ادای دین به روشنفکری قابل‌اتّکا

 


نوشتن رساله دکتری کار آسانی نیست. خیلی وقت‌ها هم با دلِ خوش و آرام پیش نمی‌رود. ابتدا باید به ایده‌ای برسی که اشتیاق و توان پیگیری‌اش را داری،  بعد آن را بپرورانی و از دلش مسئله روشنی بیرون بکشی که ارزش پاسخ‌دادن داشته باشد، آن وقت بروی سراغ استاد راهنما و مشاور و گروه و ... . بعد از همه این‌ها، تازه خودت را میان خروار خروار مطلبِ مرتبط و غیرمرتبط می‌یابی که باید با حوصله و آرام از هم جدایشان کنی و حاصل کار خودت را در آن میان بسازی. همه این‌ها را هم زمانی انجام می‌دهی که به اقتضای سن و سالت، دنیایی کار و مسئولیت و دلبستگی داری. علاوه بر این، نوشتن رساله دکتری، مسئله یک روز و دو روز هم نیست. چند سال همه زندگی‌ات گره می‌خورد با این تجربه و باید هنر این را داشته باشی که لحظه‌ها و روزهایت را با نگرانیِ مطالبِ نخوانده و ددلاین‌های نزدیک خراب نکنی. در این بین، اینکه کجا و با چه کسانی رساله‌ات را پیش می‌بری اهمیت زیادی پیدا می‌کند. دانشگاه و قواعدش و اساتید و خلق و خوهایشان در این روزها و سال‌ها اهمیت زیادی پیدا می‌کنند. بروکراسی دانشگاه بخشی از خوشی و ناخوشی روزهایت را رقم می‌زند و ملایمت و تندی اساتید راهنما و مشاور می‌شود مایه آرامش و امید یا اضطراب و اندوهت. آخرکار، زمانی که در جلسه دفاع رو می‌کنی به هیئت داوران، شاید هیچ کس به اندازه خودت نداند که چه روزها و لحظاتی بر تو گذشته و این مکتوب چند ده یا چند صد صفحه‌ای، از دل چه لحظات و تجربه‌هایی بیرون آمده است.

همه این‌ توضیحات امّا مقدّمه بود برای ادای دین من به کسی که خیلی چیزها از او آموخته‌ام و فرصتِ همکاری با او در رساله دکتری به من نشان داد آنچه از خوبی‌هایش شنیده بودم، به هیچ وجه اغراق نبوده است. من رساله دکتری‌ام را با دکتر ابوالقاسم فنایی نوشتم. خیلی‌هایتان شاید او را با کتاب «اخلاق دین‌شناسی» یا «دین در ترازوی اخلاق» بشناسید، من امّا او را با دقت بسیار زیاد، دلگرمی دادن‌های به موقع، همراهی‌های صبورانه و اخلاق علمی مثال‌زدنی‌اش می‌شناسم. خیلی وقت‌ها طی نوشتن رساله ساعت‌ها تلفنی با هم صحبت می‌کردیم که بخشی از آن به گفتگو در مورد محتوای تز می‌گذشت و بخشی هم به دلگرمی دادن و شنیدن احوال شخصی‌ام. اغلب اوقات وقتی فایلی را بعد از ادیت از دکتر فنایی تحویل می‌گرفتم، تعجب می‌کردم از حوصله و وقتی که صرف آن شده بود. من سال‌ها در دانشگاه تحصیل کرده ام و اساتید زیادی را دیده ام، برای همین است که می‌گویم تعجب می‌کردم. خیلی وقت‌ها  هم اگر به منبعی احتیاج داشتم و نبود، به دوستانش می‌سپرد تا برام پیدا کنند و به دستم برسانند. همه این‌ها را هم با صبوری و تواضع خاصی انجام می‌داد طوری که احساس می‌کردی فکر نمی کند کار ویژه‌ای انجام داده یا لطفی به تو کرده است. دستاورد اصلی من در کار با او، آموختن اخلاق و تواضع علمی بود. احساس می‌کنم بعد از این هربار که بخواهم لغزشی داشته باشم، کم‌کاری کنم، با دانشجویی با بی‌حوصلگی برخورد کنم، مراقب احوال شاگردانم نباشم، در ارجاع دادن‌ها بی‌مبالات باشم، وظیفه خودم را به عهده دانشجو بگذارم و از حاصل زحمات او بهره برداری کنم یادم می‌افتد که می‌شود اخلاق علمی داشت و آنچه خیلی‌ها می‌کنند، تنها شیوه ممکن حیات دانشگاهی نیست. می‌دانم و می‌دانید که دکتر فنایی مکتوبات و سخنرانی‌های فراوانی دارد، امّا نه برای هیچ کدام از آن‌ها که برای نحوه بودن و سلوک فردی و علمی‌اش کلاه از سر بر می‌دارم و از ته دل برای او آرزوی سلامت و بهروزی می‌کنم.

