازی های کامپیوتری یا فیلم های جنگی و پلیسی.

گفت: چه ربطی داره. من دارم میگم نمی تونم با لذّت بردنم و با اینکه با هیجان ادامشو پیگیری می کردم، کنار بیام. وقتی فکر می کنم حالم از خودم به هم می خوره. ولی می بینم من همینم. چه کارش می تونم بکنم؟ احساس درماندگی می کنم.

گفتم: قصه همین جاست. من و تو از چیزهای وحشتناک تر از این هم ممکنه لذّت ببریم. نمی دونم چرا. میشه در مورد دلیلش فکر کرد. میشه رفت و روانشناسی مسئله رو دید. شاید فقط من و تو نیستیم و همه آدم ها همینطورن. وگرنه چرا این همه فیلم های جنایی و پر از خون و خون ریزی میفروشن؟ میشه حتی مسئله رو از دید جامعه شناختی هم دید. بالاخره ما آدمای این دوره و زمونه و این شهر و این کشوریم. امّا میشه فارغ از این ها هم خودمونو بپذیریم. من این همه بدبینی به خود رو می فهمم ولی نمی تونم باهاش کنار بیام.

گفت: تو هم که همیشه همین حرفو می زنی.

گفتم: آره خب. من و تو ممکنه به هر دلیل زیستی یا روانشناختی ای از هزار تا چیز وحشتناک تر از این هم لذّت ببریم. ولی کنار اون لذّت ها، خشم و ناراحتی و حس مراقبت هم هست. کنار اون ها کنترل کردن و عمل نکردن روی این لذّت ها هم هست. من و تو فقط اون لذّته نیستیم. نمی دونم اگر جای اون آدما بودیم چه کار می کردیم ولی می تونیم اینقدر هم به خودمون بدبین نباشیم. ما دنیایی حس و میل توی درونمون داریم ولی این حس ها و میل ها همدیگه رو کنترل می کنن. نتیجه اش میشه این چیزی که هستیم. می تونی خودتو برای همه اون حس های بد سرزنش کنی. ولی شاید بهتر باشه بپذیریمشون. ما اونا هستیم ولی خیلی چیزهای خوب دیگه هم هستیم. چیزی که قابل سرزنشه، حس های آدم نیست، عملشه. تازه اونم نه اینقدر راحت و اینقدر سختگیرانه.

گفت: می فهمم چی میگی. ولی سخته وقتی برای خودت قصه ای گفتی که توش آدم خوبی هستی، با این چیزها کنار بیای. سخته بپذیری درونت می تونه پر از تاریکی باشه. مواجه شدن با تیرگی ها، اونم توی درون خودت وحشتناکه.

گفتم: آره. سخته. ولی همه همینطورن. اصلاً اشتباه اینه که فکر کنی آدم های خوب احساسات ِ بد ندارن. سخت نگیر. همون غصّه های قدیمی رو بخور. اضافشون نکن.

خندید. می دونستم هنوز هم غمگینه ولی خب، آشنایی با غریبه ای اون پایین، اصلاً کار آسونی نیست. من هم سال هاست درگیرشم و هر روز پرده جدیدی رو برام رو می کنه.   

 

اقتصادِ روانی در دهه چهارم زندگی

 

 یکی از چیزهایی که در فاصله بین سی تا چهل سالگی برای آدم مشخص می شود این است که می بینی تصوّرت در مورد خیلی چیزها اشتباه بوده. حالا شاید اشتباه هم نه، لااقل کاملاً درست نبوده، یا حتی کمی معتدل تر از این: به درد خور نبوده، یعنی بیش از آنکه گرهی از تو باز کند برایت مشکل درست می کرده. این یکی از خصلت های این بازه از عمر است. دیگر نه آن همه انرژی سال های قبل را داری که درست و نادرست یا به جا و بیجا، این انرژی ها را صرف کنی و نه دیگر مثل آن زمان، بی تجربه و خامی که بتوانی باورهای دیگران را به خودت ببندی و برای خطاهای فکری دیگران یا انتظارات آن ها یا خوشایند و بدآیندشان عمرت را هزینه کنی. خلاصه اینکه این دوره از عمر ویژگی هایی دارد که آدم را در مورد خیلی از باورهایش به تأمل وا می دارد. البته تأمل هم نکنی، خیلی از باورهات ناگزیر تغییر می کنند یا حتی چشم که باز می کنی می بینی خیلی چیزها در روانت تغییر کرده و تو از آن ها بی خبر بوده ای. مثال های زیادی می توان زد. امّا یکی از آن ها چند روزیست ذهنم را درگیر خودش کرده. شاید شما هم با من در این مورد همدل باشید، شاید هم نباشید. امّا هر چه هست حس می کنم تصوّر کلی بسیاری از ما در مورد کارهای مهم و غیرمهم، در مورد وقت های مفید و غیرمفید و در مورد کفایت داشتن و کفایت نداشتن باعث خیلی از درد و رنج های ما می شود. انگار یک تقسیم بندی ای داریم بین کارهای مهم و مفید و کارهای غیرمهم و بی فایده و فقط زمانی که مشغول آن کارهای مفید و مهم هستیم حس خوبی داریم و فکر می کنیم آدم به دردخوری هستیم و احساس کفایت می کنیم، امّا وقتی کارهای غیرمهم و از نظر خودمان( یا شاید دیگران) بی فایده ای انجام می دهیم، احساس بی کفایتی و اتلاف وقت می کنیم. بعد، مسئله این می شود که فلان کار خاص در کجای این تقسیم بندی می گنجد؟ مثلاً رسیدن به نیازهای خود، تفریح کردن، وقت گذراندن با خانواده و دوستان، یا پرداختن به مسائل و نیازهای افراد خانواده کجای این تقسیم بندی می گنجند؟ اگر جزء کارهای مهم و مفید باشند که خب، حس خوبی نسبت به آن ها داریم و با اشتیاق انجامشان می دهیم، امّا اگر جزء کارهای غیرمهم باشند، وقتی مشغولشان هستیم احساس بیهودگی می کنیم و حس می کنیم وقت و عمرمان دارد تلف می شود. این اصلاً چیز کمی نیست. خیلی وقت ها خیلی از مهمترین چیزها و خیلی از بهترین تجربه ها را به خاطر همین تصوّر از دست می دهیم.

 

امّا قصه چیزی فراتر از این هاست. انگار نیاز به نوعی بازنگری در باورهایمان داریم : مهم و غیرمهم برای چه کسی؟ چرا؟ برای چه هدفی؟ اصلاً مگر امور زندگی آدم اینقدر از هم قابل تفکیکند؟ یک وقت نگاه می کنی و بینی همه توش و توانت را گذاشته ای برای پیشرفت، برای کسی شدن، برای سری در میان سرها در آوردن، برای رشد حرفه ای، برای افزایش درآمد و ... . بعد هر کاری در راستای این ها باشد را مهم می دانی و جدیشان می گیری و بقیه کارها می شوند وقت تلف کردن. خب، شاید مقتضای برهه ای از سن چنین چیزی باشد، ولی زمانی می رسد که از خودت می پرسی "این همه برای چه؟" زمانی می رسد که از خودت می پرسی مگر زندگی چیزی مستقل و ورای من است؟ فکر می کنی مگر قرار است با زندگی ام چیزی را جبران کنم یا کاری برای کسی انجام بدهم؟ می بینی یک طوری داری با زندگیت تا می کنی که انگار بدهکار کسی هستی. کم کم حس می کنی آن مهم ها آنقدرها هم که نشان می دادند مهم نیستند و آن کم اهمیت ها هم آنقدر که به نظر می رسیدند کم اهمیت و بی فایده نیستند. می بینی اصلاً زندگی یک جاهایی نیاز به وقت تلف کردن دارد، یک جاهایی باید خودت را رها کنی. باید دست از مقایسه کردن برداری و خودت را بپذیری. می بینی خیلی از آن چیزهایی که یک زمانی مهم بوده حالا برایت کاملاً بی معنی شده اند و اصلاً تعجب می کنی چطور چنین چیزهایی را با آن همه اشتیاق پی می گرفتی. راستش تردید ندارم اگر دست از این بازی ها بکشی، از قضا همان چیزهای مهم را هم بهتر و راحت تر به دست می آوری. نگاه که می کنی بینی تا پیش از این داشتی با کت و شلوار توی زمین فوتبال می دویدی و حس می کردی اگر این لباس ها را در بیاوری به توپ نمی رسی یا از زمین بیرونت می کنند یا با انگشت نشانت می دهند. دقیق که می شوی می بینی اصلاً بخشی از مشکل، همین لباس و هیئت و شمایل بوده.

 

 خلاصه اینکه حس می کنم لااقل خودم در این فضا دم زده ام و نا و رمق ِ روانم را زیاده از حد کشیده ام. راستش چیزی که می گویم هنوز تمام و کمال برای خودم هم روشن نیست. یعنی صرفاً یک ایده و نظر است و آنقدرها که باید به عملم در نیامده. ولی هر چه هست، مسئله قابل تأملیست و این روزها بیشتر در موردش فکر می کنم.

 

پلاسکویی که در روان ما فرو می ریزد

 


حرف خواهیم زد و خواهیم نوشت. مثل همین کاری که من دارم با این نوشته می کنم. حادثه مهم و تلخیست و باید به هر طریق و با هر تلاشی که شده آن را هضم کنیم. بسیاری از ما، کم یا زیاد آشفته و پریشان شده ایم، خبرهای این حادثه را چک می کنیم و سعی می کنیم کاری برای آرامش از دست رفته مان بکنیم. چیزهای هضم ناشدنی، بی معنا، ترسناک و ناامید کننده زیادی در این حادثه هست که باید راهی برای پذیرفتن یا تحمل کردنشان بیابیم:

1. همدلی با آدم های دخیل در این اتفاق، ما را غمگین، افسرده و مضطرب می کند. از صبح به کسانی فکر می کنم که در این حادثه جانشان را از دست داده اند: به آتش نشانان و به کسبه ای که رفته بودند تا شاید چیزی را از مغازه هایشان بیرون بیاورند یا به امید خاموشیِ آتش، سرگشته در داخل ساختمان پرسه می زدند. به 4000 آدمی فکر می کنم که کارشان را از دست داده اند. به خیل زیادِ آدم هایی که در چند ساعت کل داراییشان دود شد و به هوا رفت و گذشته خودشان و آینده فرزندانشان، در زمانی کوتاه ویران شد. به آدم هایی فکر می کنم که شاید موقع ریزش ساختمان، بدشان نمی آمد به همراه آن همه ضرر و زیان، خودشان هم زیر آوار دفن می شدند. به اضطراب و ترس ِ آن ها از آینده مبهم و نامعلومشان فکر می کنم. به این فکر می کردم که روزها و سال ها با هضم این اتفاق تلخ و سنگین دست به گریبان خواهند بود. به روزها و ماه های آینده و به رنجِ طولانی مدّت آدم هایی فکر می کردم که بی هوا، زندگیشان دود شد و به هوا رفت و از دل یک روزمرّگی آرام به لبه پرتگاه تباهی رسیدند.

2. بسیاری از ما مضطرب و پریشان می شویم چون فکر می کنیم شبیه همین تراژدی ممکن بود و ممکن است برای خودمان هم اتفاق بیفتد. داریم زندگیمان را می کنیم، هدف هایی برای خودمان دست و پا کرده ایم، تلاش می کنیم و به آینده خوشبینیم، بعد ناگهان چیزی خارج از اختیارمان همچون سیلی ویرانگر، تمام هدف ها، آرزوها و خوشبینی ما را در می نوردد و نابود می کند. همدلی با آدم های دخیل در این بحران، ما را به درون خودمان می کشد و چشم هایمان را بر آسیب پذیری خودمان باز می کند. این اتفاق بیرونی، در پرتو آن همدلی بدل به ضایعه ای درونی می شود و ترس و اضطرابی عمیق را به جانمان می اندازد. با خودمان فکر می کنیم که آینده، هر دم ممکن است تقدیری چنین را برای ما نیز رقم بزند.


3. بسیاری از ما، در اتفاقاتی چنین، مضطرب و مشوّش می شویم، چون خودمان را در نظم و سازمانی می بینیم که شیرازه اش همچون بنای ساختمان پلاسکو، سست و آماده فرو ریختن است. خودمان را در کشوری می یابیم که چنین تراژدی هایی در آن اصلاً دور از انتظار نیست. حس می کنیم کسی حواسش نیست، کسی مسئول نیست و کسی امنیت و آسایش ما را نمی پاید. سستی بنای پلاسکو و فرو ریختنش، علاوه بر سستی ِ هستی انسانی، ما را به یاد سستی و شکنندگی نظام سیاسی کشورمان و سرنوشت ما به عنوان شهروندان این کشور هم می اندازد. و این ترس و هراس کمی نیست. به زندگی روزمره که نگاه می کنی، می بینی ما انسان ها قدم از قدم بر نمی داریم مگر از قبل، خودآگاه یا ناخودآگاه به هزاران چیز اعتماد کرده ایم: به اینکه زمین دهان باز نمی کند، از آسمان چیزی فرو نمی افتد، ماشینمان آتش نمی گیرد، حیوان درّنده ای به ما حمله نمی کند، آسانسور سقوط نمی کند و ... . حال تصوّر کن، اتفاقی این چنین، اعتماد به نظم امور و اتفاقات پیرامونت را از تو بگیرد. آن گاه همه چیز ترسناک و هراس آفرین می شود. آن وقت قدم از قدم برداشتن می شود تجربه ای اضطراب زا. چنین اتفاقاتی شهروندان یک جامعه را در این هراس می اندازد که مبادا امور تحت کنترل نیست و هیچ چیز و هیچ جا، آنچنان که فکر می کردیم امن نیست. چطور می توان مطمئن بود یک شبه، جان، سرمایه یا امنیتمان از میان نرود.

این ترس ها و تشویش ها و چندین و چند تجربه پریشان کننده دیگر، باعث می شود هاضمه روانمان چنین اتفاقات سهمگینی را پس بزند. با دیدن هر عکس یا تصویر به هم می ریزیم و خودمان را جای افراد دخیل در این بحران می گذاریم. برای همین دست به کارِ حرف زدن، نوشتن و فکر کردن می شویم. شاید آن همه جمعیتی که آن جا بودند همه برای ماجراجویی نیامده باشند. شاید بسیاری از آن ها کسبه ای چنان مضطرب و پریشان باشند که برای تحمل اضطرابشان کاری به جز بیرون آمدن به ذهنشان نمی رسیده. اگر خیلی از ما هم می توانستیم برای تحمّل اضطرابمان سر آن صحنه حاضر می شدیم. امّا دوریم و باید راه دیگری پیدا کنیم: باید حرف بزنیم، بنویسیم، خبر چک کنیم و به هر طریقی که شده بار ِ این ضایعه ایجاد شده را از روی روانمان برداریم.

رنج های زدودنی-1

 

چقدر آزارنده است وقتی کسی خودش را در موقعیتی قرار می دهد که "انتظار می رود همه چیز را بداند". گاهی خود فرد چنین نمی‌کند و این دیگران اند که او را در چنین موقعیتی قرار می‌دهند. خیلی وقت‌ها هم پای ِ همه چیزِ همه چیز در میان نیست، بلکه صحبت از همه چیزِ یک رشته خاص یا یک فن ّ خاص است. مثلاً مکانیکی هستی که دیگران تو را به خبرگی می‌شناسند یا خودت چنین وانمود کرده‌ای. آن وقت نشسته‌ای در موقعیت کسی که انتظار می‌رود همه چیز را در مورد مکانیک خودرو بداند. یا روانشناسِ پرآوازه‌ای هستی و خودت و دیگران انتظار دارید پس ِ پشت ِ مشکلات و مصائب دیگران را به خوبی دریابی، یا پزشک ِ به نامی هستی که خودش هم به توانمندی اش در تشیخص و درمان می‌بالد. هرقدر این موقعیت با هویت تو عجین‌تر باشد، رنج ِ حاصل از نشستن در آن بیشتر و آزارنده‌تر می‌شود. هر قدر بیشتر برای کسب این موقعیت تلاش کرده باشی، بیشتر دردت می‌گیرد و هرقدر شادی، رضایت و آرامشت بیشتر با چنین موقعیتی گره خورده باشد، خراش‌های سخت تری بر پیکره روانت می‌نشیند. و خب، خیلی وقت‌ها برای تسکین این درد و رنج، دروغ‌های کوچک و بزرگ فراوانی به خودمان یا دیگران می‌گوییم.

 

وقتی در موقعیتی هستی که بناست همه چیز را بدانی، ندانستن دیگر یک مسئله معمولی نیست. ندانستن می‌شود مایه اضطراب و هویّت شخصی، شغلی‌ یا اعتبارت را در معرض خطر می بینی. وقتی نمی‌دانی ایرادِ این ماشین یا درد و رنج آن مراجع از کجاست، نگران می‌شوی. فرق تو با بقیه این است که انتظار می‌رود بتوانی منشأ این مشکل را بیابی . مضطرب می‌شوی و دست به دفاعی می‌زنی که درونت را آرام کند و اعتبار به خطر افتاده ات را به تو برگرداند. گاهی اوقات مشکل را انکار می‌کنی یا بار ِ مسئله را بر دوش ضعف یا جهل مخاطبت می‌اندازی. به دانش آموزت می‌گویی: "سؤال بی‌ربطی پرسیدی. درس رو درست نفهمیدی" یا به صاحب ماشین می‌گویی:" این‌ها از کارخونه مشکل دارن. باید کل قطعه رو عوض کنی" یا به مراجعت می‌گویی:" فکر نمی‌کنم مشکلت اینی که می‌گی باشه". خلاصه اینکه به خودت و دیگری دروغ می‌گویی. همیشه هم اینطور نیست. گاهی کار از فرافکنی و انکار فرا‌تر می‌رود و به پرخاش و دروغ گویی‌های آشکار می‌انجامد.

 

اما همه این‌ها نشان می‌دهد هنوز خبره نیستی. خبره آن است که در چنین موقعیتی بتواند با اضطراب خودش کنار بیاید، از جایگاه کسی که "تصوّر می‌شود می‌داند" کناره بگیرد و خودش را در جایگاه کسی که "در تلاش برای دانستن خبره است" قرار بدهد. در این صورت وقتی ایرادی را نمی‌دانی، مضطرب نمی‌شوی، وقتی سؤالی برایت تازه است، اخم نمی‌کنی و زمانی که مراجعی چیزی می‌گوید و به هیچ وجه درکش نمی‌کنی، راه حل نادرست و آدرس اشتباه به او نمی‌دهی. تحمّل اضطرابِ ندانستن، هرچند دشوار و سخت، اما درد و رنج‌های زیادی را از آدمی دور می‌کند و به جای پس رفت و تلخ کامی، زمینه پیشرفت و شکوفایی او را فراهم می سازد.

 

موهبتِ بزرگسالی   

 

 

بزرگ شدن، هیچ موهبتی نداشته باشد این یکی را دارد که با تمام وجود حس می‌کنی: "این نیز بگذرد". کودک که هستی، اتفاقات، خوب یا بد، زود فراموش می‌شوند. از  اتفاقی بد به سراغ یک بازی می‌روی و برای اتفاق بد دیگر، بازی جدیدی دست و پا می‌کنی. حجم زمان آنقدر برایت بزرگ هست که همه ناخوشی‌ها را ببلعد و فقط اندکی بعد به تو امکانِ شادی ‌بدهد. در کودکی، خیلی وقت‌ها بزرگتری هست که اطمینان بدهد، بار مشکلت را به دوش بکشد و بگوید نگران نباش، من درستش می‌کنم.

 

در نوجوانی، کم کم به مشکلاتی بر می‌خوری که مسئولیتش کم و بیش با توست. هنوز هم بزرگتری هست که قوّت قلب بدهد و باری را از روی دوشت بردارد، هنوز مسائل آنقدر‌ها پیچیده، سخت و لاینحل نیستند و هنوز، توانِ جدا شدن از مسئله و مشغول شدن به چیزی جذّاب را داری. اما جوانی، ظهور ِمسئولیت در چهره‌ واقعی و غیرقابل انکار آن است. کم کم، بزرگتر‌ها بازی را به خودت می‌سپارند، ناگزیری تصمیم بگیری و مسئولیتش را قبول کنی، دیگر آنقدر‌ها درگیر بازی‌های مختلف نمی‌شوی و حواست به این راحتی‌ها پرت نمی‌شود، مسائل هم دیگر آنقدر‌ها ساده و قابل‌حل نیستند. برای همین است که اضطراب به سراغت می‌آید. هر تصمیم کوچک یا بزرگ، هر انتخابِ میان این یا آن، مسئله‌ای پررنگ و جدّی می‌شود و تو ناگزیری با ناکامی‌های‌گاه و بیگاه، شکست‌ها و از دست دادن‌ها کنار بیایی. در اینجا که دیگر کم و بیش بزرگتری همراهت نیست، بی‌تاب می‌شوی. با یک شکست همه چیز را پایان یافته می یابی و با یک ناکامی، خودت را ناتوان و غمگین می بینی. در جوانی خودت هستی و پیروزی‌ها و شکست‌هایی که برای اولین بار چنین شخصی و شدید تجربه شان می کنی. اگر حالا بازی ای در کار نیست، امّا موهبت امید هست. در جوانی، امید به بهبود و تغییر، خیلی چیز‌ها را قابل تحمل می‌کند. کافیست تجربه مشابه کسی را ببینی و به آینده امیدوار شوی. کافیست کورسوی امیدی ببینی و دست به کار شوی و کافیست دلیلی برای امید داشتن پیدا کنی و دوباره و چندباره دست به حرکت بزنی. انرژی و شور در درونت، آنقدر هست که اندک امیدی را هم به توانی دوباره بدل کند. اما انرژی، شور و امید هم موهبت هایی قرینِ زمان‌اند.

 

کمی بعد، خودت را در آستانه‌ای می‌یابی که نه بازی، نه بزرگ‌تر و نه امیدهای مدام، چندان تو را در شکست‌ها و ناکامی‌ها همراهی نمی‌کنند. هنوز هم بازی‌هایی پیدا می شود، هنوز هم دیگری‌ای هست که همراهی کند، هنوز هم امیدهایی هست، امّا این بار همه آن‌ها کمتر و ضعیف تر از همیشه‌اند. حالا خودت بزرگ شده‌ای. بسیاری از بازی‌ها از تو گرفته شده‌اند و بسیاری از امکا‌‌نهایت را به فعلیت رسانده‌ای و امید هرچند هست اما بهانه کمتری دارد. در اینجاست که موهبتِ بزرگسالی از راه می رسد. موهبتی که جز با تجربه مکرّر  اتفاقات خوشایند و ناگوار به دست نمی‌آید: پی بردن به این حکمت کهن که "این نیز بگذرد". اینجاست که معنای این عبارت مدام شنیده را با تمام وجود در می‌یابی.

 

این نیز بگذرد، روایت ِ انفعال در برابر اتفاقات زندگی نیست و درک عمیق آن، بر خلاف ِ آنچه در بادی امر به نظر می‌رسد کار آسانی نیست. بزرگسالان فراوانی هستند که به سختی می‌توانند با آن کنار بیایند. تا شکستی را تجربه می‌کنند، بی‌تاب می‌شوند و همه چیز را تمام شده می‌یابند، تا عزیزی را از دست می‌دهند، جهان را دخمه‌ای تاریک و رنج آور می‌پندارند و تا به خوشی‌ای می رسند، آن را یکسره از آنِ خودشان و مستدام و پایدار تصوّر می‌کنند. پذیرش این حکمت، نیازمند تجربه و تأمل در باب تجارب است. نوجوان یا جوان که هستی، بار‌ها و بار‌ها این تعبیر را می‌شنوی اما بدل به  تجربه زیسته‌ات نمی شود. تنها بزرگسالیست که تو را به آستانه درک آن می‌رساند؛ بزرگسالیِ همراه با تأمل. باید بار‌ها و بار‌ها تجربه کرده باشی که بد‌ترین روز‌ها و بد‌ترین سختی‌ها که تو را از پا در آورده‌اند نیز، گذشته‌اند و دوباره روزهای خوب و آرامی از راه رسیده است. این نیز بگذرد، روایت گرِ دینامیک پویای روان آدمی و سرشت گذرا و تغییرپذیر اتفاقات جهان است.

 

 

از بی حوصلگی تا مرگ

 

 

گاهی اوقات یکی از سخت ترین کارها نشستن سر کلاس یا جلسه ایست که به هر دلیل حواست آنجا نیست؛ مثلاً موضوع جلسه خسته کننده است یا ارائه اش خوب نیست یا خودت خسته ای و ... . در هر صورت، وقتی نمی توانی موضوع بحث را دنبال کنی، مدام در صندلی ات جابجا می شوی، روی کاغذ شکل های عجیب و غریب می کشی، جمله بی ربطی از حرف های ارائه دهنده را با فونت های مختلف روی کاغذ می نویسی، شعرهایی که در آن لحظه به یادت می آیند را روی کاغذ می آوری و ... . و خب، اثربخش تر از همه این ها این است که اگر بتوانی بلند می شوی و جلسه را ترک می کنی. با امسال می شود 24 سال سر کلاس و درس نشستن. زمان کمی نیست. میز تحریر هم اگر بود، بعد از این همه سال کلاس و درس و سخنرانی نمی توانست یک جا بند بشود و یک سخنرانی یک ساعته را پی بگیرد. برای همین هم در این سه روزِ کنگره، هر وقت که حوصله ام سر می رفت یا با ارائه سخنران مشکل داشتم بلند می شدم و از سالن بیرون می آمدم. البته من تنها نبودم. خیلی ها شبیه من بودند. قاعده اش هم همین است. بعضی ها مراعات حال سخنران را می کنند و می گویند بنده خدا اعتماد به نفسش را از دست می دهد، بعضی ها فکر می کنند شاید از یک جایی به بعد بتوانند بحث را پی بگیرند و چیزی دستگیرشان بشود و بعضی ها هم اصلاً بی خیال می شوند و تا ارائه بعدی می روند توی گوشی موبایلشان.

 

بعضی از سخنرانی های این چند روز همینطور بود. اما جالب ترینش زمانی بود که دیدم سر یکی از سخنرانی ها تقریباً همه بی حوصله شده اند، بیرون می روند، خمیازه می کشند، با گوشی هایشان بازی می کنند و ... . سخنران همه چیز را قاطی کرده بود و داشت حرف های مبهم و گنگی می زد. سخنران بعدی هم دختر جوانی بود که کمتر کسی او را از قبل می شناخت. مقاله اش پذیرفته شده بود و فرصت ارائه پیدا کرده بود. موضوع سخنرانی اش اما جالب بود: اضطراب مرگ در سالمندان. تا سخنرانی اش را شروع کرد حواس همه جمع شد، یکیش خود من که از بیرون آمده بودم تا ببینم در مورد مرگ چه ایده هایی مطرح می شود. صحبت از مرگ، ترس از مرگ، اضطراب ِ مرگ و مواجهه با اضطراب مرگ بود. سخنرانی فوق العاده ای نبود، اما همه را جذب کرده بود. با خودم فکر می کردم چه جالب، انگار در مورد مرگ هر حرفی که بزنی همه سرتا پا گوش می شوند، شاید ایده تازه ای برای مواجهه با این پدیده غریب ِ آشنا پیدا کنند. اصلاً مهم نیست چه درسی خوانده باشی، اهل کجا باشی، حرفه ات چه باشد یا هر چیز دیگری، وقتی صحبت از مرگ می شود، حتماً گوش تیز می کنی ببینی شاید حرف تازه ای به گوشت بخورد، شاید نگاه تازه ای پیدا کنی یا شاید قصه را طور دیگری بفهمی. هر چه بود، تمام طول سخنرانی حواس همه افراد ِ سالن جمع حرف های سخنران بود که می گفت اوجِ اضطراب مرگ را بین 40 تا 65 سالگی تجربه می کنیم، کمینه اش را بعد از 65 سالگی و اضطرابِ کم و بیش نرمالی را بین 20 تا 40 سالگی و میزان متفاوت اضطراب مرگ را هم تشبیه می کرد به فرایند سوگ که با انکار شروع می شود، با خشم ادامه پیدا می کند و در نهایت با افسردگی و پذیرش تمام می شود. انگار زندگی هر فرد در بزرگسالی نوعی سوگواری و تلاش برای پذیرش مرگ خود است. غرضم پرداختن به محتوای سخنرانی نبود. این بیرون رفتن از دلزدگی و ملال، این جلب شدن توجه ها و این گیرایی ِ صحبت کردن از مرگ برایم جالب بود، خیلی جالب بود. تمام آن سخنرانی را در سالن نشستم. با خودم فکر می کردم آیا موضوع دیگری غیر از مرگ یا عشق می توانست بعد ازین همه سخنرانی، 45 دقیقه دیگر هم پابندم کند یا نه. 

اضطراب؛ همنشین بزرگسالی

 

می گفت اضطراب حاصل دوپاره شدن روان آدمی است. حاصلِ تعارضی درونی میان بخش های مختلف روان، حاصل نوعی کشاکش، نوعی مقابله و نوعی ناهماهنگی. مثلاً اضطراب مرگ حاصل ِ تعارض ِ میان میل به جاودانگی و آگاهی به میرا بودن است. اضطراب ِ زوال و پیری هم همینطور. خلاصه اینکه در اضطراب، چه اضطراب نرمال ( حتی پاتولوژیک) و چه اضطراب وجودی، همیشه پای نیرویی برخاسته از نوعی تعارض در میان است که بی هوا به تو هجوم می آورد و بی هوا احوال و لحظه هایت را در بر می گیرد. می گفت اضطراب بر خلاف ِ ترس، در حضور ِ ابژه ای خاص اتفاق نمی افتد و برای پرهیز از آن نمی توان از ابژه ای خاص یا مواجه ای خاص دوری کرد. اضطراب، می آید و بی سلاحت می کند.

می گفت برای رهایی از اضطراب باید آن را پذیرفت. می گفت باید علاوه بر خودِ اضطراب یک سری چیزهای دیگر را هم قبول کرد؛ یک سری کاستی های ناگزیر، یک سری نقص ها، یک سری ناکامی ها و خلاصه یک سری کمبودها و شکست ها. تعبیر بامزّه ای به کار می برد. از روانشناس معروفی نقل می کرد که آدمی شباهت زیادی به خیار دارد، 90 درصدِ آدمی همانند خیار، از آب است،  با این تفاوت که ده درصد باقیمانده آدمی اضطراب است. آدمی موجودی است 90 درصد آب و ده درصد اضطراب. می گفت باید نفس وجود اضطراب و در هم تنیدگی آن با زندگی روزمره انسان را پذیرفت.

