سالمندی، از‌ کار افتادگی نیست

 

مقدمه: بسیاری از ما مستقیم یا غیر مستقیم با مسئله سالمندی درگیریم: نگران  ظاهر شدن چین و چروک و سایر عوارض پیری در پدر و مادرمان هستیم، عملاً  از پدر و مادر یا پدربزرگ و مادربزرگِ پا به سن گذاشته مان مراقبت می کنیم، به دوران پیری خودمان که فکر می کنیم مضطرب و سردرگم می شویم، یا حتی با نگاهی کلان تر، مسئله سالمندی خیلِ عظیم متولّدین دهه شصت و هفتاد به عنوان مسئله ای اجتماعی برایمان مهم است. در هر صورت، پرداختن به این مسئله بیش از آنکه به نظر می رسد مهم است. همسرم، زهرا، در نوشته ای برای روزنامه جام جم به بررسی ایده سالمندی موفّق پرداخته است.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سالمندی، از‌ کار افتادگی نیست 

زهرا عرب

 

مادر بزرگ پیشتر هم اسم نوه‌ها را فراموش می‌کرد، اما بتازگی خاطراتش را هم فراموش می‌کند و البته گاهی هم حرف‌های نامربوطی می‌زند که خیلی‌ها را دلگیر می‌کند. شاید آنها نمی‌دانند مادر بزرگ دیگر همان آدم قدیم نیست، یعنی همان مادری که تمام عمر خودش را صرف خانواده‌اش کرده است. دیگر مادر بزرگ عوض شده. اولش گفتند آلزایمر گرفته، بعد هم اسم کم کاری و پرکاری تیروئید را آوردند و عوارض مربوط به آن که کج خلقی می‌آورد و بعد هم اسم چیزهای دیگر. به هر حال الان مادربزرگ درگیر یک بیماری است؛ بیماری ای که دیده نمی‌شود اما همه ما می‌فهمیم که او دیگر همان آدم قبلی نیست و ما باید با این وضعیت کنار بیاییم.

وقتی اتفاقی برای پدربزرگ و مادربزرگ‌ها می‌افتد خیلی‌ها هول می‌شوند. شاید چون پیری همه را می‌ترساند و پیری همبسته با مرگ است و مرگ هم غالبا امر ترسناکی است. البته پیری به تنهایی ترس‌های مربوط به خودش را دارد: ضعف جسمانی، ذهنی و باری بر دوش دیگران بودن ...

از وقتی مادربزرگ مریض شده انگار یک شهر به هم ریخته. هرکس از دید خودش مساله را می‌بیند: بعضی هنوز باور نمی‌کنند مادر مریض است. بعضی می‌گویند پیری است دیگر، بالاخره سن که بالا می‌رود بدن ضعیف می‌شود. برخی ناخودآگاه خود را از کهنسالان دور می‌کنند و همین حال سالمندان را بدتر می‌کند و آنها را زودتر به انزوای اجتماعی می‌کشاند. در این میان گروهی هم امیدوارند که بتوان کهنسالی را به دوره‌ای پربار از زندگی فرد تبدیل کرد تا فرد بتواند در کنار خانواده خود لحظات خوبی را سپری کند.

حالا که مدتی از این ماجرا گذشته همه ما می‌دانیم مادربزرگ نیاز به مراقبت دارد. یکی از کارهای خوبی که افراد خانواده انجام داده‌اند، این که هفته را تقسیم‌بندی کرده‌اند و هر روز حداقل یک نفر از اعضای خانواده پیش مادر می‌ماند. حالا همه می‌دانند که مادربزرگ دوست دارد دورش شلوغ باشد و در جمع خلق بهتری دارد. شاید مادربزرگ با در جمع بودن احساس خوبی درباره زندگی‌اش می‌کند.

مساله مادربزرگ البته یک مساله مهم را به همه اعضای خانواده گوشزد کرده است: این‌که چه کار کنند تا در آینده این اتفاق برای خود آنها نیفتد. آیا راهی برای پیشگیری هست؟ آیا می‌توان پیر شد و زمینگیر نشد؟ آیا می‌توان کارکردهای شناختی را حفظ کرد؟

سالمندی احتمالا مهم‌ترین پدیده مردم شناختی اواخر قرن بیستم است. اکثر مردم فکر می‌کنند پیری پایان جوانی و باروری است و همواره با کاهش قوای جسمانی و ذهنی همراه است و در واقع کهنسالی یعنی سرباری برای جامعه‌بودن. اما جهان جدید همان‌طور که با بازاندیشی دیگر امور مخاطره‌آمیز راهی برای مواجهه با بحران‌ها و رفع سویه‌های منفی آنها پیدا کرده است، در مورد سالمندی نیز دست به بازاندیشی بنیادینی زده و با طرح ایده سالمندی موفق کوشیده است الگویی متفاوت، انسانی تر و کاراتر برای درک و مواجهه با آن ارائه دهد.

