پیش پا افتادگی شر

 

خوبی هایی هست که فوق العاده و نادرند. فداکاری های بزرگی هست که در عهده هر کسی نیست، صداقت هایی هست که اراده ای استوار می خواهد، همدلی هایی هست که از توان ما آدم های معمول خارج است. بدی ها هم همینطورند، بدی هایی هستند که از  آدم های معمولی مثل ما سر نمی زند، مگر زمانی بگذرد و تباهی ِ گام به گامی را تجربه کنیم: آدمکشی گسترده، دزدی های کلان، پنهان کاری های سهمگین و ... . اما همانطور که ما آدم های متوسط در این عالم فراوانیم، خوبی ها و بدی های متوسط هم در این عالم فراوان اند؛ خوبی ها و بدی هایی که ممکن است از همه ما سربزند. همان کسی که خوبی می کند، بدی می کند و همان کس که بدی می کند خوبی می کند. ما آدم های متوسط در بعضی شرایط خوبیم و در بعضی شرایط بد، در بعضی امور اراده ای قوی داریم و در بعضی امور با وسوسه ای ضعیف از پا در می آییم.

انتظار دارم بنویسم: ما آدم های معمولی همانقدر مستعد خوبی هستیم که مستعد بدی. یعنی انتظار دارم اگر خوشبین نیستم بدبین نباشم. انتظار دارم بگویم: خوبی های بزرگ از ما آدم های معمولی همانقدر ممکن است سر بزند که بدی های بزرگ. اما نمی دانم چرا وقتی این ها را می نویسم درونم آرام نمی شود. حس می کنم این بی طرف بودن هم زیاده از حد خوشبینانه است. پیش تر موضع خوشبینانه تری داشتم. به نظرم ما آدم های معمولی بیشتر مستعد خوبی بودیم تا بدی. اما آدم بزرگ می شود و دیدش تغییر می کند. برای اینکه دلم آرام بگیرد باید بگویم: ما آدم های معمولی بیشتر مستعد بدی هستیم تا خوبی، بدی های متوسط را بیشتر مرتکب می شویم تا خوبی و بدی های بزرگ هم بیشتر در توان ماست تا خوبی های قهرمانانه. برای خیلی از ما بدی و شر، چنان رنگ رنگ و موجّه جلوه می کند که به بودنش و انجام دادنش، مثلِ رنگ لباسمان یا بوی عطرمان یا مسیری که هر روز برای کار طی می کنیم عادت می کنیم. بدی برای ما عادی می شود، بدی اش را از دست می دهد. آزاری اگر باشد قرص مسکّن می خوریم برای درد وجدانمان. حرف می زنیم، قدم می زنیم، مسئولیتمان را به دوش دیگران یا شرایط می اندازیم، خودفریبی می کنیم، سکوت می کنیم و خلاصه هزار کار کوچک و بزرگ را می کنیم تا ظرف وجودمان توانِ حل کردنِ بدی ِ بدی را داشته باشد. و اینگونه است که آرام آرام، از آدمی معمولی با خطاهای معمولی به آدمی شرور بدل می شویم. پیش پاافتادگی شر ویروسی است که همه ما بیشتر و بیشتر به آن مبتلا می شویم. بدی در همه اجزای زندگیمان رخنه می کند و ما که خو کرده ایم به آن، جز تصویر عادی روزهایمان چیزی نمی بینیم. اراده های ضعیف، قوت ِ درک ِ موقعیت را از ما می گیرند و آخر کار ما می مانیم و بدی کردن و ندیدن و نفهمیدن.

راستش دلم باز هم آرام نگرفته است. بدبینی هرچند به مذاقم خوش تر می آید ولی دلم با آن نیست. زیستن در جهانی که آدم ها بیشتر مستعد بدی هستند تا خوبی کار دشواری است. و این آدم ها چه کسانی هستند؟ پیش از همه خودم. زیستن در جهانی که خودم در آن به راحتی بدی می کنم و دردم نمی گیرد، کار آسانی نیست. سخت است خودت و دیگران را این همه مستعد بدی بدانی و تاب بیاوری.

 _____________________________________________

پانوشت: بابت تلخی این نوشته ام عذرخواهم.

تناهیِ بی دلیل   

 

این تناهیِ 60، 70 ساله را باید سپری کرد؛ با دل بستن و دل کندن. با رفتن و آمدن، با حرف زدن و سکوت کردن، با نشستن و برخاستن، با مرور کردن رؤیاها و آرزوها، با تلاش کردن و زور زدن، خسته شدن و دوباره تلاش کردن و  با تکرار مکرر این کارها. همه این ها کنار آمدنی بود اگر می شد چراغ های ذهن را خاموش کرد. اگر می شد به این تناهیِ بی دلیل فکر نکرد، اگر می شد به سودای معنا به دنبال چیزی خارج از این بازی نگشت. کاش می شد دهان که می بستی، سکوت از کلامت نشت می کرد به فکرها و آرزوهات. کاش ساکن سکوت می شدی، کاش هیچ صدایی در درونت نبود. کاش همه جا سکوت می بود.

این تناهی ِ بی معنا هر کسی را به گونه ای درگیر خودش می کند، یکی را با افسون زرق و برقش، یکی را با تنگنا و مشقتش، یکی را با مواهبی که مردمانش به او می دهند و یکی را هم  با دردهایش، بی معنا بودنش، متناهی بودنش و با خیره کردنش به هیچ. گاهی با خودم فکر می کنم کاش درگیر بازی دیگری می شدم. در کدام بازی می شد این همه به چیزی امید بست و برای داشتنش تلاش کرد اما نرسید. کاش لااقل پاداشِ این همه تلاش کردن، سکوت بود، یک سکوتِ درونی عمیق و طولانی.