موهبت های بزرگسالی؟

 

تا به حال خیلی به این سؤال فکر کرده‌ام ولی هیچ وقت جواب دقیقی برای آن پیدا نکرده‌ام. کی بود که کودکی‌ام تمام شد؟ یک روز خاص بود، یک ماه خاص، یک سال خاص یا نه، خیلی آرام و تدریجی حس کردم که دیگر بزرگ شده‌ام؟ حس کردم که دیگر هرچند ته مایه‌هایی از کودکی دارم، اما احساساتم مثل آدم بزرگ‌ها شده است؟ برای من بزرگ شدن مترادف است با احساس تنهایی کردن، پی بردن به اینکه جهان آنقدر‌ها که فکر می‌کردی جای لذّت بخشی نیست، فهمیدن اینکه زندگی هر روز ممکن است چیز خوب یا بد جدیدی علم کند که انتظارش را نداری و شوکه‌ات کند. برای من بزرگسالی یعنی عادت کردن به چیز‌ها، به آدم‌ها، به اتفاقات، خبره شدن در روابط با آدم‌ها، دسته بندی کردن آن‌ها، تلاش برای نشناختن آن‌ها، تن دادن به مصالحه‌هایی با زندگی ولی نه برای تحقق آرزوها که صرفاً برای کمتر رنج کشیدن، دل خوش کردن به اشیاء، به خانه، به ماشین و ... . راستش بزرگ شدن برای من طنین خوبی ندارد. نگاه یک آدم بزرگ از یک سو واقع بینانه‌تر است اما از سوی دیگر، طراوت و تازگی نگاه کودک را ندارد. یک جور خاک گرفتگی در بن و بنیاد بزرگ سالی هست. بد‌ترین چیز بزرگ سالی به نظرم این است که پی می‌بری زندگی آن چیزی که تمام سال‌های کودکی، نوجوانی و حتی جوانی تصور می‌کردی نیست و برای همین هم باید به دست دیگران نگاه کنی، ببینی آن‌ها چه کار می‌کنند که می‌گذرانند و تو هم شبیه‌‌ همان کار‌ها را بکنی. بزرگ سالی بر خلاف کودکی، افق آینده را ندارد، در افقش پیری و مرگ نشسته است. البته می‌دانم که نه از بزرگ سالی آدم‌ها به طور کلی که از تجربه شخصی خودم می‌نالم. به دور و برم نگاه می‌کنم، شاید دارم بد بزرگ سالی می‌کنم. شاید بهتر از این هم می‌شود. حالا که ناگزیر چشم بر واقعیت گشوده‌ام و جهان کوکانه را پشت سر گذاشته‌ام، آیا ناگزیر باید جهان را چنین تلخ ببینم؟ پس موهبت‌های بزرگ سالی کدامند؟ دستاوردهایی که تا به حال برایش مقدمه چینی کرده‌ام، وقتش نیست که به دست بیایند؟ انباشت تجربه‌ام قرار نیست به کار بیاید و دیگر خطاهای گذشته را تکرار نکنم؟ شاید خوشی‌های بزرگ سالی در همین چیز‌ها رخنه کرده‌اند. نمی‌دانم، شاید در یک دوران گذارم. هر جه هست، همه چیز بیش از آنکه باید مبهم است. راستی آیا بزرگ سالی برای همه چنین طنین ناخوشایندی دارد؟

حکمت عملی

 

