تجارب دلنشین اتفاقی
به طور اتفاقی سیستم صوتی (باند و اینجور چیزها) یکی از دوستانم برای مدتی پیش من ماند و قرار شد در این مدت این وسایل را بیاستفاده نگذارم. من هم آنها را به لپ تاپ همیشه روشنم وصل کردم و هر از چندی موسیقیای پخش میکردم که صداش در کل خانه میپیچید. راستش مدتها بود موسیقی نقش چندانی در زندگیام بازی نمیکرد. یعنی بود و کم هم نبود ولی فقط درماشین یا در حال پیاده روی و با هدفن. ولی این وسایل اتفاقی باعث شد دوباره در خانه هم موسیقی گوش کنم. اما حالا کاری به این قضیه ندارم. چیزی که برایم جالب بود، این بود که از وقتی شروع کردم به گوش کردن موسیقی در حین کار و مطالعه، دیدم چقدر آهنگ گوش نکرده و زیبا روی سیستمم دارم؛ یک دنیا موسیقی شنیدنی که حتی تصور داشتنشان را هم نمیکردم. یک دنیا تجارب خوب و شیرین که از آنها محروم بودم و یک دنیا آرامشِ رها شده درگوشهٔ حافظهٔ الکترونیک این جعفر خان (اسم کوچه و خیابان لپ تاپم جعفر خان است، اما در خانه آقا سیاوش صداش میکنیم ولی خب، برای اینکه در کوچه و بازار اقتداری داشته باشد، خودش اسم خودش را گذاشته جعفر.) برایم خلی جالب بود که اینقدر تجربه خوب بالقوه فقط نیاز به ذرهای توجه داشت و این توجه را چیزی اتفاقی یعنی حضور اتفاقی یک سیستم صوتی ایجاد کرده بود. یک هو و بیاخیتار فکرم رفت به سراغ بقیه زندگیام: نکند یک عالمه از ظرفیت هام، امکانهای شادی و خوب زیستنم، یک عالمه از دلخوشیها و آرامشهای بالقوهام در پستوی بیتوجهی خاک میخورند و فقط ذرهای توجه کافیست که راهشان به متن زندگی ام باز شود. وقتی دقیقتر میشوم حس پنهانی به من میگوید زندگی بهتر از این هم می تواند باشد. ولی حواسم نیست و نمیدانم از کجا باید این چرخه بهبود را شروع کنم. مثل خیلیها منتظر یک اتفاق بیرونیام تا این چرخه را آغاز کند. با خودم فکر میکنم آیا واقعاً انگیزشهای ما برای خوشبختتر بودن اینقدر بیرونی و اتفاقی است؟ چرا اینقدر با خودم غریبهام که اتفاقات عالم باید به جهانم سر و شکل تازهای بدهند؟ شاید هم چارهای جز این نباشد و انسان تا زمانی که چیزی از بیرون او را به تکاپو وا ندارد، محکوم به در خودماندگی است؟ شاید تنها کاری که میتوانم بکنم و نمیکنم این است که پشت در باشم تا در زدنِ شانس را خیلی زود بشنوم و در را باز کنم؟ نمی دانم. شاید این باشد، شاید آن. خلاصه اینکه بیش از همیشه درگیر مسئله انگیزش ام.
سلام. من محمود مقدسی هستم.