پارادوکس رابطه

 

بی حوصله نشسته بود و داشت با موبایلش بازی می کرد. پرسیدم: چیزی شده؟

گفت: چیز خاصی که نه. ولی خب، امروز صبح با هم دعوا کردیم. از هم دلخوریم، از دست خودم هم عصبانی ام.

پرسیدم: مگه اتفاق خاصی افتاده، مشکل خاصی پیش اومده؟

گفت: نه، همه چیز روه به راهه.  اما مسئله دقیقاً همینجاست. خیلی وقتا یه مشکل واقعی و عینی، هرچقدر هم جدی، باعث میشه رابطه زن و شوهر خوب باشه، کنار هم باشن، مشکل چندانی با هم نداشته باشن و با هم برای حل مشکلشون تلاش کنن. 

پرسدیم: خب، چیه؟ چتونه؟

گفت: وقتی مشکلی نیست، مشکل اصلی رو میاد. وقتی درگیر چیزی نیستی، درگیر خود رابطه میشی. درگیر ملال، درگیر دلزدگی، خستگی. وقتی مسئله ای برای حل کردن وجود نداره، از خودت می پرسی من چرا اینجام؟ چرا تو این رابطه ام؟ واقعاً دوست دارم ادامه بدم یا نه؟ عمر خودم و اونو تلف نمی کنم؟ خلاصه خود این با هم بودن و رابطه میشه مسئله. بعد می بینی داری به زمین و زمان گیر میدی و الکی مسئله و دعوا درست می کنی.

باهاش موافق بودم. حرف جدی و عمیقی می زد. راستش نه فقط زندگی زناشویی که تقریباً همه اجزاء زندگی چنین وضعی داره. 

قایق قصّه

 

 

گاهی قصه گفتن آدم را نجات می دهد؛ البته نه هر قصه ای؛ فقط قصه هایی که آدم مستقیم یا غیرمستقیم درگیرشان بوده؛ قصه های زندگی خود فرد. لابد دیده اید که پیرمردها یا پیرزن ها چه علاقه شدیدی به تعریف کردن خاطره دارند. تا گوشی گیر بیاورند شروع می کنند به گفتن خاطره ها و قصه های زندگیشان؛ اینجا رفتیم، آن کار را کردیم، فلانی فلان چیز را گفت، من بهمان حرف را زدم و از این دست حرف ها. حالا چرا می گویم آدم را نجات می دهد و نمی گویم جذاب است یا جالب است یا هر چیز دیگری؟ بگذارید کمی توضیح بدهم. تا یک زمانی که البته برای همه یکسان نیست، زندگی بیشتر آینده دارد تا گذشته. یعنی چشم هات مدام رو به آینده است، مدام در حال مقدمه چینی برای آینده هستی، روزها با امید از خواب بلند می شوی، شب ها با مرور آرزوهات به خواب می روی و خلاصه چندان کاری با گذشته نداری. اما از یک زمانی به بعد، بیش از آینده داشتن، گذشته داری. دوباره تأکید می کنم که این زمان برای همه یکسان نیست. یک جور زمان وجودی است نه یک زمان عینی. از اینجای کار به بعد گذشته برایت معنادار می شود. پیش تر از نقد آینده خرج می کردی ولی حالا می روی سراغ ذخیره گذشته هات؛ گذشته ای که با موفقیت ها و شکست هاش، جزئی از هویت و تاریخچه تو شده. فهم گذشته و بیرون کشیدن چیزهای خوب و مثبت از آن برایت مهم می شود. می شوی مفسر گذشته خودت. کارهایی را که کرده ای مرور می کنی، قضاوتشان می کنی، حالا که زمان گذشته آن ها را با نتایج دور و نزدیکشان داوری می کنی، خودت را لابه لای اتفاقات می بینی، گاهی حس می کنی اشتباه کرده ای، گاهی احساس غرور می کنی، گاهی حسرت می خوری، گاهی دوست داری زمان برگردد  به عقب و چیزی را تغییر بدهی و خلاصه، شب ها به جای مرور آرزوهات، مدام سرک می کشی به گذشته. قصه گفتن از این دوره به بعد است که آدم را نجات می دهد. به گذشته ات افتخار کنی یا  نه، چه از آن راضی باشی چه نباشی، در هر صورت پر است از ماجرا، پر است از تجربه، پر است از درس عبرت و یک دنیا احساس و عاطفه و خاطره در خودش دارد. تعریف کردن این اتفاقات، حس خوبی به آدم می دهد. حالا که هزینه های این زندگی را پرداخت کرده ای، می توانی خرجش کنی. برای دیگران بگویی فلان کار فلان نتیجه را دارد، بکنید یا نکنید. فلان احساسات مال فلان دوره عمر است، آدم در طول عمر این تغییرات را می کند و ... . خلاصه اینکه نقش یک کارگردان یا ناخدای کشتی یا راهنمای تور را پیدا می کنی. دیگران، چه مخاطب نوشته هات باشند، چه از قصه هات فیلم ساخته باشی و چه اطرافیان کم سن و سال ترت یا هر کس دیگری که باشند، کم و زیاد از حرف هات لذّت می برند و چیزی یاد می گیرند. با این اوصاف، گذشته ات که حالا اینقدر مهم شده، هیچ ثمری هم نداشته باشد، قصه های خوبی از دلش بیرون می آید. قصه هایی که به دیگران کمک می کند، چیز یاد می دهد، راهنمای دست و پا شکسته ای برای زندگی می دهد و برای خودت، حکم یک قایق نجات را پیدا می کند. خلاصه اینکه آدم ها با قصه گفتن، خودشان را از غرق شدن در گذشته نجات می دهند.

نمی دانم چرا، ولی این روزها بیش از هر زمان دیگری دوست دارم داستان بنویسم. آدم هایی با اسم های مستعار را بگذارم جای خودم و بعد، قصه خودم را درباره آن ها نقل کنم. این روزها بدجوری نیاز به قصه گفتن دارم.