می گفت خیلی از اضطراب های ما از باورهای غلط ما ناشی می شوند و برای کم کردن اضطراب باید بعضی باورها را کنار گذاشت و بعضی را تغییر داد: جهان یکسره جای خوشی نیست، آدمیان یکسره قابل اعتماد یا غیرقابل اعتماد نیستند، تلاش های آدمی یکسره وافی به مقصود و منتج به نتیجه نیست، شکست به معنای تباهی نیست، نقص مساوی با درماندگی نیست و الی آخر. می گفت یکیش همین باور به اینکه تا چیزی از دست می رود یا کاری به نتیجه نمی رسد فکر می کنی عالم تمام شده است. تا به حال چند بار شکست خورده ای؟ همه آن دفعات به ته خط رسیده بودی؟ می گفت نه فقط اضطرب ما آدمیان که ترس و غم و خشم و شادی ما آدم ها هم در گرو باورهای ماست. تا ما نگذاریم و تا قلّاب روانمان به چیزی گیر نکند، آن چیز مایه آزار و دردسرمان نخواهد بود.

می گفت اضطراب وجودی را با شیرجه زدن در زندگی روزمره می توان تسکین داد. زوال و مرگ را علاجی نیست، باید تسکینی جست و تسکین آن چیزی نیست جز نوعی فراموشی یا غفلتِ سالم. می گفت سالم به این معنی که می توان با روانگردان و مواد مخدر و این جور چیزها هم غفلتی پیدا کرد اما باید به دنبال غفلتی بود که خود سوژه را از میان نبرد. حرفش این بود که درگیر شدن در فعالیت های لذّت بخش، همنشینی با آدم های عزیز و دلنشین و خلاصه دل دادن به هر آنچه جایی در دلت دارد، تسکینی است بر اضطراب وجودی و مجالی است برای فراموشی.

حرف هایش خیلی به دلم نشست. هرچند گهگاه ایرادی به ذهنم می رسید و ان قلتی می کردم اما خوب تأمل کرده بود و پاسخ های خوبی می داد. به تعبیر خودش پیش از هر چیز با اضطراب خودش نشسته بود. گفتگوی ما به جا و به موقع هم بود. این روزها بیش از پیش به اضطراب، معنای آن و منشأ آن فکر می کنم و نمی دانم چرا حس می کنم بزرگسالی یعنی مواجهه روزافزون با اضطراب؛ گاهی این اضطراب جای خودش را به افسردگی می دهد و در سیمای افسردگی بروز پیدا می کند و گاهی هم چنان که هست سر بر می آورد و بی تابت می کند. هر چه هست لااقل بخشی از بزرگسالی دست و پنجه نرم کردن با اضطراب است. بختیار آنکه بتواند اضطرابش را بپذیرد و با آن بنشیند. 

فانتزی بازگشت   

 

مدّتی پیش سخنرانیِ روانکاو معروف هندی سلمان اختر را گوش می کردم، درباره روانکاوی حساس به مهاجرت بود. مدعایش این بود که درمانِ تحلیلیِ مهاجران فرق هایی با غیرمهاجران دارد و می کوشید ابعاد این موضوع را روشن کند. در میانه بحث گفت: خیلی از مهاجران از همان ابتدای مهاجرت فانتزی بازگشت دارند. دل کندن از آدم ها، مکان ها و فضاها کار دشواریست و حتی اگر آن سوی مهاجرت جهانِ خوش و شادی هم باشد، باز هم این سوی آن ترک کردن و رها کردن است و خب، فرد همیشه مستعد ِ فانتزی بازگشت خواهد بود: اینکه روزی همه چیز درست می شود و بر می گردد. اما حرف سلمان اختر این بود که این صرفاً فانتزی بازگشت است و عملاً در اغلب موارد محقق نمی شود. فرد آنقدر در کشور دوم می ماند که به عنوان آخرین چاره وصیت می کند یا جنازه اش را به وطنش بازگردانند یا آن را بسوزانند و نیمی از خاکسترش را پیش فرزندانش بگذارند و نیمی را به وطنش بیاورند.

من به کشور دیگری مهاجرت نکرده ام، اما سال هاست که از خانه پدری و شهر پدر و مادرم بیرون زده ام. جایی در میانه سخنرانی، حس کردم من هم گهگاه با فانتزی های مشابهی دست به گریبانم و نسبت مبهم و متناقضی با خانه پدری و بازگشت به آن دارم. آیا واقعاً اگر همه چیز مهیّا باشد به شهر پدر و مادرم و به خانه آن ها، یا جایی نزدیک آن ها بر می گردم؟ بزرگسالی معّمای عجیبی است. 

نگاه ِ دوست

 

-   من "تو" رو انتخاب کردم که منو ببینی. می فهمی وقتی کسی، کسی رو انتخاب می کنه که ببینش یعنی چی؟

-   حس می کنم می فهمم چی میگی و حس خیلی خوبی ازش می گیرم. اما دوست دارم بشنوم  چی تو ذهن توئه.

-   یعنی اینکه بین این همه آدم، دوست دارم به توصیفی که تو از من می کنی دل بدم. دوست دارم خودمو اونجوری ببینم که تو می بینی، اونجوری که تو می فهمی. دوست دارم اون شکلی دیده بشم، اونجوری توصیف بشم. من خودمو تو نگاه تو دوست دارم، خودی که تو باهاش ارتباط می کنی همونیه که خودم هم دوستش دارم. راستش تو حتی اگر انتقاد هم بکنی می تونم به انتقادت اعتنا کنم، می تونم جدّیش بگیرم و خودمو تغییر بدم.

-    آره، می فهمم. و خب شاید دوستی اصلاً یعنی همین.

-   آره خب، دوستی و انتخاب دوست دقیقا یعنی همین. یعنی انتخاب کنی که این آدم خاص تو رو ببینه. تصمیم بگیری بیشتر با این آدم باشی و جلوی چشم های این آدم زندگی کنی. چشم های یک دوست، نگاهش و طوری که آدمو می بینه، ارزش و شدّت دوستی رو تعیین می کنه. قضاوت بقیه آدم ها چندان مهم نیست. چون یا نمیشناسنت و نمی فهمنت اما قضاوتت می کنن، یا میشناسنت و بدخواهی می کنن برات، حسودی می کنن بهت، دوستت ندارن و وقتی توصیفت می کنن همه این حس ها توی توصیفشون هست. خیلی ها هم به آدم بی تفاوتن. اونا هم دیدنشون ارزشی برای من نداره. 

-    آره، موافقم. با این حساب دوستی یعنی دیدن و دیده شدن.

-    آره، و این یعنی توی یک رابطه، یکی می تونه دوست تر باشه. یعنی بیشتر ببینه، بهتر ببینه، دقیق تر ببینه.

-    منم انتخاب کردم تو منو ببینی. پس دریغ نکن از توصیف چیزی که می بینی. من به توصیف بقیه احتیاجی ندارم. منو ببین و باهام حرف بزن.

-      دقیقاً منظورم همین بود.

 

دو بخش از رمانِ هویّت

 

روز بعد به گورستان رفت( همچنانکه دست کم یک بار در ماه می رود) و در برابر سنگ گور پسرش ایستاد. وقتی آنجاست، همیشه با پسرش سخن می گوید و آن روز گویی نیاز داشت که فکر خود را به زبان آورد، و خود راتوجیه کند؛ پس به او گفت: عزیز من، عزیز من، فکر نکن تو را دوست ندارم یا تو را دوست نداشته ام، اما درست از آن رو که دوستت داشته ام، اگر تو همچنان زنده بودی، نمی توانستم آن کسی شوم که اکنون هستم. این ناممکن است که فرزندی داشته باشیم و جهان را، آنگونه که هست، حقیر شماریم، زیرا به این جهان است که او را فرستاده ایم. به خاطر فرزند است که ما به جهان وابسته ایم، به آینده آن می اندیشیم، به سهولت در قیل و قالش، در جنب و جوش هایش مشارکت می کنیم، و بلاهت درمان ناپذیرش را جدّی می گیریم. با مرگت، مرا از سعادت با تو بودن محروم کرده ای، اما در عین حال مرا آزاد ساخته ای. آزاد در رویارویی ام با جهانی که دوستش ندارم. و اگر می توانم به خود اجازه دهم که جهان را دوست نداشته باشم، از آن روست که تو دیگر در جهان نیستی. افکار تاریکم دیگر نمی تواند هیچ گونه تیره روزی برایت به همراه آورد. می خواهم اکنون، پس از سال ها که مرا ترک کرده ای، به تو بگویم که من مرگ و را همچون هدیه ای دریافته ام و سرانجام، آن را، این هدیه وحشتناک را پذیرفته ام. صص64-65.

--------------------------------

-         چگونه دوستی پدید می آید؟ مسلماً همچون اتّحادی بر ضد تیره روزی، اتّحادی که بدون آن، انسان در برابر دشمنانش خلع سلاح شده است. چه بسا دیگر نیازی به چنین اتّحادی نداشته باشیم.

-         دشمنان همیشه وجود خواهند داشت.

-         آری، اما آن ها دیگر نامرئی و بی نام اند، همچون سازمانهای اداری و قوانین. وقتی تصمیم می گیرند که در برابر پنجره های خانه ات فرودگاهی بسازند، وقتی تو را بیکار می کنند، از دست دوست چه کاری ساخته است؟ اگر کسی به تو یاری رساند باز شخصی بی نام و نامرئی است، نظیر سازمان مددکاری اجتماعی، انجمن حمایت از مصرف کنندگان، دفتر وکلای مدافع. دوستی را دیگر نمی توان با هیچ آزمونی ثابت کرد. برای جستجوی دوستِ زحمی در میدان نبرد، یا برکشیدن شمیشر برای دفاع از او در برابر دزدان مسلّح، موقعیتی پیش نمی آید. ما زندگیمان را بدون خطری بزرگ، اما همچنین بدون دوستی می گذارانیم. صص 50-60

 

هویّت، نوشته میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایون پور، نشر قطره ، تهران: 1394.

 

درباره یک ناتوانی ِ اساسی

 

 از وقتی این بند از رمان جاودانگی را خوانده‌ام، ذهنم درگیرش شده و دوباره و چندباره برگشته‌ام و آن را مرور کرده‌ام. قبل و بعدش برای توضیحی که می‌خواهم بدهم چندان مهم نیست، کوندرا در جایی از این رمان و در توصیف وضعیت یکی از شخصیت‌ها به نام برنار می‌نویسد:

 «نمی‌دانست چه کار باید بکند. او می‌دانست چطور زنان را خوشحال، سرگرم و حتّی اغوا کند؛ اما نمی‌دانست چطور با آن‌ها نامهربان باشد، هیچ کس این کار را به او آموزش نداده بود؛ برعکس، همه در گوشش خوانده بودند که هیچ وقت نباید با زنان نامهربان باشد. یک مرد با زنی که سرزده به خانه‌اش آمده، چه کار باید بکند؟ چنین چیزهایی را در کدام دانشگاه آموزش می‌دهند؟»[1]

با خودم می‌گویم: «چه استیصالِ عجیب و آشنایی». نه فقط در رابطه با زن‌ها، که در رابطه با کودکان، رابطه با بالادست‌ها و حتی در رابطه با خودمان هم گاهی پیش می آید که تنها یک سوی ِ رابطه را بلدیم. مطلوب در این رابطه‌ها حفظ حرمتِ خانم‌ها و به دست آوردن محبّت آن‌ها، مراقبت از بچه‌ها و دیدن شادی آن‌ها، پیروی از دستور، توصیه یا راهنماییِ مدیر، مقام بالا‌تر یا استاد و کسب موفقیّت مالی، شغلی یا تحصیلی است. در رابطه با خودمان هم مطلوب این است که با انجام کارهایی به پیروزی و کامیابی برسیم. اما اگر این رابطه‌ها سازنده و درست عمل نکنند چطور؟ اگر زنی قصد آسیب زدن به شما یا کس دیگری را داشته باشد و برای جلوگیری از این کار نیاز به رفتار قهر آمیز و طرد او باشد چطور( همینطور عکس این وضعیت در مواجهه یک زن با یک مرد)؟ اگر کودکی در حال آسیب زدن به خودش یا دیگری و به بار آوردن فاجعه ای باشد و برای بازداشتن ِ او از این کار لازم باشد اشک او را در بیاوریم چطور؟ اگر مدیر، مافوق یا استادمان در حال انجام فسادی باشد، یا بواسطه قدرتش قصد سوء استفاده از ما یا کس دیگری را داشته باشد و واکنش مناسب ِ ما خشم و بی‌مهری‌اش را به همراه بیاورد چطور؟ در مورد خودمان هم قصه کم و بیش همینطور است: اگر گاهی لازم باشد جلوی ِ عادت‌های لذّت بخش و ناهنجارمان را بگیریم و سختیِ یک مواجهه بالغانه با خودمان را تجربه کنیم چطور؟ به نظرم می‌رسد خیلی وقت‌ها، راه مواجهه با سویه‌های معکوس روابط بالا و بسیاری روابط دیگر را بلد نیستیم (یاد نگرفته‌ایم) و از همین نقاط آسیب پذیر می‌شویم.

 شاید خیلی‌ها آنقدر که من در مورد خودم تصوّر می‌کنم آسیب پذیر نباشند. اما گمان می‌کنم برای خیلی از ما تشیخص مرز آنجا که باید محبّت کرد و آنجا که باید رفتار قهر آمیز نشان داد بسیار دشوار است. مرزِ بینِ محبت و سوء استفاده، کمک کردن و آسیب زدن، مراقبت کردن و کنترل کردن، آموزش دادن و فریب دادن و... در مناسبات انسانی بسیار باریک و مبهم است. سخت است به کودکی یاد بدهیم همیشه آنکه محبت می‌کند خیرخواه تو نیست و به خودمان بیاموزیم همیشه آنچه لذّت بخش است خوب نیست( و چقدر تشخیص مرز بین امر خوب و لذّت بخش در موارد جدایی این دو، دشوار است). خیلی وقت ها حتی وقتی این مرز را تشخیص می دهیم واکنش مناسب را بلد نیستیم، یا اگر بلدیم نمی توانیم مسئولیت و هزینه های عاطفی، مالی یا ... این واکنش ها را بپذیریم.

کوندرا در ادامه بند بالا می‌نویسد:

 «برنار از پاسخ دادن به لارا دست برداشت و به اتاق بغلی رفت. روی مبل دراز کشید و اولین کتابی که به دستش رسید را برداشت- یک رمان کارآگاهی با جلدی کاغذی. برنار به پشت دراز کشید، کتاب را در دست گرفت و وانمود کرد که در حال خواندنش است».



[1] جاودانگی، نوشته میلان کوندرا، ترجمه حسین کاظمی یزدی، انتشارات نیکونشر، 1394، ص185.

پرنده من

 

تجربه دلنشینی بود. با آن بیدار شدنِ زورکی، فکرش را هم نمی کردم که اینقدر آرام و سرحال به کارم برسم. برایم جالب بودکه چطور چند صفحه آغازین این رمان توانسته است اینقدر حالم را خوب کند. شب قبل کم خوابیده بودم. کاری نداشتم ولی خوابم نمی برد. در رختخواب آنقدر از این پهلو به آن پهلو شدم که بالاخره بعد از یک ساعت توانستم بخوابم. صبح هم خیلی زود بیدار شدم. موقع بیرون رفتن از خانه، طبق عادت همیشگی، نگاهی به کتابخانه ام انداختم تا کتابی را برای مطالعه در تاکسی انتخاب کنم. حوصله کتابی که چند روز اخیر دستم بود را نداشتم. اگر سر صبح نبود و خوابم نمی آمد، شاید خواندنش را ادامه می دادم ولی امروز صبح با این گیجی و کم حوصلگی ترجیح می دادم کتاب سبک تری را دست بگیرم. رمان "پرنده من" فریبا وفی را همین دو روز پیش خریده بودم؛ خیلی اتفاقی از شهر کتاب. تعریفش را شنیده بودم ولی تصمیمی برای خریدن و خواندنش نداشتم. اتفاقی چشمم خورد و گفتم خب، می خرم و هر موقع فرصت شد می روم سراغش. گزینه خوبی بود برای امروز صبح. کتاب را توی کیفم گذاشتم به همراه یک کلوچه تا بین راه بخوانم و بخورم.

سوار تاکسی که شدم راننده هر دو شیشه جلوی ماشین را پایین کشیده بود. غبراق و سرحال داشت سیگار می کشید. هوای سرد و باران زده بهاری با بوی سیگار راننده و ادکلن من ترکیب شده بود. گمان می کنم حس خوبی داشتم از این ترکیب ِ سردِ پر از بو. راننده سلام و علیک گرمی کرد و راه افتاد. کتاب و یکی از کلوچه ها را از کیفم بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم.

"اینجا چین کمونیست است. من چین را ندیده ام ولی فکر می کنم باید جایی مثل محله ما باشد. نه، در واقع محله ما مثل چین است؛ پر از آدم."

شروع تأثیر گذاری بود. خوشم آمد. یکی دو پاراگراف که جلوتر رفتم حس می کردم همه آن تصویرها را قبلاً دیده ام. جایی شبیه خیابان آذربایجان، کارون یا بهبودی :

"همه جا دارند خانه های قدیمی را خراب می کنند و آپارتمان می سازند. بوته های رُز و یاس خانه های نیمه ویران بس که آغشته به گرد و خاک است به کار شاعران هم نمی آید."

بعد کمی جلوتر:

"خانه ما پنجاه متر مساحت دارد. اندازه باغچه یک خانه متوسط در بالای شهر. برای همین امیر می گوید«اینقدر خانه ام خانه ام نگو» ... ولی من دلم می خواهد از خانه مان حرف بزنم. خانه ای که در آن، مستأجر هیچ صاحبخانه ای نیستیم. صاحبخانه شیطان نیست ولی همان اندازه می تواند روح آدم را تسخیر کند."

"همه در پارکینگ جمع شده اند. مردی که بعدها مدیر ساختمان می شود از همه می خواهد برای آشنا شدن با هم بگویند مالک هستند یا مستأجر؟ نوبت به من که می رسد می گویم مالک. و تعجب می کنم از طعم شیرین آن. می آیم بالا و کلمه را مثل شکلاتی که یک دفعه کاکائویش دهان را پر کند مزه مزه می کنم. مالک. خدایا من مالکم. مالک."

تصویرهایش زنده، ساده و دلنشین اند. آنقدر جذب کتاب شده ام که هول برم می دارد مبادا خیابان شهید صالحی را رد کرده باشم. سرم را بلند می کنم، دقیقاً سر خیابان هستیم. می گویم: "ممنون، زیر پل هوایی پیاده می شوم". خواب از سرم پریده. بین کلمات و تصویرهای کم و بیش دردناکِ آغازین این رمان، حس آزادی و آشنایی می کنم. چقدر فریبا وفی این حس ها را خوب تصویر کرده. حس هایش پرِ دردند ولی نمی دانم چرا اینقدر به دلم می نشینند. کتاب را در کیفم می گذارم و تصمیم می گیرم تا عصر حتی اگر چند دقیقه هم وقت خالی پیدا کردم خواندنش را ادامه بدهم. توی ذهنم به تصویری خیالی از خانم وفی سلام می کنم و می گویم: "ممنونم خانوم. روز من را ساختید. خدا قوت". 

سالمندی، از‌ کار افتادگی نیست

 

مقدمه: بسیاری از ما مستقیم یا غیر مستقیم با مسئله سالمندی درگیریم: نگران  ظاهر شدن چین و چروک و سایر عوارض پیری در پدر و مادرمان هستیم، عملاً  از پدر و مادر یا پدربزرگ و مادربزرگِ پا به سن گذاشته مان مراقبت می کنیم، به دوران پیری خودمان که فکر می کنیم مضطرب و سردرگم می شویم، یا حتی با نگاهی کلان تر، مسئله سالمندی خیلِ عظیم متولّدین دهه شصت و هفتاد به عنوان مسئله ای اجتماعی برایمان مهم است. در هر صورت، پرداختن به این مسئله بیش از آنکه به نظر می رسد مهم است. همسرم، زهرا، در نوشته ای برای روزنامه جام جم به بررسی ایده سالمندی موفّق پرداخته است.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سالمندی، از‌ کار افتادگی نیست 

زهرا عرب

 

مادر بزرگ پیشتر هم اسم نوه‌ها را فراموش می‌کرد، اما بتازگی خاطراتش را هم فراموش می‌کند و البته گاهی هم حرف‌های نامربوطی می‌زند که خیلی‌ها را دلگیر می‌کند. شاید آنها نمی‌دانند مادر بزرگ دیگر همان آدم قدیم نیست، یعنی همان مادری که تمام عمر خودش را صرف خانواده‌اش کرده است. دیگر مادر بزرگ عوض شده. اولش گفتند آلزایمر گرفته، بعد هم اسم کم کاری و پرکاری تیروئید را آوردند و عوارض مربوط به آن که کج خلقی می‌آورد و بعد هم اسم چیزهای دیگر. به هر حال الان مادربزرگ درگیر یک بیماری است؛ بیماری ای که دیده نمی‌شود اما همه ما می‌فهمیم که او دیگر همان آدم قبلی نیست و ما باید با این وضعیت کنار بیاییم.

وقتی اتفاقی برای پدربزرگ و مادربزرگ‌ها می‌افتد خیلی‌ها هول می‌شوند. شاید چون پیری همه را می‌ترساند و پیری همبسته با مرگ است و مرگ هم غالبا امر ترسناکی است. البته پیری به تنهایی ترس‌های مربوط به خودش را دارد: ضعف جسمانی، ذهنی و باری بر دوش دیگران بودن ...

از وقتی مادربزرگ مریض شده انگار یک شهر به هم ریخته. هرکس از دید خودش مساله را می‌بیند: بعضی هنوز باور نمی‌کنند مادر مریض است. بعضی می‌گویند پیری است دیگر، بالاخره سن که بالا می‌رود بدن ضعیف می‌شود. برخی ناخودآگاه خود را از کهنسالان دور می‌کنند و همین حال سالمندان را بدتر می‌کند و آنها را زودتر به انزوای اجتماعی می‌کشاند. در این میان گروهی هم امیدوارند که بتوان کهنسالی را به دوره‌ای پربار از زندگی فرد تبدیل کرد تا فرد بتواند در کنار خانواده خود لحظات خوبی را سپری کند.

حالا که مدتی از این ماجرا گذشته همه ما می‌دانیم مادربزرگ نیاز به مراقبت دارد. یکی از کارهای خوبی که افراد خانواده انجام داده‌اند، این که هفته را تقسیم‌بندی کرده‌اند و هر روز حداقل یک نفر از اعضای خانواده پیش مادر می‌ماند. حالا همه می‌دانند که مادربزرگ دوست دارد دورش شلوغ باشد و در جمع خلق بهتری دارد. شاید مادربزرگ با در جمع بودن احساس خوبی درباره زندگی‌اش می‌کند.

مساله مادربزرگ البته یک مساله مهم را به همه اعضای خانواده گوشزد کرده است: این‌که چه کار کنند تا در آینده این اتفاق برای خود آنها نیفتد. آیا راهی برای پیشگیری هست؟ آیا می‌توان پیر شد و زمینگیر نشد؟ آیا می‌توان کارکردهای شناختی را حفظ کرد؟

سالمندی احتمالا مهم‌ترین پدیده مردم شناختی اواخر قرن بیستم است. اکثر مردم فکر می‌کنند پیری پایان جوانی و باروری است و همواره با کاهش قوای جسمانی و ذهنی همراه است و در واقع کهنسالی یعنی سرباری برای جامعه‌بودن. اما جهان جدید همان‌طور که با بازاندیشی دیگر امور مخاطره‌آمیز راهی برای مواجهه با بحران‌ها و رفع سویه‌های منفی آنها پیدا کرده است، در مورد سالمندی نیز دست به بازاندیشی بنیادینی زده و با طرح ایده سالمندی موفق کوشیده است الگویی متفاوت، انسانی تر و کاراتر برای درک و مواجهه با آن ارائه دهد.

سالمندی موفق یعنی داشتن سلامت جسمانی، ذهنی و اجتماعی موفق در دوران پیری. تلاش این پروژه آن است که سالمندی را تعریفی دوباره کند که در آن پیری به مثابه دوره‌ای از زندگی تعریف شود که شکوفایی خاص خودش را دارد.

داده‌های جدید همچنین نشان می‌دهد سازگاری و زندگی عاطفی در سالمندی موفق نقش بسزایی دارد. چیزی که برای یک سالمند اهمیت دارد تنها سالم بودن تن و بیمار نبودن نیست، بلکه بیشتر از آن سلامت روانی و عاطفی برای او مهم است. بنابراین در برنامه‌هایی که در مورد سالمندی موفق اجرا می‌شود سه موضوع به‌طور خاص درنظر گرفته می‌شود:

1ـ کنترل و بهبود سلامت جسمانی فرد کهنسال که از طریق برنامه‌های ورزشی و پزشکی به اجرا در می‌آید.

2ـ تنظیم سلامت ذهنی و شناختی فرد که با بالا بردن مهارت‌ها و تقویت کارکردهای شناختی فرد انجام می‌گیرد.

3ـ افزایش اشتغالات اجتماعی و ثمربخش که با شرکت در گروه‌های اجتماعی به‌دست می‌آید.

مساله سالمندی روز به روز در جامعه ما اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. بسیاری از ما کم و بیش مستقیم یا غیرمستقیم با آن درگیر هستیم و گاه و بیگاه به این فکر می‌کنیم، آیا راه بهتری برای گذراندن این دوره یا آماده شدن برای آن وجود ندارد؟ اما باید در نظر داشت که برای هر تغییری، چه پیشگیری و چه درمان ابتدا باید نگرش‌ها و باورهایمان را اصلاح کنیم. تا زمانی که پیری را معادل از کار افتادگی بدانیم، سالمندی موفقی را نمی‌توان انتظار داشت. سالمند موفقِ امروز کسی است که سالها قبل باورهای ناکارآمد خود رابه دور ریخته است. باورهای غلطی چون «از ما گذشته» یا «سالمندان توان یادگیری‌شان را از دست می‌دهند» و خیلی چیزهای دیگر.

گام بعدی پیدا کردن راه‌های عملی برای پیری موفق است: بررسی رژیم غذایی و منطبق کردن آن با افزایش سن، ورزش کردن و یافتن الگوهای مناسب ورزشی منطبق با سن، مدیریت استرس، اضطراب و افسردگی در زندگی، تلاش برای تقویت حافظه با استفاده از تکنیک‌های کارآمدی که این روزها در جهان شناخته شده و آزمون شده اند، مراجعه به مشاورها و روانشناسان در صورت لزوم یا خواندن کتاب‌های خودیاری و خیلی راه‌های دیگر.

نباید فراموش کرد که مساله سالمندی صرفا امری فردی نیست. قطعاً سیاست‌های کلان کشور و الگوهای فرهنگی تأثیر بسزایی در تجربه کهنسالی شهروندان دارد، اما گاهی اوقات ما سهم خودمان را خیلی کمتر از آنچه واقعا هست در نظر می‌گیریم. این نوشتار به‌دنبال آن بود که نشان دهد برای کهنسالی تنها یک الگو وجود ندارد. باورها، الگوهای رفتاری، مناسبات بین فردی و همین‌طور نگاه کلی ما به زندگی تأثیر چشمگیری بر تجربه کهنسالی ما و اطرافیان‌مان دارد. امروزه آگاهی به این امور در کشورهای مختلف افزایش یافته است. ما نیز باید هر چه بیشتر خودمان را با این جریان همراه کنیم و از دستاوردهای علمی ارزشمندی که در این حوزه به‌دست آمده است حداکثر استفاده را ببریم.

 

پانوشت: لینک مطلب در روزنامه جام جم 

 

مرگ نابهنگام؟

 

تا به حال چند باری پیش آمده که شاهد مرگ دوستی نزدیک، یا آشنایی دور یا غریبه ای یکسره ناآشنا بوده ام که در آخرین پلّه های مقدمه چینی برای هدف یا هدف های اصلی زندگی اش، جانش را از دست داده است. وقتی می شنوی فلانی که از دنیا رفت دانشجوی تخصص فلان گرایش پزشکی بود، پایان نامه دکتری اش در فلان رشته را همین دو ماه قبل دفاع کرده بود، تازه بعد از کلی تلاش خانه خریده بود، هنوز شش ماه از مهاجرتش نمی گذشت و تازه کار خوبی پیدا کرده بود، تازه ازدواج کرده بود، تازه مدیر ارشد شده بود، تازه استخدام شده بود، تازه از خدمت برگشته بود و قرار بود همین هفته بعد عقد کند، تازه بچه دار شده بود، همین دو ماه پیش نتیجه کنکورش آمده و رتبه اش دو رقمی بود، بعد از 3 سال دیالیز تازه پیوند کلیه انجام داده بود و ...، یک هو غم و اضطرابی به دلت می افتد. غم از آن جهت که دلت برایش می سوزد. برای آنکه چطور وقتی همه تلاش هایش نتیجه داده بود یا داشت نتیجه می داد مرگش فرا رسید. با خودت فکر می کنی چه بی خوابی ها که نکشیده، چه فکرها که نکرده، چه دلمشغولی ها که نداشته، چه انتظارها که نکشیده، چه این در و آن در ها که نزده و ... . دلت می سوزد که چه بی هوا همه آن تلاش کردن ها و مقدّمه چینی ها و سختی کشیدن ها با این مرگ نابهنگام بی معنی شده است ( و البته در این مقیاس، مرگ همیشه ناگهانی است). حتماً آهی می کشی و علاوه بر او، دلت برای عزیزانش هم که به چیزهایی شبیه همین ها فکر می کنند می سوزد. اما چرا  مضطرب می شوی؟ چون تو هم کم و بیش مثل او هستی، تو هم چیز یا چیزهایی را می خواهی که داری برایشان تلاش می کنی، تو هم در حال مقدّمه چینی هستی، تو هم داری انتظار می کشی، تلاش می کنی، هزینه می کنی، این در و آن در می زنی، بیدارخوابی می کشی و خلاصه بخش هایی از روز و شبت را زندگی نمی کنی( این را با مسامحه بخوانید چون در مورد همه اینطور نیست) تا به مطلوبت برسی و بعد از آن، با حاصل کارت خوش باشی و روزهای بعد از آن را با دلخوشیِ بیشتر، موفقیت بیشتر، رفاه و ثروت بیشتر، آرامش بیشتر و خلاصه خیلی چیزهای خوبِ بیشتر بگذرانی. مضطرب می شوی چون مرگی که برای او نابهنگام رسیده، هیچ دلیل ندارد که برای تو بهنگام برسد. ممکن است تو یکی از همان ها باشی که دیگران در مرگت آه می کشند، دلشان برایت می سوزد و با شنیدن شرایطتت اضطرابی به جانشان می افتد. البته ممکن هم هست عمر طولانی کنی، ممکن است با تن و روان سالم هم عمر طولانی کنی، لااقل آنقدر که از مطلوب ِ به دست آمده ات به قدری معقول لذت برده باشی.

