زخم های روحی

 

 

زخم های جسمی قابل رویتند. می‌توان ابعادشان را دید، عمقشان را سنجید، برای تحمل دردشان کاری کرد و می‌توان دیر یا زود علاجی برایشان یافت. از زخم های جسمی می‌توان با دیگران سخن گفت، می‌توان زخم را نشانشان داد و تسلّی خواست و می‌توان در تحمل رنجشان با دیگری شریک شد. زخم های جسمی، تصویری متناسب از درد و رنج اند. همانقدر که دلخراش اند، همانقدر هم مراقبت و دلسوزی بر می‌انگیزند.

 

اما زخم های روحی چنین نیستند. زخم روحی هرقدر عمیق‌تر و دردناک‌تر ، از رؤیت دیگران و تسلی آن‌ها دورتر. زخم روحی را نمی توان به این راحتی‌ها دید، تشخیصش داد، عمیقش را سنجید و برای تحمل دردش کاری کرد. زخم های روحی را نمی توان به این راحتی با دیگران در میان گذاشت و در تحمل درد و رنجش از دیگری یاری گرفت. نه آنقدر واضح و معلومند و نه آن قدر قابل گفتگو و قابل فهم. زخم های روحی در هاله ای از ابهام و شرم، در هاله ای از گنگی و راز آلودگی پنهان می‌شوند. پیشتر جایی می خواندم: "حال آدم ها به اندازه رازهایی که دارند، بد است". زخم های روحی، اغلب از جنس رازند. رازهایی که در عین دردآور بودن، تمام تلاشت را برای پنهان کردنشان می کنی. انگار تو و آن زخم ها یکی هستید و آشکارگیشان برابر است با تباهی تو؛ با بی پناهی و بی سلاح شدنت. زخم روحی را حتی از خودت هم پنهان می‌کنی.

 

راز داشتن آدمی را از پا در می‌آورد. راز داشتن یعنی وجود چیزی در روان تو که باید پنهانش کنی؛ که اگر دیگریِ نامحرمی از آن باخبر شود، هستی ِ روانی تو به خطر می‌افتد. هر کدام از ما دنیایی راز داریم. رازهایی که اغلب ریشه در کاستی ها، ناتوانی ها، ترس‌ها و تردیدهای ما دارند. زخم های روحی هر آدمی از جنس همین رازها هستند و برای همین، درد و رنجی چنین عمیق به همراه می آورند. آنچه را بیش از همه نیاز به کمک دارد، بیش از همه باید پوشاند. زخمی که بزرگ تر از همه زخم هاست و چرک و خونابه اش بیش از همه زخم ها امانت را بریده، همانیست که باید لای هزار لباس بپوشانی اش و چنان زندگی کنی که انگار نه انگار. چقدر دردآور است وقتی نیاز داری دیگران به خاطر آن زخم مراقبت باشند، چنان رفتار کنی که انگار هیچ مشکلی نیست. درد می‌کشی،  نیاز به کمک داری، اما به دیگران نشان می‌دهی که هیچ مشکلی نیست و می گویی: فقط کمی خسته ام، کمی ناراحتم و از این حرف ها. و می‌گویی نگران نباشید، خیلی زود رو به راه می‌شوم. ولی خودت بهتر از هر کس دیگری می‌دانی که رو به راه نمی شوی، که سال هاست این زخم را تحمل می‌کنی، که تنها می توانی برای مدّتی وجودش را انکار کنی.

 

همیشه از خودم می‌پرسم برای این زخم های روحی چه باید کرد؟ زخم های روحی خودم و زخم های روحی دیگران؟ کاش آدم‌ها پنجره های امنی رو به هم می‌داشتند که می‌شد هر از چندگاه، سری از آن‌ها بیرون کرد و با کسی از زخم های روحی گفت. کاش آدمی پنجره ای به درون خودش ‌داشت و گهگاه برای خودش دلسوزی می‌کرد، خودش را نوازش می‌کرد و تسکینی برای دردهای خودش می‌یافت. کاش دوستی بود که می‌شد بدون شرم همه زخم هایت را برایش آشکار کنی و او به چشم هایت نگاه کند و بگوید: نگران نباش. با هم خوبش می‌کنیم.

