موهبتِ بزرگسالی
بزرگ شدن، هیچ موهبتی نداشته باشد این یکی را دارد که با تمام وجود حس میکنی: "این نیز بگذرد". کودک که هستی، اتفاقات، خوب یا بد، زود فراموش میشوند. از اتفاقی بد به سراغ یک بازی میروی و برای اتفاق بد دیگر، بازی جدیدی دست و پا میکنی. حجم زمان آنقدر برایت بزرگ هست که همه ناخوشیها را ببلعد و فقط اندکی بعد به تو امکانِ شادی بدهد. در کودکی، خیلی وقتها بزرگتری هست که اطمینان بدهد، بار مشکلت را به دوش بکشد و بگوید نگران نباش، من درستش میکنم.
در نوجوانی، کم کم به مشکلاتی بر میخوری که مسئولیتش کم و بیش با توست. هنوز هم بزرگتری هست که قوّت قلب بدهد و باری را از روی دوشت بردارد، هنوز مسائل آنقدرها پیچیده، سخت و لاینحل نیستند و هنوز، توانِ جدا شدن از مسئله و مشغول شدن به چیزی جذّاب را داری. اما جوانی، ظهور ِمسئولیت در چهره واقعی و غیرقابل انکار آن است. کم کم، بزرگترها بازی را به خودت میسپارند، ناگزیری تصمیم بگیری و مسئولیتش را قبول کنی، دیگر آنقدرها درگیر بازیهای مختلف نمیشوی و حواست به این راحتیها پرت نمیشود، مسائل هم دیگر آنقدرها ساده و قابلحل نیستند. برای همین است که اضطراب به سراغت میآید. هر تصمیم کوچک یا بزرگ، هر انتخابِ میان این یا آن، مسئلهای پررنگ و جدّی میشود و تو ناگزیری با ناکامیهایگاه و بیگاه، شکستها و از دست دادنها کنار بیایی. در اینجا که دیگر کم و بیش بزرگتری همراهت نیست، بیتاب میشوی. با یک شکست همه چیز را پایان یافته می یابی و با یک ناکامی، خودت را ناتوان و غمگین می بینی. در جوانی خودت هستی و پیروزیها و شکستهایی که برای اولین بار چنین شخصی و شدید تجربه شان می کنی. اگر حالا بازی ای در کار نیست، امّا موهبت امید هست. در جوانی، امید به بهبود و تغییر، خیلی چیزها را قابل تحمل میکند. کافیست تجربه مشابه کسی را ببینی و به آینده امیدوار شوی. کافیست کورسوی امیدی ببینی و دست به کار شوی و کافیست دلیلی برای امید داشتن پیدا کنی و دوباره و چندباره دست به حرکت بزنی. انرژی و شور در درونت، آنقدر هست که اندک امیدی را هم به توانی دوباره بدل کند. اما انرژی، شور و امید هم موهبت هایی قرینِ زماناند.
کمی بعد، خودت را در آستانهای مییابی که نه بازی، نه بزرگتر و نه امیدهای مدام، چندان تو را در شکستها و ناکامیها همراهی نمیکنند. هنوز هم بازیهایی پیدا می شود، هنوز هم دیگریای هست که همراهی کند، هنوز هم امیدهایی هست، امّا این بار همه آنها کمتر و ضعیف تر از همیشهاند. حالا خودت بزرگ شدهای. بسیاری از بازیها از تو گرفته شدهاند و بسیاری از امکانهایت را به فعلیت رساندهای و امید هرچند هست اما بهانه کمتری دارد. در اینجاست که موهبتِ بزرگسالی از راه می رسد. موهبتی که جز با تجربه مکرّر اتفاقات خوشایند و ناگوار به دست نمیآید: پی بردن به این حکمت کهن که "این نیز بگذرد". اینجاست که معنای این عبارت مدام شنیده را با تمام وجود در مییابی.
این نیز بگذرد، روایت ِ انفعال در برابر اتفاقات زندگی نیست و درک عمیق آن، بر خلاف ِ آنچه در بادی امر به نظر میرسد کار آسانی نیست. بزرگسالان فراوانی هستند که به سختی میتوانند با آن کنار بیایند. تا شکستی را تجربه میکنند، بیتاب میشوند و همه چیز را تمام شده مییابند، تا عزیزی را از دست میدهند، جهان را دخمهای تاریک و رنج آور میپندارند و تا به خوشیای می رسند، آن را یکسره از آنِ خودشان و مستدام و پایدار تصوّر میکنند. پذیرش این حکمت، نیازمند تجربه و تأمل در باب تجارب است. نوجوان یا جوان که هستی، بارها و بارها این تعبیر را میشنوی اما بدل به تجربه زیستهات نمی شود. تنها بزرگسالیست که تو را به آستانه درک آن میرساند؛ بزرگسالیِ همراه با تأمل. باید بارها و بارها تجربه کرده باشی که بدترین روزها و بدترین سختیها که تو را از پا در آوردهاند نیز، گذشتهاند و دوباره روزهای خوب و آرامی از راه رسیده است. این نیز بگذرد، روایت گرِ دینامیک پویای روان آدمی و سرشت گذرا و تغییرپذیر اتفاقات جهان است.
سلام. من محمود مقدسی هستم.