سن و سال انسان که بیشتر می‌شود، بعضی چیزها به رأی‌العین برایش آشکار می‌شوند. یعنی ممکن است زمانی بعضی حرفها را در کتابی خوانده یا از کسی شنیده باشد، امّا انگار به جانش ننشسته اند و بصیرت بی‌موقع و حکمت ِ نابهنگام بوده اند. امّا سن و سالت که بیشتر می‌شود، یک هو می‌بینی آنچه پیشتر جزء دانسته هایت بود، می‌شود جزئی از احوال و تجربه‌های روانیت. می‌بینی آنچه را پیش تر خوانده بودی که «باید رها کرد»، امروز بی دریغ و درنگ رها کرده ای و حتی تمنّایش را هم به دل نداری. اسمش را می‌گذارند حکمت سالیان یا حکمت زندگی. این لحظه‌های بصیرت، گهگاه بسیار دلنشین اند و گهگاه غم آفرین و محنت زا. هر چه هست، همین که چیزی از دانسته هایت را به جان درک می‌کنی، خودش فی نفسه تجربه لذّت بخشی است.

یکی از این حکمت ها، پذیرش این است که در زندگی ما آدم‌ها، اکثر چیزها و اتفاقات یک‌لایه ، خطی و تک‌بعدی نیستند. مثلاً اینطور نیست که وقتی کاری را می‌کنیم در آن صرفاً نیّت خیر یا نیّت شرّی داشته باشیم، یا صرفاً نفع خودمان یا دیگران را لحاظ می‌کنیم. می‌بینیم و می‌پذیریم که در یک عمل واحد، به دنبال هدف‌های متعددی هستیم و مقاصد خیر و شر مختلفی را همزمان پیگیری می‌کنیم. کم کم به تجربه می‌فهمیم که هر کنشی از کنش‌های ما و دیگران و هر اتفاقاتی از اتفاقات پیرامونمان، لایه لایه، چند بعدی و آغشته به معانی و دلالت‌های گوناگون اند.

اینجاست که جهان در نظرمان از سادگی و صرافت در می‌آید و جا برای رازآمیزی، ابهام و چندپهلویی باز می‌شود. حاصل ِ این وضعیت (که آن هم از جنس حکمت سالیان است)، کسب توانِ کنارآمدن با عدم قطعیت و ابهام است. وقتی بپذیری که جهان واتفاقات آن و احوال، امیال و اهداف خود تو چندلایه و تودرتو هستند، یقین هم کم و بیش از جهانت رخت بر می‌بنند و جایش را به نوعی ابهام و عدم قطعیت می‌دهد؛ البته ابهام و عدم قطعیتی که این بار چندان اضطراب آفرین نیست. حالا دیگر بواسطه گسترش ِ قلمرو تجربه‌ها و بسط احوال روانیت، توان پذیرش و تحمّل آن را داری. پذیرش این عدم قطعیت و ابهام هم به نوبه خود، میوه شیرین دیگری از این دست حکمت‌ها را به ارمغان می‌آورد: فرصتِ متفاوت دیدن جهان و اتفاقات آن. وقتی می‌پذیری که رفتار خودت یا دیگری، یا واقعه ای در جهان پیرامونت، تنها یک معنای صریح و روشن ندارد و پا به قلمرو تفسیرهای چندلایه و کشف سویه‌های تاریک و روشن آن می‌گذاری، زمانی که می‌توانی با عدم قطعیت و عدم یقین روزگار بگذرانی و زندگیت را پیش ببری، آن وقت است که امور تازه ای برایت آشکار می‌شوند، معانی تازه ای پا به جهانت می‌گذارند و ارزش‌های نویی به زندگیت راه می‌یابند.

چنین تجربه ای باز به نوبه خود، مهمانِ عزیز دیگری را فرا می‌خواند. هر بار که میوه تازه ای از این درخت می‌چینی، رغبتِ کندو کاو تازه ای در دلت ایجاد می‌شود و کم‌کم به صرافت این می‌افتی که چیزهای دیگری را هم در باورها و در روانت به ارزیابی دوباره فرا بخوانی؛ چیزهایی که تا پیش از این، عمیقاً «خودی» و از آنِ خودت می‌دانستی امّا در ایجاد تنگناهای روانی و خمودگی‌ها و رنجش‌های روانت بی تقصیر نبوده اند. در این هنگام با نوید ِ تجربه تازه ای روبرو می‌شوی؛ تجربه زیستن در جهانی که معانی و ارزش‌های تازه ای به آن راه پیدا کرده اند، جهانی که می‌توان از پنجره متفاوتی به آن نگریست، پیِ چیزهای تازه ای بود و بارهای اضافه ای را در آن بر زمین گذاشت. می‌گویم نوید، چون این مسیر بی سنگلاخ و بی پستی و بلندی نیست. امّا نوید آن، نوید عزیز و گرانمایه ایست.