رنج های زدودنی-1

 

چقدر آزارنده است وقتی کسی خودش را در موقعیتی قرار می دهد که "انتظار می رود همه چیز را بداند". گاهی خود فرد چنین نمی‌کند و این دیگران اند که او را در چنین موقعیتی قرار می‌دهند. خیلی وقت‌ها هم پای ِ همه چیزِ همه چیز در میان نیست، بلکه صحبت از همه چیزِ یک رشته خاص یا یک فن ّ خاص است. مثلاً مکانیکی هستی که دیگران تو را به خبرگی می‌شناسند یا خودت چنین وانمود کرده‌ای. آن وقت نشسته‌ای در موقعیت کسی که انتظار می‌رود همه چیز را در مورد مکانیک خودرو بداند. یا روانشناسِ پرآوازه‌ای هستی و خودت و دیگران انتظار دارید پس ِ پشت ِ مشکلات و مصائب دیگران را به خوبی دریابی، یا پزشک ِ به نامی هستی که خودش هم به توانمندی اش در تشیخص و درمان می‌بالد. هرقدر این موقعیت با هویت تو عجین‌تر باشد، رنج ِ حاصل از نشستن در آن بیشتر و آزارنده‌تر می‌شود. هر قدر بیشتر برای کسب این موقعیت تلاش کرده باشی، بیشتر دردت می‌گیرد و هرقدر شادی، رضایت و آرامشت بیشتر با چنین موقعیتی گره خورده باشد، خراش‌های سخت تری بر پیکره روانت می‌نشیند. و خب، خیلی وقت‌ها برای تسکین این درد و رنج، دروغ‌های کوچک و بزرگ فراوانی به خودمان یا دیگران می‌گوییم.

 

وقتی در موقعیتی هستی که بناست همه چیز را بدانی، ندانستن دیگر یک مسئله معمولی نیست. ندانستن می‌شود مایه اضطراب و هویّت شخصی، شغلی‌ یا اعتبارت را در معرض خطر می بینی. وقتی نمی‌دانی ایرادِ این ماشین یا درد و رنج آن مراجع از کجاست، نگران می‌شوی. فرق تو با بقیه این است که انتظار می‌رود بتوانی منشأ این مشکل را بیابی . مضطرب می‌شوی و دست به دفاعی می‌زنی که درونت را آرام کند و اعتبار به خطر افتاده ات را به تو برگرداند. گاهی اوقات مشکل را انکار می‌کنی یا بار ِ مسئله را بر دوش ضعف یا جهل مخاطبت می‌اندازی. به دانش آموزت می‌گویی: "سؤال بی‌ربطی پرسیدی. درس رو درست نفهمیدی" یا به صاحب ماشین می‌گویی:" این‌ها از کارخونه مشکل دارن. باید کل قطعه رو عوض کنی" یا به مراجعت می‌گویی:" فکر نمی‌کنم مشکلت اینی که می‌گی باشه". خلاصه اینکه به خودت و دیگری دروغ می‌گویی. همیشه هم اینطور نیست. گاهی کار از فرافکنی و انکار فرا‌تر می‌رود و به پرخاش و دروغ گویی‌های آشکار می‌انجامد.

 

اما همه این‌ها نشان می‌دهد هنوز خبره نیستی. خبره آن است که در چنین موقعیتی بتواند با اضطراب خودش کنار بیاید، از جایگاه کسی که "تصوّر می‌شود می‌داند" کناره بگیرد و خودش را در جایگاه کسی که "در تلاش برای دانستن خبره است" قرار بدهد. در این صورت وقتی ایرادی را نمی‌دانی، مضطرب نمی‌شوی، وقتی سؤالی برایت تازه است، اخم نمی‌کنی و زمانی که مراجعی چیزی می‌گوید و به هیچ وجه درکش نمی‌کنی، راه حل نادرست و آدرس اشتباه به او نمی‌دهی. تحمّل اضطرابِ ندانستن، هرچند دشوار و سخت، اما درد و رنج‌های زیادی را از آدمی دور می‌کند و به جای پس رفت و تلخ کامی، زمینه پیشرفت و شکوفایی او را فراهم می سازد.

 

موهبتِ بزرگسالی   

 

 

بزرگ شدن، هیچ موهبتی نداشته باشد این یکی را دارد که با تمام وجود حس می‌کنی: "این نیز بگذرد". کودک که هستی، اتفاقات، خوب یا بد، زود فراموش می‌شوند. از  اتفاقی بد به سراغ یک بازی می‌روی و برای اتفاق بد دیگر، بازی جدیدی دست و پا می‌کنی. حجم زمان آنقدر برایت بزرگ هست که همه ناخوشی‌ها را ببلعد و فقط اندکی بعد به تو امکانِ شادی ‌بدهد. در کودکی، خیلی وقت‌ها بزرگتری هست که اطمینان بدهد، بار مشکلت را به دوش بکشد و بگوید نگران نباش، من درستش می‌کنم.