امروز تصادف کردم. پشت فرمان نشسته بودم و می خواستم دور بزنم که حواسم به تابلوی مغازه ی آنطرف خیابان پرت شد و ماشینی که از طرف مقابل می آمد را ندیدم. یک ترمز بلند و بعد دَرَنگ. زدیم به هم. یعنی من زدم به ماشین آن بنده خدا. کشید کنار. کشیدم کنار. در آمد با عصبانیت، پیاده شدم با کلی فکر و حسرت. داد می زد که مرد حسابی مگر کوری؟ فکر می کردم: چرا آخه، چرا امروز؟ چرا یک هو این همه خسارت؟ این همه زحمتم چطور یک لحظه دود شد رفت هوا؟ باز چقدر باید جان بکنم برای جبران خسارت؟ یک لحظه دیدم سناریو سمت و سوی بدی پیدا کرده. هم او دارد داد می زند و هم من دارم حسرت می خورم و چهره ام توی هم می رود. یاد حکمت خیام افتادم که می گفت: "از دی که گذشت، هیج از او یاد مکن... ". یک لحظه دیدم اتفاقی است که افتاده. سبویی است که شکسته و آبی است که ریخته. حالا خراب تر شدن حال من و جوش آوردن او فقط کار را خراب تر می کند. رو کردم به آن بنده ی خدا و گفتم: ا"ز بدشانسی من و تو بود که سر راه هم سبز شدیم. اشتباه ِ من بود. راستش خیلی متأسفم، خیلی خیلی متأسفم. همین حالا برویم سراغ صافکار تا من هزینه اش را بدهم. امروز از صبح برای من روز بدی بوده و عذر میخواهم که روز شما را هم خراب کردم".  کمی حرف زدیم و آن بنده ی خدا آرام تر شد. یادم افتاد وقتی با آدم ها محترمانه برخورد کنی، آن ها هم ناگزیر منِ محترمشان را رو می کنند. قائله ختم به خیر شد. یکی دو ساعتی درگیر تخمین هزینه خسارت بودیم. بعد که آن بنده خدا رفت، زمان این رسید که حالا با خودم محترمانه رفتار کنم. معمولاً این جور مواقع شروع می کنم به حسرت خوردن و فکر می کنم واکنش طبیعی هر آدمی همین است. اما این بار سعی کردم خودم را کنترل کنم. شروع کردم پشت سر هم تکرار کردن: از دی که گذشت، هیج از او یاد مکن... . خدا پدر خیام را بیامرزد. جواب داد و توانستم با خودم هم محترمانه رفتار کنم. 

--------------

پانوشت: این نوشته مال چند ماه پیش است. آن روزها دل و دماغ انتشارش را نداشتم. 

سفر به زندگی‌های دیگر

 

دوستی داشتم که اغلب اوقات خودش نبود. شاید هم خودش همینی بود که فکر می‌کردیم نیست. مهندسی نزم افزار می‌خواند ولی یک مدت می‌رفت توی پوست یک معمار، مدّتی رول یک عکاس حرفه‌ای را بازی می‌کرد، چند وقتی می‌شد دانشجوی علوم سیاسی، یک وقتی می‌شد فروشندهٔ آهن آلات و خلاصه هر از چندگاه از نقش اصلی‌اش یعنی دانشجوی نرم افزار می‌رفت سراغ یک نقش دیگر. من که فکر می‌کردم باید حتماً برود پیش روان‌شناس. آدم تا این حد غیر نرمال؟ وقتی می‌پرسیدم چرا این کار‌ها را می‌کنی، جواب می‌داد: «چون پول سفر کردن ندارم». اولش به نظرم مسخره می‌رسید و همچنان اصرار می‌کردم یک بار هم که شده خودش را به یک روان‌شناس نشان بدهد. به نظرم شخصیت ضداجتماعی داشت. ولی او بی‌توجه به حرف‌ها و اصرار‌های من کار خودش را می‌کرد و البته توضیح جالبی هم می‌داد. می‌گفت: «فرض کن معلّمی؛ جهان تو و رفتار آدم‌های اطرافت و واکنش‌های آن‌ها کم و بیش با نقش و شغلی که تو داری تنظیم می‌شود. پس این جهانِ تو، جهانی معلّمانه است. خب، حالا فرض کن بقال باشی. این بار جهان تو کم و بیش بقّالانه است. قبول نداری جهان حول یک معلّم و بقال با هم فرق می‌کند؟ هم این دو نفر دو جورِ متفاوت زندگی می‌کنند و هم مردم به آن‌ها واکنش‌های متفاوتی نشان می‌دهند. پس اینجا با دو جهان سر و کار داریم: جهان معلّمانه و جهان بقّالانه. خب، از این جهان به آن جهان رفتن یک جور سفر کردن نیست؟ من پول سفر ندارم. اینجوری سفر می‌کنم. نه که معلّم یا بقّال بشوم، نه. مثل معلم‌ها یا بقّال‌ها زندگی می‌کنم و به مردم هم می‌گویم شغلم این است و مردم هم با من مثل یک معلّم یا بقّال رفتار می‌کنند.» استدلال جالب و تأمل برانگیزی بود. البته او بعد‌ها کم کم آدم شد و دست از این کارش برداشت ولی از‌‌ همان سال‌ها خارخاری در ذهن من به جا گذاشت: «ما آدم‌ها چه زندگی‌های محدودی داریم. کاش می‌شد فردا صبح که از خواب بلند شدیم می‌توانستیم جور دیگری زندگی کنیم. شاید در آن زندگی شاد‌تر و خوشبخت‌تر می‌بودیم. شاید فردا راه زندگیمان را پیدا می‌کردیم و خودمان و دیگران را اینقدر به خاطر بد زیستنمان اذیت نمی‌کردیم».