اما چه خوشبخت و نیک فرجامی اگر حین آن مقدّمه چینی ها، زندگی کرده باشی؛ اگر زندگی ات تا رسیدن به آن مطلوب، به تعلیقی طولانی بدل نشده باشد؛ اگر خوشی و خوبی زندگی را به تأخیر نینداخته باشی؛ اگر چندبعدی زندگی کرده باشی؛ اگر ارزشمندترین چیزهایت، آرامشت، شادیت، امیدت و رضایت خاطرت را فدای آن مقدّمه چینی نکرده باشی؛ خلاصه اینکه اگر چنان مشغول همان کارها باشی که اگر ناگهان مردی، مرگت به معنایی که در بالا گفتم نابهنگام نباشد. یعنی به قدر وسعت شیره زندگی را مکیده باشی، زمین عمرت را به قدر توانت درو کرده باشی و احساسات خوبی که در توانت بوده را تجربه کرده باشی. اما به راستی چطور می توان برای رسیدن به چیزی ماه ها و سال ها تلاش کرد، اما چنان زندگی کرد که با مرگ، زندگیِ نیمه کاره و تلف شده ای را وداع نکنیم؟ می خواهم دوباره به نوشته پیشینم برگردم: به تردید در ساختار چندپاره ای که در ذهنمان داریم، به تردید در مقدمه دیدن دوره ای و انتظارِ رسیدنِ به متن اصلی زندگی، به آن شکاف میان آنچه هستی و می خواهی باشی. راستش فکر می کنم پاسخ این سؤال در همین تردید کردن است. در این است که همه زندگی را متن اصلی ببینیم، در اینکه زندگی کردن را برای رسیدن به چیزی تعلیق نکنیم یعنی اراضای اصیل ترین و عمیق ترین خواسته هایمان را به هیچ دلیلی به تأخیر نیندازیم و قربانی نکنیم.

می دانم دشوار است و این ایده چالش های نظری فراوانی دارد. اما تصوّر می کنم ناگزیر است. هر کس باید خودش آن را بورزد، با آن زندگی کند و بیازماید تا شیوه مناسب خودش را بیابد؛ شیوه ای که در آن همه چیز وزن ِ درستی پیدا می کنند. چنانکه اگر مرگمان ناگهان فرا رسید، سبکی ِ لحظاتی که نزیسته ایم، داغ ِ دل عزیزانمان و اضطراب خاطر دیگرانی که به ما فکر می کنند نباشد.  

مَغاکِ خودساخته

 

وقتی نوجوانی، زندگی ات مقدّمه شاد و مفرّحی است برای آینده ای که در موردش خیال پردازی می کنی و به آن امید داری. هر چه بزرگ تر می شوی، صفحات این مقدّمه بیشتر و بیشتر می شوند. بعد به جایی می رسی که قرار بوده شروع ِمتن اصلی باشد. خیلی از آن خوشی ها، امیدها و آرزوهای نوجوانی و سال های آغاز جوانی برای این موجّه بودند و به دل می نشستند که مقدّمه بودند و با ریسمان امید، اعتبارشان را از آینده ای می گرفتند که روزی بنا بود برسد. اما زمانی که به آن قرار معهود و آن "فردا"ی مقرّر می رسی می بینی  ظاهراً  مقدّمه ات چنان پر و پیمان نبوده که حالا مجال ِ "به موقعِ " متن اصلی باشد. ممکن است سرخورده شوی و  در خودت و توانایی هایت عمیقاً شک کنی ، ممکن است دوباره تکان کوچکی به خودت بدهی تا کاستی ها را یکی دو ساله جبران کنی و برسی به آن جا که بنا بود متن اصلی ات باشد. حتی بعید نیست مقدّمه نویسی را همینطور ادامه بدهی، آنقدر که در 50 سالگی هم فکر کنی روزِ موعود زمانی فرا می رسد. اما کمی بعد کار به جایی برسد که متن اصلی را به جای واقعیت در خیال و توهماتت بسازی. بنا را بر این بگذاری که کسی که می خواستی شده ای؛ اما این اتفاق تنها یک روایت اول شخصِ آمیخته به توهم و آرزواندیشی باشد. البته ممکن هم هست واقعاً همان جایی باشی که می خواستی باشی. مقدّمه ات خود به خود و بی آنکه تو بفهمی به متن اصلی پیوند خورده باشد و تو همان جایی باشی و مشغول همان کاری باشی که پیش تر ها به آن امید داشتی. یعنی مسیر را دقیقاً مطابق برنامه آمده باشی. و دلخوش و شاد تا بزنگاهی دیگر، بی تنش ادامه بدهی.

 اما حالتی هم هست که با همه این ها فرق دارد. می رسی به آنجا که قرار بود سرآغاز متن اصلی باشد. بعد یک هو به خودت که نگاه می کنی می بینی در اصلِ این ساختار مقدّمه و متن اصلی شک کرده ای. یک هو می بینی با یک جستار مواجهی که مقدمه و ذی المقدمه و همه چیزش در دل همند. می بینی تا به حال هم در متن اصلی بوده ای و به خطا فکر می کردی که بناست دوره ای مقدّمه دوره دیگری باشد. بعد حس می کنی اگر این ساختار مقدمه و ذی المقدمه را  ادامه بدهی همه عمر را از دست خواهی داد. اگر همینطور ادامه بدهی ممکن است هیچ وقت راضی نباشی و خودت را نبخشی. برای چه چیز نبخشی؟ برای اینکه مقدّمه را خوب فراهم نکرده ای، برای اینکه شاید هدف گذاری ات برای اصلِ زندگی اشتباه بوده، برای اینکه زمانه عوض شده و دیگر آن متنی که به دنبالش بودی خریداری ندارد و حتی خودت هم دیگر دلباخته آن نیستی، برای اینکه حالا ارزش هایت عوض شده و جهان را جور دیگری می بینی، حتی برای اینکه ضعیفی، برای اینکه شکست هایی خورده ای، کارهای ضعیفی انجام داده ای و ... . راستش من این روزها به این نگاه خیلی نزدیکم. امروز شکافی می بینم میان مقدّمه و متن اصلیِ مورد انتظار خودم. این شکاف آزارم می دهد. یعنی تا همین اندکی قبل بیشتر آزارم می داد. برای رفع رنجشی که خودم بانی اش بودم مدام به دو سوی شکاف نظر می کردم و سعی می کردم آن ها را جور دیگری بفهمم. تلاشم را بیشتر می کردم و زور بیشتری می زدم. اما زمان زیادی برد تا به خودِ شکاف، به این مغاکِ خودساخته تردید کنم. کانون دلمشغولی ام را مدّتی است عوض کرده ام. شاید زمان آن رسیده باشد که ساختار فاصله انداز ِ مقدمه و ذی المقدمه را ترک کنم. شاید موهبت های بزرگسالی زمانی می رسند که آنچه هستم را بپذیرم. امید داشته باشم، ولی نه امیدِ به جایی رسیدن که امیدِ بهتر شدن؛ در همین متنی که همه اش متن اصلی است. 

فلسفیدن در قهوه خانه

 

چند روز پیش برای تعمیر ماشینم رفته بودم تعمیرگاه. تعمیر ماشین کمی طول می کشید ولی نه آنقدر که بروم و برگردم. قطعه هم لازم داشت که خودم باید همان اطراف می بودم برای خرید. برای همین رفتم قهوه خانه ای حوالی تعمیرگاه. دور تا دور مردان جوان، میانسال و حتی مسن نشسته بودند، قلیان می کشیدند و چای می خوردند. گرسنه بودم. املتی سفارش دادم و کنار یکی از میزها نشستم. میز روبروی من چند مرد میانسال و یک مرد جوان نشسته بودند و داشتند گپ می زدند. حسّم این بود که به اقتضای قهوه خانه حرف های بی ربط و بی سر و تهی می زنند؛ نهایتاً در مورد اقتصاد و سیاست و این جور چیزها. اما بحث جدی تر از این ها بود. بحث هرچند با ادبیاتی ساده اما در مورد تصورات مختلف از خداوند بود. منتظر املتم بودم که شنیدم یکی از آن میانسال ها که البته می شد کم و بیش پیرمرد حسابش کرد گفت: "دیروز به فلانی گفتم تو رو به خدا نمیسپرم ، تو رو به خودت میسپرم." بعد در توضیح حرفش گفت: "چون همه ما جزئی از خداییم، خدا تو درون ماست". مرد میانسال دیگری که چهره جذاب و ریش مرتب و تمیزی داشت گفت: "اصلاً بذار به سبک خودم بگم همین حرفو. ما کم سوادها میگیم انا لله و انا الیه راجعون. یعنی ابتدا و انتها خودشه، این وسط هم خودشه، ما فکر می کنیم مستقلیم. مگه غیر از اینه؟" بعد یک هو بی هوا گفت: "آیت الله طالقانی رو که همه قبول دارید؟ اوایل انقلاب یک روز توی درس های قرآنش گفت ..." و حکایتی را تعریف کرد که جزئیاتش را یادم نیست. خلاصه اینکه بحث پیش رفت و پیش رفت ولی یک جایی متوقف شد. انگار بیش از آن نه کسی حرفی برای گفتن داشت و نه کسی تحملش را داشت. مسئله سخت شده بود. یک هو یکی از همان میانسال ها که تمام این مدت ساکت بود گفت: "راستی اون موتوری که ثبت نام کرده بودم رو دارن تحویل میدن." و با این حرف مسیر بحث عوض شد و کشیده شد به اقتصاد و سیاست و بد و بیراه گفتن به این و آن و مقایسه زمان حال با زمان شاه.

در این فاصله املتم رسیده بود و مشغول خوردن شده بودم؛ یک پیش دستی پر از سبزی، یک پیاز برش خورده و نان بربری داغ. کم و بیش هنوز حواسم به میز روبرویی بود ولی رفته بودم توی فکر. با خودم می گفتم من که فلسفه خوانده ام و اتفاقاً مدت ها هم قطب نمای مطالعه کردنم درد خدا بوده، چیزی بیش از افراد میز روبرویی می دانم یا نه؟ یعنی اگر کسی می گفت فرض کن شما متخصص، چیز بیشتری بگو، آیا واقعاً چیز بیشتری برای گفتن داشتم؟ دیدم نه تنها حرف اضافه ای ندارم که شاید به تبعیت از کانت و ویتگنشتاین، سکوت را ترجیح می دهم. خلاصه دیدم تخصص من شده است خوب سؤال پرسیدن، پیش فرض ها را بیرون کشیدن، لوازم فهم و پاسخ یک سؤال را روشن کردن و تلاش برای دقیق تر اندیشیدن. محک سختی است. مکانیک تخصص اش تعمیر ماشین است، قهوه خانه چی، چای و قلیان دادن به مردم، نانوایی کارش نان پختن است، یعنی همان کارهایی که همه ما انتظار داریم. ولی فیلسوف کارش آنی نیست که همه انتظار دارند. همه انتظار دارند چیز بیشتری بداند ولی وقتی می پرسی می بینی الزاماً چیز بیشتری نمی داند. لااقل آنجا که کار به متافیزیک کشیده می شود. به خودم نگاه کردم و دیدم من کمتر از آن ها می دانم. یعنی حس دانستنم کمتر است. فکرهام را متوقف کردم. به قلیان کشیدن فکر کردم. املتم را با لذّت خوردم. غذام که تمام شد بلند شدم. قلیان هم سفارش ندادم. باید به ماشینم می رسیدم. قهوه خانه را هم فلسفی کرده بودم. 

--------------------------------

دوست عزیزم دکتر غلامرضا اصفهانی، پس از مطالعه این مطلب چند سطری در مورد آن نوشته و از طریق تلگرام برایم ارسال کردند. با اجازه ایشان، آن نوشته را در ادامه می آورم: 

 

1. بسیارخوب! مطلب را مطالعه کردم و بهره بردم. "چنین گفت زرتشت" نیچه با این درآمد آغاز می شود که زرتشت پس از سال ها از غار خویش بیرون می آید و به پیری بر می خورد. وی پس از گفت و گویی کوتاه از زرتشت می خواهد که چیزی از فرزانگیِ خویش بدو ببخشد، زرتشت در پاسخ می گوید:"بگذار تا چیزی از تو نستانده ام از این جا بروم، از آن که من چیزی ندارم که به تو ببخشم!"[نقل به مضمون]، برداشتِ نیچه از فرآیندِ فلسفیدن از سخنانی که در این جا بر زبانِ "زرتشت" نهاده است هویداست : تهیگی!


2.سرآغازِ این برداشت از فلسفه، که نزد فیلسوفانِ دیگر نیز وجود دارد، بی گمان سقراط است. کسی که یک بار برایِ همیشه به اندیشه ورزان آموخت که فلسفه داناییِ به نادانی ست. آغازگاهی آیرونیک: می دانم که نمی دانم! اگر می دانی چه گونه می گویی نمی دانم و اگر نمی دانی چه گونه دم از دانستن می زنی؟ باری منتهی درجه ی جهد فیلسوف کشیدنِ بارِ نادانیِ خویشتن است. پذیرفتنِ مسئولیتِ نادانیِ خویش. فیلسوف بر سرِ دوراهه ای خطیر قرار گرفته است: 1.الغاء جست و جو گریِ حقیقت 2. کوشش در راهی که هم-از-نخست به تناهیِ خود در آن راه باورمند است. که می داند که به تمامه در نخواهد یافت. مسیر نخست درخورِ فیلسوف نیست. چرا که با الغاء حقیقت جویی باید یکسره تن به دروغ هایِ حقیقت نمایی بسپارد که خود از دروغ آگینیِ شان آگاه است. آن که به نادانی خود داناست، خود را به دروغ نمی سپارد، از آن که عمل به دروغ بر مبنای باور دروغ رخ می دهد، و آن را که باوری بدان مبناهای دروغ اندود در دل نیست چه گونه توان سرسپردن به آن ها هست؟ آن چه باقی می ماند راه دوم است: به دوش کشیدن بار نادانیِ خویشتن. تلاش برای آن که مگر نفحه ای از شمیم حقیقت را دریابد. این جاست که وقتی راه راستین رخ می نماید تن دادن به اندکی از دروغ ها به قدر ضرورت که زندگانی را میسّر تواند کرد و باب حقیقت جویی را باز، میسّر می شود.


3. احساس شرم از نادانیِ خویشتن، فضیلتی فیلسوفانه است که در نوشته ی تو هم به خوبی آشکار شده است. راویِ داستان، بارِ دیگر خود را با مسئولیتِ گریزناپذیرِ فلسفی خویش رویارو دیده است و این امکان را وام دار فضیلتِ شرمِ خویشتن است، همان که "خویشتن داری" اش می نامند. خویشتن داری در مواجهه با خود. گول نزدن خود که باری من "می دانم" و اعتراف به نادانیِ خویشتن. گوهرِ فلسفه!


4. آن چه که در بالا نگاشته آمد در حکم درس پس دادن است و فقط از باب ادایِ دین به محبّتی ست که کردی و مطلب را هم-خوان نمودی که درویشان جز کلام چیزی به هدیّت نمی توانند داد: هذه مِن جَمَرات قلبک!

 

پارادوکس رابطه

 

بی حوصله نشسته بود و داشت با موبایلش بازی می کرد. پرسیدم: چیزی شده؟

گفت: چیز خاصی که نه. ولی خب، امروز صبح با هم دعوا کردیم. از هم دلخوریم، از دست خودم هم عصبانی ام.

پرسیدم: مگه اتفاق خاصی افتاده، مشکل خاصی پیش اومده؟

گفت: نه، همه چیز روه به راهه.  اما مسئله دقیقاً همینجاست. خیلی وقتا یه مشکل واقعی و عینی، هرچقدر هم جدی، باعث میشه رابطه زن و شوهر خوب باشه، کنار هم باشن، مشکل چندانی با هم نداشته باشن و با هم برای حل مشکلشون تلاش کنن. 

پرسدیم: خب، چیه؟ چتونه؟

گفت: وقتی مشکلی نیست، مشکل اصلی رو میاد. وقتی درگیر چیزی نیستی، درگیر خود رابطه میشی. درگیر ملال، درگیر دلزدگی، خستگی. وقتی مسئله ای برای حل کردن وجود نداره، از خودت می پرسی من چرا اینجام؟ چرا تو این رابطه ام؟ واقعاً دوست دارم ادامه بدم یا نه؟ عمر خودم و اونو تلف نمی کنم؟ خلاصه خود این با هم بودن و رابطه میشه مسئله. بعد می بینی داری به زمین و زمان گیر میدی و الکی مسئله و دعوا درست می کنی.

باهاش موافق بودم. حرف جدی و عمیقی می زد. راستش نه فقط زندگی زناشویی که تقریباً همه اجزاء زندگی چنین وضعی داره. 

واقعیت سیّال و نیاز ما به اعتماد



چند مطلب قبل در مورد نیاز ما انسان‌ها به تحریف واقعیت نوشته بودم. در این نوشته می‌خواهم یکی از نمونه‌هایی که به کرّات برای خودم اتفاق می‌افتد را با شما در  میان بگذارم. تصور می کنم تعدادی از شما هم با مشکلی که من از آن حرف می‌زنم دست به گریبان هستید و خواندن این متن برایتان خالی از لطف نخواهد بود. مدتی است وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم مدام به دنبال اعتماد کردن به دیگران هستم؛ اعتمادی که در این جهان مبهم و پر اضطراب، سخت به آن نیازمندم. قصد داشتم در نوشته‌  دیگری در مورد وحشت زا بودنِ "جهان ناشناخته" و ترس ما از "واقعیت‌های مبهم و گنگ" بنویسم. اما بگذار همین جا کمی توضیح بدهم.

 

گمان می‌کنم یکی از دلایل نیاز ما به شناخت و همینطور لذت بخش بودنِ شناختِ جهانِ بیرون، دنیای درون و همینطور نسبت ما با جهان بیرون از خودمان در این است که وقتی چیزی را می‌شناسیم، احساس امنیت می‌کنیم. یک جور احساس کنترل پیدا می کنیم. می‌توانیم چیز‌ها را پیش بینی کنیم و در ‌‌نهایت می‌توانیم از مخاطره آمیز بودن وضعیت‌های جزئی و کلی زندگیمان بکاهیم. برای همین هم اصلاً گاهی اوقات که زیاده از حد احساس خطر می‌کنیم، پیش از آنکه به‌ شناختی کافی دست پیدا کنیم، در مورد چیزی یا کسی که نسبتی با آن داریم به خطا به شناختی ناکافی بسنده می کنیم و دست به داوری می زنیم. یعنی ذهنمان را از حالت میانه‌ای که همچنان در آن زنگ خطر به گوش می‌رسد خارج می‌کنیم. این هم خودش یک نمونه از دست کاری واقعیت است. خیلی مواقع از سر ترس یا تنبلی این کار را می‌کنیم و  بی آنکه اخلاقِ باور یعنی ضوابط کافی و درستِ رسیدن به یک باور را رعایت کرده باشیم، در مورد چیزی یا کسی داوری می‌کنیم. خلاصه اینکه به نظر می‌رسد یکی از غایات شناخت، کاهش تنش روانی و احساس خطر و کسب اطمینان و پیش بینی پذیری است.

 

برگردیم به حرفی که در ابتدای نوشته‌ام می‌زدم. گفتم حس می‌کنم به دنبال اعتماد کردن به دیگران هستم و نیاز دارم کس یا کسانی را پیدا کنم که از جانبشان احساس خطر نکنم. وقتی به دوستی هام نگاه می‌کنم، می‌بینم فقط با کسانی مانده‌ام که به من احساس اعتماد می‌دهند. اما از یک جایی به بعد همین نیاز به اعتماد کردن باعث می‌شود چشم و گوشم را بر رفتارهای مختلف این دوستان معتمد ببندم و فقط رفتارهایی را ببینم که اعتمادم را زیادتر می‌کنند یا لااقل همه رفتارهای آن‌ها را به گونه‌ای بفهمم که اعتمادم را دست نخورده باقی بگذارند. لبّ مطلب این است که نمی‌توانم و نمی‌خواهم در جهانی سیّال و متغییر زندگی کنم. دوست دارم / نیاز دارم جهانم چایی شناخته شده و قابل اطمینان و پیش بینی پذیر باشد. نمی توانم تنش مواجه‌های متعدد و موقعیت‌های انرژی بر را تحمل کنم. می‌خواهم به جغرافیای شناخته شده‌ای پا بگذارم که اجزا و عناصرش برایم وجشت زا نباشند. برای همین هم به هر چیز شناخته شده یا هر آدم قابل اعتمادی چنگ می‌زنم. آدم‌های قابل اعتماد برای من لنگرگاه‌هایی در میان دریایی طوفانی‌اند. جایی که می‌توان بی‌خطر، بی‌نیاز به نگاه کردن به پس و پشت و چپ و راست ، اندکی درنگ کرد و آسود. برای همین هم مدام در دوستان باقیمانده‌ام، و در خانواده‌ام، به دنبال نشانه‌هایی هستم که اعتمادم را تشدید کند. و خب، به خوبی می‌توانی آن سوی قصه را هم حدس بزنی. هر چیزی که اعتمادمر ا سلب کند، جهانم را به شدت به هم می‌ریزد، خصوصاً اگر از جانب دوست یا عزیزی باشد که به او اعتماد کرده‌ام. بزرگ‌ترین رنج‌های من از همین اتفاقات است و مدام سعی می‌کنم از آن‌ها دروی کنم. نتیجه این نیاز و تلاش ممکن است به تحریف واقعیت منتهی شود.

 

به نظر می‌رسد واقع سیال‌تر، متغییرتر، پیش بینی ناپذیر‌تر، نامنسجم‌تر و شکننده‌تر از چیزی است که ما آدم‌ها انتظارش را داریم. برای همین هم شکنندگی جسمی و روانی ما خیلی اوقات ما را به تحریف واقع می‌کشاند. ما به جغرافیای آرامی نیاز درایم که در متن واقعیت پیدا نمی‌شود. برای همین هم برج و باروی خودمان را می‌سازیم؛ برج و بارویی که باز هم شکننده و آسیب پذیر است ولی گویا چاره‌ای از آن نیست.

دلالت های پنهان



یک جور خبرگی می‌خواهد که من تا به حال خیلی نداشته‌ام؛ یک جور انباشت تجربه در شناخت آدم‌ها و مدلول حرف‌ها و اشارات و ردّ و قبول‌هایشان. در واقع در این یک مورد خاص چندان نمی‌توان کار را به " قیاس به نفس" برگزار کرد و باید واقعاً طرف مقابلت و منظور‌ها و اشاراتش را بشناسی. شاید هم اگر به قدر کافی خبره باشی، بتوانی به الگوهایی برای جماعت‌های مختلف برسی و در برخوردهات و کنش و واکنش‌هایی که با آن‌ها داری به کار ببندی. راستش چند مطلبی بود که خیلی زود منظور را می‌گفتم و ادامه مطلب را فقط برای خوانندگان  با حوصله‌تر می‌نوشتم ولی این بار گفتم بگذار کمی دست این آقا یا خانم محترم را بگیرم و چند خطی پایین‌تر بیاورم. اما حالا بگذار بگویم که منظورم از اینکه خبرگی می‌خواهد، شناخت منظور واقعی آدم‌ها و پس ِ پشت حرف‌هایشان بود. پیش‌تر‌ها یا شاید تا همین یکی دو سال پیش، گمان می‌کردم وقتی کسی چیزی می‌گوید، منظورش همانی است که می‌گوید. یعنی اگر خواسته‌ای از کسی داری و می‌گوید آری یا نه، منظورش همین آری یا نه ایست که گفته. نه اینکه مثلاً بگوید نه، بعد منظورش این باشد که خب، بیشتر بخواه، خواسته‌ات را تکرار کن، زور بزن، کمی بیشتر وادارم کن و قس علی هذا. یا بالعکس وقتی آری می‌گوید یعنی اینکه چندان هم موافق نیستم یا تردید دارم یا سخت است ولی چون تویی قبول می‌کنم و امثال این حرف‌ها. اما مدام فکت‌ها و شواهدی پیش رویم قرار می‌گرفت که این انگارهٔ نادرست را روز به روز ضعیف‌تر می‌کرد. مثال‌هایش فراوان است. اصلاً انگار آدم باید یاد بگیرد وقتی" نه" شنید اصرار بیشتری کند. وقتی تعریف شنید، کمی درنگ کند و حرف طرف مقابل را با بقیه رفتار‌ها و گفته‌هایش در یک زمینه و بستر کلی تر ارزیابی کند و اگر توهین یا تحقیری شنید، ببیند مقصود پنهان ِ ماجرا چیست و این حرف‌ها و حدیث‌ها چه چیزی را نشانه رفته است. خلاصه اینکه هر روز بیشتر و بیشتر برایم روشن شده و می‌شود که خیلی از ما زبان را چندلایه می‌دانیم و چند لایه به کار می‌بریم. شاید اسمش را بشود بی‌صداقتی گذاشت، شاید هم تجربه زبانی مشترک گروه و جماعت‌های مختلف. وقتی در یک گروه یا جماعت خاص نشانه‌ها  و دلالت های( از نظر ناضر بیرونی) پنهان،  معلوم و واضح است ، این طور حرف زدن، دیگر  بی‌صداقتی به حساب نمی‌آید. یعنی مثلاً هر صنف و جامعه و طبقه و فرهنگی یک سری مفاهیم و عبارات دارد که مدلولشان متفاوت از چیزی است که در بادی امر به نظر یک کاربر معمولی زبان می‌رسد. از نظر این کاربر معمولی، ممکن است این نوع حرف زدن بی‌صداقتی باشد ولی از نظر کاربران داخل آن مجموعه چون دلالت حرف گفته شده مشخص است، بی‌صداقتی به حساب نمی آید.

 

خلاصه اینکه شناخت پس ِ پشت حرف‌ها و اشارات و رفتار‌ها، به دیکشنری خاص خودش احتیاج دارد که من تا به حال چندان دسترسی خاصی به آن نداشته‌ام. این روز‌ها یاد حرف عمه مرحومم می‌افتم که می‌گفت: "اکثر نه گفتن‌های آدم‌ها معنیش این است که خب ادامه بده ببینم چقدر طالبی، ادامه بده تا کوتاه بیایم، ادامه بده تا بفهمم قدر و ارزشم را می‌دانی یا نه و به طور کلی ادامه بده تا راضی بشوم. " این روز‌ها هر چند برایم سخت است اما سعی می‌کنم به فرهنگ مضامین و مدلول‌های افراد مختلف و گروه‌های متفاوت دست پیدا کنم. هر چه بیشتر روی این موضوع تمرکز می‌کنم ، بیشتر می‌فهمم که اغلب حرف‌ها آنچه نشان می‌دهند نیستند؛ یک جور کُد گذاری‌اند که باید روش رمزگشاییشان را بدانی. ندانی کمیت‌ات لنگ است و خیلی چیز‌ها را از دست می‌دهی و از خیلی بازی‌ها حذف می شوی. به این نتیجه رسیده ام که طفل انسان، یکی دو سال طول می‌کشد تا زبان مادریش را یاد بگیرد ولی  یک عمر زمان می‌برد تا نشانگان پیچیده و دلالت‌های متکثر و پنهان این زبان را در میان افراد، گروه‌ها و اقوام مختلف فرابگیرد. گویا این زبان آموزی تا دم مرگ ادامه دارد.

تجارب دلنشین اتفاقی



به طور اتفاقی سیستم صوتی (باند و اینجور چیز‌ها) یکی از دوستانم برای مدتی پیش من ماند و قرار شد در این مدت این وسایل را بی‌استفاده نگذارم. من هم آن‌ها را به لپ تاپ همیشه روشنم وصل کردم و هر از چندی موسیقی‌ای پخش می‌کردم که صداش در کل خانه می‌پیچید. راستش مدت‌ها بود موسیقی نقش چندانی در زندگی‌ام بازی نمی‌کرد. یعنی بود و کم هم نبود ولی فقط درماشین یا در حال پیاده روی و با هدفن. ولی این وسایل اتفاقی باعث شد دوباره در خانه هم موسیقی گوش کنم. اما حالا کاری به این قضیه ندارم. چیزی که برایم جالب بود، این بود که از وقتی شروع کردم به گوش کردن موسیقی در حین کار و مطالعه، دیدم چقدر آهنگ گوش نکرده و زیبا روی سیستمم دارم؛  یک دنیا موسیقی شنیدنی که حتی تصور داشتنشان را هم نمی‌کردم. یک دنیا تجارب خوب و شیرین که از آن‌ها محروم بودم و یک دنیا آرامشِ‌‌ رها شده درگوشهٔ حافظهٔ الکترونیک این جعفر خان (اسم کوچه و خیابان لپ تاپم جعفر خان است، اما در خانه آقا سیاوش صداش می‌کنیم ولی خب، برای اینکه در کوچه و بازار اقتداری داشته باشد، خودش اسم خودش را گذاشته جعفر.) برایم خلی جالب بود که اینقدر تجربه خوب بالقوه فقط نیاز به ذره‌ای توجه داشت و این توجه را چیزی اتفاقی یعنی حضور اتفاقی یک سیستم صوتی ایجاد کرده بود. یک هو و بی‌اخیتار فکرم رفت به سراغ بقیه زندگی‌ام: نکند یک عالمه از ظرفیت هام، امکان‌های شادی و خوب زیستنم، یک عالمه از دلخوشی‌ها و آرامش‌های بالقوه‌ام در پستوی بی‌توجهی خاک می‌خورند و فقط ذره‌ای توجه کافیست که راهشان به متن زندگی ام باز شود. وقتی دقیق‌تر می‌شوم حس پنهانی به من می‌گوید زندگی‌ بهتر از این هم می تواند باشد. ولی حواسم نیست و نمی‌دانم از کجا باید  این چرخه بهبود را شروع کنم. مثل خیلی‌ها منتظر یک اتفاق بیرونی‌ام تا این چرخه را آغاز کند. با خودم فکر می‌کنم آیا واقعاً انگیزش‌های ما برای خوشبخت‌تر بودن اینقدر بیرونی و اتفاقی است؟ چرا اینقدر با خودم غریبه‌ام که اتفاقات عالم باید به جهانم سر و شکل تازه‌ای بدهند؟ شاید هم چاره‌ای جز این نباشد و انسان تا زمانی که چیزی از بیرون او را به تکاپو وا ندارد، محکوم به در خودماندگی است؟ شاید تنها کاری که می‌توانم بکنم و نمی‌کنم این است که پشت در باشم تا در زدنِ شانس را خیلی زود بشنوم و در را باز کنم؟ نمی دانم. شاید این باشد، شاید آن. خلاصه اینکه بیش از همیشه درگیر مسئله انگیزش ام.


