نیاز ما به تحریف واقعیت
چندی پیش در کتابی میخواندم که مطابق نظر مازلو، مهمترین خصلت انسانهای خودشکوفا این است که واقعیت را تحریف نمیکنند. در واقع نیازی به دستکاری واقعیت نمیبینند. واقعیت را همانطور که هست، تلخ یا شیرین میپذیرند. این طور نیست که یک جای کارشان بلنگد یا آرزوی برآورده نشده ای داشته باشند، یا برای غلبه بر عذاب وجدان یا از سر تنبلی و کم کاری و خصائل بدشان ، نیاز داشته باشند واقعیت را جور دیگری بفهمند و جور دیگری به نمایش بگذارند.حرف حساب و مهمی است. خود من خیلی مواقع واقعیت را دست کاری میکنم. خیلی مواقع توجیههای بیخودی میآورم که اگر کس دیگری می آورد مسخرهاش میکردم. خطای خیلی از استدلال هام را نادیده میگیرم. اصلاً برای اینکه به قول معروف خودم را از دسته نیندازم، در دفاع از استدلال غلطم استدلال میکنم. بگذار کمی در مورد اینکه چرا خیلی از ما نیاز داریم یا لااقل حس میکنیم نیاز داریم واقعیت را تحریف کنیم یا ناخودآگاه دست به تحریف آن میزنیم، چند کلمهای بگویم.
به نظرم یکی از مهمترین دلایلی که باعث میشود دست به تحریف واقعیت بزنیم این است که میان آنچه هستیم و آنچه میخواستیم یا میخواهیم باشیم، فاصلهای وجود دارد. یعنی میان منِ واقعی و منِ آرمانیمان فاصلهای هست. اغلب ما میخواهیم تنش روانی ناشی از این فاصله و ناتوانیمان در رسیدن به این منِ آرمانی را با دست کاری در واقعیت از بین ببریم. خیلی از ما هم ترجیح می دهیم سادهترین راه برای رسیدن به منِ آرمانیمان را طی کنیم، برای همین به جای تلاش برای رسیدن به آن، واقعیت را جوری میفهمیم که نتیجه بگیریم در واقع به آن رسیدهایم. مثلاً دوست داریم آدم مهمی باشیم و دیگران ما را جدی بگیرند در حالی که آدم مهمی نیستیم و دیگران هم ما را چندان جدی نمیگیرند. برای همین میگوییم دیگران از سر حسادت، حس واقعیشان را به ما منتقل نمیکنند، یا میگوییم فلانی چشم دیدن بزرگی من را ندارد، یا اینکه می گوییم دیگران بهره هوشی کمی دارند که بزرگی و اهمیت من را نمیفهمند و.... خلاصه اینکه بزرگی و جدی بودنمان را فرض میگیریم و اینکه دیگران به آن اذعان نمیکنند را به آنها و جهان و خیلی چیزهای دیگر نسبت میدهیم. یا گاهی رفتارهای دیگران را طوری بازخوانی میکنیم که در واقع حتی اگر از دیدی بیطرف حاکی از بیاعتنایی آنها به ماست، از دید ما نشان توجه زیاده از حد و حتی حسادت به شمار آید.
یکی دیگر از دلایل نیاز ما به تحریف واقعیت این است که زیاده از حد جهان را بر محور خود میبینیم. یعنی مدام از منظر فاعل به جهان نگاه میکنیم و خودمان را از دید ناظر نمیبینیم. در واقع همه جهان باید مطابق فهم و خواست ما سامان یابد و هر جا که چنین نباشد، آن را طوری تفسیر میکنیم که با تلقی خودمان از خودمان و جهان سازگار باشد. این مشکل در واقع ناشی از خودبزرگ بینی و توهمِ داشتن یک موقعیت خاص در جهان است. البته کانت و پدیدارشناسی زیاد خوانده ام و منکر نیستم که هر نگاهی چون با پدیدارها سر و کار دارد نگاهی تفسیری است و واقعیت و عینیت محض وجود ندارد ولی همواره فاصلهای میان نگاههای عمیقاً خودمحورانه با نگاههایی که میکوشند فهم و دریافت دیگران از واقعیت و دادههای تجربی را تا حد ممکن لحاظ کنند وجود دارد. به تعبیر ویلیام جیمز، واقعیت یک هسته سخت و مرکزی دارد که هر شناختی از شناختهای ما باید با آن همخوان باشد و در هیچ صورتی آن را نقض نکند. برای همین است که میگویم در عین تفسیری و پدیداری بودنِ همه شناختهای ما، خیلیها بیش از اندازه، آگاهانه یا بیمارگونه واقعیت را چنان میفهمند و جلوه می دهند که با حداقلهای بین الاذهانی و داده های تجربی هم سازگاری ندارد.
