به هم خوردن ترازوی ارزش ها
به هم خوردن ترازوی ارزش ها. توصیف خوبش چنین چیزیست. انگار روان هر کدام از ما ترازویی دارد که امور ارزشمند را با آن وزن می کنیم و بر اساس وزن و منزلتشان، برایشان وقت می گذاریم، برایشان هزینه می کنیم، جدیشان می گیریم، بر سرشان معامله و گفتگو می کنیم یا نمی کنیم و الی آخر. با چنین ترازوییست که وزن ِ دوستی را می سنجیم، وزن دانش را، وزن ثروت و قدرت را، وزن تفریح و به خود رسیدن را، وزن روابط انسانی را و ... . اغلب اوقات هم این ترازو توازن و قاعده خاص خودش را دارد و طوری تنظیم شده است که قدر ِ هر کدام از این امور ارزشمند را به تناسب بسنجد و با سنجیدنش، راه جلوی پایمان بگذارد. مثلاً بگوید وزن دوستی بیشتر از دانش است یا وزن ِ ثروت بیشتر از تفریح و الی آخر. به هم ریختگی زندگی ما آدم ها هم خیلی وقت ها محصول ِ همین وزن کشی ِ نامتناسب و خرابی ترازوست. خیلی وقت ها درد و رنج ما از این است که به هر دلیل وزن چیزی را کم تر از آنچه هست می سنجیم و چیز دیگری را سنگین تر و ارزشمندتر از آنچه هست می فهمیم. آن وقت است که توازن ِ این شبکه ی به هم پیوسته ارزش ها به سمت یکی به هم می خورد و محصولش می شود درد و رنج یا دلزدگی و ملال. مثلاً قدر و مرتبه ثروت را بیش از آرامش و دوستی می گیریم یا منزلت کار و مشغول بودن را به مراتب بیشتر از تفریح و به خود رسیدن می دانیم. بعد هم این توزان نادرست، دیر یا زود فشارش را بر روان و زندگیمان می آورد. آدم خوشبخت هم لابد کسی است که وزن هر چیز را متناسب با احوال، نیازها و علائقش خوب و دقیق بسنجد و برای هر کدام به قدر ِ منزلت و جایگاهشان توش و توان بگذارد.
اگر با این تمثیل موافق باشید دوست دارم از همان چیزی بگویم که در آغاز بند پیشین حرفش را زدم: به هم خوردن ترازوی ارزش ها. گاهی اوقات بعضی چیزها توازن این ترازو را به هم می زنند. البته همیشه هم بد نیست. خیلی وقت ها این به هم خوردنِ توازن، خودش می شود مایه آرامش و بهروزی؛ مثلاً تجربه عاشقی که ترازوی روان آدم ها را به هم می زند و از آن زمان، همه چیزها وزن متفاوتی پیدا می کنند. سبکی و سنگینی چیزها بعد از عاشقی دیگر مثل قبل نیست. حالا دیگر ترازویی آن ها را وزن می کند که پیشتر زیر ِ بار وزنه سنگین عشق به هم خورده است. بعضی چیزها سبک تر می شوند و بعضی چیزها سنگین تر. خیلی وقت ها دوستی و ارتباط با آدم ها سنگین تر می شود و پول و قدرت و برتری داشتن وزن کمتری پیدا می کند. خوب و بدش هم البته محل بحث است، ولی هر چه هست، چنین وزنه سنگینی ترازو را به هم می زند. گاهی هم از دست دادن عزیزی، یا فقدان و شکست بزرگی این ترازو را به هم می زند. پس از آن هم این ترازو دیگر مثل قبل نمی سنجد و مقایسه اش از چیزهای مختلف، متفاوت می شود. گاهی اوقات هم چیزی مثل یک پول بادآورده، یک موقعیت حرفه ای ِ خارج از قاعده یا یک مقام و مرتبه نامتناسب، ترازوی ارزش ها را در روان فرد به هم می ریزد. بعد از آن هم دیگر چیزها مثل قبل نیستند. بعضی سبک تر و بعضی سنگین تر می شوند. رفتار ِ عجیب و گاهی خلاف قاعده آدم ها را بعد از این موقعیت ها، می توان با تمثیل ِ ترازوی به هم خورده فهمید. انگار چیزها دیگر وزن ِ پیشینشان را ندارند و خیلی وقت ها نه فقط دیگران، که خود فرد را هم سردرگم و گیج می کنند.
خلاصه اینکه وقتی چیزی به هر دلیل ترازوی ارزش ها را در روان انسان به هم بریزد، وزن کشی ها عوض می شود و تلاش دوباره برای پیدا کردن وزن ِ چیزها و ساختن تعادلی تازه، می شود ضرورتی که دیر یا زود باید جدّی اش گرفت.
سلام. من محمود مقدسی هستم.