مقایسه وجودی


حس می‌کنم آدمیزاد اگر مقایسه نکند، می‌میرد. اصلاً آدمیزاد نیست اگر مقایسه نکند. یعنی انگار مقایسه کردن یکی از وجوه اگزیستانسال آدمی است، مقوّم هستی اوست یا چیزی در همین مایه‌ها. حالا اینکه مقایسه کردن هم حد و حدوی دارد و‌گاه به بیماری می‌زند و حال آدم را خراب می‌کند بحث دیگری است. 

 یک نمونه‌اش همین است که کسی بیاید و خودش را با آدم‌هایی مقایسه کند که حال خوبی دارند؛ که برای «بودن» زور نمی‌زنند؛ برای مطلوب‌های اجتماعی و مالی و خیلی چیزهای دیگر خودشان را هلاک نمی‌کنند؛ مثل آبی روان از کنار خیلی چیز‌ها می‌گذرند؛ خیالپردازی‌هایشان هم این است که حال بهتری داشته باشند، که کار بهتری بکنند نه اینکه موقعیت بهتری داشته باشند، تحصیل بهتری داشته باشند یا فلان و بهمان. ذهن آدم است دیگر، مقایسه‌اش که می‌گیرد به این جور جا‌ها هم می‌رسد. و خب، خودت بهتر می‌دانی که مقایسه کردن معمولاً با رنج همراه است، نارضایتی می‌سازد، تنش و عذاب وجدان و احساس گناه و خیلی احساسات بد دیگر می‌آفریند. این می‌شود که مکانیسم‌های دفاع روانی شروع به کار می‌کنند تا این تنش را کم و کمتر کنند. اینکه در مورد کسی مثل من دقیقاً چه مکانیسم‌هایی در کار است چندان مهم نیست. فقط می‌خواهم در مورد یکی از آن‌ها حرف بزنم. وقتی به کسی نگاه می‌کنم که می‌بینم شخصیتم به او نزدیک است و دغدغه هام و مسائلم شبیه اوست و حرف‌هایش را می‌فهمم، اما او سوداهای من را در سر ندارد و با خودش و زندگی آشتی است، آرام گرفته و ذهنش پر از مطلوب‌های اجتماعی و علمی و خیلی امیال برآورده نشده دیگر نیست، می‌گردم و دلیلی می‌آورم تا ذهنم را خلاص کنم. تا به خودم نشان بدهم بد جایی نایستاده‌ام و اوضاعم بد نیست. مثلاً با خودم می‌گویم اینکه می‌بینی فلانی ذهنش از این خواسته‌ها‌‌ رها شده برای این است که به آن‌ها رسیده، مدتی تجربه‌شان کرده، با آن‌ها زندگی کرده و بعد ظرفیت وجودیش زیادتر شده و این چیزها را پشت سر گذاشته است. از شهرت و محبوبیت بگیر، تا اعتبار علمی و حرفه‌ای و ثروت و خیلی چیزهای دیگر. یعنی برداشتم این است که برای عبور از این چیز‌ها باید به دستشان بیاوری و بعد به بودنشان عادت کنی تا بتوانی ر‌هایشان کنی. یعنی باید خوش شانس باشی که در سنین کم و در جوانی به شهرتی که می‌خواهی برسی، اعتبار علمی، محبوبیت و ثروت و خیلی چیز‌های دیگر را زود به دست بیاوری تا ذهنت از بندشان‌‌ رها شود و حال وجودی فراغت آمیزی که دنبالش هستی را  بدست بیاوری. خلاصه اینکه خوشبختی و رضایت و آرامش درون پس از رسیدن به چیز‌ها بدست می‌آید و اگر شانس نداشته باشی و دیر به این چیز‌ها برسی ممکن است تا آخر عمر ناراضی و آشفته و نا‌آرام بمانی. و اینطوری است که ذهنم خلاص می‌شود و با خودم می‌گویم من هم در سن و سال او، وقتی به همه این چیز‌ها برسم و از آن ها عبور کنم آرام می‌گیرم. اما این فکر چندان آرامم نمی‌کند و کمی بعد با خودم می گویم من آرامش را برای همین الآن می‌خواهم. از کجا معلوم که این فکر ناردست نباشد؛ شاید بعداً که به این چیز‌ها رسیدی، یک دنیا خواسته دیگر که امروز به ذهنت هم نمی‌رسد جلوی رویت سبز بشود. از کجا معلوم که به فرض صحت این فکر، این درونِ ناآرام، تو را به آنجا و به آن مطلوب‌ها برساند و بتوانی از شرّشان خلاص شوی؟ از کجا معلوم که اصلاً سرنوشت مسیر زندگی‌ات را یک هو تغییری بزرگ ندهد و دستت را از همینی که داری هم کوتاه نکند؟ خلاصه هزار و یک پرسش دیگر به ذهنم می‌رسد. می‌مانم میان این فکر که آیا آرامش محصول حل کردن مسائل است یا منحل کردن آن‌ها؟ یعنی آیا می‌توان در چارچوبی ماند و مسائلش را حل کرد و به آرامش رسید یا وقتی که می‌بینی این الگو آرامش زا نیست، باید آن را ترک کنی و به جای دیگری بروی و راه دیگری در پیش بگیری. 

حتی اگر یکی دو کتاب سیر و سلوک یا روان‌شناسی انسان گرا یا فلسفه‌های وجودی را خوانده باشی، می‌دانی که می‌گویند راهش راه دوم است. یعنی باید مسئله را منحل کنی تا به آرامش برسی. باید این سودا‌ها را از ذهنت بیرون کنی، باید خودت را فرایند ببینی و نه فراورده، باید به خوب زیستن فکر کنی و نه نتیجه و.... ولی خب، هزار نکته باریک‌تر زِ مو اینجاست. یکیش همین مقایسه کردنِ بی‌پیر که پیر آدم را در می‌آورد. باید این را هم منحل کرد. اما حس می‌کنم اگربتوانم این یکی را منحل کنم، هستی‌ام به مخاطره می‌افتد چون راستش فکر می‌کنم مقایسه کردن جزء مقوّم هستی آدمی است.

زخم های فرساینده قدیمی



کاستی‌ها، عیب‌ها و ناتوانی‌های روحی و شخصیتی آدم‌ها که معمولاً اغلبشان یادگار تولد و تربیتِ سال‌های آغازین‌اند، مثل زخم‌های کوچکی هستند بر تنهٔ نهال تازه پا گرفته‌ای، که هر چه این نهال بیشتر رشد می‌کنند، این زخم‌ها هم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند. خیلی از آن‌ها در آغاز شاید مایه ملاحت و دوست داشتنی بودن کودک یا نوجوان باشند، یا اصلاً به چشم نیایند، یا هر از چندی، سالی یکی دو بار مسئله ساز شوند ولی زمان و رشد، همه آن‌ها را به سمت حاد‌تر شدن بیشتر دیده شدن و در ‌‌نهایت تلخ‌تر شدن می‌برد. خیلی از وسواس‌ها، اعتماد به نفس نداشتن‌ها، خودکم بینی‌ها، ترس‌ها، اضطراب‌ها، بدبینی‌ها، خوخواهی‌ها، دیگرآزاری‌ها و خیلی ضعف‌ها و رذایل دیگر، ریشه در تولد و تربیت دارند و فقط پس از سپری کردن دوره نهفتگی به چشم می‌آیند. وقتی تنهٔ این نهالِ کوچک رشد کرد و بزرگ شد، این زخم ها بیشتر و بیشتر به چشم می‌آیند و در ‌‌نهایت کار به جایی می‌رسد که زندگی این نهالِ رشد کرده و این درختِ در آستانه شکوفایی را به خطر می‌اندازند. از این تمثیل بگذریم، حرف این است که اغلب ضعف‌های آدم‌ها در مراحل مختلف عمر‌‌، همان ضعف‌ها و کاستی‌های قدیمی هستند که حل نشده‌‌ رها شده‌اند. بعد همان‌ها که قبلاً چیزی به نظر نمی‌رسیدند، می‌شوند معضل زندگی آدم، مایه خراب کردن رابطه‌های خوب و صمیمی و در ‌‌نهایت مایه شکست‌های تأثیرگذار و سرنوشت ساز.

 

بگذار مقایسه‌ای بکنم تا تکلیف روشن‌تر شود: فرض کن شاگرد اول کلاس هستی و به خاطر اخلاق خوبت و احترامی که به بقیه می‌گذاری همه دوستت دارند. اما یکی دو تا مشکل داری که خیلی هم جدی نیست. مثلاً اینکه سخت گیر نیستی و قدرت «نه گفتن» چندان زیادی نداری و اگر کسی کاری از تو بخواهد انجام می‌دهی، یا اگر کسی اشتباهی در حقّت کرد راحت می‌بخشی. خلاصه اینکه خیلی چیز‌ها را خیلی کش نمی‌دهی و اگر کاری هست که می‌توانی انجام بدهی، دلیلی نمی‌بینی که آن کار را نکنی یا اگر مشکلی هست که کسی حلش نمی‌کند، تو عار نمی‌دانی و حلش می‌کنی. همین دیگر، سخت گیر نیستی و خیلی خودت را از عالم و آدم محق نمی‌دانی. در همین زمان دوستی داری که اگر نخواهم تصویر سیاه و سفیدی ارائه کنم، نه دقیقاً برعکس تو ولی در اغلب این زمینه‌ها متفاوت با توست. نه اینکه از عالم و آدم طلب داشته باشد ولی خب، برای هر کسی، هر کاری نمی‌کند؛ چشمش  را روی هر خطایی از جانب دیگران نمی‌بندد و زیر بار حل کاستی یا ضعفی که بقیه هم می‌توانند جفت و جورش کنند، نمی‌رود. اتفاقا ً این دوست، آدم بدی هم نیست. همین که آسیبی به کسی نمی‌زند برای خوب بودنش کافی است. هر دوی شما رشد می کنید و بزرگ می شوید با این تفاوت که هر چه زمان جلو‌تر می‌آید، این روحیهٔ تو ذره ذره جلوی رشدت را می‌گیرد، وقتت را تلف می‌کند، ذهنت را درگیر می‌کند، مایه عذاب وجدان‌های پی در پی ات می‌شود، اعتماد به نفست را پایین می‌آورد و حتی دیگران را هم که انتظار زیادی از تو دارند را طلبکار می‌کند. خلاصه اینکه می‌افتی در یک چرخه معیوب و همینطور اوضاع روحی و حتی احوال بیرونی و شرایط زندگی‌ات خراب و خراب‌تر می‌شود. اما آن دوست تو تقریباً به هیچ کدام از این مشکلات بر نمی‌خورد. او زندگی خودش را می‌کند، به کسی هم آسیبی نمی‌زند ولی از حق خودش هم نمی‌گذرد، ماستمالی‌های دیگران و تنبیلی‌ها و ضعف‌های آن‌ها را هم حل و فصل نمی‌کند و خلاصه مسیر رشد خودش را می‌گیرد و پیش می‌رود. می‌افتد در یک سیکل مثبت و مدام اعتماد به نفسش، حس تشخص‌اش و خیلی چیزهای دیگرش افزایش پیدا می‌کند و چون خواسته‌های آدم‌ها از خودش را بیهوده بالا نبرده، کمتر کسی را هم ناراحت می‌کند و کسی هم از او طلبکار نمی‌شود. در نتیجه، قصه از این قرار می‌شود که آن بچه باهوش و مهربان و دوست داشتنی که تو باشی، کم کم هزار و یک مشکل پیدا می‌کنی و سختی‌هایی می‌کشی که خیلی‌ها حتی خودت هم ممکن است ندانید چرا و این بچه نسبتاً خودخواه و بی‌تفاوت، رشد می‌کند و کم کم بقیه در حد معقول و متناسبی قبولش می‌کنند و مثلاً ۲۰ سال بعد از خیلی جهات از تو موفق‌تر و محبوب‌تر می‌شود و حتی حال روحی بهتری هم پیدا می‌کند. حالا باز در مورد این مقایسه هم زیاده روی نکنم. جان کلام اینکه ضعف‌های جزئی، وقتی به قدر کافی متعلَّق پیدا کنند و تکرار شوند و زمان بر آن‌ها بگذرد، با فرسایشی تدریجی، کم کم به جایی می‌رسند که زندگی آدم را مختل می‌کنند و او خودش نمی‌فهمد چوب چه چیزی را می‌خورد. از خودش می‌پرسد من که به کسی بدی نکردم، پس چرا به اینجا رسیدم؟ غافل از اینکه در مورد بعضی چیز‌ها باید تأمل کرد و پیش از اینکه مسئله ساز شوند کاری برایشان کرد. حالا یا محیط کمک می‌کند و مشکلتت حل می‌شود یا خودت باید ملتفت ‌شوی و کمر به حلشان ببندی.

 

در این میان معمولاً خانواده و جامعه و جمع دوستان و... هم در این مشکلات سهم به سزایی دارند. آن ها به هر دلیلی روی یکی دو صفت فرد متمرکز می‌شوند و بچه که ناخودآگاه به دنبال دوست داشته شدن و محبوبیت خصوصاً از جانب والدین است، آن اوصاف کاستی آلود را در خودش رشد می‌دهد. بعد که بزرگ‌تر می‌شود یک هو به خودش نگاه می‌کند و می‌بیند آن خراش جزئی و نادیده گرفتنی که باعث می‌شد وقتی از پسر همسایه کتک می‌خورد به کسی چیزی نگوید یا در مدرسه مدام تغذیه‌اش را به این آن بدهد حالا به یک جراحت چرک آلود و بزرگ بدل شده و زندگی‌اش را مختل کرده  است.

 

 این قصه در مورد هر کدام از ما به نوعی رخ می‌دهد. خارج از حوصله است که مثال‌های بیشتری بزنم، یکی دیگر از همین ضعف ها وسواس‌ها و حساسیت‌های شخصی است، سویهٔ منفی‌اش هم می‌شود خود بزرگ بینی و غرور که کم کم آدم را تنها و تنها‌تر می‌کند یا بدبینی جزئی که آخر کار به بدبینی از عالم و آدم منتهی می شود و.... . در چنته خودم و در سرنوشت دوستانم از این چیز‌ها کم سراغ ندارم. تو هم نگاه کنی می‌بینی همه آدم‌های بزرگ سال اطرافت درگیر این" زخم‌های بزرگ شده" هستند. زخم‌هایی که مدام انتخاب‌های سرنوشت ساز زندگی هایشان را تحت تأثیر قرار می‌دهند و اوضاع را از آن چه هست خراب تر می کنند.

نیاز ما به تحریف واقعیت



چندی پیش در کتابی می‌خواندم که مطابق نظر مازلو، مهم‌ترین خصلت انسان‌های خودشکوفا این است که واقعیت را تحریف نمی‌کنند. در واقع نیازی به دستکاری واقعیت نمی‌بینند. واقعیت را همانطور که هست، تلخ یا شیرین می‌پذیرند. این طور نیست که یک جای کارشان بلنگد یا آرزوی برآورده نشده ای داشته باشند، یا برای غلبه بر عذاب وجدان یا از سر تنبلی و کم کاری و خصائل بدشان ، نیاز داشته باشند واقعیت را جور دیگری بفهمند و جور دیگری به نمایش بگذارند.حرف حساب و مهمی است. خود من خیلی مواقع واقعیت را دست کاری می‌کنم. خیلی مواقع توجیه‌های بی‌خودی می‌آورم که اگر کس دیگری می آورد مسخره‌اش می‌کردم. خطای خیلی از استدلال هام را نادیده می‌گیرم. اصلاً برای اینکه به قول معروف خودم را از دسته نیندازم، در دفاع از استدلال غلطم استدلال می‌کنم. بگذار کمی در مورد اینکه چرا خیلی از ما نیاز داریم یا لااقل حس می‌کنیم نیاز داریم واقعیت را تحریف کنیم یا ناخودآگاه دست به تحریف آن می‌زنیم، چند کلمه‌ای بگویم.

 

به نظرم یکی از مهم‌ترین دلایلی که باعث می‌شود دست به تحریف واقعیت بزنیم این است که میان آنچه هستیم و آنچه می‌خواستیم یا می‌خواهیم باشیم، فاصله‌ای وجود دارد. یعنی میان منِ واقعی و منِ آرمانیمان فاصله‌ای هست. اغلب ما می‌خواهیم تنش روانی ناشی از این فاصله و ناتوانیمان در رسیدن به این منِ آرمانی را با دست کاری در واقعیت از بین ببریم. خیلی از ما هم ترجیح می دهیم ساده‌ترین راه برای رسیدن به منِ آرمانیمان را طی کنیم، برای همین به جای تلاش برای رسیدن به آن، واقعیت را جوری می‌فهمیم که نتیجه بگیریم در واقع به آن رسیده‌ایم. مثلاً دوست داریم آدم مهمی باشیم و دیگران ما را جدی بگیرند در حالی که آدم مهمی نیستیم و دیگران هم ما را چندان جدی نمی‌گیرند. برای همین می‌گوییم دیگران از سر حسادت، حس واقعیشان را به ما منتقل نمی‌کنند، یا می‌گوییم فلانی چشم دیدن بزرگی من را ندارد، یا اینکه می گوییم دیگران بهره هوشی کمی دارند که بزرگی و اهمیت من را نمی‌فهمند و.... خلاصه اینکه بزرگی و جدی بودنمان را فرض می‌گیریم و اینکه دیگران به آن اذعان نمی‌کنند را به آن‌ها و جهان و خیلی چیزهای دیگر نسبت می‌دهیم. یا گاهی رفتار‌های دیگران را طوری بازخوانی می‌کنیم که در واقع حتی اگر از دیدی بی‌طرف حاکی از بی‌اعتنایی آن‌ها به ماست، از دید ما نشان توجه زیاده از حد و حتی حسادت به شمار آید.

 

یکی دیگر از دلایل نیاز ما به تحریف واقعیت این است که زیاده از حد جهان را بر محور خود می‌بینیم. یعنی مدام از منظر فاعل به جهان نگاه می‌کنیم و خودمان را از دید ناظر نمی‌بینیم. در واقع همه جهان باید مطابق فهم و خواست ما سامان یابد و هر جا که چنین نباشد، آن را طوری تفسیر می‌کنیم که با تلقی خودمان از خودمان و جهان سازگار باشد. این مشکل در واقع ناشی از خودبزرگ بینی و توهمِ داشتن یک موقعیت خاص در جهان  است. البته کانت و پدیدارشناسی زیاد خوانده ام و منکر نیستم که هر نگاهی چون با پدیدار‌ها سر و کار دارد نگاهی تفسیری است و واقعیت و عینیت محض وجود ندارد ولی همواره فاصله‌ای میان نگاه‌های عمیقاً خودمحورانه با نگاه‌هایی که می‌کوشند فهم و دریافت دیگران از واقعیت و داده‌های تجربی را تا حد ممکن لحاظ کنند وجود دارد. به تعبیر ویلیام جیمز،  واقعیت یک هسته سخت و مرکزی دارد که هر‌ شناختی از شناخت‌های ما باید با آن همخوان باشد و در هیچ صورتی آن را نقض نکند. برای همین است که می‌گویم در عین تفسیری و پدیداری بودنِ همه شناخت‌های ما، خیلی‌ها بیش از اندازه، آگاهانه یا بیمارگونه واقعیت را چنان می‌فهمند و جلوه می دهند که با حداقل‌های بین الاذهانی و داده های تجربی هم سازگاری ندارد.

 

دلیل دیگر اما به نظر من این است که ما شجاعت پذیرش اشتباهات خودمان را نداریم. اغلب ما یک "خود-معصوم پنداری" خاصی داریم که به ما اجازه نمی‌دهد اشتباهات رفتاری و خطای داوری‌هایمان را بپذیریم. در واقع خودپنداره خوب و مثبت و اخلاقی‌ای از خودمان داریم که نمی‌توانیم خدشه دار شدنش را ببینیم. دیگران می‌توانند اشتباه کنند ولی ما نه. ما حتی اگر اشتباه هم بکنیم، دیگری یا جهان در آن نقش مؤثری دارند و دلیل بسیار موجهی برای آن وجود دارد. در نتیجه، عالم را جوری می‌فهمیم و تفسیر می‌کنیم که خدشه‌ای به این خودپنداره وارد نشود. حالا این کار را یا عالماً عامداً انجام می‌دهیم یا به صورت ناخودآگاه و به عنوان یک مکانیسم دفاعی از این تحریف بهره می‌بریم.

 

گاهی اواقات هم  واقعیت سهمگین‌تر از آن است که بتوانیم بپذیریم. در اینجا هم باز پای مکانیسم‌های دفاعی در میان است. ناخودآگاه واقعیت را طوری تفسیر می‌کنیم که بتوانیم از شدت تلخی و مصیبت بار بودنش بکاهیم و آن را به آستانه تحمل و باور خود برسانیم. فرض کنید کسی را از دست داده‌اید یا ورشکست شده‌اید یا بعد از مدت‌ها فهمیده‌اید که صمیمی‌ترین دوستتان بزرگ‌ترین خیانت را به شما کرده است یا. ...  در این صورت چون پذیرش واقعیت از نظر عاطفی احساسی برای شما ناممکن است و به آسیب روانی شما منتهی می شود، آن را تا حد ممکن تغییر می دهید.

 

گاهی اوقات هم یک نفع پنهان یا آشکار/ مستقیم یا غیر مستقیم باعث تحریف واقعیت می‌شود. این حالت چیزی است که می‌توان‌‌ همان تعبیر دروغ گویی یا خلاف نمایی را برایش به کار برد. در واقع، نفع ما در واقعیتِ موجود و در نظم کنونی بدست نمی‌آید/ یا لااقل فکر می‌کنیم به دست نمی‌آید، برای همین هم واقعیت را در جهت خواست خودمان تحریف می‌کنیم.

 

دلایل زیاد دیگری هم می‌توان برای این نیاز به تحریف واقعیت ذکر کرد ولی خب، مطلب وبلاگی است و نمی‌شود خیلی طولانیش کرد. اگر بخواهم جمع بندی کنم، باید بگویم تقریباً در همه این موارد، باور یا گمان ما بر این است که طرح ما در نهایت از واقعیت بهتر است؛ بهتر عمل می‌کند؛ بیشتر به درد ما می‌خورد و خلاصه اینکه رهایی بخش‌تر است. اما به نظرم این مهم‌ترین خطایی است که ما خواسته یا ناخواسته مرتکب می‌شویم. انسان‌های خودشکوفا چون مطابق رأی مازلو نیازهای مراتب پایین ترشان تأمین شده است، به خاطر برآورده نشدن نیاز‌هایشان یا برای برآوردن آن ها دست به تحریف واقعیت نمی‌ زنند و چون خودشان را تا جایی که ممکن است محقق کرده‌اند، شکاف چندانی میان خودشان و من آرمانیشان حس نمی‌کنند و در ‌‌نهایت چون با خودشان در آشتی هستند، خودپنداره معیوبی از خود ندارند. به همین دلیل هم واقعیت را چنان که هست می‌پذیرند و با آن کنار می‌آیند و بر این عقیده‌اند که واقعیت رهایی بخش است و خوشبختی در پذیرش طرح واقعیت است نه طرح ذهنی خود. به نظر می رسد هر قدر بخواهیم بیشتر طرح خودمان را بر واقع تحمیل کنیم، دچار سختی و مصیبت بیشتری می‌شویم.  به تعبیر دیگر حقیقت / واقعیت رهایی بخش است، هر چند در کوتاه مدت چنین به نظر نرسد. 

---------------------------------

پانوشت: برای مطالعه بیشتر در این باره خواندن کتاب‌های زیر را توصیه می‌کنم:

آلن دوباتن، پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند. انتشارات نیلوفر. خصوصاً صفحات 80 تا 100.

Samuel S. Franklin, Psychology of Happiness, Cambridge University Press.

Abraham Maslow, Toward a Psychology of Being, Van Nostrand Reinhold Company Inc.

این دو کتاب اخیر را می‌توایند با یک جستجور ساده در آدرس en.Bookfi.org پیدا و دانلود کنید.

ما و آینده والدینمان



از بس که خودم حوصله خواندن متن‌های طولانی را ندارم، تصمیم گرفته‌ام تا می‌شود، همین اول کار حرفم را فشرده و خلاصه بزنم تا اگر کسی مثل من حوصله‌اش زود سر می‌رود و خواندنش نمی‌آید، نکته را بگیرد و بقیه متن را‌‌ رها کند. خلاصه‌اش این است که گمان می‌کنم پدر و مادرهای ما خیلی بیش از ما با مشکل معنای زندگی و مرگ درگیرند و برای همین هم، واقعاً نیاز به مراقبت و دلسوزی دارند. نباید با پدر و مادر مثل یک هم سن و سال یا یک آدم معمولی برخورد کرد. باید حواسمان باشد که آن‌ها علی القاعده در سراشیبی هستند و ما هنوز در سربالایی. کوله بار ما پر از امید است و کوله بار آن‌ها پر از خاطره و گذشته و شاید حسرت و نگرانی. دست آخر اینکه باید ملاحظه این چیز‌ها را در رابطه با پدر و مادر‌ها کرد.

 

سندرومی هست به اسم سندروم آشیانه خالی. زمانی اتفاق می‌افتد که بچه‌ها بزرگ می‌شوند و برای تحصیل یا ازدواج خانه را ترک می‌کنند. به طور دقیق‌تر زمانی پیش می‌آید که پدر و مادر‌ها آخرین بچه را سر و سامان می‌دهند و می‌فرستند خانه بخت یا چیزی در همین مایه‌ها. بعد از این اتفاق پدر و مادر‌ها و مخصوصاً مادر‌ها مستعد افسردگی خاصی می‌شوند که از علائم همین سندروم آشیانه خالی است. بگذار کمی این سندروم و نتایجش را بیشتر باز کنم. هر کدام از ما تلقی خاصی از خودمان داریم. در واقع با خودانگاره‌ای که داریم کنار آمده‌ایم و زندگیمان را پیرامون آن سامان داده‌ایم. وقتی فرزندان کسی خانه را ترک می‌کنند و دیگر بنا نیست تمام مدت پیش او باشند، این خودی که یکی از مهم‌ترین بخش هاش مادر یا پدر بودن است دچار بحران می‌شود. فرد بعد از ۲۰ و چند سال حس می‌کند هدفش یا لااقل بخشی از اهدافش را از دست داده، حس می‌کند یک چیزی که باید باشد نیست، یک جایی که همیشه پر بوده، الان خالی است؛ یک طنابی که تا دیروز وصل بوده، یک هو قطع شده. حالا ضمیمه کنید اینکه پدر و مادر چندان هم با هم خوب نباشند. در این وضعیت علاوه بر جای خالی فرزند، رابطه‌ای سال‌ها در تعلیق مانده هم هست که باید مشکلاتش حل شود و از بلاتکلیفی در بیاید. یا فرض کنید یکی از والدین فوت کرده باشد، جای خالی جدید ضمیمه می‌شود به جای خالی قبلی و می‌شود یک حفره عمیق. حالا به این ضمیمه کنید مرگ دوست و آشنای هم سن و سال را. خلاصه مجموعه این احوال می‌شود یک خلاء معنا، یک تلاش و درگیری دوباره برای معنایابی، یک بحران هویت. قصد ندارم قضیه را خیلی تراژیک کنم ولی می‌گویند آدم‌ها در می‌انسالی با‌‌ همان بحران هویتی روبرو می‌شوند که در نوجوانی با آن دست به گریبان بوده‌اند. حالا اگر نه همان، ولی لااقل با‌‌ همان شدت و چالش برانگیزی.

 

علاوه بر این احساسات ناشی از آشیانه خالی، نزدیکی طبیعی به مرگ را و کم شدن امکان‌های پدر و مادر را هم لحاظ کنید. همه ما به آینده امید داریم. به دانشگاهی که می‌رویم، به مدرکی که می‌گیریم، به کاری که می‌کنیم، به ازدواج و عشقی که در انتظارمان هست، به بچه‌ای که می‌آوریم و به آینده او و.... و این‌ها روی هم یک عالمه امید می‌سازند. اما پدر و مادرهای ما خیلی از این امکان‌ها را به فعلیت رسانده‌اند و حالا افتاده‌اند در سراشیبی. حتی جسمشان هم چندان همراهی نمی‌کند. این می‌شود که شدیداً درگیر معنای زندگی می‌شوند. برای همین هم هست که می‌گویم پدر و مادرهای ما در زیر لبخندهای دوست داشتنیشان، یک دنیا مسئله و غم و غصه و ترس و نگرانی و اضطراب دارند. برای همین هم هست که باید هوای آن‌ها را بیشتر داشته باشیم و با آن‌ها مثل یک آدم معمولی برخورد نکنیم. خیلی از آن‌ها پیش از خواب با اضطراب و بی‌معنایی دست و پنجه نرم می‌کنند. باید کاری برایشان کرد.


------------------------------------------------------

پانوشت: توصیه می کنم برای آشنایی بیشتر با سندروم آشیانه خالی سری به مدخل ویکی پدیا با همین عنوان بزنید.


