جغرافیای ِ شرم

 

سال های دبیرستان که کلاس زبان می رفتیم، تا صحبت از بحث آزاد سر کلاس می شد، همیشه پایه ثابت این بحث ها صحبت از رابطه دختر و پسر بود. تقریباً همه همسن بودیم با کمی اختلاف و خب، در آن دوران چه بحثی مهمتر، هیجان انگیز تر و جذّاب تر از این بحث. یادم هست همان موقع هم این موضوع برای اغلب ما جالب بود که چطور حرف هایی را که رویمان نمی شد به فارسی بزنیم به انگلیسی پشت سر هم ردیف می کردیم. انگار زبان فارسی منطقه شرم و حیا بود و زبان انگلیسی منطقه ای ورای شرم معمول. مطمئنم اگر فرانسه یا آلمانی هم بود قصه از همین قرار بود. انگار زبان فارسی ما را به آدم ها و فضاهایی وصل می کرد که در حضورشان شرم می کردیم. این تجربه در کلاس های مختلط بیشتر اتفاق می افتاد. همان حرف هایی را که به انگلیسی به هم می زدیم رویمان نمی شد به فارسی به هم بزنیم یا همان چیزهایی را که در کلاس به هم می گفتیم، بیرون از کلاس حتی نمی توانستیم به انگلیسی به هم بگوییم. انگار کلاس زبان، جای دیگر و زبان ِ خارجی، جغرافیای دیگری بود و شرم ( لااقل آن میزان زیادش در آن سال ها) مال جا و زبانی بود که ما، پدر و مادرهایمان، معلّم ها، دوست و آشنا و ... در آن زندگی می کردیم و با آن حرف می زدیم. آنجا( کلاس زبان/ زبان ِ انگلیسی) جای شرم نبود. آدم های توی فیلم های آموزشی زبان به اندازه مردم کوچه و خیابان پوشیده نبودند، برخلاف آدم های توی تلویزیون گاهی حرف های زشت می زدند، به هم ابراز اعلاقه می کردند و همدیگر را می بوسیدند. همیشه این موضوع برایم جالب بود و به این فکر می کردم که چرا شرم با رفتن از جایی به جای دیگر، از حضور شخصی به حضور شخصی دیگر یا از زبانی به زبانی دیگر، تغییر می کند. مسئله این بود( هرچند نه با این تعبیر دقیق) که چرا شرم، نسبی است؟  

این روزها با فراگیر شدن استفاده از فضای مجازی و ابزارهای ارتباط جمعی، بارها و بارها به یاد آن تجربه نوجوانی می افتم. چیزی شبیه همان اتفاق در اینجا هم می افتد. فضای مجازی، فضای واقعی ِ فیزیکالِ زندگی روزمرّه نیست که ناگزیر باشی با چهره خودت، با زبان خودت و در جغرافیای آشنای هر روزه ات در آن حرف بزنی، رفتار کنی یا واکنش نشان بدهی. فضای مجازی آن "جای دیگر" و آن "زبان دیگر" است. و خب، انگار این "دیگر بودن" باعث می شود شرمی را که در زندگی روزمره و در ارتباط با آدم های واقعی تجربه می کنیم در فضای مجازی نداشته باشیم. ما در فضای مجازی حرف هایی می زنیم و اجازه کارهایی را به خودمان می دهیم که در زندگی واقعی از گفتن یا انجام دادنشان شرم می کردیم؛ اما نه فقط به این دلیل که کسی از آن ها با خبر نمی شود، بلکه چون حتی پیش خودمان هم شرمی از آن ها نداریم. ما داریم در فضای دیگری نفس می کشیم که شرم معمول، در آن حضور ندارد. ما در فضای مجازی، آدم های دیگری هستیم با گستره شرمی محدودتر( بسیار محدودتر) و این باعث می شود، لااقل دو زندگی و دو چهره داشته باشیم. یکی شرمگین و مأخوذ به حیا( هر کسی به اندازه خودش) و یکی جسورتر، بی پرواتر و ماجراجوتر. گاهی اوقات مشکل از همین شکاف بوجود می آید: هویت مجازیمان به زندگی واقعی درز می کند و آن وقت شرمی دو چندان را تجربه می کنیم؛ یا گاهی اوقات کسی از جهان واقعی ما را در فضای مجازی پیدا می کند و در موقعیت دوگانه ای قرارمان می دهد. می مانیم درخواست دوستی اش را بپذیریم یا نه و الی آخر.

مشکل یا مسئله این شکاف، تنها در برملا شدن اطلاعات فضای مجازی نیست. خیلی وقت ها این دوپارگی، هویت، روان و شناخت ما را به معنای دقیق کلمه دوپاره می کند و مایه رنجی پنهان و گاه آشکار در ما می شود. گاهی اوقات روان رنجوری حاصل ِ زیستن دوپاره و چندپاره است: در شکافِ میان بودن های متفاوتمان غرق می شویم و افسردگی و اضطرابی ناخواسته را تجربه می کنیم؛ نوعی نسبی نگری ِ تدریجی در بخش بخش باورهایمان نفوذ می کند و نوعی تلاش برای پنهان کاری، دروغگویی و وصل کردن پاره های مختلف آنچه هستیم در لحظه لحظه زندگیمان پدیدار می شود. 