سالمندی موفق یعنی داشتن سلامت جسمانی، ذهنی و اجتماعی موفق در دوران پیری. تلاش این پروژه آن است که سالمندی را تعریفی دوباره کند که در آن پیری به مثابه دوره‌ای از زندگی تعریف شود که شکوفایی خاص خودش را دارد.

داده‌های جدید همچنین نشان می‌دهد سازگاری و زندگی عاطفی در سالمندی موفق نقش بسزایی دارد. چیزی که برای یک سالمند اهمیت دارد تنها سالم بودن تن و بیمار نبودن نیست، بلکه بیشتر از آن سلامت روانی و عاطفی برای او مهم است. بنابراین در برنامه‌هایی که در مورد سالمندی موفق اجرا می‌شود سه موضوع به‌طور خاص درنظر گرفته می‌شود:

1ـ کنترل و بهبود سلامت جسمانی فرد کهنسال که از طریق برنامه‌های ورزشی و پزشکی به اجرا در می‌آید.

2ـ تنظیم سلامت ذهنی و شناختی فرد که با بالا بردن مهارت‌ها و تقویت کارکردهای شناختی فرد انجام می‌گیرد.

3ـ افزایش اشتغالات اجتماعی و ثمربخش که با شرکت در گروه‌های اجتماعی به‌دست می‌آید.

مساله سالمندی روز به روز در جامعه ما اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. بسیاری از ما کم و بیش مستقیم یا غیرمستقیم با آن درگیر هستیم و گاه و بیگاه به این فکر می‌کنیم، آیا راه بهتری برای گذراندن این دوره یا آماده شدن برای آن وجود ندارد؟ اما باید در نظر داشت که برای هر تغییری، چه پیشگیری و چه درمان ابتدا باید نگرش‌ها و باورهایمان را اصلاح کنیم. تا زمانی که پیری را معادل از کار افتادگی بدانیم، سالمندی موفقی را نمی‌توان انتظار داشت. سالمند موفقِ امروز کسی است که سالها قبل باورهای ناکارآمد خود رابه دور ریخته است. باورهای غلطی چون «از ما گذشته» یا «سالمندان توان یادگیری‌شان را از دست می‌دهند» و خیلی چیزهای دیگر.

گام بعدی پیدا کردن راه‌های عملی برای پیری موفق است: بررسی رژیم غذایی و منطبق کردن آن با افزایش سن، ورزش کردن و یافتن الگوهای مناسب ورزشی منطبق با سن، مدیریت استرس، اضطراب و افسردگی در زندگی، تلاش برای تقویت حافظه با استفاده از تکنیک‌های کارآمدی که این روزها در جهان شناخته شده و آزمون شده اند، مراجعه به مشاورها و روانشناسان در صورت لزوم یا خواندن کتاب‌های خودیاری و خیلی راه‌های دیگر.

نباید فراموش کرد که مساله سالمندی صرفا امری فردی نیست. قطعاً سیاست‌های کلان کشور و الگوهای فرهنگی تأثیر بسزایی در تجربه کهنسالی شهروندان دارد، اما گاهی اوقات ما سهم خودمان را خیلی کمتر از آنچه واقعا هست در نظر می‌گیریم. این نوشتار به‌دنبال آن بود که نشان دهد برای کهنسالی تنها یک الگو وجود ندارد. باورها، الگوهای رفتاری، مناسبات بین فردی و همین‌طور نگاه کلی ما به زندگی تأثیر چشمگیری بر تجربه کهنسالی ما و اطرافیان‌مان دارد. امروزه آگاهی به این امور در کشورهای مختلف افزایش یافته است. ما نیز باید هر چه بیشتر خودمان را با این جریان همراه کنیم و از دستاوردهای علمی ارزشمندی که در این حوزه به‌دست آمده است حداکثر استفاده را ببریم.

 

پانوشت: لینک مطلب در روزنامه جام جم 

 

مرگ نابهنگام؟

 

