امر سیاسی همیشه چالش برانگیز و تحریک کننده است. مخصوصاً اگر در خانواده‌ای یکسره سیاسی بزرگ شده باشی. مخصوصاً اگر سال‌ها فکر کنی خوشی، آرامش و خیلی چیزهای دیگر، حتی دینداری و اخلاق در گرو اصلاحات سیاسی است. همین می‌شود که سیاست بخش مهمی از فکر و زندگیت می‌شود. همین می‌شود که مدام یا کنشگری سیاسی می‌کنی، یا خودت را پیوسته در حال و هوای اخبار و تحلیل‌های سیاسی قرار می‌دهی. هر جور هست ربط و نسبتت را با سیاست حفظ می‌کنی. مدام پیش خودت فکر می‌کنی سوژه‌ای سیاسی هستی؛ نه فقط به خاطر دنیا آمدن در کشوری که همه چیز حتی لباس پوشیدن هم سیاسی است، بلکه چون فکر می‌کنی امر اجتماعی یعنی امر سیاسی؛ چون فکر می‌کنی بودن در اجتماع یعنی متأثر شدن از سیاست و در ‌‌نهایت با‌شناختی که از خودت داری یعنی درگیر شدن در امر سیاسی. البته نمی‌خواهم معنای امر سیاسی را آنقدر وسیع کنم که همه چیز را شامل شود و به همین خاطر از معنا تهی گردد. خلاصه حرفم این است که کم سیاسی نبوده‌ام و نیستم. اما، سیاست برای زنده هاست؛ یعنی کار و دغدغهٔ زنده هاست. لحظه‌ای که می‌میری همه چیز از حرکت می‌ایستد. نه فقط دیگر ماشین و خانه و کتاب‌ها و حتی فرزندان و خیلی چیزهای دیگرت مال تو نیستند که وقتی می‌میری، دیگر خودت هم مال هیچ کشور، منطقه و ملتی نیستی. یعنی همانطور که وقتی می‌میری با هفت هزارسالگان سر به سر می‌شوی، با مردم ملت‌های مختلف هم یکسان می‌شوی. یعنی ملیت، رنگ پوست، زبان و کلاً همه چیزت را از دست می‌دهی. این می‌شود که وقتی می‌میری سیاست هم مثل همه چیز برای تو تمام می‌شود. بعد از تو رئیس جمهور هر که باشد مهم نیست. زندان‌ها پر باشند یا خالی، آن هم مهم نیست. یکی از سر فقر خودسوزی کند، با اینکه دلخراش است ولی باز هم اصلاً ربطی به تو ندارد. اینکه مجلس چه می‌کند، دولت چه می‌کند، آمریکا چه می‌کند یا چه کسی بمب می‌سازد یا نمی‌سازد، هیچ کدام از این‌ها هم دیگر به تو مربوط نمی‌شوند. خلاصه اینکه سیاست مال زنده هاست، با مردن سیاست هم مثل همه چیز تمام می‌شود. و این یعنی سیاست هم چیزی بیرون از توست. بله، سیاست بر زندگی کنونیت و بر احوالت تأثیر می‌گذراد و حتی اگر به آخرت معتقد باشی، باید قبول کنی که سیاست با تأثیر بر امروزت، به فردایت هم سرایت می‌کند ولی از همهٔ این حرف‌ها که بگذریم، وقتی می‌گویم با مردن سیاست تمام می‌شود یعنی امر سیاسی در اولویت اول نیست. نیست یعنی نباید باشد. یعنی چیزهای دیگری به مراتب مهم‌تر از سیاست هستند که اول باید به آن‌ها پرداخت. یعنی حتی اگر به سیاست هم می‌‌پردازی باید از سر ناگزیری باشد؛ باید برای حل مسئله‌ای وجودی به سراغ سیاست بیایی. و اگر نگویی زیاده روی کرده‌ام، باید بگویم به قول قدما فقط باید از سر اکل می‌ته (ناچاری)، در سیاست دخالت کنی. به تعبیر جدید‌تر، سیاست باید برای تو طریقیت داشته باشد و نه مدخلیت و به تعبیر سومی سیاست باید از باب مقدمهٔ واجب، واجب شود؛ نه اینکه امری به ذاته ارزشمند دانسته شود. ممکن است بگویی حرف جدیدی نمی‌زنم. خیلی‌ها تماماً درگیر سیاست‌اند ولی آن را امر ذاتاً ارزشمندی نمی‌دانند. بله، تا حدودی حق با توست. اما نکتهٔ ظریفی هم در این میانه هست. همهٔ دغدغه من این است که جای امر سیاسی که تحریک کننده و مهم است را در زندگی و روان و سلوک شخصی‌ام پیدا کنم و همانقدر که باید برایش جا بازکنم و نه بیشتر. باید امر وجودی را در اولویت قرار دهم و اگر به سراغ سیاست می‌آیم، بنا به ضرورت وجودی باشد. گمان می‌کنم این نگاه خیلی کار می‌کند. یعنی جلوی خیلی هیجان‌ها و فداکاری‌های زائد را می‌گیرد. به حفظ آرامش انسان کمک می‌کند و مانع خیلی از بی‌اخلاقی‌های فردی و جمعی می‌شود.

 

این حرف‌ها را گفتم تا پاسخی داده باشم به دوستی که می‌گفت می‌دانم پیگیر مسائل سیاسی هستی، پس چرا این یکی دو ساله وقتی بحث سیاسی می‌شود ساکت می‌شوی و در وبلاگت هم چیزی نمی‌نویسی. پاسخ کوتاه و مختصرش این است: سیاست امری زائد بر زندگی است و با مردن، مثل خیلی چیزهای دیگر یکباره برایت تمام می‌شود. خیلی مسائل وجودی هست که فهمیده‌ام در آن‌ها می‌لنگم. راستش شاید دیر باشد ولی خب، دیگر آنقدر‌ها که پیش‌تر بودم سیاسی نخواهم بود. لااقل فعلاً نخواهم بود. کار انجام نشده زیاد دارم. سال‌ها گند زده‌ام به درون خودم. باید اول گند زدایی کنم. می‌دانم اگر بمیرم این خرابی‌های درونی را ناگزیرم با خودم ببرم. پس بگذار اول از همه به آن‌ها بپردازم. وقتی شد، چشم. برای گل روی تو دوست عزیز و مهربان هم که شده چیزی می‌نویسم و در بحث‌ها شرکت می‌کنم.