داستان های زیادی نوشته ام، کتاب های زیادی چاپ کرده ام، با روزنامه های بسیاری مصاحبه کرده ام، ولی هر چه در این سال ها بیشتر می نویسم و چاپ می کنم و مصاحبه می کنم، از خودم و از تو دورتر می شوم. یادت هست در آن صندوقچه چه چیزهایی نگه داشته بودیم برای ایام پیری؟ نامه های روزهای اول آشنایی، عکس های سفرهایی که رفتیم، عکس های بچه هایی که نداشتیم، خاطراتی که نوشتیم و انداختیم توی این جعبه برای پیری تا با هم بخوانیم و دوباره همه عمرمان را از نو زندگی کنیم. یادت هست می گفتی باید برای پیری کاری کرد؟ یادت هست که قرار گذاشته بودیم با هم بمانیم و با هم بمیریم؟ داستان کوتاه ژاله و سینا را یادت هست؟ همانی که پیش از آشنایی مان  نوشته بودم و وقتی بعدها که ازدواج کردیم و برایت خواندم، با تعجب پرسیدی تو چطور همه این چیزهای را از قبل حدس می زدی؟ از وقتی تو رفتی به سراغش نرفته بودم. اما امروز دوباره خواندمش. کاغذش زرد و کهنه شده بود. نوشته بودم ابتدا سینا به صحرای سینا می رود، جایی میان خواب و بیداری ژاله و در جنگی که همه دنیا در آن دخیلند، شهید می شود و ژاله برای آخرین بار می خوابد تا در خواب، سینای داستانش را پیدا کند و همانجا در خواب خودش، به سینا می رسد و با او  برای همیشه زندگی می کند. یادت هست که می گفتی قصه ما جور دیگری تمام می شود و تو باید به به دنبالم بدوی و جایی میان خواب و بیداریت پیدام کنی. حرفت را جدی نمی گرفتم ولی این تو بودی که رفتی و من به دنبالت همه ی داستان ها را نوشتم. هیچ جا، و در هیچ مصاحبه ای نگفته ام که داستان هام را میان خواب و بیداری می نویسم. کسی باورش نمی شود. اما تو، تو بهتر از هر کس می دانی که نیمه خواب و نیمه بیدار بودم وقتی از تو می نوشتم، وقتی که تمام صحراهای زمین را به دنبالت گشتم، وقتی کلی شخصیت خلق می کردم تا لااقل یکی شان را دنبالت بفرستم تا شاید خبری از تو برایم بیاورد.  تو خودت بهتر از هر کس می دانی که همه داستان هام از آن صندوقچه بیرون آمده. از آن صندوقچه که پرش کرده بودیم از خاطره و نگهش داشته بودیم برای دوران پیری. راستش امروز آن صندوقچه را برای هزارمین بار باز کردم و از صبح دوباره تمام خاطراتش را خواندم. یک هو انگار چیزی فهمیده باشم، به کتاب هام نگاهی کردم. در هیچ کدام از داستان ها، با تو حرف نمی زدم. همیشه از تو حرف می زدم. شخصیتی را می ساختم و پی تو می فرستادم. حس کردم برای همین هم هست که اثر نمی کند که پیدات نمی کنم، که نمی میرم. امروز تصمیم گرفتم با خود تو حرف بزنم و شخصیت داستان جدیدم خود تو باشی.


راستش چند سالی هست که نمی توانم با اختیار خودم را پرت کنم  میان خواب و بیداری. قرص می خورم. بد نیست. گیج می شوم، می نشینم پشت میز و شروع به نوشتن می کنم. امروز که راز ندیدنت را فهمیدم، کل قرص های خواب آورم را یکجا خوردم. دلم کمی درد می کند و گیج تر از همیشه ام. همه این ها را گفتم تا منت ات را بکشم. تا نازت کنم، تا بیایی و مرا  با خودت ببری. می شنوی؟ حوصله ام از خودم، از پیری، از تنهایی، از داستان هام، از خیالاتم، از دوستانم و از همه سر رفته. همه را برای پر کردن جای خالی تو می خواستم اما جای خالی ات این روزها خیلی بزرگ ... .