کرانِ ضروریِ دوستی



خلاصه‌اش این است که هرچند دوستی خوب است و هر قدر هم خوب است، باز هم باید حد نگه داشت. اگر حوصله ادامه‌اش را نداری، همین یک جمله کل مطلب را بیان می‌کند ولی بگذار کمی بازش کنم و مثال بزنم. لذتِ دوستی، لذت عجیب و عمیقی است. آنقدر عمیق که حس می کنم زندگیِ بدون دوست ارزش زیستن ندارد. راستش نمی دانم پیوند دوستی چرا شکل می‌گیرد و چطور تقویت می‌شود و به دوستی صمیمانه می‌انجامد، ولی هر چه هست، بعد از یک مدت زمان کوتاه یا بلند حس می‌کنی، یکی می‌تواند کم و بیش روحت را لمس کند، برای همین تاکسی می‌گیری و می روی چند خیابان آنطرف‌تر یا از یک شهر به شهر دیگر می‌روی یا در هر صورت کلی راه می‌روی تا به آن دوست برسی و  زمانی را با او بگذرانی و اجازه دهی روحت را لمس کند و به تو حسِ بودن بدهد. کار سخت و نسبتاً بیهوده ایست که در مورد دوستی و ارزشمندی و لذتش زیاد‌تر از این حرف بزنم. به نظرم همینقدر کافی است که بگویم وقتی حال خیلی خرابی داری، بیش از هر چیز یک دوست خوب می‌تواند کمکت کند و وقتی از خودت بدت می‌آید یا غم سنگینی روی دلت نشسته، فقط یک دوست می‌تواند از لبه پرتگاه نجاتت بدهد. اما همین دوستی، یک سویهٔ تاریکی هم دارد. خیلی از ما زیادی تنهاییم، زیاید غم و غصه داریم، زیادی نیاز به گوش شنوا داریم، زیادی نیاز به همدم و همراه داریم. بعد همین می‌شود که وقتی گیرش می‌آوریم، زیاده روی می‌کنیم. یا هویت انسانی و ضعف‌های شخصیتی و گره‌های عاطفی و نسبت‌های عینی و بیرونیمان با آن دوست را فراموش می‌کنیم، و به جای یک آدم به چشم یک گیاه یا شیئ بی جان به او نگاه می‌کنیم و هر چه دلمان می‌خواهد و به ذهنمان می‌رسد را با او در میان می‌گذاریم، یا اینکه اینقدر فهمیده و با شعور و بی‌طرف و رازدار حسابش می‌کنیم که حس می کنیم  انگار خداست و داریم با خدا درد و دل می‌کنیم ، پس بنا را می‌گذاریم بر خود افشا‌گری حداکثری. مخصوصاً وقتی حالمان خوب نباشد یا افسرده و گرفته باشیم، یا زمانی که گفتگو طولانی و نشئه دیدار عمیق باشد، از چیزهایی حرف می‌زنیم که بعداً پشیمان می‌شویم؛ که بعداً می‌گوییم کاش این حرف‌ها را نمی‌زدم؛ که بعداً وقتی یادمان می‌آید که مخاطبمان انسانی بوده که با دیگران هم ارتباط دارد و اصلاً بناست دوباره چشم در چشم شویم، افسوس می‌خوریم از بیان کردنشان. خلاصه اینکه دوستی وقتی بساطش جور باشد، یعنی دوست صمیمی و همدل باشد و حال ما هم از آن حال‌های هشیارانه و عاقل مآبانه نباشد و فرصت گفتگو هم طولانی باشد، نتیجه‌اش می‌شود خود افشاگری زیاده از حد، می‌شود حرف زدن در مورد راز‌ها و مسائل پوشیده و پنهان خانوادگی، می‌شود سفره دل را باز کردن، می شود از رازهای دیگران حرف زدن و در ‌‌نهایت می‌شود پشیمان شدن. گاهی اوقات اینقدر پشیمان می‌شویم که تا مدتی یا برای همیشه سعی می‌کنیم با آن دوست رو در رو نشویم. یا یک هو یکی از حرف‌هایمان سر از جایی در می آوردکه انتظارش را نداریم و بالکل از آن دوست متنفر می‌شویم و تا مدت‌ها به روابط انسانی با بدبینی نگاه می‌کنیم. در هر صورت نتیجه خوبی به بار نمی‌آورد این صمیمی شدن‌های شدید و این سفره دل بازکردن‌ها. درد دل خوب است، اصلاً ضروری و حیاتی است. اگر نباشد آدم دق می‌کند و می‌میرد ولی خب، حد نگه داشتن، حتی اگر در حد یکی دو تا راز باشد هم بد نیست. اینجوری هم پیش کسی آنقدر خلع سلاح نشده‌ای که آسیبی به تو بزند و هم اینکه اینقدر خودت را به او نزدیک نکرده‌ای که مجبور باشی به خاطر راز‌هایت کنترلش کنی، نگرانش باشی، حتی به او آسیب بزنی. منظورم از این جمله آخری این است که خیلی مواقع ما با این صمیمی شدن‌های زیادمان یک دوستی خوب که می‌تواند منبع انرژی طولانی مدتی باشد را از بین می‌بریم. افراط می‌کنیم و گند می‌زنیم به رابطه. آنقدر خودمان را لو می‌دهیم که بعداً به طرف مقابل بدبین می‌شویم. فکر می‌کنم متوجه منظورم شده باشی. حالا نمونه‌هایش کم نیست. مخصوصاً آدم‌های احساساتی‌ای مثل من، از این گاف‌ها زیاد می‌دهند. یک راه حل دم دستی اش این است که وقتی دیدیم داریم زیاده روی می کنیم، یا وقتی دیدیم دیدار صمیمانه مان خیلی طولانی شده و داریم حرف های خیلی محرمانه ای به دوستمان می زنیم، جلوی وسوسه دلمان بایستیم و به قول معروف در اوج خداحافظی کنیم، یعنی نخواهیم تهِ دیگ لذت دوستی را در یک دیدار نان بکشیم. بگذاریم یک کمی هم بماند برای بعد. اینجوری هم گاف نداده ایم و هم وقتی جدا می شویم، ذهنمان مدام نمی رود سراغ اینکه چرا فلان چیز را گفتم، یا بهتر بود بهمان چیز را نمی گفتم و  خلاصه از این دست واکاوی های وسواس گونه.

بارهایی که باید برداشت و بارهایی که باید زمین گذاشت



مدتی بود خیلی کلافه بودم و به هیچ کارم نمی‌رسیدم. معمولاً زود‌تر از آنچه تصور می‌کردم خسته می‌شدم و ذهنم همیشه آَشفته بود. انگار هیچ چیز سر جایش نبود و مدام میان کارهای مختلف در رفت و آمد بودم و همه چیز را تقریباً نیمه کاره‌‌ رها می‌کردم. خلاصه‌اش را‌‌ همان اول گفتم؛ مدتی بود بدجوری کلافه بودم. یکی از همین روز‌ها پای کامپیوترم نشستم و دیدم حالم از پنجره‌های باز اینترنتم به هم می‌خورد. دو تا پنجره باز که هر کدام تقریباً ده یازده صفحه باز داشتند پر از مطالب، تحلیل‌ها و اخبار مختلف. یک سری‌ها را نیمه کاره خوانده و‌‌ رها کرده بودم و باز گذاشته بودم تا در فرصت مناسب تمام کنم، یک سری‌ها را هم در نوبت خواندن گذاشته بودم. کمی که فکر کردم دیدم خیلی وقت‌ها همین اتفاق می‌افتد؛ یک عالمه صفحه ناخوانده دارم که آخر کار هم بالاخره یا سیستم خاموش می‌شود و این صفحه‌ها می‌پرند یا اعصاب خودم به هم می‌ریزد و می‌بندمشان، یا هم کلی وقت می‌گذارم و یک عالمه مطالب مختلف را می‌خوانم تا خیالم راحت شود از بابت دانستنشان  و صفحه‌ها را می‌بندم. دیدم این وضعیت چندان هم به کلافگی این روزهام بی‌ارتباط نیست. اصلاً یکی از علائم این کلافگی همین است و شاید هم یکی از دلائل آن باشد. هر چه بود، فکری شدم. با خودم فکر کردم آیا واقعاً به دانستن همه این مطالب نیاز دارم؟ چقدر از این مطالب دانستنشان ضروری است و چقدرشان را فقط برای کنجکاوی می‌خوانم؟ چقدرشان را می‌خوانم تا از قافله عقب نمانم و اگر کسی جایی چیز گفت بی‌خبر نباشم و خلاصه اگر در جمع‌ها اظهار فضل نمی‌کنم لااقل ابراز جهل هم نکنم؟ دیدم کم نیستند این امور بی‌ربط و غیر ضروری. فارغ از این دلایل، دیدم یک نقش روشنفکرواری هم برای خودم قائل ام و یک سری چیز‌ها را می‌خوانم چون فکر می کنم اگر کسی خودش را در جایگاه روشنفکر (بالفعل یا بالقوه) می‌داند، بالاخره باید از خیلی مسائل مهم جامعه سر در بیاورد. یعنی مسائلی که در جامعه مهم اند باید برای او هم مهم باشند. خیلی از مسائل هم به هم مربوطند، مثلاً فلان گفته یا تهدید سیاسی روی بازار بورس تأثیر می‌گذارد، نوسانات بازار بورس هم روی تجارت و معاملات، آن‌ها هم روی زندگی مردم و مسائل معیشتی آن ها و مشکلات معیشتی هم روی خلق و خو و شادی و افسردگیشان، و اگرحتی فقط همین  آخری هم برایم مهم است، باید از تمام مسائل این سلسله باخبر باشم. خلاصه دیدم این رشته سر درازی دارد و به یک موضوع و دو موضوع محدود نمی‌شود و اگر ر‌هایش کنی به لطف اینترنت و رسانه‌های مختلف، همیشه مسئله‌ای در این سلسه هست که درگیرت کند و اگر از آن مطلع نباشی، احساس گناه یا خسران کنی. اما خب، با این حال و روز آشفته هم که نمی‌شود زندگی کرد. دیدم باید کمی خودم را جمع و جور کنم. وقتی مشکلی هست یعنی حتماً یک جای کار می‌لنگد. آمدم پیش خودم تقسیم بندی‌ای کردم و کمی اوضواع احوالم را سامان دادم ( لااقل تا الآن). بعد با خودم گفتم این کار که به درد من ی خورد شاید به درد شما هم بخورد. گفتم با شما هم در میان بگذارم.

 

پرسش اصلی این است: چه کارهایی را باید کرد و چه کارهایی ضرورتی بر انجام دادنشان نیست؟ یا چه چیزهایی را باید دنبال کرد و چه چیزهایی دنبال نکردنشان الزامی نیست؟ و الخ.  پاسخی که من به این پرسش‌ها دادم و می دهم (هر چند ممکن است برایتان تکراری باشد) ولی چنین چیزی است: به نظر می‌رسد در یک تقسیم بندی کلی می‌توان امور را به دو دسته تقسیم کرد: اموری که به ما مربوط‌ اند و اموری که به ما مربوط نیستند. مربوطند یعنی چه؟ یعنی اینکه دانستنشان، انجام دادنشان یا سر و کار داشتن با آن‌ها به نفع ماست یا وظیفهٔ ماست و انجام ندادنشان/ ندانستنشان و سر و کار نداشتن با آن‌ها یا به ضرر ماست یا اینکه ضرری در پی ندارد و تکلیفی هم از ما زمین نمی‌ماند ولی خب، با نپرداختن به آن ها نفعی را از دست می دهیم. اول برویم سراغ امور مربوط به ما. این امور مربوط یا مستقیماً به ما مربوط اند  یا به طور غیر مستقیم. یعنی یا خودشان مربوط‌ اند یا مقدمهٔ امر مربوطی هستند و از حیث مقدمه بودن، باید با آن‌ها سر و کار داشته باشیم. در هر صورت این امور مربوط ِغیر مستقیم، ارجاعشان به یک امر مربوط مستقیم است. حالا این امور مربوطِ مستقیم/ غیر مستقیم یا ضروری‌اند یا غیر ضروری. امور مربوط ضروری اموری هستند که دانستنشان/انجام دادنشان  یا سر و کار داشتن با آن‌ها، نفعی به ما می‌رساند و نپرداختن به آن‌ها هم به ضرر ماست. مثلاً مسائل مربوط به معنای زندگی،خوشبختی، بود و نبود جهان پس از مرگ، کلیاتی مهم در باب سلامت جسم و روان، خبر داشتن از حال پدر و مادر و فرزند و خواهر و برادر، داشتن حرفه‌ای برای کسب درآمد و ... مسائلی ضروری هستند. یعنی اگر به آن‌ها بپردازیم نفع می‌بریم و اگر به آن ها نپردازیم، زیان می کنیم. هر چیزی هم که مقدمه این امور باشد، به خاطر مقدمه بودن برای آن ها ضروری است. این امور کم نیستند. دستهٔ دیگری از امور مربوط، امور مربوطِ غیر ضروری‌اند. یعنی اموری که دانستنشان/انجام دادنشان یا سر و کار داشتن با آن‌ها به نفع ماست ولی اگر به آن‌ها نپردازیم، فقط نفعی را از دست داده‌ایم و ضرری نکرده‌ایم.. مثلاً اینکه بدانیم فلان فروشگاه تخفیف زده است یا فلان استاد فلان مقاله را نوشته که به درد ما می‌خورد یا ... .  

 

اموری که به ما مربوط نیستند هم فراوانند. امور نامربوط هم به دو دسته تقسیم می‌شوند: امور نامربوطِ بی‌ضرر و امور نامربوط ِمضر. حالا اینجا هم‌‌ همان بحث مستقیم و غیر مستقیم بودنش مطرح است. اما امور نامربوط بی‌ضرر اموری هستند که اولاً دانستنشان/ انجام دادنشان یا سر و کار داشتن با آن‌ها نفعی برای ما ندارد و گرهی از ما باز نمی‌کند یا کمک به انجام وظیفه یا تکلیفی نمی‌کند و ثانیاً نپرداختن به آن ها هم ضرر و زیانی به دنبال ندارد. مثل خیلی از اموری که ربطی به ما ندارد ولی ما الکی به آن‌ها سرک می‌کشیم و کنجکاوی می‌کنیم. مثلاً به من چه مربوط که قیمت فلان کالای که ممکن است تا آخر عمر نیازی به آن نداشته باشم چقدر است یا فلان بازیگر هالیوود چه می‌کند یا فلان خواننده به چه غذایی علاقه دارد و... . دایره این چیز‌ها خیلی وسیع است و اتفاقاً فکر و ذکر خیلی از ما مشغول همین چیزهاست. یک سری اموری هم هستند که به ما مربوط نیستند ولی وقتی مشغولشان می‌شویم مایهٔ ضرر و زیان ما می‌شوند. یکیش این است که در زندگی خصوصی مردم سرک بکشیم. خیلی اوقات کنجکاوی‌های بی‌مورد ما را به آدم‌ها بدبین می‌کند، ارتباطمان را با دیگران مختل می‌کند یا دچار وسواسمان می‌کند. مثلاً من از اندیشه‌های فلان اندیشمند یا روشنفکر خوشم می‌آید، چه ضرورتی هست که بروم به او نزدیک بشوم و سر از زندگی خصوصی‌اش در بیاورم. این کار هیچ ربطی که به من ندارد تازه ممکن است ضرر هم داشته باشد. هیچ کس عاری از خطا نیست. خطا‌هایش را می‌بینم و‌‌ همان چهار تا حرف درستی که زده است هم دیگر در من اثر نمی‌کند. یا مثلاً اینکه در خیابان بایستم و دعوایی را تماشا کنم؛ حداقل زیانش این است که اعصاب خودم را به هم می‌ریزم و به آدم‌ها بدبین می‌شوم. این دسته آخر هم واقعاً کم نیستند ولی خب، این روز‌ها به لطف ارتباطات و اطلاعات گسترده مدام مشغولشان هستیم.

 

خلاصه اینکه به نظر می‌رسد باید سعی کنیم بخش اعظم تلاشمان را صرف امور مربوطِ  ضروری کنیم. این امور اینقدر زیاد هستند که بعید می‌دانم وقت چندانی برای کارهای دیگر بماند، ولی اگر ماند به امور مرتبط غیر ضروری بپردازیم و تا جایی که می‌توانیم از امور غیر مربوط دوری کنیم و لااقل دورِ امور غیر مربوطِ مضر را خط بکشیم. در هر حالت هم اگر می خواهیم عذاب وجدان بگیریم یا احساس خسران کنیم، این اجازه را فقط درحوزه امور مربوطِ ضروری به خودمان بدهیم. کمی طولانی شد ولی حالا که تا اینجای کار را حوصله کرده‌اید، یکی دو نکته دیگر هم بگویم.

 

اول اینکه: این حرف‌ها و این تقسیم بندی‌ها عمدتاً راه حل مسئله کنجکاوی بی‌مورد و تلاش برای عقب نماندن از قافله و این‌ها بود. در مورد آن خودروشنفکر پنداری هم به نتیجه‌ای رسیدم که بد نیست آن را هم با شما در میان بگذارم. به این نتیجه رسیده‌ام که روشنفکری که نتواند مسئله خودش و اطرافیان نزدیکش را حل کند، بعید است بتواند مسئله دیگران را حل کند. برای همین دیدم بهتر است اول گره‌های خودم را باز کنم، اگر وقتی ماند به دیگران هم بپردازم و رسالت روشنفکری و این جور چیزها  را به انجام برسانم. مهم دیر یا زودش نیست. مهم این است که آدم دچار توهم نشود.

 

نکته آخر هم اینکه در بُنِ استدلالم در مورد امور مربوط و غیر مربوط این فرض بود که امر مربوط امری است که نفعی داشته باشد، یا فقدانش ضرری برساند یا نپرداختن به آن باعث بر زمین ماندن تکلیفی بشود. این فرض خودش جای نقد دارد. مثلاً می‌توان پرسید فقط نفع شخصی را باید در نظر گرفت یا نفع دیگران هم در مربوط بودن یا نامربوط بودن دخیل است؟ یا  اینکه در صورت تعارض منافع ، یا تعارض منافع با تکالیف باید کدام امر مربوط را بر کدام امر مربوط دیگر ترجیح داد و الخ. پرداختن به این‌ها از ظرفیت این بحث خارج است. مطلب بعدی هم اینکه امور مربوط و غیر مربوطِ آدم‌های مختلف با هم متفاوت است. قطعاً بسیاری از امور مربوط به یک دولتمرد با امور مربوط به یک معلم یا مترجم یا بازیگر متفاوت است. و دیگر اینکه آدم‌های مختلف در مورد قلمرو و دامنه امور مربوط و نامربوط با هم اختلاف نظر دارند. یکی مثل پیتر سینگر، نه تنها اطلاع داشتن از گرسنگان کشور خودمان که اطلاع داشتن از احوال گرسنگان آفریقایی و اختصاص دادن بخشی از حقوق ماهانه را برای کمک به حال آن ها وظیفه اخلاقی ما می‌داند و خودش هم مقدم بر همه، این کار را می‌کند. خلاصه اینکه بررسی دقیق این قلمرو‌ها و تعیین محدوده آن ها کار چندان ساده ای نیست و علاوه بر خودشناسی ممکن است به مطالعات روانشناختی، فلسفی و جامعه‌شناختی هم کشیده شود.


ما و الگوهایمان


پیش از هر چیز بگویم که نمی‌خواهم حکم کلی صادر کنم و بگویم همهٔ ما ناگزیر در زندگی برای خود الگوهایی انتخاب می‌کنیم. نمی‌دانم آیا چنین حکمی می‌توان داد یا نه. در واقع این مسئله بر عهدهٔ روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و لابد چند علم دیگر است. چه این حکم درست باشد و چه نباشد، کاری به خوبی یا یدی الگو داشتن هم ندارم و نمی‌خواهم بگویم الگو داشته باشید تا بهتر زندگی کنید یا سعی کنید روی پای خودتان بایستید و هر نوع الگو را طرد کنید. چیزی که در این نوشته مورد تأکید من است، تأمل پیرامون الگو داشتن و نسبت شخص با الگو یا الگوهای مختلف اوست. بیایید روی این چند نکته تأمل کنیم:

 

۱.         به نظر می‌رسد که اگر نگوییم همهٔ ما ولی بسیاری از ما در زندگی برای خودمان الگو یا الگوهایی داریم. این الگو‌ها معمولاً انسان‌هایی هستند که یا پیش از ما زیسته‌اند یا همین حالا در دوران ما زندگی می‌کنند. بعضی مواقع هم ممکن است الگوی ما چیزی مثل طبیعت یا تاریخ یا خدا یا فرشتگان و چیزهای غیرانسانی‌ای از این دست باشند. در هر صورت، ما الگو یا الگو‌هایی را انتخاب می‌کنیم تا چند چیز را به طور همزمان بدست بیاوریم: اول اینکه شدنی بودن ایدئال‌هایمان را قبول کنیم. خیلی سخت است که دل به چیزی ببندیم که نمی‌دانیم شدنی است یا نه. اما وقتی الگویی در میان است، مطمئنیم آرمان و ایدئالمان کم و بیش تحقق پذیر است. دوم اینکه، ایدئالمان تجسم عینیت یا فته‌ای پیدا می‌کند که می‌توانیم مدام خودمان را با آن چک کنیم. برای اغلب ما سخت است که مدام با اموری انتزاعی سر و کار داشته باشیم. امور انتزاعی مبهم و گیج کننده‌اند، پس به دنبال تجسمی نزدیک به ایدئالمان می‌گردیم و بعد خودمان را با چنین چیز قابل درک/روئیت ی ارزیابی می‌کنیم. سوم هم اینکه، وقتی الگویی داریم می‌توانیم دانشمان از ایدئالی که داریم و نحوهٔ رسیدن به آن را افزایش دهیم. در واقع اگر کسی الگوی ماست، می‌توانیم با خواندن زندگی نامه و اندیشه‌های او یا با پیگیری رفتار‌ها و گفته‌هایش، ابدئال خود و لوازم و نتایج آن و راه‌های رسیدن به آن را بیشتر و بهتر بشناسیم. حتی اگر طبیعت را الگوی خود قرار دهیم، با شناخت طبیعت در واقع معرفتمان به آرمان و ایدئالی که داریم را افزایش می دهیم.

 

خلاصه اینکه ما به دلایل گوناگون یا ایدئالی برای خود داریم یا پیدا می‌کنیم. بعد خودآگاه یا ناخودآگاه و در بسیاری موارد بر اثر فشارهای اجتماع، الگویی را مطابق با آن ایدئال‌ها و تصوری که از خود ایدئالمان داریم انتخاب می‌کنیم و آن الگو کم و بیش می‌شود آن خود ایدئال ما.

 

۲.         اگر با این مقدمات همدل باشی، می‌خواهم بگویم که به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین کار‌ها در خود‌شناسی و داشتن زندگی خوب این است که با درون نگری و حتی با ارزیابی رفتارهای روزمره‌مان ببینیم اولاً چه ایدئال یا ایدئال‌هایی داریم و ثانیاً آیا کس/ کسان یا چیز/ چیزهایی را خودآگاه یا ناخودآگاه الگوی خود قرار داده‌ایم یا نه. بعد این الگو‌ها را به دقت از بقیهٔ چیز‌ها تفکیک کنیم و یک جای مهم برای تأمل پیرامونشان باز کنیم. خلاصه اینکه اولاً ببنیم الگو داریم یا نه و ثانیاً الگو یا الگوهای ما کدام‌اند.

 

۳.         کار دیگری که در مرحلهٔ بعد باید کرد این است که ببینیم آیا ایدئال‌ها و الگو‌هایمان را می‌پسندیم یا نه و آیا این ایدئال‌ها و الگو‌ها قابل دفاع (و نه الزماً دفاع عقلانی) هستند یا نه. خیلی مواقع ما ناخودآکاه وارد بازی‌های قدرت و رقابت‌های پیرامون ثروت و شهرت می‌شویم و در این میانه الگوهایی به ما تحمیل می‌شوند یا خودمان کس یا کسانی را الگوی خود می‌کنیم. اما لازم است بنشینیم و این ایدئال‌ها و الگو‌ها را ارزیابی کنیم. به نظر می‌رسد هر ایدئال و الگویی قابل دفاع نباشد و به زندگی خوبی منتهی نشود.

 

۴.         فرض می‌گیریم که مرحلهٔ قبلی را با موفقیت طی کردیم. و البته نیاز به جان کندن و خود‌شناسی و سنجش دقیق دارد. اما اگر با ایدئالمان و ارزشمندی آن کنار آمدیم، و اگر تصمیم گرفتیم الگویی داشته باشیم (یعنی اگر قبول کردیم که الگوی اجتماع- داده را بپذیریم یا الگوی پیشین خود را حفظ کنیم یا الگوی جدیدی انتخاب کنیم) می‌رسیم به مرحلهٔ بعد. یعنی زمانی که باید سعی کنیم این الگو/ الگو‌ها را به طور کامل بشناسیم. وقتی می‌گویم کامل، یعنی با تمام ضعف‌ها و قوت‌هایش، با تمام تاریخچه‌اش و هر چیزی که به آن مربوط است. بگذار فرض کنیم که کسی را الگو قرار داده‌ایم. حرف این است که اگر او الگوی ماست و قرار است رفتارمان را در نسبت با او بسنجیم و بواسطهٔ فاصله‌ای که با او داریم به خودمان پاداش دهیم یا خودمان را ترغیب و حتی تبیه کنیم، باید او را به طور کامل بشناسیم. خیلی از مصیبت‌های ما از این است که الگوهای خود را درست و حسابی نمی‌شناسیم و تبدیل به شخصیت‌های کاریکاتوری می‌شویم، دچار توهم می‌شویم، بعد‌ها که دچار مشکل می‌شویم، حس می‌کنیم به ما خیانت شده، از ما سوء استفاده شده یا هزار و یک احساس بد دیگر. یکی از دلایل ضرورت این شناخت کامل و همه جانبه این است که این الگو ممکن است بن بست‌های نحوه تفکر و ایدئالمان را با هزینهٔ خیلی کمی به ما نشان دهد. در واقع به ما کمک می‌کند بی‌آنکه عمر خود را تلف کنیم، خطاهای خود و ایدئال‌هایمان را بفهمیم و از هزینه‌های تفکرمان کم کنیم. فرصت زندگی کوتاه است و وقت زیادی برای هدر دادن نداریم.

 

۵.         بعد از شناخت کامل و همه جانبهٔ الگو لازم است، باز دست به ارزیابی بزنیم. ببینیم چه وجوهی از او (فرض را بر انسان بودن الگو گذاشته‌ام) قابل قبول و قابل دفاع است و چه وجوهی را باید کنار گذاشت. یعنی باید نگاه نقادانه به الگویی که انتخاب کرده‌ایم داشته باشیم. اگر این نگاه را نداشته باشیم، نسبت ما با او به نسبت مرید و مرادی تبدیل می‌شود. بعد در هر چاهی که او بیفتد ما هم می‌افتیم و گاهی حتی او دچار مشکلی نمی‌شود و به زندگی‌اش ادامه می‌دهد ولی ما تباه می‌شویم. نمونه اگر می‌خواهی، کافیست نگاهی به دور و برت بیندازی. خلاصه اینکه باید به خودت، ایدئالت، خصوصیات و اوصاف الگوت و نسبت خودت و الگویی که انتخاب کرده‌ای نگاهی نقادانه داشته باشی و مدام این نسبت را ارزیابی کنی.

 

۶.         در ‌‌نهایت هم اینکه باید قدرت عبور کردن داشته باشی. خیلی از ما در الگویی که انتخاب کرده‌ایم گیر می‌کنیم. شاید تنبلیم، شاید شخصیت وابسته‌ای داریم، شاید نفوذ و اوتوریتهٔ آن الگو زیاد است. دلایل زیادی ممکن است در این میانه باشد. هر چه هست، خیلی از ما گیر می‌کنیم و گیر کردن در الگو در صورتی که زمان عبور از او فرا رسیده باشد، یعنی دچار خطاهای پی در پی شدن (و البته منطقاً و اخلاقاً ضرورتی برای عبور از الگو وجود ندارد و بحث در اینجا فقط بحثی مصداقی است). یعنی هزینهٔ نحوه زندگی دیگری را دادن، خطاهای دیگری را مرتکب شدن و خود و ایدئال خود را خراب کردن.

 

در این بند از ضرورت گیر نکردن در الگو گفتم، گیر نکردن در ایدئال و آرمان را هم به آن ضمیمه کن. ما به هیچ آرمان و ایدئالی چک سفید امضا نداده‌ایم. هم ما تغییر می‌کنیم (شناختمان و تجارب عاطفی ما بیشتر می‌شود) و هم زمانه عوض می‌شود؛ پس چرا ایدئال و آرمانمان را عوض نکنیم.

 

طولانی شد. غرضم تأکید بر جایگاه و نسبت الگو در زندگی بود. چیزی که داریم ولی خیلی مواقع التفات آگاهانه، نقادانه و پویایی نسبت آن نداریم و به همین دلیل هزینه‌های زیادی می‌دهیم. بد نیست در الگو‌هایمان بیش از این تأمل کنیم؛ خیلی از بن بست‌های عاطفی، فکری، کاری، خانوادگی و روانی ما از همین نسبت ما و الگو‌هایمان ناشی می‌شود. یکی از دریچه‌های ورود هوای تازه به زندگی، ارزیابی دقیق و نقادانهٔ همین نسبت هاست.

دیگری و عزت نفس فردی ما


عزت نفس هر یک از ما در نسبت با ارزیابی‌ای که خودمان از خودمان داریم و ارزیابی ای که دیگران از ما دارند شکل می‌گیرد. عزت نفس هم طبق تعریف عبارت است از اینکه ما چقدر برای خودمان ارزش قائلیم و خودمان را مهم می‌دانیم و خودمان را جدی می‌گیریم و برای داوری‌ها و ارزش‌های خودمان اعتبار قائلیم. خلاصه اینکه کسی که عزت نفس بالایی دارد، ارزیابی خوبی از خودش دارد و خودش را ارزشمند، مهم و درخور توجه می‌داند. بیایید بحث را از همینجا پی بگیریم. هر کدام از ما ارزیابی‌ای از خودمان داریم، دیگران هم ارزیابی‌ای از ما دارند. خیلی اوقات اما این دو ارزیابی بر هم منطبق نیست. اصلاً بخشی از تنش‌های ما از همین ارزیابی های ‌های متفاوت ناشی می‌شود. مثلاً ما ارزیابی خوب و سطح بالایی از خودمان داریم و دیگران ارزیابی نه چندان خوب یا سطح پایینی از ما دارند و بالعکس. این تفاوت، تقریباً برای همه ما مسئله است و عزت نفس و ما را بالا و پایین می‌برد. مخصوصاً اگر این داوری کننده‌ها آدم‌های مهم زندگی ما یا اعضای گروه‌هایی باشند که تعلق جدی و پررنگی به آن‌ها داریم. حالا بیایید دو حالت این تفاوت در ارزیابی‌ها را در نظر بگیریم:

 

اگر ارزیابی دیگران از ما به خوبی ارزیابی خود ما نباشد، یعنی پایین‌تر از ما باشد و دیگران ما را پایین‌تر یا کم اهمیت‌تر از آن چیزی که خودمان فکر می‌کنیم ببینند، چه حسی پیدا می‌کنیم و چه می‌کنیم؟ معمولاً اگر این اختلاف زیاد باشد، اصلاً این داوری‌ها را نمی‌شنویم. یعنی جدی گرفتن این اختلاف چنان تبعات روانی سنگینی دارد که برای حفظ سلامت روان، خودآگاه یا ناخودآگاه نادیده‌اش می‌گیریم. گاهی حتی فرد داوری کننده را نادیده می‌گیریم و رابطه‌مان را با او قطع می‌کنیم یا گروهی که ارزیابی ضعیف تری در مورد ما داشته را ترک می‌کنیم. اما اگر این تفاوت آنقدر‌ها هم زیاد نباشد، احتمالاً یکی از این دو کار را می‌کنیم: اول اینکه سعی می‌کنیم یه دیگران ثابت کنیم تصورشان اشتباه است. گاهی موفق می‌شویم و گاهی نمی‌شویم. اگر موفق نشویم آن فرد یا گروه را دست کم می‌گیریم، همین باعث می‌شود که داوری آن‌ فرد یا گروه در مورد ما ضعیف‌تر شود، باز رنجش ما بیشتر می‌شود و همین کار را ادامه می‌دهیم و آن‌ها هم به دیده بدتری به ما می‌نگرند، این چرخه آنقدر ادامه پیدا می‌کند که رابطه‌مان را  بالکل قطع می‌کنیم. کار دیگری که ممکن است بکنیم این است که داوری‌های دیگران را جدی بگیریم و داوری خودمان را از نو ارزیابی کنیم. در این صورت هم یا توان تشخیص درست و غلط داوری‌ها و ارزیابی‌های دیگران را داریم یا نداریم. اگر داشته باشیم، به ارزیابی خودمان نگاه می‌کنیم و اگر دچار توهم باشیم خودمان را اطلاح می‌کنیم. ولی اگر بیش از آنکه صحت و سقم ارزیابی دیگران برایمان مهم باشد، حس آن‌ها را مهم بدانیم و بخواهیم که همه ما را دوست داشته باشند، معمولاً دیگران و ارزیابی‌هایشان تأثیر مخربی بر ما می‌گذارد. ممکن است دیگران از سر عقده‌های خود، یا تبانی جمعی و گروهی یا هر دلیل دیگری ارزیابی ضعیفی از ما داشته باشند. اگر ما ارزیابی آن‌ها را جدی بگیریم، در واقع خودمان را تضعیف کرده‌ایم و از رشد باز داشته‌ایم. به نظر می‌رسد در این حالت که می‌توان اسمش را اختلاف ارزیابی منفی گذاشت، بهترین راه این است که فرد بتواند یا داوری‌های توهمی خود را کنار بگذارد، یا بدون عصبی شدن قابلیت‌های خود را به دیگران نشان دهد، به گونه‌ای که داوری آن‌ها را اصلاح کند.