تا به حال چند باری پیش آمده که شاهد مرگ دوستی نزدیک، یا آشنایی دور یا غریبه ای یکسره ناآشنا بوده ام که در آخرین پلّه های مقدمه چینی برای هدف یا هدف های اصلی زندگی اش، جانش را از دست داده است. وقتی می شنوی فلانی که از دنیا رفت دانشجوی تخصص فلان گرایش پزشکی بود، پایان نامه دکتری اش در فلان رشته را همین دو ماه قبل دفاع کرده بود، تازه بعد از کلی تلاش خانه خریده بود، هنوز شش ماه از مهاجرتش نمی گذشت و تازه کار خوبی پیدا کرده بود، تازه ازدواج کرده بود، تازه مدیر ارشد شده بود، تازه استخدام شده بود، تازه از خدمت برگشته بود و قرار بود همین هفته بعد عقد کند، تازه بچه دار شده بود، همین دو ماه پیش نتیجه کنکورش آمده و رتبه اش دو رقمی بود، بعد از 3 سال دیالیز تازه پیوند کلیه انجام داده بود و ...، یک هو غم و اضطرابی به دلت می افتد. غم از آن جهت که دلت برایش می سوزد. برای آنکه چطور وقتی همه تلاش هایش نتیجه داده بود یا داشت نتیجه می داد مرگش فرا رسید. با خودت فکر می کنی چه بی خوابی ها که نکشیده، چه فکرها که نکرده، چه دلمشغولی ها که نداشته، چه انتظارها که نکشیده، چه این در و آن در ها که نزده و ... . دلت می سوزد که چه بی هوا همه آن تلاش کردن ها و مقدّمه چینی ها و سختی کشیدن ها با این مرگ نابهنگام بی معنی شده است ( و البته در این مقیاس، مرگ همیشه ناگهانی است). حتماً آهی می کشی و علاوه بر او، دلت برای عزیزانش هم که به چیزهایی شبیه همین ها فکر می کنند می سوزد. اما چرا  مضطرب می شوی؟ چون تو هم کم و بیش مثل او هستی، تو هم چیز یا چیزهایی را می خواهی که داری برایشان تلاش می کنی، تو هم در حال مقدّمه چینی هستی، تو هم داری انتظار می کشی، تلاش می کنی، هزینه می کنی، این در و آن در می زنی، بیدارخوابی می کشی و خلاصه بخش هایی از روز و شبت را زندگی نمی کنی( این را با مسامحه بخوانید چون در مورد همه اینطور نیست) تا به مطلوبت برسی و بعد از آن، با حاصل کارت خوش باشی و روزهای بعد از آن را با دلخوشیِ بیشتر، موفقیت بیشتر، رفاه و ثروت بیشتر، آرامش بیشتر و خلاصه خیلی چیزهای خوبِ بیشتر بگذرانی. مضطرب می شوی چون مرگی که برای او نابهنگام رسیده، هیچ دلیل ندارد که برای تو بهنگام برسد. ممکن است تو یکی از همان ها باشی که دیگران در مرگت آه می کشند، دلشان برایت می سوزد و با شنیدن شرایطتت اضطرابی به جانشان می افتد. البته ممکن هم هست عمر طولانی کنی، ممکن است با تن و روان سالم هم عمر طولانی کنی، لااقل آنقدر که از مطلوب ِ به دست آمده ات به قدری معقول لذت برده باشی.

اما چه خوشبخت و نیک فرجامی اگر حین آن مقدّمه چینی ها، زندگی کرده باشی؛ اگر زندگی ات تا رسیدن به آن مطلوب، به تعلیقی طولانی بدل نشده باشد؛ اگر خوشی و خوبی زندگی را به تأخیر نینداخته باشی؛ اگر چندبعدی زندگی کرده باشی؛ اگر ارزشمندترین چیزهایت، آرامشت، شادیت، امیدت و رضایت خاطرت را فدای آن مقدّمه چینی نکرده باشی؛ خلاصه اینکه اگر چنان مشغول همان کارها باشی که اگر ناگهان مردی، مرگت به معنایی که در بالا گفتم نابهنگام نباشد. یعنی به قدر وسعت شیره زندگی را مکیده باشی، زمین عمرت را به قدر توانت درو کرده باشی و احساسات خوبی که در توانت بوده را تجربه کرده باشی. اما به راستی چطور می توان برای رسیدن به چیزی ماه ها و سال ها تلاش کرد، اما چنان زندگی کرد که با مرگ، زندگیِ نیمه کاره و تلف شده ای را وداع نکنیم؟ می خواهم دوباره به نوشته پیشینم برگردم: به تردید در ساختار چندپاره ای که در ذهنمان داریم، به تردید در مقدمه دیدن دوره ای و انتظارِ رسیدنِ به متن اصلی زندگی، به آن شکاف میان آنچه هستی و می خواهی باشی. راستش فکر می کنم پاسخ این سؤال در همین تردید کردن است. در این است که همه زندگی را متن اصلی ببینیم، در اینکه زندگی کردن را برای رسیدن به چیزی تعلیق نکنیم یعنی اراضای اصیل ترین و عمیق ترین خواسته هایمان را به هیچ دلیلی به تأخیر نیندازیم و قربانی نکنیم.

می دانم دشوار است و این ایده چالش های نظری فراوانی دارد. اما تصوّر می کنم ناگزیر است. هر کس باید خودش آن را بورزد، با آن زندگی کند و بیازماید تا شیوه مناسب خودش را بیابد؛ شیوه ای که در آن همه چیز وزن ِ درستی پیدا می کنند. چنانکه اگر مرگمان ناگهان فرا رسید، سبکی ِ لحظاتی که نزیسته ایم، داغ ِ دل عزیزانمان و اضطراب خاطر دیگرانی که به ما فکر می کنند نباشد.  