گاهی اوقات فکر می کنم چه زمانی این دو هویّت روی هم خواهد افتاد و این تنش و فشار از روی دوش ما برداشته خواهد شد؟ به تجربه کلاس زبان فکر می کنم. سال ها بعد که بزرگ تر شدم و فضای جامعه که بازتر شد، همان حرف ها را در دانشگاه به زبان فارسی به یکدیگر می گفتیم اما جلوی پدر و مادرهایمان هنوز شرم می کردیم. کمی بعد که جامعه باز هم بازتر شد، پیش پدر و مادرهایمان هم شروع کردیم به زدن حرف هایی که پیشتر از سر شرم نمی گفتیم. با خودم فکر می کنم شاید زمانی برسد که زندگی واقعی و فضای مجازی آنقدر به هم نزدیک بشوند که یا شرم ِ این یکی به دیگری نفوذ کند یا بی پروایی آن دیگری در زندگی واقعی پدیدار شود. اما راستش ترجیح می دهم در آن صورت شرم ِ زندگی واقعی دست بالا را داشته باشد. من از آدم های بی پروا و بی شرم می ترسم.  

از بی حوصلگی تا مرگ

 

 

گاهی اوقات یکی از سخت ترین کارها نشستن سر کلاس یا جلسه ایست که به هر دلیل حواست آنجا نیست؛ مثلاً موضوع جلسه خسته کننده است یا ارائه اش خوب نیست یا خودت خسته ای و ... . در هر صورت، وقتی نمی توانی موضوع بحث را دنبال کنی، مدام در صندلی ات جابجا می شوی، روی کاغذ شکل های عجیب و غریب می کشی، جمله بی ربطی از حرف های ارائه دهنده را با فونت های مختلف روی کاغذ می نویسی، شعرهایی که در آن لحظه به یادت می آیند را روی کاغذ می آوری و ... . و خب، اثربخش تر از همه این ها این است که اگر بتوانی بلند می شوی و جلسه را ترک می کنی. با امسال می شود 24 سال سر کلاس و درس نشستن. زمان کمی نیست. میز تحریر هم اگر بود، بعد از این همه سال کلاس و درس و سخنرانی نمی توانست یک جا بند بشود و یک سخنرانی یک ساعته را پی بگیرد. برای همین هم در این سه روزِ کنگره، هر وقت که حوصله ام سر می رفت یا با ارائه سخنران مشکل داشتم بلند می شدم و از سالن بیرون می آمدم. البته من تنها نبودم. خیلی ها شبیه من بودند. قاعده اش هم همین است. بعضی ها مراعات حال سخنران را می کنند و می گویند بنده خدا اعتماد به نفسش را از دست می دهد، بعضی ها فکر می کنند شاید از یک جایی به بعد بتوانند بحث را پی بگیرند و چیزی دستگیرشان بشود و بعضی ها هم اصلاً بی خیال می شوند و تا ارائه بعدی می روند توی گوشی موبایلشان.

 

بعضی از سخنرانی های این چند روز همینطور بود. اما جالب ترینش زمانی بود که دیدم سر یکی از سخنرانی ها تقریباً همه بی حوصله شده اند، بیرون می روند، خمیازه می کشند، با گوشی هایشان بازی می کنند و ... . سخنران همه چیز را قاطی کرده بود و داشت حرف های مبهم و گنگی می زد. سخنران بعدی هم دختر جوانی بود که کمتر کسی او را از قبل می شناخت. مقاله اش پذیرفته شده بود و فرصت ارائه پیدا کرده بود. موضوع سخنرانی اش اما جالب بود: اضطراب مرگ در سالمندان. تا سخنرانی اش را شروع کرد حواس همه جمع شد، یکیش خود من که از بیرون آمده بودم تا ببینم در مورد مرگ چه ایده هایی مطرح می شود. صحبت از مرگ، ترس از مرگ، اضطراب ِ مرگ و مواجهه با اضطراب مرگ بود. سخنرانی فوق العاده ای نبود، اما همه را جذب کرده بود. با خودم فکر می کردم چه جالب، انگار در مورد مرگ هر حرفی که بزنی همه سرتا پا گوش می شوند، شاید ایده تازه ای برای مواجهه با این پدیده غریب ِ آشنا پیدا کنند. اصلاً مهم نیست چه درسی خوانده باشی، اهل کجا باشی، حرفه ات چه باشد یا هر چیز دیگری، وقتی صحبت از مرگ می شود، حتماً گوش تیز می کنی ببینی شاید حرف تازه ای به گوشت بخورد، شاید نگاه تازه ای پیدا کنی یا شاید قصه را طور دیگری بفهمی. هر چه بود، تمام طول سخنرانی حواس همه افراد ِ سالن جمع حرف های سخنران بود که می گفت اوجِ اضطراب مرگ را بین 40 تا 65 سالگی تجربه می کنیم، کمینه اش را بعد از 65 سالگی و اضطرابِ کم و بیش نرمالی را بین 20 تا 40 سالگی و میزان متفاوت اضطراب مرگ را هم تشبیه می کرد به فرایند سوگ که با انکار شروع می شود، با خشم ادامه پیدا می کند و در نهایت با افسردگی و پذیرش تمام می شود. انگار زندگی هر فرد در بزرگسالی نوعی سوگواری و تلاش برای پذیرش مرگ خود است. غرضم پرداختن به محتوای سخنرانی نبود. این بیرون رفتن از دلزدگی و ملال، این جلب شدن توجه ها و این گیرایی ِ صحبت کردن از مرگ برایم جالب بود، خیلی جالب بود. تمام آن سخنرانی را در سالن نشستم. با خودم فکر می کردم آیا موضوع دیگری غیر از مرگ یا عشق می توانست بعد ازین همه سخنرانی، 45 دقیقه دیگر هم پابندم کند یا نه.