 

دیگرآزاریِ پنهانِ آدم‌های خوب


چیزی که می‌خواهم بگویم کمی تند و شاید برای بعضی‌ها آزارنده باشد. امّا هرچه بیشتر می‌گذرد، بیش‌تر احساس می‌کنم در پسِ بسیاری از وسواس‌های اخلاقی، تغذیه‌ای، دینی و ... نوعی دیگرآزاریِ موجّه، نهفته است. این امور که با خوب و بد اخلاقی، سلامت جسم، بهداشت، وظیفه دینی، رستگاری و ... سر و کار دارند، پوشش خوبی هستند برای دیگرآزاری‌ای که اگر آشکار می‌بود، نه دیگران اجازه اعمال کردنش را به فرد می‌دادند و نه حتی خود او جسارت و شجاعت انجامش را پیدا می‌کرد. در حقیقت این امورِ خوب، پوششی می‌شوند برای فریب‌دادنِ خود فرد و دیگران تا در پسِ آن، خشمی به دیگری ( و گاه به خود فرد) ابراز شود و تنشی در روانِ او آرام بگیرد. در این حالت با انسان‌هایی اخلاق‌مدار، مراقبِ سلامت جسم و دیندارانِ پرهیزگاری روبرو هستیم که وقتی سویه‌های موجّه رفتارشان را کنار می‌زنی، آنچه باقی می‌ماند پرخاشگری و آسیب زدنی است که حسش می‌کنیم امّا اجازه ابراز کردنش را به خودمان نمی‌دهیم.

 در حقیقت باید گفت چه رنج‌ها که از این خوبی‌ها و این آدم‌های خوب نمی‌کشیم. امّا یک طرفه هم نباید به قاضی رفت. خیلی وقت‌ها (ولی نه همیشه) خودِ آن‌ها نیز خسته این فریبِ روانی‌اند و این خشونتِ پنهان شده در پسِ خوبی‌ها، ابتدا خودِ آن‌ها را قربانی می‌کند. آن‌ها به دیگران آسیب می‌زنند امّا به بهای رنج کشیدن و گاه تنهایی خودشان. کاش می‌شد صدایِ آزردگیِ روانِ چنین افرادی (که بسیاری از ما چنین هستیم) را شنید، دلیل آن خشمِ انباشته شده را از میان برد و راهِ سازنده‌تری برای حل و فصلِ چالش زاینده این وسواس پیدا کرد. ما آدم‌ها زیاده از حد رنجور و تنهاییم. کاش می‌شد کاری برای این رنجوری کرد.

 

فانتزیِ نجات


فیلمی را می‌دیدم که در آن یکی از شخصیت‌های فرعی- پسر جوانی در یک خانواده فقیر و پرجمعیت - به این نتیجه رسیده بود که رسالتش مراقبت از زنانی است که تحت فشار و بدرفتاری‌‌اند. او محبّت عمیقی به این زن‌ها حس می‌کرد و اغلب بی‌آنکه تمنّای وصل یا نزدیکی‌ای با آن‌ها داشته باشد، همه توش و توانش را برای حمایت از آن‌ها می‌گذاشت.  او حتی با دخترجوانِ باردار و رها‌شده‌ای از این دست ازدواج کرده بود و حالا که می‌دید حال او خوب است و پناه و امنی پیدا کرده، عشقش را به او از دست داده بود. در ادبیات روانکاوی به این دغدغه می‌گویند فانتزی نجات (rescue phantasy).  این فانتزی، الگوی رایجی به خصوص در میان ما مردهاست. اغلبِ ما کم یا زیاد و در دوره‌های مختلفی از عمر آن را تجربه می‌کنیم. به منشأ و خاستگاهش کاری ندارم. می‌توانید با کمی جستجو از علّت و دلیل آن سر در بیاورید. در مواجهه با مواردی از این دست امّا دو نکته بیش از همه توجّهم را جلب می‌کند: یکی اینکه فانتزی نجات، نوعی اجبارِ روانی در درون منجی است و چندان دغدغه و توجّهی به خواست‌ها، نیازها و سرنوشت واقعی آن زنان ندارد و دوم اینکه، این فانتزی از آن دست امیال، توهّمات یا اجبارهایی است که می‌توانند به صورتِ نوعی رسالت شخصی در بیایند و بسیاری از کنش‌های فرد را جهت بدهند. با کنارِ هم قرار دادنِ این دو ویژگی می‌توان وضعیت‌هایی را تصوّر کرد که در آن منجیانِ پاک‌باخته ای همه توش و توانشان را برای نجاتِ قربانیانی صرف می‌کنند که گاه یا تمایلی به نجات ندارند و یا نجاتگریِ حماسی این منجیان، آسیب‌های سخت‌تری را به آن‌ها وارد می‌کند. در این بین، حالِ خودِ این منجیانِ خیرخواه امّا مجبور هم، چندان بهتر نیست. آن‌ها گم‌کرده‌راه و سرخورده، یا به تکرارِ بی‌پایانِ نجاتگریِ بیهوده‌شان ادامه می‌دهند و یا  با دلشکستگی و بدبینی به رنج‌هایی دچار می‌شوند که با رؤیای نجاتگری، در پستوهای روانشان پنهان کرده بودند.