مَغاکِ خودساخته

 

وقتی نوجوانی، زندگی ات مقدّمه شاد و مفرّحی است برای آینده ای که در موردش خیال پردازی می کنی و به آن امید داری. هر چه بزرگ تر می شوی، صفحات این مقدّمه بیشتر و بیشتر می شوند. بعد به جایی می رسی که قرار بوده شروع ِمتن اصلی باشد. خیلی از آن خوشی ها، امیدها و آرزوهای نوجوانی و سال های آغاز جوانی برای این موجّه بودند و به دل می نشستند که مقدّمه بودند و با ریسمان امید، اعتبارشان را از آینده ای می گرفتند که روزی بنا بود برسد. اما زمانی که به آن قرار معهود و آن "فردا"ی مقرّر می رسی می بینی  ظاهراً  مقدّمه ات چنان پر و پیمان نبوده که حالا مجال ِ "به موقعِ " متن اصلی باشد. ممکن است سرخورده شوی و  در خودت و توانایی هایت عمیقاً شک کنی ، ممکن است دوباره تکان کوچکی به خودت بدهی تا کاستی ها را یکی دو ساله جبران کنی و برسی به آن جا که بنا بود متن اصلی ات باشد. حتی بعید نیست مقدّمه نویسی را همینطور ادامه بدهی، آنقدر که در 50 سالگی هم فکر کنی روزِ موعود زمانی فرا می رسد. اما کمی بعد کار به جایی برسد که متن اصلی را به جای واقعیت در خیال و توهماتت بسازی. بنا را بر این بگذاری که کسی که می خواستی شده ای؛ اما این اتفاق تنها یک روایت اول شخصِ آمیخته به توهم و آرزواندیشی باشد. البته ممکن هم هست واقعاً همان جایی باشی که می خواستی باشی. مقدّمه ات خود به خود و بی آنکه تو بفهمی به متن اصلی پیوند خورده باشد و تو همان جایی باشی و مشغول همان کاری باشی که پیش تر ها به آن امید داشتی. یعنی مسیر را دقیقاً مطابق برنامه آمده باشی. و دلخوش و شاد تا بزنگاهی دیگر، بی تنش ادامه بدهی.

 اما حالتی هم هست که با همه این ها فرق دارد. می رسی به آنجا که قرار بود سرآغاز متن اصلی باشد. بعد یک هو به خودت که نگاه می کنی می بینی در اصلِ این ساختار مقدّمه و متن اصلی شک کرده ای. یک هو می بینی با یک جستار مواجهی که مقدمه و ذی المقدمه و همه چیزش در دل همند. می بینی تا به حال هم در متن اصلی بوده ای و به خطا فکر می کردی که بناست دوره ای مقدّمه دوره دیگری باشد. بعد حس می کنی اگر این ساختار مقدمه و ذی المقدمه را  ادامه بدهی همه عمر را از دست خواهی داد. اگر همینطور ادامه بدهی ممکن است هیچ وقت راضی نباشی و خودت را نبخشی. برای چه چیز نبخشی؟ برای اینکه مقدّمه را خوب فراهم نکرده ای، برای اینکه شاید هدف گذاری ات برای اصلِ زندگی اشتباه بوده، برای اینکه زمانه عوض شده و دیگر آن متنی که به دنبالش بودی خریداری ندارد و حتی خودت هم دیگر دلباخته آن نیستی، برای اینکه حالا ارزش هایت عوض شده و جهان را جور دیگری می بینی، حتی برای اینکه ضعیفی، برای اینکه شکست هایی خورده ای، کارهای ضعیفی انجام داده ای و ... . راستش من این روزها به این نگاه خیلی نزدیکم. امروز شکافی می بینم میان مقدّمه و متن اصلیِ مورد انتظار خودم. این شکاف آزارم می دهد. یعنی تا همین اندکی قبل بیشتر آزارم می داد. برای رفع رنجشی که خودم بانی اش بودم مدام به دو سوی شکاف نظر می کردم و سعی می کردم آن ها را جور دیگری بفهمم. تلاشم را بیشتر می کردم و زور بیشتری می زدم. اما زمان زیادی برد تا به خودِ شکاف، به این مغاکِ خودساخته تردید کنم. کانون دلمشغولی ام را مدّتی است عوض کرده ام. شاید زمان آن رسیده باشد که ساختار فاصله انداز ِ مقدمه و ذی المقدمه را ترک کنم. شاید موهبت های بزرگسالی زمانی می رسند که آنچه هستم را بپذیرم. امید داشته باشم، ولی نه امیدِ به جایی رسیدن که امیدِ بهتر شدن؛ در همین متنی که همه اش متن اصلی است. 