دلیل دیگر اما به نظر من این است که ما شجاعت پذیرش اشتباهات خودمان را نداریم. اغلب ما یک "خود-معصوم پنداری" خاصی داریم که به ما اجازه نمیدهد اشتباهات رفتاری و خطای داوریهایمان را بپذیریم. در واقع خودپنداره خوب و مثبت و اخلاقیای از خودمان داریم که نمیتوانیم خدشه دار شدنش را ببینیم. دیگران میتوانند اشتباه کنند ولی ما نه. ما حتی اگر اشتباه هم بکنیم، دیگری یا جهان در آن نقش مؤثری دارند و دلیل بسیار موجهی برای آن وجود دارد. در نتیجه، عالم را جوری میفهمیم و تفسیر میکنیم که خدشهای به این خودپنداره وارد نشود. حالا این کار را یا عالماً عامداً انجام میدهیم یا به صورت ناخودآگاه و به عنوان یک مکانیسم دفاعی از این تحریف بهره میبریم.
گاهی اواقات هم واقعیت سهمگینتر از آن است که بتوانیم بپذیریم. در اینجا هم باز پای مکانیسمهای دفاعی در میان است. ناخودآگاه واقعیت را طوری تفسیر میکنیم که بتوانیم از شدت تلخی و مصیبت بار بودنش بکاهیم و آن را به آستانه تحمل و باور خود برسانیم. فرض کنید کسی را از دست دادهاید یا ورشکست شدهاید یا بعد از مدتها فهمیدهاید که صمیمیترین دوستتان بزرگترین خیانت را به شما کرده است یا. ... در این صورت چون پذیرش واقعیت از نظر عاطفی احساسی برای شما ناممکن است و به آسیب روانی شما منتهی می شود، آن را تا حد ممکن تغییر می دهید.
گاهی اوقات هم یک نفع پنهان یا آشکار/ مستقیم یا غیر مستقیم باعث تحریف واقعیت میشود. این حالت چیزی است که میتوان همان تعبیر دروغ گویی یا خلاف نمایی را برایش به کار برد. در واقع، نفع ما در واقعیتِ موجود و در نظم کنونی بدست نمیآید/ یا لااقل فکر میکنیم به دست نمیآید، برای همین هم واقعیت را در جهت خواست خودمان تحریف میکنیم.
دلایل زیاد دیگری هم میتوان برای این نیاز به تحریف واقعیت ذکر کرد ولی خب، مطلب وبلاگی است و نمیشود خیلی طولانیش کرد. اگر بخواهم جمع بندی کنم، باید بگویم تقریباً در همه این موارد، باور یا گمان ما بر این است که طرح ما در نهایت از واقعیت بهتر است؛ بهتر عمل میکند؛ بیشتر به درد ما میخورد و خلاصه اینکه رهایی بخشتر است. اما به نظرم این مهمترین خطایی است که ما خواسته یا ناخواسته مرتکب میشویم. انسانهای خودشکوفا چون مطابق رأی مازلو نیازهای مراتب پایین ترشان تأمین شده است، به خاطر برآورده نشدن نیازهایشان یا برای برآوردن آن ها دست به تحریف واقعیت نمی زنند و چون خودشان را تا جایی که ممکن است محقق کردهاند، شکاف چندانی میان خودشان و من آرمانیشان حس نمیکنند و در نهایت چون با خودشان در آشتی هستند، خودپنداره معیوبی از خود ندارند. به همین دلیل هم واقعیت را چنان که هست میپذیرند و با آن کنار میآیند و بر این عقیدهاند که واقعیت رهایی بخش است و خوشبختی در پذیرش طرح واقعیت است نه طرح ذهنی خود. به نظر می رسد هر قدر بخواهیم بیشتر طرح خودمان را بر واقع تحمیل کنیم، دچار سختی و مصیبت بیشتری میشویم. به تعبیر دیگر حقیقت / واقعیت رهایی بخش است، هر چند در کوتاه مدت چنین به نظر نرسد.
---------------------------------
پانوشت: برای مطالعه بیشتر در این باره خواندن کتابهای زیر را توصیه میکنم:
آلن دوباتن، پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند. انتشارات نیلوفر. خصوصاً صفحات 80 تا 100.
Samuel S. Franklin, Psychology of Happiness, Cambridge University Press.
Abraham Maslow, Toward a Psychology of Being, Van Nostrand Reinhold Company Inc.
این دو کتاب اخیر را میتوایند با یک جستجور ساده در آدرس en.Bookfi.org پیدا و دانلود کنید.
سلام. من محمود مقدسی هستم.