🖊معنای تنهایی

 

آن روز در حاشیه اتوبان، یک هو و بی هوا ذهنم درگیر موضوعی انتزاعی شد که انتظارش را نداشتم. حاشیه اتوبان را گرفته بودم و دوست داشتم تا جایی که وقت دارم قدم بزنم. کمی بیشتر که فکر کردم دیدم این مسئله با وضع و حال آن لحظه ام بی ارتباط نیست: تنها در مسیری باریک قدم می زدم و همه آدم ها با سرعت از کنارم می‌گذشتند. تنها من بودم و دیوارهای بتونی اتوبان و تا چشم کار می کرد هیچ عابر دیگری نبود. همیشه از این تضاد ِ بین اتوبان و ماشین های داخل آن حس عجیبی پیدا می کنم؛ یک طرف ثبات مطلق است و یک طرف حرکت مطلق و هیچ کس و هیچ چیزی هم این دو را به هم وصل نمی کند. در خیابان های معمولی، دیوارها، پیاده روها و ماشین ها با سیری آرام به هم وصل می شوند. هم مغازه های حاشیه خیابان جنب‌وجوش دارند، هم عابران، هم آب داخل جوی و هم ماشین های پارک شده. ماشین های داخل خیابان هم گهگاه توقف می کنند و به سکون ِ این حاشیه ها شبیه می شوند. خیابان های معمولی جایی برای رفتن و توقف اند؛ مسیری که اغلب اوقات خودش معنا و حضوری دارد و دیده می شود. برخلاف این خیابان ها، اتوبان محل رفتن ِ محض است. هیچ کس کاری به دیوارهای بلند آن ندارد. هیچ مغازه ای در حاشیه آن نیست و هیچ ماشینی هم اجازه توقف در کناره آن را ندارد. ماشین هایی که با سرعت از داخل اتوبان عبور می کنند با هیچ ماشین پارک شده، جوی آب، عابرپیاده و مغازه ای به دیوارهای بتونی سرد اتوبان وصل نمی شوند و این برای من تصویری از یک تنهایی عمیق را به نمایش می گذارد.

وقتی در حاشیه اتوبان قدم می زنم( و راستش زیاد هم این کار را می کنم) انگار روی یک مرز باریک حرکت می کنم؛ مرز بینِ سکون ِ مرگ و دنیای زنده آدم ها، و خب، تجربه عجیبی است روی این مرز راه رفتن. هیچ کس صدای تو را نمی شنود و حتی تو را نمی بیند. در آن سرعت زیاد نه مجالی برای دیدن هست و نه فرصتی برای ایستادن. هر توقفی در آن سرعت بالا یعنی تصادفی مرگبار. گمانم همین چیزها بود که یک هو ذهنم را درگیر معنای تنهایی کرد. به این فکر می کردم که چه چیزِ وحشت آفرین، دردناک و کشنده ای در تنهایی هست که اگر همه ترس ها را هم کنار بگذاری، ترس از تنهایی باز به قوّت خودش باقی است؟ دوست دارم از فکرهایم درباره تنهایی بنویسم، امّا جزء مهم دیگری از این تصویر هست که برای نوشته شدن به ذهنم فشار می آورد. در این مرز بین تنهایی و با هم بودن، در مرز بین ِ سکون و حرکت، غیر از من کسان دیگری هم هستند. اغلب اوقات، تنها کسانی که در حاشیه اتوبان از کنارشان عبور می کنم معتادانی اند با صورت های غمگین و خسته که به معنای دقیق کلمه روی آن مرز زندگی می کنند؛ طرد شده از جهان آدم های دیگر، در حاشیه ای سرد و بی روح و غیرقابل توقف. هیچ وقت به درستی معنای حضور آن ها را در حاشیه اتوبان نفهمیده ام. امّا انگار حاشیه اتوبان جای امنی برای این رهاشده هاست؛ تنها جایی که کسی از آن بیرونشان نمی کند، جایی که مال هیچ کس نیست و حضور آن ها وحشت هیچ نابودی یا خطری را به دل کسی نمی اندازد. دنیای آدم های معمولی کاری به حاشیه اتوبان ها ندارد و طرد شده ها می توانند آن را برای خودشان کنند. امّا گاهی اوقات تنهایی این آدم ها تحمّل ناپذیر می شود و ناگهان طغیان می کنند علیه متن پرسرعت و بی توجه وسط اتوبان. در آن لحظه است که همه چیز متوقف می شود. ماشین ها یکی پس از دیگری به هم برخورد می کنند و آن همه سرعت و هیجان به یک باره تمام می شود. کمی بعد آمبولانس از راه می رسد و جنازه پرخون او را از کف اتوبان بر می دارد. عدّه ای سر تکان می دهند، عده ای افسوس می خورند، عدّه ای بد و بیراه می گویند و عدّه ای هم به بی توجهیشان ادامه می دهند. امّا اندکی بعد همه چیز دوباره شروع می شود. آدم ها دوباره به سرعتشان ادامه می دهند و دیوارها دوباره تنها می شوند. تنها یک چیز تغییر می کند: یک نفر برای همیشه از تنهایی و وحشت آن رها می شود.