زندگی آزموده

 

احتمالا این عبارت معروف سقراط را شنیده اید که می گوید: زندگی نیازموده( نیندیشیده) ارزش زیستن ندارد. عبارت کوتاه و به ظاهر روشنی است اما وقتی کار به موشکافی می رسد، تک تک تعابیر آن نیاز به توضیح پیدا می کنند. زندگی آزموده چیست؟ چرا زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد و در پایان اینکه چطور می توان اندیشیده زیست؟ اندیشیدن برای بسیاری از ما طنین نخبه گرایانه ای دارد. اغلب ما تصور می کنیم کار هست، تفریح هست، خانواده و دوستان هستند و این زندگی 60 یا 70 ساله قرار است با همین چیزها بگذرد و خلاصه زندگی را نباید سخت گرفت.  بیایید این عینک کلی نگری را از چشم برداریم و به زندگی ، عواطف، احساسات و باورهایمان از نزدیک تر نگاه کنیم. همه ما باورهای کلی و جزئی فراوانی داریم: باورهایی درباره زندگی، مرگ، خدا، عشق ورزیدن، احترام و بی احترامی، عزت نفس، جنسیت، زیبایی و زشتی، خوبی و بدی و ... . همین باورهاست که در زندگی روزمرّه کمکمان می کند اتفاقات، رفتار آدم ها و کنش ها و واکنش های خودمان را بفهمیم، گذشته و حال خودمان را قضاوت کنیم و هدف ها و برنامه هایی را برای خودمان در نظر بگیریم. بنابراین، عینک کلی نگری را که بر داریم می بینیم هر کدام از ما کلی باور داریم که بعضی صادق و بعضی کاذب اند و چون تقریباً تمام کنش ها، واکنش ها، روابط، هدف گذاری ها و حتی رؤیا پردازی هایمان بر اساس همین باورها شکل می گیرد، خوشی یا ناخوشی ما در گرو آن هاست. در حقیقت، ما جهان را با عینک باورهایمان می بینیم و اگر باورهایمان مشکلی داشته باشند، غم ، ترس یا اضطرابی را تحمل می کنیم که می توانستیم با تغییر نگرش از آن رهایی یابیم .تجارب عاطفی احساسی هر انسانی در گرو نوع نگاه و باورهای کلی ای است که در مورد اتفاقات و امور دارد.

آنکه گمان می کند نمی اندیشد، هم می اندیشد. او برای خودش و به طور مستقل نمی اندیشد. او با دیگران و بر اساس عقاید و باورهای همگانی می اندیشد. اما مگر یک طرح، یک رنگ و یک سایز لباس به درد همه آدم ها می خورد که یک جور فکر کردن و یک جور باور به درد همه بخورد. حقیقت این است که ما خیلی اوقات، بواسطه ی باورها و خواست های متناقضمان رنجی می کشیم که مال ما نیست. ما مثل همه فکر می کنیم، دوست داریم مثل همه عمل کنیم و وارد زمین ها و مسابقاتی می شویم که زمین ما نیستند و نباید در آن ها  بازی کنیم. در حقیقت همیشه لباسی را می پوشیم که یا برایمان تنگ است یا گشاد. اندیشیدن به زندگی، اتفاقات و باورهایمان در مورد خودمان و چیزها، کمک می کند، باورهای صادق داشته باشیم، سبک زندگی ای به قامت خودمان داشته باشیم، و اگر بناست هزینه ای هم پرداخت کنیم هزینه ی انتخاب ها و باورهای اصیل خودمان را بپردازیم.  اما زندگی اندیشیده دقیقاً چه نحوه زیستنی است ؟ در این جا می کوشم  از میان ویژگی های متعدد این نحوه زندگی، به اختصار تنها به سه تای آن اشاره کنم: خودشناسی، واقع بینی( پرهیز از آرزو اندیشی) و یکپارچگی.

هر زندگی اندیشیده، با خودشناسی همراه است.  این زندگی، زندگی من است با ویژگی های ژنتیکی، شرایط اقتصادی، اجتماعی و تربیتی و گذشته خاصّم و توانایی های جسمی، روانی و ذهنی خودم. شرط اول این است که من خودم را از دید دیگران و بر اساس انتظارات آن ها  نبینم. خودم را چنان که هستم ببینم . ضعف ها و کاستی ها یا از سوی دیگر قابیلت ها و توانایی هایم را نادیده نگیرم. سنخ روانی خودم را بشناسم و ببینم چه چیز یا چیزهایی در زندگی برای من از همه چیز ارزشمندتر است. البته خود همواره در حال تغییر است و نمی توان از یک خوشناسیِ یک باره صحبت کرد. اما با مسامحه می توان هسته ای محوری به عنوان خود را تشخیص داد و ویژگی های پایدارتر آن را به عنوان ویژگی های خود شناخت.