فلسفه ای برای زندگی

 

مدتی بود که دوست داشتم در مورد کتاب تازه منتشر شده ام  در مجموعه "تجربه و هنر زندگی" مطلبی بنویسم که نمی دانم چرا نشد. امروز چشمم به نوشته ای در روزنامه ایران خورد که دیدم توصیف خوبی از کتاب و مقصود آن است. برای همین، آن نوشته را مستقیماً همینجا می آورم.

 

“کتاب‌های فلسفی به طور کلی چندان برای مردم جذاب و خواندنی نیستند، بویژه اگر سخن از «مکتب رواقی» و «رواقیون» و نام‌هایی نه چندان آشنا مانند «زنون کیتیومی»، «سنکا»، «موسونیوس روفوس»، «اپیکتتوس»، «مارکوس آورلیوس» و... در میان باشد. همین اندازه کافی است تا از خواندن کتابی که از «رواقی زیستن در دنیای امروز» سخن می‌گوید، چشم پوشیده شود. می‌دانیم که کتاب‌های فلسفی بیشتر برای کسانی که در زمینه فلسفه مطالعه دارند، بویژه دانشجویان و استادان فلسفه جذابیت دارد زیرا هم متن‌های دشوار و پیچیده‌ای هستند و هم اینکه در این کتاب‌ها، وجود اصطلاحات تخصصی و تعابیر سنگین، مانع می‌شود که همگان توانایی فهم مطالب آن را داشته باشند. همچنین، در این کتاب‌ها به پرسش‌های مهمی همچون معنای زندگی یا مسائل زندگی روزمره کمتر پرداخته می‌شود یا به گونه‌ای پرداخته می‌شود که چنانکه اشاره شد، همگان از عهده فهم آن برنمی‌آیند. اما خوشبختانه این روزها کتابی با نام «فلسفه‌ای برای زندگی» اثر «ویلیام اروین» و با ترجمه «محمود مقدسی» منتشر شده که هم ساده و عمیق نوشته شده، هم از اصطلاحات فنی و تخصصی در آن خبری نیست و هم اینکه به مسائل و پرسش‌های مهم انسان در دنیای امروز می‌پردازد. کوششی امیدبخش و ستودنی که نشان می‌دهد اگر اهالی فلسفه کار خودشان را هوشمندانه‌تر و دقیق‌تر انجام دهند، شناساندن مسائل بشری و ریشه‌های رنج و درد انسان و راهکارهایی برای رفع آنها با اندیشه‌ورزی و فکر فلسفی امکان‌پذیر است و موجب می‌شود این تصور که فلسفه، یک علم نظری و انتزاعی است و جز اهالی فلسفه از آن سر در نمی‌آورند، کاهش یابد و جنبه کاربردی فلسفه در زندگی که می‌تواند زمینه برخورداری از زیستی نیک و عقلانی را ایجاد کند، آشکارتر شود.

به نظر می‌رسد کتاب «فلسفه‌ای برای زندگی» که به بازخوانی اندیشه‌های فیلسوفان رواقی پرداخته، برای کسانی که در جست‌و‌جوی آرامش هستند، از شادی پایدار در زندگی برخوردار نیستند، خواهان بیشتر لذت‌بردن از زندگی و فاصله‌گرفتن از رنج و اندوه هستند و به طور خلاصه در پی رسیدن به یک زندگی نیک بوده و کمتر به نتیجه رسیده‌اند، کتابی بسیار سودمند و راهگشا است و نکته مهم‌تر اینکه آموزه‌های این مکتب چندان هم سخت‌گیرانه و جانکاه به نظر نمی‌رسد."

محمد صادقی،روزنامه ایران، صفحه آخر، شنبه 29 فروردین 1394