 

قصه تو

 

گفت: «یک بار هم قصه تو رو می نویسم. اصلاً این هدیه من باشه به تو. بعضی آدم ها به جای هدیه خریدن، برای کسی که دوستش دارن کاری انجام میدن. اگر نقاش بودم صورتت رو نقاشی می کردم. مثلاً وقت هایی که غمگینی یا توی فکری، یا وقت هایی که توی سرت یک دنیا فکر جذاب و هیجان انگیزه و داری به یک جای دور نگاه می کنی. یا وقت هایی که چشماتو بستی امّا بیداری و هنوز نخوابیدی. ولی خب، من نقاش نیستم و از عهده این کار برنمیام. اما دوست دارم قصه تو رو بنویسم. این کارو کم و بیش بلدم». دختر نگاهی کرد و گفت: «چیز خاصی توی قصه من نیست. من اصلاً قصه ای ندارم که بخوای بنویسی». و با شوخی ادامه داد: «بیا به جای نوشتن قصه من، برام آب انار بخر. دلم یک چیز ترش میخواد». پسر گفت:« گفتم که من قصه تو رو می نویسم. قرار نیست خودت قصّه خودتو بنویسی. مطمئن باش وقتی من بنویسم حرف های زیادی برای گفتن هست. کلی ماجرای عجیب و شنیدنی توی قصه تو وجود داره. یک روایت پیچیده و تو در تو با کلی هیجان و تعلیق و ماجراجویی». دختر گفت: «هیجان و تعلیق و ماجراجویی که میشه هنر داستان نویسی تو، و خب این ها ربطی به زندگی من ندارن. زندگی من معمولیه. اگر تو می تونی هیجان انگیزش کنی این به تو بر می گرده، نه به من». پسر گفت: «فکر می کنی قصه هر آدمی رو میشه نوشت؟ یا میشه قصه هر آدمی رو با کلی هیجان و تعلیق همراه کرد؟ » دختر گفت: «من فکر می کنم قصه هر آدمی رو میشه نوشت. هر آدمی! حتی معمولی ترین آدم ها. کافیه یک داستان عاشقانه از قصه یک نفر دیگه برداری و یواشکی بذاری لای قصه اون آدم. مرگ هم که توی قصه همه هست، از دست دادن و تراژدی هم همینطور. خب، ترکیب همه این ها میشه یک داستان پرکشش. می تونی امتحانش کنی. قصّه تک تک فروشنده های توی این مرکز خرید رو میشه نوشت. همینطور هم قصه تک تک مشتری هاشون رو. به اون زن نگاه کن. اونی که داره از درِ اون مغازه میاد بیرون. میشه یک قصه خوب از زندگی اون آدم نوشت. میشه از چین های روی صورتش شروع کرد و از دردهاش نوشت و همینطور توی زمان برگشت به عقب، تا زمان تولّدش توی یک خونه معمولیِ وسط شهر. میشه فکر کرد لابد پدرش رو چند سال بعد از این اتفاق از دست میده و همینطور قصشو ادامه داد». پسر گفت: «پس احساسات نویسنده چی میشه؟ وقتی میگم میشه نوشت، منظورم هم امکان نوشتنه و هم اشتیاق نوشتن». دختر گفت:«خب، مگه تو تا حالا برای پول داستان ننوشتی؟ اون جایزه ادبی دو سال پیش رو یادت رفته؟ یا اون داستان دنباله دارت توی مجلّه سپیده صبح؟ خب، اینا میشن انگیزه». پسر که مثل همیشه بین لذّت بردن از سرسختی دختر و ناکامی در ابراز احساساتش سردرگم شده بود، گفت: «امّا من قصه تو رو به خاطر خودت می نویسم و اصلاً هم دِرام الکی بهش اضافه نمی کنم. من میخوام قصه اون آدمی رو بنویسم که توی ذهن منه. قصه آدمی که از پشت این چشم هام می بینم». و به چشم هایش اشاره کرد. دختر گفت:« قصه یک آدم معمولی، با تجربه های معمولی، توی یک جهان معمولی». پسر پی حرفش را گرفت و گفت: «توی یک رابطه معمولی، با یک آدم معمولی که میخواد یک داستان معمولی بنویسه و توی یک بعدازظهر معمولی به اون دخترمعمولی هدیه بده». دختر خندید و گفت: «حسابش از دستم در رفته». پسر پرسید: «حساب چی؟» دختر گفت: «حساب ِ دفعاتی که تو با سرسختیت روی منو کم کردی». پسر گفت:« ولی دلم میخواد یک قولی بهت بدم». دختر پرسید:« چه قولی؟» پسر گفت: «اینکه توی داستانم، سرسختیت رو تا آخر ادامه بدی و هیچ وقت کوتاه نیای». دختر گفت:« خب، این که خوب نیست. می بینی که وقتی کوتاه میام از دستم راحت میشی». پسر گفت: «خب ، منظور منم همینه. دوست ندارم هیچ وقت از دستت راحت بشم. توی داستان من، تو تصمیم می گیری با من بمونی و سرسخت تر از همیشه پای تصمیمت وامیستی. هر قدر هم معمولی، من میشم مخاطب خاص داستانت و تا آخرین صفحشو می خونم. با هیجان و اشتیاق زیاد. گاهی اوقات باخودم فکر می کنم چه داستان جذابی میشه. پر از هیجان و تعلیق و ماجراجویی».