 

اما در صورت اختلاف ارزیابی مثبت چطور؟ در این صورت دیگران تصور بهتری از ما دارند. یعنی ما را مهم‌تر و ارزشمند از چیزی می دانند که خودمان به حساب می‌آوریم. معمولاً اغلب اختلاف داوری‌ها به این صورت است. به این معنی که ما معمولاً کمبود عزت نفس داریم. در این صورت هم این اختلاف مایه تنش روانی می‌شود. دیگران تصور بالا‌تر و بهتری از ما دارند و برای همین دست ما را در کنش آزادانه می‌بندند، یعنی نمی‌توانیم آنجور که فکر می‌کنیم هستیم، باشیم. در این حالت هم دو کار ممکن است بکنیم. ممکن است تلاش کنیم با آشکار کردن ناتوانی های فردی، خودمان را پایین بیاوریم و بکوشیم ارزیابی دیگران از خودمان را با آنچه خودمان تصور می‌کنیم همراستا کنیم. اما معمولاً آشکار کردن ناتوانی‌ها هنجار با ارزشی در میان ما انسان‌ها به شمار می‌آید و باعث افزایش مقبولیت و احترام ما در میان دیگران می‌شود و این اختلاف ارزیابی باز هم بیشتر می‌شود. در واقع این کار به حساب تواضع و شکسته نفسی گذاشته می‌شود و قدر می‌بیند. اما حالت دیگری هم متصور است: اینکه بکوشیم میزان پایین عزت نفس خود را دوباره بررسی کنیم و عزت نفس پایین خود را تغییر دهیم. خیلی از ما معمولاً توانایی‌ها و قابلیت‌های خود را نادیده می‌گیریم. مخصوصاً اگر امکان برقراری ارتباط خوبی با دیگران نداشته باشیم یا مدام خودمان را با دیگران مقایسه کنیم، معمولاً توانایی‌ها و ارزش‌های خود را پایین‌تر از آنچه هست ارزیابی می‌کنیم. در این حالت باید بکوشیم نکات مثبت و خوب ارزیابی دیگران را بفهمیم و وضع روحی و داوری خود را ارتقا دهیم. در واقع باید ببینیم چه وجوه ارزشمندی داریم که دیگران دیده‌اند و خودمان نادیده گرفته‌ایم. در اینجا هم چرخه‌ای رخ می دهد اما به صورت مثبت، یعنی ما داوری خود را از خود بهبود می‌بخشیم، در نتیجه بهتر عمل می‌کینم و این عمل بهتر باز ارزیابی دیگران را از ما بهتر می‌کند و باز ما گامی به جلو‌تر بر می‌داریم.

 

بهترین حالت زمانی است که دیگران هم ما را همانطور ارزیابی کنند که خودمان می‌کنیم. در این حالت تنش چندانی نداریم و دستمان در عمل آزادانه باز‌تر است. به نظرم برای این کار خود‌شناسی عمیق و تعامل پویا با دیگران، خیلی به درد می‌خورد.

 ------------------------------------------------------------------

پانوشت: ایده این نوشته را کتاب "روان درمانی گروهی"، مباحث نظری و کاربردی، نوشته اروین یالوم و به ترجمه خوب خانم مهشید یاسایی گرفته ام. راستی توصیه می کنم حتماً این کتاب را بخوانید.

دروغ های کوچک با ما چه می کنند؟



وقتی بناست از اوصاف، عوارض و نتایج چیزی حرف بزنی، پیش از هر چیز یا باید آن را تعریف کنی یا یا با دست به کسی نشانش بدهی. دروغ کوچک را با دست نمی توان نشان داد و باید پیش از هر چیز تعریفش کرد. البته قبول کن که این تعریف یک تعریف جامع و مانع نیست ولی خب، نویسنده این متن من هستم و نه کس دیگری. پس تعریف خودم را می آورم تا با همان هم ادامه بدهم. دروغ کوچک یا به دلیل فرم و محتوایش کوچک دانسته می شود یا به دلیل شرایط و احوال گفته شدن دروغ و یا به دلیل آثار و نتایجش. ما معمولاً دروغ کوچک را دروغی می دانیم که در مورد موضوع چندان مهمی نیست،  تأثیر چندان مهمی بر کسی نمی گذارد، چیز خاصی را عوض نمی کند، به تعداد زیادی آدم گفته نمی شود و شرایطی که دروغ در آن گفته می شود شرایط خاص و ویژه ای نیست. یک دروغ کوچک در موضوعی غیر مهم و در شریطی معمولی گفته می شود که عواقب چندانی هم ندارد و یکی از مهمترین ویژگی هایش این است که می تواند گفته نشود. دروغ کوچک در شرایط چندان معمولی و کم اهمیتی گفته می شود که اغلب گفتن یا نگفتنش تقریباً یکسان است. اگر تا اینجا را با من موافق باشی، می خواهم یکی دو مسئله را در مورد چرایی و  عواقب دروغ های کوچک و همینطور اخلاقی یا غیر اخلاقی بودن آن با تو در میان بگذارم.  

 

1.    اگر دروغ کوچک همانی باشد که در بالا تعریف کردم، پس چرا اصلاً  گفته می شود؟ در واقع پرسش این است که محرک و انگیزه  فرد برای گفتن دروغ کوچک چیست؟ یک) به نظر می رسد بعضی ها دروغ کوچک را مثل حرف راست می گویند یعنی اینقدر دروغ کوچک نزد خودشان یا محیط تربیتی یا اجتماعی که در آن زندگی کرده اند قبح ندارد که اصلاً متوجه نمی شوند. یعنی انگار پیرامون هر اتفاق واقعی یک هاله نازک مجازی اتفاقات هم هست که یک سری چیزها در آن اتفاق می افتد که از ضمائم و متعلّقات آن رویداد است. خیلی از غلو کردن ها اینگونه اند. دو) بعضی ها در عین التفات به دروغ بودن دروغ کوچک، به دلایل هویتی دروغ می گویند. می خواهند آدم مهمی باشند و البته ایم مهم بودن در نظر کس دیگری یا در عالم واقع تغییر چندانی ایجاد نمی کند ولی خب، فرد آن را می گوید تا مهمتر جلوه کند، تا من اش تقویت شود، تا بیشتر باشد. اغلب ما خودشیفته ایم و از این قبیل دروغ ها کم نمی گوییم. سه) گاهی اوقات آدم ها دروغ های کوچکی می گویند تا یک سری چیزهای کم اهمیت و زائد را بپوشانند. حالا چه فرقی می کند فلانی آن شب لباس آبی پوشیده باشد یا قرمز؟ ولی اگر بگویی قرمز پوشیده، ممکن است به بهمان کس بربخورد که من عزیزی را از دست داده ام و او  با بی توجهی تمام لباس قرمز پوشیده. این قبیل دروغ ها، به نظر دروغ های مصلحتی کوچک و کم اهمیت اند. و البته این نشان می دهد که فقط بعضی از دروغ های کوچک مصلحتی اند و نه همه آن ها. چهار) بعضی از ما هم دروغ های کوچک را ذیل دروغ های بزرگ تر و سیستماتیک می گوییم. در واقع یا خودمان یا کس دیگری دروغ بزرگی را گفته است و این دروغ های کوچک صرفاً برای حفظ سازگاری آن روایت دروغ آمیز گفته می شوند. در حقیقت، خود این مسئله و دروغی که در موردش گفته می شود فی نفسه هیچ اهمیتی ندارد؛ فقط برای این مهم است که اگر گفته نشود تناقضی در یک روایت کلی  دروغ آمیز ایجاد می شود و ممکن است آن دروغ بزرگ تر لو برود. پنج) بعضی از دروغ های کوچک را هم در گفتگوهای مجادله آمیز می گوییم. داریم حرف راستی و درستی می زنیم ولی می خواهیم اثر حرفمان بیشتر بشود، یک دروغ کوچک هم کنارش می گوییم. داریم از فوائد یک گیاه خاص یا خواندنی بودن یک کتاب حرف می زنیم، بعد می بینیم اگر یک نقل قول هم کنارش بگذاریم، طرف مقابلمان خیلی تحت تأثیر قرارمی گیرد و حرفمان نتیجه می دهد. برای همین دروغی می گوییم که در نفس فایده مندی آن گیاه یا کتاب تغییری ایجاد نمی کند. شش) گاهی اوقات هم خیلی از ما مرز میان خیال و واقعیت را گم می کنیم و دروغ های کوچکی از این خلط در کلاممان پیدا می شود. یعنی ناخودآگاه دروغ می گوییم. در واقع انگار خیال پردازی هایمان قاطی واقعیت می شوند. این به هم آمیخته خیال و واقعیت به دروغ های بزرگ منتهی نمی شود چون معمولاً وقتی دروغ بزرگی می گوییم، شرایط، اهمیت موضوع، مخاطبانش و نتایجش حواسمان را کاملاً جمع می کند و مجبوریم مرز خیال و واقعیت را  به درستی تشخیص بدهیم. هفت) گاهی اوقات هم دروغ های کوچک نقش نوعی مکانیزم دفاعی را بازی می کنند. یعنی از تنش روانی جلوگیری می کنند یا تنشی را تخلیه می کنند. خیلی از دروغ های کوچک دسته اخیر را ما به خودمان می گوییم. چیزی را از دست داده ایم و تقصیرش یکسره گردن خود ماست، بعد پیش خودمان کس دیگری را هم به دلایلی مقصر می دانیم تا فشار روانی و عذاب وجدانمان کاهش پیدا کند. به نظر می رسد در دروغ های دسته اخیر، ناخودآگاه نقش مهمی داشته باشد. گمانم بتوان دلایل دیگری را هم ذکر کرد. ولی من به همین ها بسنده می کنم. هرچند بعید می دانم همه ی دلایل را گفته باشم.

 

می خواستم ادامه مطلب را هم در همین پست بگذارم ولی طولانی می شود و کمی از حوصله یک مطلب وبلاگی خارج است. در پست بعدی در مورد موضوعات زیر خواهم نوشت:

 

1.دروغ های کوچک عادتی. 2. گیر افتادن در دام دروغ های کوچک. 3. دروغ های کوچک و برداشته شدن مرز واقعیت و غیر واقعیت.4. دروغ های کوچ و سلامت روان.

 

 

عشق و مرگ (چهار) ؛ جاودانگی



داستان های زیادی نوشته ام، کتاب های زیادی چاپ کرده ام، با روزنامه های بسیاری مصاحبه کرده ام، ولی هر چه در این سال ها بیشتر می نویسم و چاپ می کنم و مصاحبه می کنم، از خودم و از تو دورتر می شوم. یادت هست در آن صندوقچه چه چیزهایی نگه داشته بودیم برای ایام پیری؟ نامه های روزهای اول آشنایی، عکس های سفرهایی که رفتیم، عکس های بچه هایی که نداشتیم، خاطراتی که نوشتیم و انداختیم توی این جعبه برای پیری تا با هم بخوانیم و دوباره همه عمرمان را از نو زندگی کنیم. یادت هست می گفتی باید برای پیری کاری کرد؟ یادت هست که قرار گذاشته بودیم با هم بمانیم و با هم بمیریم؟ داستان کوتاه ژاله و سینا را یادت هست؟ همانی که پیش از آشنایی مان  نوشته بودم و وقتی بعدها که ازدواج کردیم و برایت خواندم، با تعجب پرسیدی تو چطور همه این چیزهای را از قبل حدس می زدی؟ از وقتی تو رفتی به سراغش نرفته بودم. اما امروز دوباره خواندمش. کاغذش زرد و کهنه شده بود. نوشته بودم ابتدا سینا به صحرای سینا می رود، جایی میان خواب و بیداری ژاله و در جنگی که همه دنیا در آن دخیلند، شهید می شود و ژاله برای آخرین بار می خوابد تا در خواب، سینای داستانش را پیدا کند و همانجا در خواب خودش، به سینا می رسد و با او  برای همیشه زندگی می کند. یادت هست که می گفتی قصه ما جور دیگری تمام می شود و تو باید به به دنبالم بدوی و جایی میان خواب و بیداریت پیدام کنی. حرفت را جدی نمی گرفتم ولی این تو بودی که رفتی و من به دنبالت همه ی داستان ها را نوشتم. هیچ جا، و در هیچ مصاحبه ای نگفته ام که داستان هام را میان خواب و بیداری می نویسم. کسی باورش نمی شود. اما تو، تو بهتر از هر کس می دانی که نیمه خواب و نیمه بیدار بودم وقتی از تو می نوشتم، وقتی که تمام صحراهای زمین را به دنبالت گشتم، وقتی کلی شخصیت خلق می کردم تا لااقل یکی شان را دنبالت بفرستم تا شاید خبری از تو برایم بیاورد.  تو خودت بهتر از هر کس می دانی که همه داستان هام از آن صندوقچه بیرون آمده. از آن صندوقچه که پرش کرده بودیم از خاطره و نگهش داشته بودیم برای دوران پیری. راستش امروز آن صندوقچه را برای هزارمین بار باز کردم و از صبح دوباره تمام خاطراتش را خواندم. یک هو انگار چیزی فهمیده باشم، به کتاب هام نگاهی کردم. در هیچ کدام از داستان ها، با تو حرف نمی زدم. همیشه از تو حرف می زدم. شخصیتی را می ساختم و پی تو می فرستادم. حس کردم برای همین هم هست که اثر نمی کند که پیدات نمی کنم، که نمی میرم. امروز تصمیم گرفتم با خود تو حرف بزنم و شخصیت داستان جدیدم خود تو باشی.


راستش چند سالی هست که نمی توانم با اختیار خودم را پرت کنم  میان خواب و بیداری. قرص می خورم. بد نیست. گیج می شوم، می نشینم پشت میز و شروع به نوشتن می کنم. امروز که راز ندیدنت را فهمیدم، کل قرص های خواب آورم را یکجا خوردم. دلم کمی درد می کند و گیج تر از همیشه ام. همه این ها را گفتم تا منت ات را بکشم. تا نازت کنم، تا بیایی و مرا  با خودت ببری. می شنوی؟ حوصله ام از خودم، از پیری، از تنهایی، از داستان هام، از خیالاتم، از دوستانم و از همه سر رفته. همه را برای پر کردن جای خالی تو می خواستم اما جای خالی ات این روزها خیلی بزرگ ... .

تو خاموشی، حواست نیست...


حس می‌کنم ما آدم‌ها همیشه دیر‌تر از زمان واقعی می‌فهمیم که خاموش شده‌ایم. بگذار کمی این جمله را توضیح بدهم تا منظورم را متوجه شوی. فرض کن ماشینی هستی که موتورش روشن است و دارد مسیر خودش را می‌رود. بعد، این ماشین به هر دلیلی خاموش می‌شود ولی همچنان به حرکتش ادامه می‌دهد. اگر با قانون لختی (اینرسی) آشنا باشی که هستی می‌فهمی چه می‌گویم. موتور خاموش است و نیروی جدیدی تولید نمی‌کند ولی همچنان به رفتنت ادامه می‌دهی و تازه مدتی بعد که سرعتت کم شد و ایستادی متوجه می‌شوی که خاموش شده‌ای؛ می‌فهمی که مدتی قبل خاموش شده بودی و نفهمیده بودی. برای همین هم هست که یک هو حس می‌کنی امید و انگیزه و انرژیت تمام شده ولی نمی‌فهمی چرا. از خودت می‌پرسی چرا امروز؟ چرا اینجا و چرا در این شرایط؟ من که حالم خوب بود، چرا یک هو اینقدر بی‌انرژی شدم، من که داشتم کارم را می‌کردم چرا یک هو اینقدر بی‌انگیزه شدم؟ من که ایستاده بودم، چرا یک هو مقاوتم را از دست دادم؟ یعنی حس می‌کنی قاعدتاً نباید اتفاق بدی که افتاده می‌افتاد. حس می‌کنی نباید مقاومتت از بین می‌رفت. با خودت می‌گویی من که شرایط سخت‌تر از این را هم پشت سر گذاشته بودم، پس چرا الآن توانم و مقاومتم و انگیزه‌ام را از دست داده‌ام. اما مشکل اینجاست که حواست نبوده و مدتی قبل خاموش شده بودی. یعنی اینکه می‌رفتی، اینکه هنوز مقاومت داشتی، اینکه هنوز ادامه می‌دادی، از انرژی، انگیزه درونی، فکر یا روش درست و این چیزهات نبوده، نه؛ داشتی به قول قدیمی‌ها از مایه می‌خوردی. موتورت خاموش بوده، ورودی نداشتی، فقط داشتی ذخیره‌ات را مصرف می‌کردی و حالا که ذخیره‌ات تمام شده، به بن بست رسیده‌ای. خلاصه اینکه ما معمولاً دیر‌تر از زمان واقعی می‌فهمیم که خاموش شده‌ایم و زمانی که اصلاً انتظارش را نداریم می‌ایستیم.

 

راستش می‌خواستم از برداشت خودم در مورد علت خاموش شدن‌هایمان بنویسم ولی حوصله‌اش را ندارم. فقط بگذار یک چیز دیگر را هم بگویم: دارم فکر می‌کنم هر کدام از ما باید کاری کنیم که به موقع بفهمیم خاموش شده‌ایم. یعنی وقتی اشتباهی می‌کنیم حواسمان باشد که شاید این اشتباه خاموشمان کند. یا وقتی خلافِ فکرمان، یا خلاف احساسمان یا برنامه‌ای که داشتیم عمل می‌کنیم، حواسمان باشد که این رفتار اشتباه، این زیر پا گذاشتن میل، این نادیده گرفتن خود، این به هم زدن برنامه قبلی، این زیر پا گذاشتن دیگری، این به دنبال افکار عمومی رفتن و خیلی چیزهای دیگر، آدم را خاموش می‌کند؛ موتور آدم را از کار می‌اندازد؛ سیستم هماهنگ وجودش را به هم می‌زند و آخر کار، انرژی، انگیزه، امید و خیلی چیزهای دیگرش را می‌گیرد. باید سعی کنیم حواسمان به این چیز‌ها باشد و اگر حتی چنین اشتباهاتی را هم مرتکب شدیم، سریع راه حلی برای رفع مشکل پیدا کنیم. یعنی مدام سعی کنیم پیش از ایستادن، موتورمان را روشن کنیم. سعی کنیم خودمان را پیدا کنیم، با خودمان صادق باشیم، کاری کنیم که به برنامه قبلی بر گردیم، دوباره به دنبال هدف اصلی زندگیمان برویم، باور نادرستمان را اصلاح کنیم، سبک زندگی نادرستمان را‌‌ رها کنیم، از کسی که آزرده‌اش کردیم دلجویی کنیم و.... خلاصه حواسمان باشد که اگر نتوانستیم جلوی خاموش شدنمان را بگیریم، لااقل پیش از اینکه عذاب وجدان، ناامیدی، خستگی، بی‌برنامگی و... از پا درمان آورد و متوقفمان کند، دست به کار شویم و دوباره خودمان را روشن کنیم. لابد از من انتظار مثال زدن داری. ذهنم پر از مثال‌های شخصی است که دلم نمی‌آید اینجا بنویسم. دوباره حرف‌هایم را بخوان کلی مثال به ذهنت می‌رسد. اما نه، بگذار یک مثال فیزیکی بزنم: داری زندگی‌ات را می‌کنی و وسط یک جلسه مهم هستی که دندان کرسی‌ات بدجوری تیر می‌کشد و شروع می‌کند به درد گرفتن، تا حدی که از پا می‌اندازت. اما مشکل مال الآن نیست. تو مدت هاست که این پوسیدگی را داشته‌ای و رهایش کرده بودی به امان خدا. پیشتر‌ها اگر به فکر بودی اینجا و این لحظه به درد نمی‌افتادی. تو مدت هاست که دندان درد داشته‌ای ولی تا به حال داشتی از مایه می‌خوردی، یعنی داشتی از مابقی سالم دندانت مایه می‌گذاشتی. حالا که همه‌اش تمام شده، عصب هات درگیر می‌شوند و درد از پا درت می‌آورد. این مثال بدنی‌اش بود. مثال‌های روحی روانی‌اش را خودت از خودت سراغ بگیر. فراوان است.

دلشوره و خیال مدام

 

گاهی وقت ها فکر می کنم ما آدم ها با اینکه غذاهایمان را نشخوار نمی کنیم ولی در مورد افکارمان اهل نشخوار کردنیم. جمله  تند و سنگینی شد. بگذار توضیح بدهم. اول اینکه وقتی می گویم ما آدم ها، دارم از تجربه  خودم و دیگرانی که در اطرافم زندگی می کنند، به یک تعمیم کلی می رسم. این یعنی قرار نیست حکم کلی غیر قابل نقضی صادر کنم. بعد هم اینکه منظورم از نشخوار کردن این است که انگار همیشه باید ذهنمان بجنبد. یعنی مدام باید به چیزی فکر کنیم و اتفاقاً این چیز معمولاً یک چیز تکراری است. یعنی انگار هر کدام از ما یک ذخیره ی افکار داریم که وقتی فکرمان آزاد می شود، می رویم یکی را از آن میان بر می داریم و دوباره شروع می کنیم به جویدن. و اگر تا اینجای کار با من موافق باشی، لابد این را هم می پذیری که این افکار انتخاب شده برای نشخوار شدن، معمولاً افکار منفی هستند. یعنی خیلی اوقات وقتی فکری یا خاطره ای را برای دوباره جویدن انتخاب می کنیم یک فکر یا خاطره بد یا یک نگرانی است.حالا یک گام جلوتر برویم. خیلی از ما عادت داریم همیشه دلشوره ای داشته باشیم. یعنی اگر نداشته باشیم، می رویم یکی از دلشوره های قدیمی را بر می داریم و می اندازیم به دل خودمان. اصلاً یک سری مسائل را خودآگاه یا ناخودآگاه حل نشده باقی می گذاریم تا هر وقت نیاز به دلشوره داشتیم، یعنی هر وقت که حس کردیم نباید خوش یا آرام باشیم، برویم یکی از آن ها را برداریم و نگرانش باشیم. و خب، از این قبیل مسائل حل نشده و دلشوره هم کم نداریم. اگر نداشته باشیم هم چیزی می سازیم.  خلاصه اینکه مدام افکار بد و نگرانی هایمان را مرور می کنیم. انگار پس ذهن خیلی از ما چند باور ضمنی نهفته است: خوشی بی دلیل ممکن نیست، لذت بردن و خوش بودن برای مدت زیاد ممکن نیست، فراغ بال داشتن و به چیزی فکر نکردن نشانه بی فکری و بی خیالی است، مدام دغدغه چیزی را نداشتن نشانه بی مسئولیتی و بی تعهدی است و ... . در نهایت اینکه لااقل تجربه من نشان می دهد که یک سری مسائل را حل نشده نگه می دارم تا هر وقت نیاز به احساس تعهد، بافکری و با خیالی و غلبه بر ترسِ از خوشی داشتم، یکی شان را پیدا کنم و بیندازم به جان خودم تا خیالم راحت بشود که زندگی را جدی گرفته ام و همه چیز سر جای خودش است.

آهستگی


امشب گمشده ای را یافتم که حتی نمی دانستم گمش کرده ام.


خانه یکی از دوستانمان بودیم. وقت رفتن، کودک 3 ساله ی خانه بنا را گذاشت بر با ما آمدن. گیر داده بود که من می خواهم با این ها بروم. گاهی می گفت با این ( یعنی من) و گاهی می گفت با این( یعنی همسرم). هرچه من و همسرم و پدر و مادرش قربان صدقه اش رفتیم و به لطایف الحیل سعی کردیم این فکر را از سرش بیرون کنیم، نتیجه نداد. حتماً می خواست با ما بیاید. خلاصه اینکه مادرش مجبور شد با ما بیاید تا دوری بزنیم، شاید این طفل معصومِ مردم آزار بی خیال شود یا خوابش ببرد و این قصه جمع شود. سوار ماشین شدیم. دیر وقت بود. گفتم: چند خیابان را دور می زنیم و یک موسیقی لایت می گذارم تا خوابش ببرد. گشتم یک سی دی موسیقی کلاسیک از داخل داشبور پیدا کردم و گذاشتم. خیابان ها خلوت بودند و من خیلی آرام شروع به حرکت کردم. بنا بر این شد که ساکت باشیم و حرفی نزنیم تا موسیقی و سرعت کم ماشین و خستگی این پسرکوچولو اثر کند و ماجرا ختم به خیر شود. یک خیابان را تقریباً تا انتها رفتیم ولی هنوز خوابش نبرده بود. آرام می رفتیم و موسیقی آرامی هم پخش می شد. من کم کم درگیر افکارم شده بودم و بقیه هم ساکت و آرام چشم هایشان را بسته بودند. خیابان بعدی را هم که رفتیم، پسرک هنوز خوابش نبرده بود. کم کم حس می کردم تنم آرام شده. سرعت مایشن کم بود. فکرهام با موسیقی آرام زمینه آرام گرفته بودند و از آرامش شب و سرعت پایین ماشین لذت می بردم. یک لحظه بر گشتم و دیدم بقیه هم آرام و ساکت به موسیقی گوش می کنند. گفتم :" بچه ها، فکر نمی کنید الآن دیگه موضوع مهبد نیست. من که دیگه حس نمی کنم قراره با این سرعت و این موسیقی دور بزنیم که مهبد خوابش ببره. حس می کنم ما به این آهستگی نیاز داشتیم. من که دارم جداً لذت می برم. " بقیه هم لبخند زدند، یعنی که برای آن ها هم همینطور بود. خلاصه اینکه خیابان سوم را هم تا انتها رفتیم و خیابان چهارم و پنجم را، و همه ی این مسیر را با سرعت خیلی کم و موسیقی آرامی برگشتیم. حس می کردم مدت ها دنبال چنین چیزی بودم. تعجب کرده بودم که چقدر دلم آهستگی می خواسته، چقدر از سرعت اتفاقات و زندگی خسته شده  بودم، چقدر سرعت تند زندگی ام را پیش فرض گرفته بودم و فکر می کردم در غیر این صورت زندگی، زندگی نیست. خلاصه اینکه یک اتفاق ساده و یک پافشاری کودکانه لحظات آرامش بخش و عمیقاً دلنشینی را برای ما ساخته بود.

 

 دوباره به خانه ی آن ها رسیدیم. پسرک هنوز نخوابیده بود. هنوز می خندید ولی خیلی آرام رفت بغل مادرش و مادرش هم پیاده شد و در حالی که لبخندی بر لب داشت، تشکر کرد و رفت. پسرک که اینقدر اصرار داشت با ما بیاید، حالا برای ما دست تکان می داد و با خنده  از ما خداحافظی می کرد. پسرک خودش نمی فهمید، ولی هدیه ی خیلی ارزشمندی به ما داده بود؛ چیزی که لااقل من مدت ها بود گمش کرده بودم.

 

از آن موقع دارم به آهستگی فکر می کنم و اینکه خود ما معمولاً به دست خودمان سرعت زندگی هایمان را کم نمی کنیم. معمولاً اتفاقی می افتد که ما را برای مدتی از بازی بیرون می کشد یا سرعتمان را کم می کند. ولی خب این اتفاق ها همیشه اینقدر هم کم هزینه نیستند. با خودم فکر می کردم باید کمی به سرعت زندگی ام و به ضرورت آهستگی بیشتر فکر کنم. حس می کنم آهستگی شفا بخش است. باید کاری برای آهستگی کرد.

جهانِ معناهای متکثر



واضح است که این روز‌ها روزهای خوبی نیست. البته شاید این جمله، برای شروع یک متن مناسب نباشد ولی خب، وقتی موضوع دقیقاً حول همین گزاره بگردد، بد نیست بدون مقدمه چینی آن را در آغاز متن بیاوری. بگذار کمی همین جمله را توضیح بدهم. این روز‌ها خوب نیست چون فشارهای اقتصادی بیشتر شده است؛ چون همبستگی اجتماعی کاهش یافته، چون امید کمتر شده، چون خیلی‌ها از ایران رفته‌اند و هم خودشان و هم کسانی که مانده‌اند تنها‌تر شده‌اند، چون آینده چندان امیدوار کننده نیست، چون یک جور هرج و مرج رو به افزایش همه چیز را به درون خودش می‌کشد. خلاصه اینکه خیلی چیز‌ها هست که این روز‌ها را ناگوار می‌کند. اگر یادت باشد در یکی دو نوشته قبل گفتم ذهن آدم می‌تواند حال و روز او را از آنچه هست هم خراب‌تر کند. اگر با این گزاره و توضیحاتی که در آن متن نوشته داده بودم موافق باشی، می‌خواهم بگویم حال اغلب ما از آنچه باید باشد هم خراب‌تر است. اما حالا بیا  تا سویهٔ دیگر ماجرا را ببینیم. یعنی ببینیم هر کدام از ما برای شاد بودن چه می‌کنیم و اصلاً چطور می‌توانیم این شرایط را تحمل کنیم. به نظر می‌رسد در این شرایط آدم‌ها دو دسته می‌شوند: یک عده که به دنبال اتفاقی بیرونی برای شادی و امید می‌گردند و یک عده که رویشان را به دورن خودشان می‌گردانند و از دنیای درون آرامش و شادی را طلب می‌کنند. حالا بگذار یک سیاههٔ چند قلمه از این روش‌ها را بنویسم و لااقل در مورد یکی یا دو تا از آن‌ها بیشتر حرف بزنم.