 

در نوجوانی، کم کم به مشکلاتی بر می‌خوری که مسئولیتش کم و بیش با توست. هنوز هم بزرگتری هست که قوّت قلب بدهد و باری را از روی دوشت بردارد، هنوز مسائل آنقدر‌ها پیچیده، سخت و لاینحل نیستند و هنوز، توانِ جدا شدن از مسئله و مشغول شدن به چیزی جذّاب را داری. اما جوانی، ظهور ِمسئولیت در چهره‌ واقعی و غیرقابل انکار آن است. کم کم، بزرگتر‌ها بازی را به خودت می‌سپارند، ناگزیری تصمیم بگیری و مسئولیتش را قبول کنی، دیگر آنقدر‌ها درگیر بازی‌های مختلف نمی‌شوی و حواست به این راحتی‌ها پرت نمی‌شود، مسائل هم دیگر آنقدر‌ها ساده و قابل‌حل نیستند. برای همین است که اضطراب به سراغت می‌آید. هر تصمیم کوچک یا بزرگ، هر انتخابِ میان این یا آن، مسئله‌ای پررنگ و جدّی می‌شود و تو ناگزیری با ناکامی‌های‌گاه و بیگاه، شکست‌ها و از دست دادن‌ها کنار بیایی. در اینجا که دیگر کم و بیش بزرگتری همراهت نیست، بی‌تاب می‌شوی. با یک شکست همه چیز را پایان یافته می یابی و با یک ناکامی، خودت را ناتوان و غمگین می بینی. در جوانی خودت هستی و پیروزی‌ها و شکست‌هایی که برای اولین بار چنین شخصی و شدید تجربه شان می کنی. اگر حالا بازی ای در کار نیست، امّا موهبت امید هست. در جوانی، امید به بهبود و تغییر، خیلی چیز‌ها را قابل تحمل می‌کند. کافیست تجربه مشابه کسی را ببینی و به آینده امیدوار شوی. کافیست کورسوی امیدی ببینی و دست به کار شوی و کافیست دلیلی برای امید داشتن پیدا کنی و دوباره و چندباره دست به حرکت بزنی. انرژی و شور در درونت، آنقدر هست که اندک امیدی را هم به توانی دوباره بدل کند. اما انرژی، شور و امید هم موهبت هایی قرینِ زمان‌اند.

 

کمی بعد، خودت را در آستانه‌ای می‌یابی که نه بازی، نه بزرگ‌تر و نه امیدهای مدام، چندان تو را در شکست‌ها و ناکامی‌ها همراهی نمی‌کنند. هنوز هم بازی‌هایی پیدا می شود، هنوز هم دیگری‌ای هست که همراهی کند، هنوز هم امیدهایی هست، امّا این بار همه آن‌ها کمتر و ضعیف تر از همیشه‌اند. حالا خودت بزرگ شده‌ای. بسیاری از بازی‌ها از تو گرفته شده‌اند و بسیاری از امکا‌‌نهایت را به فعلیت رسانده‌ای و امید هرچند هست اما بهانه کمتری دارد. در اینجاست که موهبتِ بزرگسالی از راه می رسد. موهبتی که جز با تجربه مکرّر  اتفاقات خوشایند و ناگوار به دست نمی‌آید: پی بردن به این حکمت کهن که "این نیز بگذرد". اینجاست که معنای این عبارت مدام شنیده را با تمام وجود در می‌یابی.

 

این نیز بگذرد، روایت ِ انفعال در برابر اتفاقات زندگی نیست و درک عمیق آن، بر خلاف ِ آنچه در بادی امر به نظر می‌رسد کار آسانی نیست. بزرگسالان فراوانی هستند که به سختی می‌توانند با آن کنار بیایند. تا شکستی را تجربه می‌کنند، بی‌تاب می‌شوند و همه چیز را تمام شده می‌یابند، تا عزیزی را از دست می‌دهند، جهان را دخمه‌ای تاریک و رنج آور می‌پندارند و تا به خوشی‌ای می رسند، آن را یکسره از آنِ خودشان و مستدام و پایدار تصوّر می‌کنند. پذیرش این حکمت، نیازمند تجربه و تأمل در باب تجارب است. نوجوان یا جوان که هستی، بار‌ها و بار‌ها این تعبیر را می‌شنوی اما بدل به  تجربه زیسته‌ات نمی شود. تنها بزرگسالیست که تو را به آستانه درک آن می‌رساند؛ بزرگسالیِ همراه با تأمل. باید بار‌ها و بار‌ها تجربه کرده باشی که بد‌ترین روز‌ها و بد‌ترین سختی‌ها که تو را از پا در آورده‌اند نیز، گذشته‌اند و دوباره روزهای خوب و آرامی از راه رسیده است. این نیز بگذرد، روایت گرِ دینامیک پویای روان آدمی و سرشت گذرا و تغییرپذیر اتفاقات جهان است.