دختر لبخندی زد و برای مدّت طولانی سکوت کرد. پسر با خودش فکرد: یکی از همان تعلیق های قصه تو.

روزها که بیدار می شوم دو نفر هستم

 

روزها که بیدار می شوم دو نفر هستم. یک نفر که بیدار شدن برایش سخت است، بلند می شود، صورتش را می شوید، دستشویی می رود. می رود سر کمد لباس هاش، به پیراهن های مختلفش نگاه می کند. یکی را بر می دارد، می گردد و شلوار مناسب آن را پیدا می کند و این گشتن را آنقدر ادامه می دهد که حواسش از زمان پرت می شود و وقتی به خودش می آید که می بیند اگر همین لحظه از خانه بیرون نزند، دیرش می شود. برای همین بعد از لباس پوشیدن و گذاشتن کاغذها و کتاب های مناسب آن روز در کیفش می رود سمت آشپزخانه تا کیکی، میوه ای، چیزی پیدا کند و همینطور توی راه بخورد.  آن نفر دیگر در حین بیدار شدن ِ اوّلی، به خوابی که دیده فکر می کند؛ و به اینکه چطور زندگی روز دیگری را پیش رویش قرار داده است. به این فکر می کند که زندگی می تواند خوب ِ خوب یا بدِ بد باشد. بعد مثل یک پزشک ِ حساس خودش را معاینه می کند تا بفهمد امروز زندگی را چطور می بیند. بعد در حالی که آن اوّلی دنبال پیراهنی برای آن روز می گردد، با خودش فکر می کند چقدر خوب می شد آدم ها می توانستند در جهانی زندگی کنند که همه چیزش را خودشان انتخاب کرده اند. دردش می گیرد از این جهانی که در آن گیر افتاده است. مشغول جمع کردن کاغذها و کتاب های آن روز است که با خودش فکر می کند آیا گیر کردن توی دنیا تعبیر مناسبی هست یا نه؟ یادش می آید که خیلی روزها با چنان امیدی روزش را شروع می کند که انگار در جهان صددرصد دلخواهش زندگی می کند. حس می کند امروز چیزی خراب است. لااقل بعضی روزها چنین حسی دارد. برای همین احساسش را جدّی نمی گیرد. بالاخره حال بد، فکرهای تلخ می آورد و حال خوب، فکرهای شیرین. در حالی که آن اوّلی مقدّمات آماده و شدن و بیرون زدن از خانه را تمام کرده است، او هم فکرهای لازم برای شروع یک روز را به اتمام رسانده و تلخ و شیرینش را آنقدر بالا و پایین کرده که هر دو می توانند با هم از خانه خارج بشوند و در را پشت سرشان ببندند.

روز شروع شده است و در اوّلین گام، باید برای مسیر ِ خانه تا محل کارش تصمیم بگیرد که چیزی گوش کند یا کتاب بخواند. اوّلی دلش می خواهد هیچ چیزی نه گوش کند و نه بخواند. دلش می خواهد زل بزند به خیابان و خودش را رها کند توی اتفاقات معمولی آن بیرون. امّا دومی دلش کتاب خواندن می خواهد. اوّلی آخرین تکه کیک را توی دهانش می گذارد و دومی رمان تازه ای را که از قفسه کتاب هایش برداشته، باز می کند و دست به کار خواندن می شود. او همیشه معتقد است شروع یک روز با ادبیات، یکی از بهترین کارهای ممکن است. اوّلی حواسش به خیابان است تا محل کارش را رد نکند، دومی به دست می کند توی کیفش تا مدادی پیدا کند و کنار جمله ای که برایش جالب بوده علامت بزند. اوّلی دست در جیبش می کند تا کرایه را حساب کند و دومی می فهمد به مقصد رسیده و باید پیش از پیاده شدن کتابش را ببندد و بگذارد توی کیفش. آخرین جمله را می خواند: «نگاه ها آزادی ام یا لااقل حسّش را از من می گرفت و مقیّدم می کرد، و برعکس انگار شیرین را آزادتر می کرد». کتاب را می بندد، می گذارد توی کیف، کرایه را حساب می کند و پیاده می شود.

بعد راه می افتم سمت محل کارم. حالا دیگر هر دوی آن ها با هم همقدم شده اند. فاصله کوتاهیست که باید پیاده رفت. دومی دلش می خواهد چیزی گوش کند. اوّلی نگران دیر شدن است. امّا هر دوی آن ها در یک لحظه خاص به این نتیجه می رسند که بی خیال این فکرها بشوند. هوای سر صبح را می دهم توی ریه هام: چه خوب که هوای سر صبح اینقدر تازه است.

روزها که از خواب بیدار می شوم، دو نفر هستم. دو نفری که از هم فاصله می گیرند، به هم نزدیک می شوند، با هم یکی می شوند و به هم فکر می کنند. دومی امّا همیشه به فکر نوشتن قصه خودش و آدم هاست. هر اتفاقی برایش شروع یک داستان است. برای همین شب که می شود، از اوّلی کمک می گیرد، با هم چای دم می کنند، می ریزند توی فلاکس و می نشینند به نوشتن. دومی پشت میز و اوّلی کمی آنطرف تر، روی عسلی  ِکنار میز. و دومی شروع به نوشتن می کند: روزها که بیدار می شوم، دو نفر هستم.