شرط دوم یک زندگی اندیشیده، واقع بینی است. باید شجاعت، دقت و تأمل کافی داشت و جهان و اتفاقات را چنان که هست دید. خیلی از رنج های ما از آرزو اندیشی ماست. آرزو اندیشی یعنی من دوست دارم فلان چیز، فلان طور باشد پس همان طور هم هست.البته آرزو اندیشی همواره اینقدر صریح نیست. اغلب ما به زیرکی تمام و ناخودآگاه دست به چنین خودفریبی هایی می زنیم. وقتی خود، جهان و اتفاقات را چنان که هست نبینیم، مدام واقعیت سرخورده مان می کند. مدام ناکام می شویم و ناخوشنود زیستن مگر چیزی غیر از سرجمع این ناکامی هاست؟

شرط سوم ، یکپارچگی است. خیلی از رنج های ما از خواست های متعارضمان ناشی می شود. چیزهای متعددی را می خواهیم که داشتنشان در کنار هم عملاً یا ناممکن است یا نامطلوب است.  مثلاً مطلوب نهاییمان آرامش است اما چیزهای دیگری را می خواهیم که مدام مایه اضطرابمان می شوند.از سوی دیگر، باورهایی داریم که با هم در تعارض اند. تصور می کنیم راستگویی خوب است در حالی که باور داریم برای پیشرفت شغلی گهگاه باید دروغ گفت. و همینطور خواست هایی داریم که با باورهایمان تعارض دارند. دوستیِ صمیمانه را می خواهیم اما باور داریم همه آدم ها در بن و بنیاد خودپرست اند و باید مراقب رفتارشان بود. زندگی اندیشیده، یک زندگی یکپارچه است، در این نحوه زندگی باورها، امیال و خواست های فرد تا حد ممکن در یک راستا هستند. وقتی باورهایمان را بکاویم و با خودمان صادق باشیم، وقتی خودشناسی داشته باشیم و وقتی با تأمل خواسته های متعارضمان را کنار گذاشته باشیم، و زندگیمان تا حد ممکن به یک کل یکپارچه نزدیک باشد، بخش زیادی از تنش ها و اضطراب ها و نا آرامی هایمان کاهش می یابد.

به  آغاز این نوشته و نقل قول سقراط برگردیم: زندگی نیازموده ( نیندیشیده) ارزش زیستن ندارد. این یعنی هر گونه خوشبختی مستلزم لااقل میزانی به خود اندیشیدن، واقع بینی، از تجارب درس گرفت و یکپارچی داشتن است. سرجمع همه این ها همانی می شود که به آن می گوییم زندگی آزموده یا اندیشیده داشتن. 

 

لینک این مطلب در روزنامه جام جم 

-------------------------------------

دوست عزیزم جناب آقای دکتر اصفهانی لطف کردند و درباره این نوشته هم چند خطی برایم فرستادند. آن را به تعبیر خودشان برای شما همخوان می کنم: 

 

1. مطلب را مطالعه کردم. نخست از این که آن را با من هم-خوان کرده ای بسیار ممنونم. درباره ی جمله ی معروف سقراط، اگر به عبارت یونانیِ آن یعنی Ο δ' ανεξέταστος βίος ου βιωτός ανθρώπω دقّت کنیم، بر اساس واژه ی ανθρώπω در می یابیم که ترجمه یِ دقیق آن شاید چنین باشد:


"زندگیِ ناآزموده زندگانیِ انسانی نیست". شاید توجّه به وجهِ "انسانیِ" زندگی که مدّ نظر سقراط است راه را بر "تناهیِ" آدمی بگشاید، و یا از جهتِ دیگر، "پرسنده" بودنِ ذاتِ او. تناهی بدین معنا که او هم-چون خدا دانایِ کل نیست. و پرسنده بودن او از آن جهت که وی هم-چون حیوان، ناپرسنده نیست. یعنی بهره مند از λόγος است. وی به نحوی پیشینی می پرسد. ذات او پرسندگی ست. طبیعتش پرسا بودن اوست. شاید همان که ارسطو با عبارت " zoon logon echon = rational animal" از آن یاد می کند. بِنا بر این تمام سخن سقراط این است که انسان طبیعتِ خود را که تناهی و در عین حال پرسندگیِ اوست دریابد. به سخنِ دیگر یعنی "خود را بشناسد!"


