تجربه دلنشینی بود. با آن بیدار شدنِ زورکی، فکرش را هم نمی کردم که اینقدر آرام و سرحال به کارم برسم. برایم جالب بودکه چطور چند صفحه آغازین این رمان توانسته است اینقدر حالم را خوب کند. شب قبل کم خوابیده بودم. کاری نداشتم ولی خوابم نمی برد. در رختخواب آنقدر از این پهلو به آن پهلو شدم که بالاخره بعد از یک ساعت توانستم بخوابم. صبح هم خیلی زود بیدار شدم. موقع بیرون رفتن از خانه، طبق عادت همیشگی، نگاهی به کتابخانه ام انداختم تا کتابی را برای مطالعه در تاکسی انتخاب کنم. حوصله کتابی که چند روز اخیر دستم بود را نداشتم. اگر سر صبح نبود و خوابم نمی آمد، شاید خواندنش را ادامه می دادم ولی امروز صبح با این گیجی و کم حوصلگی ترجیح می دادم کتاب سبک تری را دست بگیرم. رمان "پرنده من" فریبا وفی را همین دو روز پیش خریده بودم؛ خیلی اتفاقی از شهر کتاب. تعریفش را شنیده بودم ولی تصمیمی برای خریدن و خواندنش نداشتم. اتفاقی چشمم خورد و گفتم خب، می خرم و هر موقع فرصت شد می روم سراغش. گزینه خوبی بود برای امروز صبح. کتاب را توی کیفم گذاشتم به همراه یک کلوچه تا بین راه بخوانم و بخورم.

سوار تاکسی که شدم راننده هر دو شیشه جلوی ماشین را پایین کشیده بود. غبراق و سرحال داشت سیگار می کشید. هوای سرد و باران زده بهاری با بوی سیگار راننده و ادکلن من ترکیب شده بود. گمان می کنم حس خوبی داشتم از این ترکیب ِ سردِ پر از بو. راننده سلام و علیک گرمی کرد و راه افتاد. کتاب و یکی از کلوچه ها را از کیفم بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم.

"اینجا چین کمونیست است. من چین را ندیده ام ولی فکر می کنم باید جایی مثل محله ما باشد. نه، در واقع محله ما مثل چین است؛ پر از آدم."

شروع تأثیر گذاری بود. خوشم آمد. یکی دو پاراگراف که جلوتر رفتم حس می کردم همه آن تصویرها را قبلاً دیده ام. جایی شبیه خیابان آذربایجان، کارون یا بهبودی :

"همه جا دارند خانه های قدیمی را خراب می کنند و آپارتمان می سازند. بوته های رُز و یاس خانه های نیمه ویران بس که آغشته به گرد و خاک است به کار شاعران هم نمی آید."

بعد کمی جلوتر:

"خانه ما پنجاه متر مساحت دارد. اندازه باغچه یک خانه متوسط در بالای شهر. برای همین امیر می گوید«اینقدر خانه ام خانه ام نگو» ... ولی من دلم می خواهد از خانه مان حرف بزنم. خانه ای که در آن، مستأجر هیچ صاحبخانه ای نیستیم. صاحبخانه شیطان نیست ولی همان اندازه می تواند روح آدم را تسخیر کند."

"همه در پارکینگ جمع شده اند. مردی که بعدها مدیر ساختمان می شود از همه می خواهد برای آشنا شدن با هم بگویند مالک هستند یا مستأجر؟ نوبت به من که می رسد می گویم مالک. و تعجب می کنم از طعم شیرین آن. می آیم بالا و کلمه را مثل شکلاتی که یک دفعه کاکائویش دهان را پر کند مزه مزه می کنم. مالک. خدایا من مالکم. مالک."

تصویرهایش زنده، ساده و دلنشین اند. آنقدر جذب کتاب شده ام که هول برم می دارد مبادا خیابان شهید صالحی را رد کرده باشم. سرم را بلند می کنم، دقیقاً سر خیابان هستیم. می گویم: "ممنون، زیر پل هوایی پیاده می شوم". خواب از سرم پریده. بین کلمات و تصویرهای کم و بیش دردناکِ آغازین این رمان، حس آزادی و آشنایی می کنم. چقدر فریبا وفی این حس ها را خوب تصویر کرده. حس هایش پرِ دردند ولی نمی دانم چرا اینقدر به دلم می نشینند. کتاب را در کیفم می گذارم و تصمیم می گیرم تا عصر حتی اگر چند دقیقه هم وقت خالی پیدا کردم خواندنش را ادامه بدهم. توی ذهنم به تصویری خیالی از خانم وفی سلام می کنم و می گویم: "ممنونم خانوم. روز من را ساختید. خدا قوت".