 

بعضی از ما به فکر مهاجرت می‌افتیم. مهاجرت یعنی تلاشی امیدوارانه برای معنادار کردن سختی‌های این روز‌ها و همینطور افقی از خوشبختی در آینده. البته اینقدر واقع گرا هستیم که بدانیم سختی‌هایی دارد ولی چون آینده‌اش خوب است، سختی هایش هم معنادار می‌شود. همین که وقتی خرابی، بی‌قانونی، سلب آزادی یا چیزهایی از این دست را می‌بینی و می‌توانی با خودت بگویی خدا را شکر تا چند وقت دیگر از دست این‌ها خلاص می‌شوم، خودش مایهٔ آرامشت می‌شود. رؤیا‌پردازی را هم به مایه‌های خوشی تلاش برای مهاجرت اضافه کن. راستی خیلی‌ها  که برای تحصیل می‌روند و تا اطلا ع ثانوی تصمیمی برای برگشت ندارند هم به نظر من در همین دسته می‌گنجند.

 

بعضی دیگر از ما به سراغ کار بیشتر و بیشتر می‌رویم. یعنی سعی می‌کنیم بیشتر پول در بیاوریم و این آشوب را با داشتن پول بیشتر  در درون خودمان هضم کنیم. در واقع می‌خواهیم با داشتن پول بیشتر، شادی و آرامش بخریم. سفر خارجی، خرید پی در پی ماشین و لباس و عطر و ادکلن وسایل خانه و تفریح می‌شود فاز بعدی پول در آوردنمان. یعنی تلاش می‌کنیم کاستی‌ها را خودمان با پولی که داریم جبران کنیم.

 

بعضی از ما هم راستش بد می‌شویم و به این خرابی و تباهی دامن می‌زنیم. یعنی خودمان هم می‌شویم از عاملان این اوضاع. فارغ از منافعی که می‌بریم، لااقل احساس فاعلیت می‌کنیم. یعنی حس می‌کنیم بازیگری هستیم که هر چند خرابی به بار می‌آورد لااقل بازی می‌کند و بازی نمی‌خورد. یعنی لااقل به رسمیت شناخته می‌شود. خلاصه اینکه بد می‌شویم و منافعی کسب می‌کنیم و دوام می‌آوریم.

 

از آن طرف، بعضی از ما می‌رویم سراغ اصلاح اجتماع؛ البته منظورم در فاز اجتماعی است، یعنی سراغ فعالیت‌های خیریه و مددکاری می‌رویم. می‌شویم دستیار خدا در التیام بخشیدن به آدم‌ها. اینجوری رنج‌های بزرگ‌تر از رنج‌های خودمان را می‌بینیم و کمی تسکین پیدا می‌کنیم و زمانی که می‌توانیم باری از دوش آدم‌های آسیب دیده و رنجور برداریم، این تسکین بیشتر هم می‌شود. یعنی در این دسته هم که باشی، احساس فاعلیت می‌کنی. در واقع می‌جنگی و معنا کسب می‌کنی.

 

دستهٔ دیگری از ما سفت و سخت به خانواده و روابط فامیلیمان می‌چسبیم و شادی و آرامش را در بودن با آن‌ها جستجو می‌کنیم. هر چه باشد از خون همیم و همدیگر را تنها نمی‌گذاریم. تازه کلی هم خاطره با هم داریم. حتی اگر همهٔ کشور هم به هم بریزد باز می‌توانیم کنار هم باشیم و به هم آرامش بدهیم. در این میان آن هایی که فرزندی ندارند، فرزندی می آورند تا خودشان را وقف او کرده و با امید به آینده ی او زندگیشان را معنادار کنند.

 

بعضی دیگر از ما هم شبیه همین کار را می‌کنیم. یعنی حلقه‌های دوستیمان را تقویت می‌کنیم. با هم می‌نشینیم فیلم تماشا می‌کنیم و به فراخور اعتقاداتمان می‌خوریم و می‌نوشیم و می‌رقصیم و....  این فکر در طول روز در پس ذهنمان هست که هرقدر هم امروز سگی باشد، از غروب به بعد با بچه‌ها جمع می‌شویم و خوش می‌گذرانیم. اصلاً یک جور اعتیاد پیدا می‌کنیم به دور هم بودن. حالا آدم‌های بزرگ‌تر از من دور همی‌هاشان یک جور است، هم سن و سالان من یک جور و کوچک‌تر از من هم یک جور دور هم جمع می‌شوند و کارهای متفاوتی می‌کنند. طبقات اقتصادی و فرهنگی متفاوت هم دور همی‌هایشان و محتوای دور هم بودنشان با هم متفاوت است. مهم نیست، بحث بر سر نفس ماجراست.

 

بعضی از ما که درون گرا تریم، به سراغ معنویت و عرفان و دین می‌رویم. البته همهٔ آدم‌های این دسته یکی نیستند. بعضی‌ها سختی‌های امروز را با آرامش آن دنیا معنادار می‌کنند. یعنی به نظرشان می‌رسد این دنیا از اساس قرار نبوده جای آرامش باشد؛ این دنیا دار آزمایش است نه آسایش. حالا خدا هر کسی را جوری آزمایش می‌کند، این هم آزمایش ماست. خلاصه اینکه هر قطعه از زندگی، خوب یا بد، می‌شود یک فعل الهی و یک جور امتحان.

بعضی‌ها از خدا امید می‌گیرند. یعنی قبول می‌کنند اوضاع سخت است اما به خدا توکل می‌کنند و در پرتو ایمان به او آینده را خوب می‌بینند. یا حتی خواسته‌هایشان را پایین می‌آورند و مثلاً فقط برای موفقیت خواهر و برادر یا فرزندان و سلامت پدر و مادرشان دعا می‌کنند و هر قدر هم اوضاع بد باشد، امیدوار می شوند که خدا خودشان و خانواده‌شان را از بلا دور کند و مورد رحمتش قرار بدهد.

 خلاصه اینکه آدم‌های این دسته خودشان دو گروه می‌شوند. یک دسته که همچنان خیلی چیز‌ها را می‌خواهند ولی همه را در پرتو خدا و آخرت و ایمان به خدا  می‌خواهند و از این طریق زندگیشان را معنادار می‌کنند و یک دسته هم که بیشتر ذیل عنوان معنویت می‌گنجند تا دین، برای رسیدن به آرامش خواسته‌هایشان را‌‌ رها می‌کنند. یعنی می‌گویند رنج از کجا می‌آید؟ از خواستن و نرسیدن. پس وقتی نمی‌رسیم یا نمی‌توانیم برسیم، اصلا نمی‌خواهیم. در واقع آدم‌های این دسته سعی می‌کنند درونشان را کنترل کنند و به چیزی امید نداشته باشند که اگر خراب شد، حالشان دگرگون شود. کمتر می‌خواهند و کمتر هم شاد می‌شوند ولی لااقل رنج کمتری هم می‌برند و اصلاً به معنای عمیق تری از شادی و رضایت می رسند. دستهٔ اخیر به بودیسم و آموزه‌های رواقی و تعالیم عرفانی گرایش زیادی پیدا می‌کنند.

 

بعضی دیگر از ما سراغ مطالعهٔ کتاب‌های روانشانسی و درمان‌های روان‌شناختی می‌رویم. جان کلام این است که همه یا بخشی از زیبایی/ آرامش/ شادی و... در نگاه تو/ درون تو/ قلب تو و... است نه الزاماً و به طور کامل در بیرون از تو. برای همین باید تلاش کنی درونت را بشناسی و از کوچه پس کوچه‌های وجودت سر در بیاوری. خود‌شناسی که کردی، درونت را طوری سامان می‌دهی که کمتر از بیرون متأثر شود. گروه درمانی و روانکاوی و مشاوره و دیگر درمان‌های روان‌شناختی هم کمکت می‌کند. در واقع قلعه و برج و باروی خود را می‌سازی و در درون این قلعه تنها فرمانروا می‌شوی. آنقدر درونت را از عقده‌ها و عصبیت‌ها خالی می‌کنی که دیگر چیزهایی از این دست تو را به جهان بیرون و اتفاقات و آدم‌ها وصل نکند تا اگر چیزی خراب شد، کسی کاری کرد یا اتفاقی افتاد حال تو هم خراب شود. خلاصه اینکه خودت را می‌‌شناسی. خودت را مدیریت می‌کنی، عقده‌های و احساسات بدی را که آسیب پذیرت می کنند، از بین می‌بری یا کمتر می‌کنی و در هر شرایطی که هستی با خودت به آشتی می‌رسی. جهان بیرون بدی و سختی دارد ولی شدتش دیگر مثل سابق نیست. چون تو دیگر آن آدم وابسته و آسیب پذیر سابق نیستی.

 

سیاهه‌ام طولانی و راستش کمی انتزاعی شد. کسی می‌تواند بگوید این مکانسیم‌ها نه فقط برای اوضاع و احوال ما که به طور کلی در مورد زندگی در این دنیا با تمام مصاعب و سختی‌هایش، هر کجای این کرهٔ خاکی هم که باشی صادق است. در واقع تو داری اقسام نسبت‌های آدم‌ها با اوضاع و احوال این جهان را لیست می‌کنی. تا حدی موافقم. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که به نظرم می‌رسد در اوضاع و احوالی که ما در آن هستیم، این گزینه‌ها متکثر‌تر می‌شود. منظورم این است که در یک جامعهٔ سالم و در یک شرایط اجتماعی و اقتصادی بهتر، معنایابی‌های جمعی بیشتر است و در نتیجه با موج‌های مختلفی مواجهیم. مکانیسم‌هایی چون اوقات فراغت، داشتن  و خواستنِ بیشتر، مصرف کالاهای مد روز،  دیدن برنامه‌های تلویزیونی و تماشای مسابقات ورزشی جای خیلی از این روش‌ها را می‌گیرد. خلاصه اینکه این اوضاع را کمی متفاوت‌تر می‌بینم. بگذار لیستم را تمام کنم. از موارد بعدی سریع‌تر می‌گذرم.

 

بعضی دیگر از ما سعی می‌کنیم با شناخت مکانیسم‌های جهان پیرامونمان و به تعبیری با "آگاهی" بر این رنج غلبه کنیم. در واقع، در این رویکرد، آگاهی قدرت می‌آورد و می کوشیم به این قدرت دست پیدا کنیم.

 

بعضی دیگر به هویت‌های قومی، فرهنگی یا جسنیمان می‌چسبیم و یک دیگری می‌سازیم در برابر این اجتماع بد. یعنی این اجتماع می‌شود بد و گروه یا قوم یا جنسیت ما می‌شود خوب. بعد با این گروه و اعضای آن همدلی می‌کنیم و در ذیل این هویت جمعی و با کنش در راستای اهداف این گروه زندگی و رنج‌هایمان را معنادار می‌کنیم.

 

بعضی دیگر، خودمان را در عشق حل می کنیم. در عشق به یک معشوق خاص. شب و روزمان می شود فکر کردن به او، با او بودن، از او گفتن، با او دعوا کردن و الی آخر. بعضی از ما خودمان را در عشق به همنوع یا طبیعت غرق می کنیم. توضیحش مفصل است. همینقدر از من بپذیر.

 

بعضی از ما در مشکلاتان غرق می‌شویم و اصلاً وقت نمی‌کنیم کاری برای خودمان بکنیم. یعنی جهان آنقدر درگیرمان می کند که می شویم ابژه ی محض.  شرح حالمان می شود: هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم.

 

بعضی از ما خودمان را در کار حل می کنیم. بعنی خودمان را از دل این مسئله به دل آن مسئله پرت می‌کنیم. یعنی مثل دستهٔ دوم مدام کار می‌کنیم ولی نه برای رفاه بیشتر، بلکه برای فراموشی.

 

بعضی دیگر از ما دچار بیماری جسمی می‌شویم و ناخودآگاه از بازی دیگر آدم‌ها خارج می‌شویم و همهٔ دنیای ما می‌شود این بیماری، این تودهٔ سرطانی، این زخم یا هر چیز دیگر و درمان و موفقیت در آن می‌شود تلاش و معنای روزهایمان

 

بعضی دیگر از ما از پا در می‌آییم و دچار بیماری‌های روانی می‌شویم. روز‌ها را با اوهام و ترس‌ها و وسواس‌هایمان می‌گذرانیم. بدبین می‌شویم، کم طاقت می‌شویم و مدام غصه می‌خوریم یا می‌ترسیم. ناگزیر به درمانگر رجوع می‌کنیم و تمام دنیایمان می‌شود درمان و خلاصی از حال بد.

 

بعضی دیگر از ما درآستانهٔ از پا در آمدن به خودکشی فکر می‌کنیم. در واقع تصمیم می‌گیریم صورت مسئلهٔ همه این رنج‌ها یعنی خودمان را از بین ببریم. بعضی موفق می‌شویم و بعضی نمی‌شویم.

 

بعضی دیگر، به تخریب دست می‌زنیم. یعنی مشارکت می‌کنیم در خرابی خودمان و جهان. با اعتیاد، با مردم آزاری، با خشونت، با آسیب رساندن به اموال عمومی، با ترویج بدبینی و افکار پرت و موهوم در اینترنت. خلاصه به یک نمونهٔ کامل شخصیت ضد اجتماعی تبدیل می‌شویم که حتی ممکن است دست به قتل هم بزند.

 

گویا این لیست سر پایان یافتن ندارد. فکر که می کنم می بینم کلی رویکرد دیگر را هم می توان به این لسیت اضافه کرد. می‌خواستم نکته‌های مثبت و امیدوار کننده‌ای هم از این کنش‌ها بیرون بکشم. اما خیلی طولانی شد. بماند برای نوشته‌ای دیگر.

 

 

زندگی فیسلوفانه در عسرت زمانه



زندگی هر کدام از ما تلاش مداومی است برای معنادارکردن اتفاقات، چیز‌ها، زندگیمان و حتی جهان. این معنادار کردن یا "جستجوی معنا در پی چیز‌ها" خودش را در زمان درد و رنج بهتر از هر زمان دیگری نشان می‌دهد. وقتی حادثهٔ بدی برایمان اتفاق می‌افتد یا چیزی را از دست می‌دهیم، بلافاصله به دنبال معنایی برای آن اتفاق می‌گردیم. تلاش می‌کنیم نتیجهٔ خوبی برای آن پیدا کنیم و بگوییم این شر و بدی مقدمه‌ای برای رسیدن به آن خوبی است. یا سعی می‌کنیم آن را  جزئی از یک کل در نظر بگیریم و به این نتیجه برسیم که این اتفاق در آن کل (حالا رسیدن به یک هدف خاص باشد یا کل زندگی ما یا کل جهان) و برای آن کل ضروری بوده است. یا مثلاً آن را به خواست خدا نسبت می‌دهیم و الی آخر. البته فقط شرور و بدی‌ها نیستند که تلاش می‌کنیم معنادارشان کنیم. خیلی از ما نمی‌توانیم خوشی بی‌دلیل را هم تحمل کنیم. یعنی اگر خوشی‌ای هم هست باید معنایی داشته باشد. یعنی یا به چیزی منتهی شود یا خودش نتیجهٔ چیزی باشد. یعنی خلاصه، آن خوشی هم باید دلیل درست یا کارکرد مناسبی داشته باشد. نهایتاً اینکه خوشی بی‌دلیل و در نتیجه بی‌معنی هم برای خیلی از ما قابل تحمل نیست. و البته معنادار کردن به جزئیات محدود نمی‌شود. ما با کل زندگی و با مرگمان و حتی مرگ عزیزانمان هم همین کار را می‌کنیم. خلاصه اینکه هیچ چیز بی‌آنکه جایش مشخص شده باشد، قابل تحمل نیست. هر چیز باید جایی مشخص و کارکردی قابل قبول داشته باشد و تأکید می‌کنم باید کارکردی قابل قبول و مطلوب (برای ما یا خدا) داشته باشد. بنابراین زندگی هر یک از ما تلاش مداومی است برای معنادار کردن چیز‌ها. گاهی اوقات این تلاش خیلی زود به نتیجه می‌رسد، گاهی زمانی طول می‌کشد و گاهی چون راهی گشوده به صورتی همواره باز در برابرمان باقی می‌ماند.

 

باز هم همهٔ این حرف‌ها مقدمه بود تا چیز دیگری بگویم. این بحث کلی را از حالت انتزاعی‌اش خارج کن و به زندگی هر روزهٔ ما ایرانی‌های این دوران بیاور: مضیقه و تنگنایی که از همه جهت ما را احاطه کرده است، این فرایند معنایابی را برایمان پیچیده‌تر کرده است. به سختی می‌توانیم خود را در معناهای جمعی یا اعتماد به اجتماع و دولت حل کنیم. به عبارت دیگر، نمی‌توانیم امور را بواسطهٔ تعلق به اجتماع یا دولت معنادار کنیم. خیلی از مکانیسم‌های معمول سست شده‌اند و امید که یکی از راه‌های مهم ِ معنادار کردن چیزهاست در دل خیلی از ما رنگ باخته است. سخن در این باره که چرا چنین شده است و ابعاد این این بحران معنا چیست، فراوان می‌توان گفت. اما، حرف دیگری دارم. به نظر می‌رسد ما ایرانیانِ امروز فرایندهای بسیار پیچیده و هوشمندانه‌ای را برای معنادار کردن چیز‌ها به کار می‌بندیم. یعنی تلاش پیچیده‌تر و دقیق تری می‌کنیم تا بتوانیم همچنان استوار و شاد بمانیم. گاهی اوقات فکر می‌کنم هستی و تراژدی‌های آن برای ما (و انسان‌هایی شبیه ما) به صورت به مراتب عریان تری به نمایش گذاشته شده است و زمانی که با به کار بستن هوش خود راهی برای معنادار کردن این امور می‌یابیم، در واقع در مواجه با تراژدی‌های پررنگ و بزرگ زندگی دست به کار بزرگی می‌زنیم. شاید بگویی خب، چه فایده. راستش نمی‌خواهم با حرفی که می‌زنم این رنج را معنادار کرده باشم یا بر آن سرپوشی بگذارم. اما گاهی اوقات به نظرم می‌رسد، یافتن معنا در چنین تنگنایی رگه‌های عمیقی از تفکر فلسفی و نگرش وجودی را در میان ما دامن می‌زند و ما را مستعد فلسفه ورزی عمیقی می‌کند. به عبارت دیگر، بسیاری از ما با تلاشمان برای معنادار کردن زندگی و اتفاقات آن در این تنگنا و عسرت زمانه، پا جای پای فیلسوفان بزرگ می‌گذاریم و در فهم و معنادهی به تراژدی‌های زندگی و "هستی به طور کلی" همقطار و همکار آنان می‌شویم. خلاصه اینکه حس می‌کنم تلاش‌های ما بیهوده نخواهد بود. اگر آگاهانه آن‌ها را در نظر بگیریم، ما را مستعد رشد ادبی و فلسفی بزرگی می‌کنند. پس هر یک از ما می‌توانیم و باید خودمان و زندگیمان را جدی بگیریم چرا که ناخواسته و نادانسته مشغول کار بزرگ و شگرفی هستیم. و البته تأکید می کنم که این موهبتی برخواسته از رنج است و ممکن است خیلی ها بگویند نه آن رنج را می خواهند و نه این موهبت را. خب، حق دارند ولی وقتی این رنج ناگزیر است، در مورد موهبتش حرف زدن جرم نیست.

سقف کوتاه آرزوها


مستند اجتماعی کوتاه ۵۰ نفر، یک سؤال را دیدم. این کار نمونه‌ای از یک پروژهٔ جمعی در سراسر دنیا با همین نام است. چندین و چند فیلم در نقاط مختلف دنیا به همین صورت و با سؤالات مختلف ساخته شده است. یک سؤال واحد را از ۵۰ نفر می‌پرسند، بعد این پاسخ‌ها را در یک فیلم کوتاه جمع می‌کنند و بیننده را در معرض ۵۰ پاسخ متفاوت قرار می‌دهند. جهان بینی‌های افراد و دیدگاه انسان‌های گوناگون درباب زندگی، مرگ، خدا و خیلی چیزهای دیگر از لابه لای این پاسخ‌های کوتاه به خوبی به چشم می‌آید. سایتی هم با همین نام در اینترنت هست که امکان می‌دهد پاسختان را مکتوب کنید. بعد هر کسی می‌تواند پاسخ‌های مختلف به یک پرسش واحد را ببیند. پروژهٔ تأمل برانگیز و جذابی است. توصیه می‌کنم وقت بگذارید و فیلم‌های تهیه شده از شهر‌های مختلف را ببینید. اما به طور خاص توصیه می‌کنم فیلم ایرانی این مجموعه را از دست ندهید. کمی حال آدم را خراب می‌کند ولی خیلی حرف‌ها دارد. راستش بعد از دیدن این فیلم خیلی دلم به حال خودمان سوخت. پرسش این بود: اگر قرار باشد تا آخر امروز یک آرزوی شما برآورده شود، آن آرزو چیست؟ بعد جواب‌ها را که می‌شنوی می‌بینی چقدر حال ما بد و چقدر سقف آرزو‌هایمان کوتاه است. پُریم از حسرت و نگرانی. هم در حین دیدن فیلم و هم پس از آن مدام از خودم می‌پرسیدم: چه باید کرد؟

تهرانِ عُمر


این چند روز که در مشهد هستم حس می‌کنم چقدر اندازهٔ شهر در کیفیت زندگی ما مؤثر است. وقتی در تهران هستم با اینکه امکانات بسیار زیادتری در اختیارم هست ولی عملاً بهرهٔ چندانی از آن‌ها نمی‌برم ولی وقتی در مشهد هستم، با اینکه امکانات کمتری در این شهر وجود دارد، به خوبی از همهٔ آن‌ها بهره می‌برم. در واقع، وقتی در مشهد هستم تصمیم گیری برای انجام هیچ کاری برایم چندان سخت نیست و خیلی زود دست به عمل می‌زنم. اما وقتی در تهران هستم، هر کاری، هر تفریحی، هر دیداری و هر چیز دیگری تبدیل به مسئله‌ای برای تصمیم گیری دقیق می‌شود: باید فاصله را در نظر گرفت؛ هر برنامه یا دیداری ارزش طی کردن این همه مسافت و اختصاص این همه وقت را ندارد؛ پس دیدار‌ها و برنامه محدود می‌شوند به برنامه‌های با مسافت کم یا اهمیت بسیار زیاد. بقیهٔ چیز‌ها را باید فاکتور گرفت. البته مسئلهٔ مسافت فقط اتلاف وقت یا هزینه نیست، خستگی پس از آن هم بخشی از روز آدم را تلف می‌کند. برای رفتن به جایی در تهران، زمان را هم باید در نظر گرفت. نه فقط زمان لازم برای رفتن به جایی، بلکه موعد برنامه یا دیدار هم مهم است. مثلاً دیدار‌ها یا برنامه‌ها نباید حوالی ساعت ۴ تا ۸ شب باشند وگرنه همه چیز از دست می‌رود: وقت، اعصاب، هوای شهر و حتی خود آن برنامه. پس برنامه‌ها باید یا آخر شب باشند (که البته اگر در بیرون از خانه باشند باید تا قبل از ۱۲ تمام شوند) یا حوالی ظهر. اگر عصر قراری می‌گذاری باید برای رفتن و رسیدن کلی وقت تلف کنی. در تهران علاوه بر مسافت و زمان، باید نحوهٔ رفتن را هم در نظر گرفت و مدام حساب و کتاب کرد. بعضی راه‌ها را باید با ماشین شخصی رفت، بعضی را با مترو، بعضی را با بی‌آرتی و بعضی را با تاکسی. محاسبهٔ غلط نتیجه‌اش می‌شود گیرکردن ترافیک، دیر رسیدن، خستگی و هزار و یک چیز دیگر. اما تقریباً هیچ کدام از این موارد به شدتی که در تهران هست، در مشهد مسئله نیست. برای همین هم در تهران محصور خانه می‌شوی، خیلی دیدار‌ها را که خوشحالت می‌کنند از دست می‌دهی، خیلی کار‌ها را نمی‌کنی و خلاصه می‌توانی واقعاً از زندگی‌ات لذت نبری. اما در مشهد، دیدار‌ها و برنامه‌ها موضوع تصمیم گیری جدی و محاسبه زمان و مکان نیستند و کمتر پیش می‌آید که به خاطر چیزهایی از این دست قید آن‌ها را بزنی. نتیجه اینکه در مشهد خیلی کار‌ها هست که می‌توانی بکنی تا حالت بهتر شود و بی‌درنگ و تأمل زیاد دست به کار می‌شوی.

 

 نگویید ‌ای بابا تهران فلان و بهمان چیز را دارد که مشهد ندراد، فضای بازتری دارد که مشهد ندارد و.... با همهٔ این حرف‌ها آشنا هستم. بالاخره تصمیم گیری برای زندگی در یکی از این دو شهر خودش مسئله ایست که جوانب زیادی دارد. عیب‌های مشهد و تهران کم نیستند. اما مسئلهٔ اصلی من از نوشتن این متن، پرداختن به مزایا یا معایب این شهر‌ها و تصمیم گیری برای زندگی در آن‌ها نبود. این وضعیت شبیه شرایطی است که هر چه سن بالا‌تر می‌رود برای آدم پیش می‌آید. هر چه بزرگ‌تر می‌شویم، کار‌ها کمتر به صورت خودکار و خودانگیخته انجام می‌شوند. هر چه سن بالا‌تر می‌رود، ناگزیر می‌شویم، بیشتر فکر کنیم. انرژیمان کمتر می‌شود و دیگر فقط باید به سراغ کارهایی برویم که انرژی کمتری می‌خواهند. آینده‌مان (باقی مانده عمرمان) کوتاه‌تر می‌شود، پس باید به دنبال کارهای زودبازده‌تر برویم و حوصله‌مان کمتر می‌شود و در نتیجه باید سراغ کارهایی که برویم که زود‌تر به نتیجه می‌رسند. دیگر نمی‌توان مثل نوجوانی یا سال‌های ابتدای جوانی هزار و یک کار را با هم کرد و اگر نصفی از آن‌ها هم جواب دادند، راضی بود. باید کارهایی را انجام دهیم که از نتیجه‌شان مطمئنیم، خطر کمتری دارند، زود‌تر به نتیجه می‌رسند، انرژی کمتری می‌خواهند، یا خودشان مستقیم به کسب درآمد منتهی می‌شوند یا وقتی برای کسب درآمد و گذران زندگی باقی می‌گذارند و الی آخر. خلاصه اینکه بزرگ‌تر شدن مثل زندگی کردن در تهران است؛ ناگزیر می‌شوی برای هر کاری کلی محاسبه کنی و تصمیم دقیق بگیری و قید خیلی چیز‌ها را بزنی. در بزرگ سالی معمولاً امکانات بیشتری هم داری ولی کمتر می‌توانی از آن‌ها استفاده کنی و عملاً لذت کمتری می‌بری.

 

 اگر تا اینجای راه با من همراه باشی می‌خواهم اعترافی بکنم. من هم دارم بزرگ‌تر می‌شوم و هم در تهران زندگی می‌کنم و صادقانه بگویم از هر دوی این‌ها متنفرم. دلم می‌خواهد بی‌خیال هر چیزی باشم و آزادانه تصمیم بگیرم و هر کاری که دلم می‌خواهد بکنم. می‌توانم از تهران بروم ولی نمی‌توانم کاری با گذر عمر بکنم. خیلی کار‌ها هست که می‌خواهم شروع کنم ولی وقتی تصمیم می‌گیرم بی‌خیالشان می‌شوم. دلم از این شرایط می‌گیرد. امروز دوباره یاد مرگ افتادم. تنم لرزید، یک هو دلپیچه گرفتم و نزدیک بود بالا بیاورم.

دلتنگی های بی دلیل


لابد روان‌شناسان برای دلتنگی‌های بی‌دلیل اسمی دارند. شاید آن را به نگرانی، غم یا ترسی نسبت می‌دهند که در آن لحظه نیست اما این دلتنگی نشانه و اثر آن است. نخوانده‌ام که بدانم و نمی‌دانم قصه از چه قرار است ولی هر چه هست دلتنگی‌های بی‌دلیل چیزهای مزخرفی هستند. اینکه دلت یک هو بگیرد و هیچ چیز نتواند درستش کند. یکیش دلتنگی‌های عصر جمعه است که قبلاً کلی در موردش حرف زده‌ام؛ یک دلتنگی بی‌دلیل و اعصاب خورد کن. بقیه‌اش را نمی‌دانم با شما مشترکم یا نه ولی برای من که زیاد اتفاق می‌افتد. انگار لحظات فشردهٔ بی‌معنایی باشند. مثل اینکه در راهی افتاده‌ای و می‌روی ولی نمی‌دانی چرا. تا وقتی خسته نیستی و پاهات زخم نشده می‌روی، ولی وقتی خسته شدی یا چیزی پایت را زخمی کرد حالت بدجوری گرفته می‌شود. چون نمی‌دانی کجا می‌روی، چون نمی‌دانی این جاده سر از کجا در می‌آورد، یک هو دلت می‌گیرد. دلت به خاطر راهی که تا اینجا آمده‌ای می‌گیرد؛ به خاطر سختی‌هایی که کشیده‌ای. و دلت برای راه مانده هم می‌گیرد: راهی طولانی که انتهایش مشخص نیست و بی‌هیچ دلیلی باید آن را تا انتها بروی. در واقع دلتنگیِ تو از بی‌معناییِ رفتن است. و فقط وقتی این بی‌معنایی یک هو چون آواری از ناامیدی بر سرت خراب می‌شود که خسته شده باشی، که انرژیت ته کشیده باشد، که به معنای دقیق کلمه در راه مانده باشی. خلاصه اینکه دلتنگی بدی است این دلتنگی بی‌دلیل.

 

می‌گویی این همه دلیل برایش گفتی باز هم می‌گویی بی‌دلیل؟ بله. بی‌دلیل. در واقع دلیل مشخصی در کار نیست، چیز یا کس خاصی را از دست نداده‌ای، در جایی شکست نخورده‌ای و اتقاق خاصی هم برایت نیفتاده. دلتنگی بی‌دلیل، دلتنگیِ بودن است، مثل اضطراب ِ بودن که فیلسوف‌ها می‌گویند. دلتنگیِ بی‌دلیل، حضور متراکم بی‌معنایی در بطن زندگی شخصی است.