2. اگر این تلقّی را اساس قرار دهیم آن گاه به یک نکته یِ ظریف پی خواهیم برد که می توان آن را حلقه ی ارتباطِ دو آموزه ی گران قدرِ سقراطی دانست یعنی "زندگی نا آزموده زندگانیِ انسان نیست" و "خودت را بشناس"![همان پیام معبد دلفوی]. آن حلقه ی رابط این است که: این آموزه های سقراطی دستورالعمل هایی رو به جلو نیستند، بلکه دستورالعمل هایی رو به عقب اند. آن چه از این جملات بر می آید مجموعاً واجد این پیام است: "به طبیعتِ خود بازگرد". و این آشکارا به نظریه یِ آنامنسیسِ[تذکار/یادآوری]ِ سقراط پیوند تامّ و تمام دارد. دانش چیزی در پیش رو نیست که آدمی به سمت آن برود[چنان که سوفیست ها می پنداشتند/رند]، بلکه چیزی در پشت سر است، که به فراموشی سپرده شده است. باید بارِ خود را سبک کرد تا توانِ واپس گردیدن به دست آید.


3. واقع گرایی، خودشناسی و یک پارچگی ، را چنان که به درستی بر آن انگشت نهاده ای، می توان در پرتوِ اندیشه ی سقراطی چنین بازگو کرد:" شناخت خود(دانایی به نادانی خود و آگاهی از جهل خویشتن)، حرکت به سویِ شناختِ خودِ چیزها (واقعیتِ چیزها)، با دو بالِ شجاعت و خویشتن داری: فضیلت هایِ فلسفی!


4. ببخش که سخن دیگری جز باز-پیکربندیِ سخنانِ خودت نداشتم، آخِر نه مگر این که دوستان آیینه یِ یک-دیگر اند؟

 

 

فلسفیدن در قهوه خانه

 

چند روز پیش برای تعمیر ماشینم رفته بودم تعمیرگاه. تعمیر ماشین کمی طول می کشید ولی نه آنقدر که بروم و برگردم. قطعه هم لازم داشت که خودم باید همان اطراف می بودم برای خرید. برای همین رفتم قهوه خانه ای حوالی تعمیرگاه. دور تا دور مردان جوان، میانسال و حتی مسن نشسته بودند، قلیان می کشیدند و چای می خوردند. گرسنه بودم. املتی سفارش دادم و کنار یکی از میزها نشستم. میز روبروی من چند مرد میانسال و یک مرد جوان نشسته بودند و داشتند گپ می زدند. حسّم این بود که به اقتضای قهوه خانه حرف های بی ربط و بی سر و تهی می زنند؛ نهایتاً در مورد اقتصاد و سیاست و این جور چیزها. اما بحث جدی تر از این ها بود. بحث هرچند با ادبیاتی ساده اما در مورد تصورات مختلف از خداوند بود. منتظر املتم بودم که شنیدم یکی از آن میانسال ها که البته می شد کم و بیش پیرمرد حسابش کرد گفت: "دیروز به فلانی گفتم تو رو به خدا نمیسپرم ، تو رو به خودت میسپرم." بعد در توضیح حرفش گفت: "چون همه ما جزئی از خداییم، خدا تو درون ماست". مرد میانسال دیگری که چهره جذاب و ریش مرتب و تمیزی داشت گفت: "اصلاً بذار به سبک خودم بگم همین حرفو. ما کم سوادها میگیم انا لله و انا الیه راجعون. یعنی ابتدا و انتها خودشه، این وسط هم خودشه، ما فکر می کنیم مستقلیم. مگه غیر از اینه؟" بعد یک هو بی هوا گفت: "آیت الله طالقانی رو که همه قبول دارید؟ اوایل انقلاب یک روز توی درس های قرآنش گفت ..." و حکایتی را تعریف کرد که جزئیاتش را یادم نیست. خلاصه اینکه بحث پیش رفت و پیش رفت ولی یک جایی متوقف شد. انگار بیش از آن نه کسی حرفی برای گفتن داشت و نه کسی تحملش را داشت. مسئله سخت شده بود. یک هو یکی از همان میانسال ها که تمام این مدت ساکت بود گفت: "راستی اون موتوری که ثبت نام کرده بودم رو دارن تحویل میدن." و با این حرف مسیر بحث عوض شد و کشیده شد به اقتصاد و سیاست و بد و بیراه گفتن به این و آن و مقایسه زمان حال با زمان شاه.

در این فاصله املتم رسیده بود و مشغول خوردن شده بودم؛ یک پیش دستی پر از سبزی، یک پیاز برش خورده و نان بربری داغ. کم و بیش هنوز حواسم به میز روبرویی بود ولی رفته بودم توی فکر. با خودم می گفتم من که فلسفه خوانده ام و اتفاقاً مدت ها هم قطب نمای مطالعه کردنم درد خدا بوده، چیزی بیش از افراد میز روبرویی می دانم یا نه؟ یعنی اگر کسی می گفت فرض کن شما متخصص، چیز بیشتری بگو، آیا واقعاً چیز بیشتری برای گفتن داشتم؟ دیدم نه تنها حرف اضافه ای ندارم که شاید به تبعیت از کانت و ویتگنشتاین، سکوت را ترجیح می دهم. خلاصه دیدم تخصص من شده است خوب سؤال پرسیدن، پیش فرض ها را بیرون کشیدن، لوازم فهم و پاسخ یک سؤال را روشن کردن و تلاش برای دقیق تر اندیشیدن. محک سختی است. مکانیک تخصص اش تعمیر ماشین است، قهوه خانه چی، چای و قلیان دادن به مردم، نانوایی کارش نان پختن است، یعنی همان کارهایی که همه ما انتظار داریم. ولی فیلسوف کارش آنی نیست که همه انتظار دارند. همه انتظار دارند چیز بیشتری بداند ولی وقتی می پرسی می بینی الزاماً چیز بیشتری نمی داند. لااقل آنجا که کار به متافیزیک کشیده می شود. به خودم نگاه کردم و دیدم من کمتر از آن ها می دانم. یعنی حس دانستنم کمتر است. فکرهام را متوقف کردم. به قلیان کشیدن فکر کردم. املتم را با لذّت خوردم. غذام که تمام شد بلند شدم. قلیان هم سفارش ندادم. باید به ماشینم می رسیدم. قهوه خانه را هم فلسفی کرده بودم. 

--------------------------------

دوست عزیزم دکتر غلامرضا اصفهانی، پس از مطالعه این مطلب چند سطری در مورد آن نوشته و از طریق تلگرام برایم ارسال کردند. با اجازه ایشان، آن نوشته را در ادامه می آورم: 

 

1. بسیارخوب! مطلب را مطالعه کردم و بهره بردم. "چنین گفت زرتشت" نیچه با این درآمد آغاز می شود که زرتشت پس از سال ها از غار خویش بیرون می آید و به پیری بر می خورد. وی پس از گفت و گویی کوتاه از زرتشت می خواهد که چیزی از فرزانگیِ خویش بدو ببخشد، زرتشت در پاسخ می گوید:"بگذار تا چیزی از تو نستانده ام از این جا بروم، از آن که من چیزی ندارم که به تو ببخشم!"[نقل به مضمون]، برداشتِ نیچه از فرآیندِ فلسفیدن از سخنانی که در این جا بر زبانِ "زرتشت" نهاده است هویداست : تهیگی!


2.سرآغازِ این برداشت از فلسفه، که نزد فیلسوفانِ دیگر نیز وجود دارد، بی گمان سقراط است. کسی که یک بار برایِ همیشه به اندیشه ورزان آموخت که فلسفه داناییِ به نادانی ست. آغازگاهی آیرونیک: می دانم که نمی دانم! اگر می دانی چه گونه می گویی نمی دانم و اگر نمی دانی چه گونه دم از دانستن می زنی؟ باری منتهی درجه ی جهد فیلسوف کشیدنِ بارِ نادانیِ خویشتن است. پذیرفتنِ مسئولیتِ نادانیِ خویش. فیلسوف بر سرِ دوراهه ای خطیر قرار گرفته است: 1.الغاء جست و جو گریِ حقیقت 2. کوشش در راهی که هم-از-نخست به تناهیِ خود در آن راه باورمند است. که می داند که به تمامه در نخواهد یافت. مسیر نخست درخورِ فیلسوف نیست. چرا که با الغاء حقیقت جویی باید یکسره تن به دروغ هایِ حقیقت نمایی بسپارد که خود از دروغ آگینیِ شان آگاه است. آن که به نادانی خود داناست، خود را به دروغ نمی سپارد، از آن که عمل به دروغ بر مبنای باور دروغ رخ می دهد، و آن را که باوری بدان مبناهای دروغ اندود در دل نیست چه گونه توان سرسپردن به آن ها هست؟ آن چه باقی می ماند راه دوم است: به دوش کشیدن بار نادانیِ خویشتن. تلاش برای آن که مگر نفحه ای از شمیم حقیقت را دریابد. این جاست که وقتی راه راستین رخ می نماید تن دادن به اندکی از دروغ ها به قدر ضرورت که زندگانی را میسّر تواند کرد و باب حقیقت جویی را باز، میسّر می شود.


3. احساس شرم از نادانیِ خویشتن، فضیلتی فیلسوفانه است که در نوشته ی تو هم به خوبی آشکار شده است. راویِ داستان، بارِ دیگر خود را با مسئولیتِ گریزناپذیرِ فلسفی خویش رویارو دیده است و این امکان را وام دار فضیلتِ شرمِ خویشتن است، همان که "خویشتن داری" اش می نامند. خویشتن داری در مواجهه با خود. گول نزدن خود که باری من "می دانم" و اعتراف به نادانیِ خویشتن. گوهرِ فلسفه!


4. آن چه که در بالا نگاشته آمد در حکم درس پس دادن است و فقط از باب ادایِ دین به محبّتی ست که کردی و مطلب را هم-خوان نمودی که درویشان جز کلام چیزی به هدیّت نمی توانند داد: هذه مِن جَمَرات قلبک!