تقدّم امر وجودی بر امر سیاسی



امر سیاسی همیشه چالش برانگیز و تحریک کننده است. مخصوصاً اگر در خانواده‌ای یکسره سیاسی بزرگ شده باشی. مخصوصاً اگر سال‌ها فکر کنی خوشی، آرامش و خیلی چیزهای دیگر، حتی دینداری و اخلاق در گرو اصلاحات سیاسی است. همین می‌شود که سیاست بخش مهمی از فکر و زندگیت می‌شود. همین می‌شود که مدام یا کنشگری سیاسی می‌کنی، یا خودت را پیوسته در حال و هوای اخبار و تحلیل‌های سیاسی قرار می‌دهی. هر جور هست ربط و نسبتت را با سیاست حفظ می‌کنی. مدام پیش خودت فکر می‌کنی سوژه‌ای سیاسی هستی؛ نه فقط به خاطر دنیا آمدن در کشوری که همه چیز حتی لباس پوشیدن هم سیاسی است، بلکه چون فکر می‌کنی امر اجتماعی یعنی امر سیاسی؛ چون فکر می‌کنی بودن در اجتماع یعنی متأثر شدن از سیاست و در ‌‌نهایت با‌شناختی که از خودت داری یعنی درگیر شدن در امر سیاسی. البته نمی‌خواهم معنای امر سیاسی را آنقدر وسیع کنم که همه چیز را شامل شود و به همین خاطر از معنا تهی گردد. خلاصه حرفم این است که کم سیاسی نبوده‌ام و نیستم. اما، سیاست برای زنده هاست؛ یعنی کار و دغدغهٔ زنده هاست. لحظه‌ای که می‌میری همه چیز از حرکت می‌ایستد. نه فقط دیگر ماشین و خانه و کتاب‌ها و حتی فرزندان و خیلی چیزهای دیگرت مال تو نیستند که وقتی می‌میری، دیگر خودت هم مال هیچ کشور، منطقه و ملتی نیستی. یعنی همانطور که وقتی می‌میری با هفت هزارسالگان سر به سر می‌شوی، با مردم ملت‌های مختلف هم یکسان می‌شوی. یعنی ملیت، رنگ پوست، زبان و کلاً همه چیزت را از دست می‌دهی. این می‌شود که وقتی می‌میری سیاست هم مثل همه چیز برای تو تمام می‌شود. بعد از تو رئیس جمهور هر که باشد مهم نیست. زندان‌ها پر باشند یا خالی، آن هم مهم نیست. یکی از سر فقر خودسوزی کند، با اینکه دلخراش است ولی باز هم اصلاً ربطی به تو ندارد. اینکه مجلس چه می‌کند، دولت چه می‌کند، آمریکا چه می‌کند یا چه کسی بمب می‌سازد یا نمی‌سازد، هیچ کدام از این‌ها هم دیگر به تو مربوط نمی‌شوند. خلاصه اینکه سیاست مال زنده هاست، با مردن سیاست هم مثل همه چیز تمام می‌شود. و این یعنی سیاست هم چیزی بیرون از توست. بله، سیاست بر زندگی کنونیت و بر احوالت تأثیر می‌گذراد و حتی اگر به آخرت معتقد باشی، باید قبول کنی که سیاست با تأثیر بر امروزت، به فردایت هم سرایت می‌کند ولی از همهٔ این حرف‌ها که بگذریم، وقتی می‌گویم با مردن سیاست تمام می‌شود یعنی امر سیاسی در اولویت اول نیست. نیست یعنی نباید باشد. یعنی چیزهای دیگری به مراتب مهم‌تر از سیاست هستند که اول باید به آن‌ها پرداخت. یعنی حتی اگر به سیاست هم می‌‌پردازی باید از سر ناگزیری باشد؛ باید برای حل مسئله‌ای وجودی به سراغ سیاست بیایی. و اگر نگویی زیاده روی کرده‌ام، باید بگویم به قول قدما فقط باید از سر اکل می‌ته (ناچاری)، در سیاست دخالت کنی. به تعبیر جدید‌تر، سیاست باید برای تو طریقیت داشته باشد و نه مدخلیت و به تعبیر سومی سیاست باید از باب مقدمهٔ واجب، واجب شود؛ نه اینکه امری به ذاته ارزشمند دانسته شود. ممکن است بگویی حرف جدیدی نمی‌زنم. خیلی‌ها تماماً درگیر سیاست‌اند ولی آن را امر ذاتاً ارزشمندی نمی‌دانند. بله، تا حدودی حق با توست. اما نکتهٔ ظریفی هم در این میانه هست. همهٔ دغدغه من این است که جای امر سیاسی که تحریک کننده و مهم است را در زندگی و روان و سلوک شخصی‌ام پیدا کنم و همانقدر که باید برایش جا بازکنم و نه بیشتر. باید امر وجودی را در اولویت قرار دهم و اگر به سراغ سیاست می‌آیم، بنا به ضرورت وجودی باشد. گمان می‌کنم این نگاه خیلی کار می‌کند. یعنی جلوی خیلی هیجان‌ها و فداکاری‌های زائد را می‌گیرد. به حفظ آرامش انسان کمک می‌کند و مانع خیلی از بی‌اخلاقی‌های فردی و جمعی می‌شود.

 

این حرف‌ها را گفتم تا پاسخی داده باشم به دوستی که می‌گفت می‌دانم پیگیر مسائل سیاسی هستی، پس چرا این یکی دو ساله وقتی بحث سیاسی می‌شود ساکت می‌شوی و در وبلاگت هم چیزی نمی‌نویسی. پاسخ کوتاه و مختصرش این است: سیاست امری زائد بر زندگی است و با مردن، مثل خیلی چیزهای دیگر یکباره برایت تمام می‌شود. خیلی مسائل وجودی هست که فهمیده‌ام در آن‌ها می‌لنگم. راستش شاید دیر باشد ولی خب، دیگر آنقدر‌ها که پیش‌تر بودم سیاسی نخواهم بود. لااقل فعلاً نخواهم بود. کار انجام نشده زیاد دارم. سال‌ها گند زده‌ام به درون خودم. باید اول گند زدایی کنم. می‌دانم اگر بمیرم این خرابی‌های درونی را ناگزیرم با خودم ببرم. پس بگذار اول از همه به آن‌ها بپردازم. وقتی شد، چشم. برای گل روی تو دوست عزیز و مهربان هم که شده چیزی می‌نویسم و در بحث‌ها شرکت می‌کنم.

سالی که گذشت، سالی که سخت گذشت



خیلی جا‌ها آخر سال وقت حساب رسی است. خیلی‌ها هم آخر سال که می‌شود به فکر خودشان می‌افتند و شروع می‌کنند به رسیدگی به احوالات خودشان. چند روزیست که من هم نرمک نرمک دارم سال ۹۱ را مرور می‌کنم تا ببینم بر من چه گذشت، چه‌ها کردم و چه چیزهایی را ناکرده گذاشتم. راستش این وبلاگ نیاز چندانی به حساب رسی ندارد. اما خب، وقت حسابرسی است دیگر. بگذار توضیحی در مورد احوالاتش بدهم. مدتی بود که خیلی پراکنده می‌نوشتم و فقط می‌نوشتم تا این دکان سر پا بماند. اما مرداد سال ۹۱ به دو دلیل تصمیم گرفتم دوباره به سراغ این خانهٔ مجانی بیایم و چیزهایی بنویسم. در واقع به خاطر درمان دو چیز به اینجا و نوشتن مستمر برگشتم: یکی درمان خودم و دیگری درمان قلمم. بگذار ابتدا از دومی بگویم. مشغول ترجمهٔ کتابی بودم که هر چه جلو‌تر می‌رفت بیشتر حس می‌کردم فارسی نویسی‌ام ضعیف شده. نه اینکه مثلاً انگلیسی را خوب می‌نویسم، نه. مشکل این بود که حس می‌کردم فارسی را بد می‌نویسم. باز هم نه اینکه پیشتر‌ها خوب می‌نوشتم، نه. هر چه بود آن روز‌ها از قبل هم بد‌تر می‌نوشتم. به دام ترجمه هم که می‌افتی اوضاع بد‌تر می‌شود. یعنی متن زبان اصلی قیدی به گردنت می‌اندازد و گیر می‌کنی بین دو زبان. خلاصه اینکه دوباره شروع به نوشتن کردم تا اوضاعم بهتر شود. دروغ چرا؟ دلم هم بدجوری برای نوشتن تنگ شده بود. اما درمان دوم. مدتی بود که خیلی با خودم غریبه بودم. بهتر از من می‌دانید که نوشتن خیلی به نزدیک شدن آدم به خودش کمک می‌کند. یک جورایی آدم را با خودش آشتی می‌دهد. نوشتن یک نوع درمان هم هست. ذهنت را مرتب می‌کند و سؤال هات را سر و سامان می‌دهد. از کلافگی درت می‌آورد. مجبورت می‌کند حرف‌هایت را درست و حسابی بزنی، مجبورت می‌کند حرفِ درست و حسابی بزنی. خلاصه اینکه نوشتن یک جور خوددرمانی است. برای این بود که دوباره شروع به نوشتن کردم. انصافاً خوب بود و تا اینجای کار تقریباً در هر دو درمان موفق بوده‌ام. دوستان جدید و ارزشمندی هم پیدا کره‌ام. این از قصهٔ وبلاگ و حسابرسی آن.

 

اما دلم نمی‌آید این آخر سالی نکته‌ای هم از حسابرسی خودم نگویم. امسال سال سختی برای من بود. پروژه‌های مهمی داشتم که به نتیجه نرسیدند و مرحلهٔ جدیدی از زندگی‌ام را در شرایطی آغاز کردم که انتظارش را نداشتم. جزئیاتش چندان مهم نیست. مطلب مهم اینجاست که امسال چند تا از بن بست‌های مهم زندگی و تفکرم را حس کردم. راستش خیلی از آرمان‌ها و ایدئال‌ها و تصوراتم در مورد آینده، نیمه راه بریدند و کم آوردند. پیش‌تر هم در نوشته‌ای گفته بودم: انگار به سقف بعضی از تصورات و ایدئال هام رسیده بودم. دیگر جواب نمی‌دادند. دیگر درست کار نمی‌کردند. دیگر انرژی نمی‌دادند و فقط شده بودند مانع و مایهٔ درد سر و ایجاد حسرت. باید از آن‌ها گذر می‌کردم و ایده‌های تازه‌ای می‌ساختم. کار دشواری است. خیلی دشوار و طاقت فرسا. چیزی که در این فرایند گذرکردن (که هنوز هم در جریان است) و تلاش برای خودشناسیِ دوباره و پیدا کردن ایدئال‌های جدید برایم روشن شد این بود که فلسفهٔ درست، منسجم و بی‌تناقضی برای زندگی‌ام ندارم. پر از تناقض و خواسته‌های بی‌ربطم. شده‌ام خانهٔ چند اتاقه یا به تعبیر قرآن، بندهٔ چند اربابه. در واقع نشده‌ام. از ابتدا بوده‌ام. فقط اینکه در سالی که گذشت گند خیلی چیز‌ها در آمد، خیلی چیز‌ها را بالا آوردم و برای خیلی از چیز‌ها که فکر می‌کردم جزئی از من هستند، مراسم ختم گرفتم. نه اینکه خودخواسته این کار را بکنم، نه. مجبور شدم. در یک کلام، سال ۹۱ سال بن بست‌های وجودی عمیقی برای من بود. امیدوارم از این میانه راهی پیدا کنم.


تراژدی عاشقی



می‌گفت عشق یک جور فرافکنی است. یعنی دنبال چیزی می‌گردی تا تو را خلاص کند؛ یک جور خلاصی طولانی مدت. به دنبال چیزی هستی تا تو را از دست خودت، از حسرت گذشته و ترس از آینده نجات دهد. عشق جهشی است به لحظهٔ حال. مثل مصرف کردن ماده مخدر که حواست را از گذشته و آینده پرت می‌کند و حس عمیقِ بودن و لذت بردن از اکنون را برایت به همراه می‌آورد. می‌گفت وقتی عشق را اینطور ببینی (و البته تأکید می‌کرد که تقریباً همهٔ ما ناخودآگاه چنین نگاهی به عشق داریم) همانطور که اثر مادهٔ مخدر از بین می‌رود و درد و نگرانی‌ات دوباره باز می‌گردد، عشق هم روزی از بین می‌رود و تنهایی، اضطراب، حسرت و ترس‌هایت دوباره بر می‌گردد و اینبار شدید‌تر از قبل و آزارنده‌تر از همیشه به سراغت می‌آید. روزی می‌رسد که هر چه زور می‌زنی عشقی در درون خودت حس نمی‌کنی و خب کاری راحت‌تر از این نیست که تمامی ترس‌ها و اضطراب‌ها و حسرت‌ها را به معشوقی که تا دیروز تسکینت می‌داده نسبت دهی. پیش از این عشق، همهٔ این احساسات منفی را خودت به تنهایی به دوش می‌کشیدی، عاشق شدی و مدتی از همهٔ آن‌ها فارغ بودی و در نشئه‌ای دلنشین لحظهٔ حال را جرعه جرعه سر می‌کشیدی و حال که آن سرخوشی تمام شده است، دوباره باید همهٔ آن احساسات منفی را خودت به تنهایی به دوش بکشی ولی اینبار کسی هست که او را متهم کنی. همه را تقصیر او می‌اندازی. مقصر همه چیز اوست. او مایهٔ همهٔ درد و رنج‌های توست. در نتیحه عشق تبدیل به نفرت می‌شود. او، منِ بد تو می‌شود و باید طردش کنی. شروع می‌کنی به دور شدن از او و در واقع شروع می‌کنی به دور شدن از خودِ حقیقی خودت. تمام تلاشت را می‌کنی، از او جدا می‌شوی و این جدا شدن می‌شود نشئهٔ بعدی. کار بزرگی کرده‌ای. کسی که مایهٔ همهٔ رنج‌ها و بدبختی هات بوده را ترک کردی. اما کمی نمی‌گذرد که همه چیز دوباره باز می‌گردد؛ همهٔ آن ترس‌ها، حسرت‌ها، اضطراب‌ها. می‌بینی که همهٔ آن‌ها از خودت بوده نه از او. ممکن است پشیمان شوی. ممکن است حسرتی بر حسرت هات افزوده شود و یا ممکن است دوباره به دنبال نشئهٔ جدیدی بروی. به دنبال یک بی‌خودی و بی‌خبری جدید. به دنبال یک اعتیاد تازه به چیزی یا کسی دیگر. و ممکن است به خودت بیایی و خودت را درمان کنی.

 می‌گفت، همین است که عشق را تراژیک می‌کند. برای همین است که خیلی از ما همزمان نسبت به محبوبمان احساس عشق و نفرت داریم. عشق اما متضادی ندارد. اگر نفرتی هست، نفرت از خود است که به دیگری، به محبوبمان نسبت می‌دهیم. بیچاره دیگری، بیچاره معشوق، بی‌چاره خود ما که اینقدر با خودمان غریبه‌ایم.

 من خیلی اعتقادی به این جور فکر‌ها نداشتم. ولی از وقتی این حرف‌ها را زده، بدجوری فکری‌ام.

پایان سال و حس گذر عمر



چند جلسه پیش، دکتر صنعتی در یکی از جلسات آنالیز پست گروپ (مربوط به درس روانکاوی) حرفی زد که خیلی برای من جالب بود و این چند هفتهٔ منتهی به عید مدام شواهدی در تأیید آن پیدا می‌کنم. قضیه از این قرار بود که در جلسهٔ گروه درمانی آن هفته، یکی از بیماران شروع کرد و در مورد سن و سالش و مردن حرف زد. بعید یکی دیگر از بیماران از مرگ و تنهایی و از دست دادن عزیزانش گفت و خلاصه یکی دو نفر دیگر هم از موضوعاتی شبیه همین چیز‌ها حرف زدند. در جلسهٔ پست گروپ این موضع مطرح شد و تحلیل دکتر صنعتی از این ماجرا این بود که وقتی به پایان سال می‌رسیم، آدم‌ها خیلی یاد زمان و گذر عمر می‌افتند و با اینکه تاریخ تولدشان موقع دیگریست ولی آخر سال بیشتر به پیری و نزدیکی مرگ فکر می کنند. یعنی یک جور توجه به زمان و حس گذر عمر پیدا می‌کنند. بعد این حس و ترس‌های مربوط به آن می‌زند به خواب‌هایشان، به فکرهای تنهاییشان و حتی به ترس‌های آشکار هشیاری و گفتگو‌هایشان. دکتر می‌گفت هر سال، نزدک عید همین مسئله را در گروه دارد.

 همانطور که گفتم این تحلیل برای من خیلی جالب بود و روزهای بعد شواهدی برایش پیدا کردم. بعد با خودم فکر کردم چرا به جای روز تولد، روز یا روزهای پایان سال اینقدر به چنین حسی دامن می‌زنند؟ پاسخی که پیدا کردم این بود که در ایام آخر سال، هم طبیعت و آب و هوا پایان یک دوره را اعلام می‌کند، هم خرید کردن‌های مردم، هم حساب رسی‌های ادارات و بانک‌ها و خلاصه محل کار افراد مختلف و هم اینکه آگاهی جمعی همهٔ مردم متوجه یک پایان می‌شود؛ یعنی همه یک پایان را نشان می‌دهند. تقویم روی میز هم تعداد برگه هاش به یکی دو تا می‌رسد و تمام می‌شود. خلاصه همه چیز مثل یک سمفونی، از پایان خبر می‌دهد و خب، مهم‌ترین پایان هر آدمی هم مرگ است و این می‌شود که مرگ اندیشی زیاد می‌شود. اما در روز تولد تقریباً اغلب این خبر‌ها نیست و آدم خیلی گذر عمر را جدی نمی‌گیرد. این روز‌ها خودم هم دوباره یاد مرگ و تمام شدن عمر افتاده‌ام.

در باب ضرورت دست نزدن به بعضی دوستی های دست نخورده قدیمی



ماجرای بعضی از دوستی‌های قدیمی تا حدی شبیه ماجرای آن اژدهای داستان مثنوی است.‌‌ همان اژدهایی که در کوه یخ زده بود و وقتی کسی آن را برای نمایش به میانهٔ شهر آورد، یخش آب شد و اول از همه خود آن فرد را بلعید. حالا این شباهت از کدام جهت است؟ حوصله کن تا بگویم. فرض کن چند یا چندین سال قبل با کسی دوست بوده‌ای و خاطرهٔ خوشی از دوستی با او داشته‌ای. بعد دست تقدیر میان شما فاصله‌ای انداخته و مثلاً به دو شهر مختلف رفته‌اید. در این مدت، سال‌ها با خاطرهٔ آن دوست خوب زندگی کرده‌ای و از اینکه در گنجینهٔ دوستانت و در ذخیرهٔ خوشی‌ها و لذت‌های روز مبادات دوست خوبی داری، لذت برده‌ای. بعد باز‌‌ همان تقدیر دوباره شما را بعد از سال‌ها کنار هم قرار می‌دهد. مثلاً او به شهر تو می‌آید و قراری برای دیدار می‌گذارد یا تو به شهر او می‌روی، یا هر دلیل دیگری. خلاصه اینکه قرار می‌گذارید و هم را می‌بینید. این دوستی در تمام این مدت مانند آن اژدهای یخ زده بوده. اما خب، در مثل که جای مناقشه نیست. آن دوست اژد‌ها نبوده؛ فرشته یا گلی بوده که مثل یک فریم عکس، ثابت و بی‌تغییر و با تمام خوبی هاش در ذهن تو ثبت شده بوده. حالا که بعد از سال‌ها او را می‌بینی، هم تو تغییر کرده‌ای و هم او. هر چه تلاش می‌کنی می‌بینی نمی‌شود. از هر راهی که می‌روی جور نمی‌شود و آن صمیمیت قبلی دست نمی‌دهد. گاهی اوقات چنین دیدارهایی یا دیدارهای بعد از آن اصلاً ممکن است به کدورت ودشمنی منتهی شود. اگر هم اینطور نشود و ماجرا به کدورت نکشد، در خیلی از موارد، آن یخ آب می‌شود و آن اژد‌ها بیرون می‌پرد و اول از همه خود تو را می‌بلعد و دوست خوبی را از تو می‌گیرد؛ این آدم دیگر آن آدم سابق نیست. بی‌حوصله و بدخلق شده، یک عالمه دوستانی دارد که تو نمی‌‌شناسی، خیلی کار‌ها کرده که تو خبر نداری، کلی تغییرات کرده که تصورش را هم نمی‌کنی. و البته همهٔ این‌ها در مورد خودت هم صادق است. یک هو چشم باز می‌کنی و می‌بینی، هم یک دوست خوب را از دست داده‌ای و هم یک عالمه خاطره که مایهٔ شادی‌ات بوده و یک ذخیرهٔ خوشی برای روزهای مبادات. و دست آخر هم ممکن است به زمین و زمان و خودت از اینکه هستی بدبین‌تر شوی.

 

همهٔ این‌ها را گفتم که بگویم دیدن دوست قدیمی و از سر گرفتن رابطهٔ صمیمانه‌ای مربوط به گذشته، همیشه هم خوب نیست. البته انکار نمی‌کنم که ممکن است سر از جاهای خوب در آورد، ولی خب، کم و بیش به یک چنین وضعی منتهی می‌شود.

فضیلت های رذیلت آمیز


بعضی مواقع ما آدم‌ها خوبی‌ها و فضیلت‌هایمان را از جیب دیگران خرج می‌کنیم. تمام تلاشم را کردم تا در یک جمله منظورم را برسانم ولی جمله‌ای که نوشتم جور نشد. پس بگذار کمی توضیح بدهم. این مثال را در نظر بگیر: فقیری به سمت تو می‌آید و تو پیش خودت می‌گویی باید به فقرا کمک کرد. ۱۰۰ تومن یا ۲۰۰ تومن هم این روز‌ها کاری از پیش نمی‌برد. باید پولی داد که به دردی بخورد. لااقل پول یک ساندویچ و نوشابه بشود. در واقع با خودت فکر می‌کنی که اولاً کمک کنی و ثانیاً کمک کوچکی هم نکنی. بعد دست می‌کنی توی جیبت و ۱۵۰۰۰ تومان می‌گذرای کف دست فقیر مورد بحث. فقیر می‌رود و تو هم به دنبال کار خودت می‌روی. کمی که می‌گذرد با خودت فکر می‌کنی دادن این همه پول کار درستی نبود. من که خودم میلیونر نیستم که ۱۵۰۰۰ تومان به گدا کمک کنم. کم کم این حس در درونت بیشتر می‌شود و شروع می‌کنی به فحش دادن به آن گدای بیچاره. با خودت می‌گویی: مردکه عوضی، چرا از بین این همه آدم به سراغ من آمد؟ چقدر گداهای این دوره زمانه پرروو شده‌اند که به ۱۰۰ تومن، ۲۰۰ تومن راضی نمی‌شوند و الی آخر. خلاصه اینکه بساط فحش و فضیحت را خالی می‌کنی سر فقیر مربوطه. ولی راه درست ترش این بود که از اول آدم خوبی نمی‌بودی و حس فضیلتمندی برت نمی‌داشت تا آخر کار اینطور به آن فقیر بیچاره ظلم نکنی. امیدوارم موفق شده باشم منظورم را برسانم. ما بعضی مواقع خوبی می‌کنیم و انتقامش را پنهان یا آشکار از دیگران می‌گیریم. بگذار مثال دیگری هم بزنم: در جمع چند نفره‌ای نشسته‌ای و با خودت فکر می‌کنی حرف نزنی تا وقت دیگران گرفته نشود و فرصت دیگران برای صحبت کردن بیشتر شود. بعد روی خودت فشار می‌آوری و تا آخر جلسه با موفقیت پیش می‌روی و حرف چندانی نمی‌زنی و وقت را به دیگران می‌دهی. ولی وقتی از جلسه خارج می‌شوی در دلت به همه اعضای جمع بد و بیراه می‌گویی: چرا اینقدر همه خودخواه بودند؟ چرا کسی به من توجه نکرد؟ چرا کسی از من نخواست حرف بزنم؟ و الی آخر. خب مرد یا زن حسابی، می‌خواستی خوبی نکنی، می‌خواستی دنبال فضیلت سکوت یا فداکاری نباشی. خیلی بهتر بود در جلسه حرف بزنی و لااقل وقت مربوط به خودت را مصرف کنی تا مجبور نشوی آخر جلسه از همهٔ اعضا متنفر باشی.

 امیدوارم منظورم روشن شده باشد. من فکر می‌کنم زمانی چنین اتفاقی می‌افتد که زیاده از حد روی خودمان حساب می‌کنیم و حد و اندازهٔ روحی خودمان را نادیده می‌گیریم. معمولاً وقتی می‌خواهیم بیش از آنچه هستیم خوب باشیم، بیش از آنچه هستیم بد می‌شویم. پارادوکس عجیبی است. ولی هر چه هست به نظر من فضیلت‌ها و خوبی‌ها را از جیب دیگران خرج کردن از بد‌ترین نوع رذیلت هاست.

روح بیمار من


امروز صبح، کلاس روانکاوی، بیمارستان روزبه، زنان بیمار، مردان بیمار. همه مثل خود من. ظاهر‌ها هیچ چیز را نشان نمی‌دادند. دانشجو و بیمار همه عین هم بودیم. تمام مدت حس می‌کردم همانطور که فاصله‌ای میان مرگ و زندگی نیست، فاصله چندانی هم میان سلامت روان و بیماری روانی نیست.

 

پانوشت: وقتی وسط کلاس برای خوردن آب و فرار از خواب آلودگی بیرون آمدم، در محوطه بیمارستان نگاهم به نگاه زن بیمار می‌انسالی گره خورد. زن با مانتو شلوار صورتی بیماران روانی اما با ظاهری که هیچ نشانی از مالیخولیا نداشت به چشمانم خیره شده بود. راستش وقتی برگشتم دیگر متوجه مطالب کلاس نشدم. ذهنم تمام مدت درگیر مسئله معنای زندگی بود.

بحران گوش ِ شنوا


کم کم که بزرگ‌تر می‌شوی بیشتر حس می‌کنی که یکی از اجزای مهم زندگی خوب، داشتن کسی است که حرف‌هایت را بشنود. یعنی سلامت روان آدم در گرو این است که یک یا چند گوش خوب دور و برش داشته باشد. بعضی‌ها همین که کسی باشد که حرف‌هایشان را بشنود برایشان کافی است. برای بعضی‌ها هم لازم است که طرف مقابل علاوه بر گوش کردن، چیزی هم بگوید. ایده‌ای هم بدهد، نقدی بکند یا دلداری‌ای هم بدهد و الی آخر. اما این دستهٔ دوم هم در نفس ِ نیاز به یک گوشِ شنوا با دسته قبلی مشترک‌اند. در هر صورت باید گوشی شنوا پیدا کرد و برایش حرف زد وگرنه آدم می‌ترکد. از درون متلاشی می‌شود. مثل اینکه یک بمب قورت داده باشی و مجبور باشی ترکیدنش را در درونت تحمل کنی. اصلاً مسیحی‌های کاتولیک برای همین می‌روند کلیسا و اعتراف می‌کنند یا این روز‌ها خیلی‌ها می‌روند سراغ مشاور، روانکاو، گروه درمانی و خیلی چیزهای دیگر. بعضی‌ها هم آنقدر گوش شنوا پیدا نمی‌کنند که وقتی کسی را پیدا می‌کنند که حرف‌هایشان را بشنود همه چیز را می‌گویند و آبرو و حثیت خودشان و خیلی‌های دیگر را می‌برند.

 

علاوه بر این، خیلی از آدم‌ها، خودشان هم نقش گوش شنوا را برای یک عده آدم دیگر بازی می‌کنند. یعنی خیلی مواقع ما هم به گوش شنوا احتیاج داریم و هم نیاز دیگران به شنیده شدن را برآورده می‌کنیم. البته گاهی اوقات شنونده و گوینده جایشان را عوض می‌کنند، یعنی در این حالت شنوندگی دوطرفه است و گاهی هم آدم رابطهٔ گویندگی یا شنوندگی یک طرفه با کسی دارد. بعضی‌ها هم یا اصلاً کسی را ندارند یا دوست ندارند با کسی حرف بزنند، در نتیجه با خودشان حرف می‌زنند. یعنی دو نقش را بازی می‌کنند. و البته همین گوش شنوا هم بعضی از مشکلات را حل می‌کند. یعنی اگر با خودت بلند بلند حرف نزنی یا حرف‌هایت را جایی ننویسی خیلی زود پیر می‌شوی. بعضی‌ها که گوش شنوایشان را در میان اطرافیانشان پیدا نمی‌کنند به سراغ کتاب نوشتن می‌روند و برای آدم‌هایی که در شهر یا کشور دیگری زندگی می‌کنند می‌نویسند. بعضی هم برای حرف زدن به آیندگان پناه می‌برند. یعنی برای آیندگان می‌نویسند و با آن‌ها حرف می‌زنند. اما هر چه هست، نیاز به گوش شنوا یکی از نیازهای اصیل آدمی است، اگر نگوییم در حد نیاز به آب و هوا و غذا و میل جنسی، لااقل چیزی در‌‌ همان حدود. و اگر از من بپذیری، می‌خواهم بگویم، همانطور که آب آلوده آدم را مسموم می‌کند، گوش خراب هم زندگی آدم را خراب می‌کند. یعنی آدم برای گوش شنوا هم باید معیاری بگذارد و هر کسی را گوش شنوای خود نکند و برای هر کسی و در هر زمانی گوش شنوا نشود. راستی تا به حال فکر کرده‌ای گوش شنوایی که به درد تو می‌خورد باید چه خصوصیاتی داشته باشد و تو چه زمانی و برای چه کسی می توانی گوش شنوا باشی؟ گمان می‌کنم ما دچار بحرانی در مقوله گوشِ شنوا هستیم. یعنی معیارهای نادرستی داریم که یا ما را از داشتن چنین کس یا کسانی محروم می‌کند یا آنقدر انتخاب‌های نادرست می‌کنیم و تجارب بدی را برای خودمان رقم می‌زنیم که دست آخر ترجیح می‌دهیم که با هیچ کس حرف نزنیم و بترکیم.

باید برای این بحران کاری کرد و اولین قدمش هم این است که" نیاز به داشتن یک گوش شنوا" را به اندازه سایر نیازهای اساسیمان به رسمیت بشناسیم.