ادای دین به روشنفکری قابل‌اتّکا

 


نوشتن رساله دکتری کار آسانی نیست. خیلی وقت‌ها هم با دلِ خوش و آرام پیش نمی‌رود. ابتدا باید به ایده‌ای برسی که اشتیاق و توان پیگیری‌اش را داری،  بعد آن را بپرورانی و از دلش مسئله روشنی بیرون بکشی که ارزش پاسخ‌دادن داشته باشد، آن وقت بروی سراغ استاد راهنما و مشاور و گروه و ... . بعد از همه این‌ها، تازه خودت را میان خروار خروار مطلبِ مرتبط و غیرمرتبط می‌یابی که باید با حوصله و آرام از هم جدایشان کنی و حاصل کار خودت را در آن میان بسازی. همه این‌ها را هم زمانی انجام می‌دهی که به اقتضای سن و سالت، دنیایی کار و مسئولیت و دلبستگی داری. علاوه بر این، نوشتن رساله دکتری، مسئله یک روز و دو روز هم نیست. چند سال همه زندگی‌ات گره می‌خورد با این تجربه و باید هنر این را داشته باشی که لحظه‌ها و روزهایت را با نگرانیِ مطالبِ نخوانده و ددلاین‌های نزدیک خراب نکنی. در این بین، اینکه کجا و با چه کسانی رساله‌ات را پیش می‌بری اهمیت زیادی پیدا می‌کند. دانشگاه و قواعدش و اساتید و خلق و خوهایشان در این روزها و سال‌ها اهمیت زیادی پیدا می‌کنند. بروکراسی دانشگاه بخشی از خوشی و ناخوشی روزهایت را رقم می‌زند و ملایمت و تندی اساتید راهنما و مشاور می‌شود مایه آرامش و امید یا اضطراب و اندوهت. آخرکار، زمانی که در جلسه دفاع رو می‌کنی به هیئت داوران، شاید هیچ کس به اندازه خودت نداند که چه روزها و لحظاتی بر تو گذشته و این مکتوب چند ده یا چند صد صفحه‌ای، از دل چه لحظات و تجربه‌هایی بیرون آمده است.

همه این‌ توضیحات امّا مقدّمه بود برای ادای دین من به کسی که خیلی چیزها از او آموخته‌ام و فرصتِ همکاری با او در رساله دکتری به من نشان داد آنچه از خوبی‌هایش شنیده بودم، به هیچ وجه اغراق نبوده است. من رساله دکتری‌ام را با دکتر ابوالقاسم فنایی نوشتم. خیلی‌هایتان شاید او را با کتاب «اخلاق دین‌شناسی» یا «دین در ترازوی اخلاق» بشناسید، من امّا او را با دقت بسیار زیاد، دلگرمی دادن‌های به موقع، همراهی‌های صبورانه و اخلاق علمی مثال‌زدنی‌اش می‌شناسم. خیلی وقت‌ها طی نوشتن رساله ساعت‌ها تلفنی با هم صحبت می‌کردیم که بخشی از آن به گفتگو در مورد محتوای تز می‌گذشت و بخشی هم به دلگرمی دادن و شنیدن احوال شخصی‌ام. اغلب اوقات وقتی فایلی را بعد از ادیت از دکتر فنایی تحویل می‌گرفتم، تعجب می‌کردم از حوصله و وقتی که صرف آن شده بود. من سال‌ها در دانشگاه تحصیل کرده ام و اساتید زیادی را دیده ام، برای همین است که می‌گویم تعجب می‌کردم. خیلی وقت‌ها  هم اگر به منبعی احتیاج داشتم و نبود، به دوستانش می‌سپرد تا برام پیدا کنند و به دستم برسانند. همه این‌ها را هم با صبوری و تواضع خاصی انجام می‌داد طوری که احساس می‌کردی فکر نمی کند کار ویژه‌ای انجام داده یا لطفی به تو کرده است. دستاورد اصلی من در کار با او، آموختن اخلاق و تواضع علمی بود. احساس می‌کنم بعد از این هربار که بخواهم لغزشی داشته باشم، کم‌کاری کنم، با دانشجویی با بی‌حوصلگی برخورد کنم، مراقب احوال شاگردانم نباشم، در ارجاع دادن‌ها بی‌مبالات باشم، وظیفه خودم را به عهده دانشجو بگذارم و از حاصل زحمات او بهره برداری کنم یادم می‌افتد که می‌شود اخلاق علمی داشت و آنچه خیلی‌ها می‌کنند، تنها شیوه ممکن حیات دانشگاهی نیست. می‌دانم و می‌دانید که دکتر فنایی مکتوبات و سخنرانی‌های فراوانی دارد، امّا نه برای هیچ کدام از آن‌ها که برای نحوه بودن و سلوک فردی و علمی‌اش کلاه از سر بر می‌دارم و از ته دل برای او آرزوی سلامت و بهروزی می‌کنم.

 

دیگرآزاریِ پنهانِ آدم‌های خوب


چیزی که می‌خواهم بگویم کمی تند و شاید برای بعضی‌ها آزارنده باشد. امّا هرچه بیشتر می‌گذرد، بیش‌تر احساس می‌کنم در پسِ بسیاری از وسواس‌های اخلاقی، تغذیه‌ای، دینی و ... نوعی دیگرآزاریِ موجّه، نهفته است. این امور که با خوب و بد اخلاقی، سلامت جسم، بهداشت، وظیفه دینی، رستگاری و ... سر و کار دارند، پوشش خوبی هستند برای دیگرآزاری‌ای که اگر آشکار می‌بود، نه دیگران اجازه اعمال کردنش را به فرد می‌دادند و نه حتی خود او جسارت و شجاعت انجامش را پیدا می‌کرد. در حقیقت این امورِ خوب، پوششی می‌شوند برای فریب‌دادنِ خود فرد و دیگران تا در پسِ آن، خشمی به دیگری ( و گاه به خود فرد) ابراز شود و تنشی در روانِ او آرام بگیرد. در این حالت با انسان‌هایی اخلاق‌مدار، مراقبِ سلامت جسم و دیندارانِ پرهیزگاری روبرو هستیم که وقتی سویه‌های موجّه رفتارشان را کنار می‌زنی، آنچه باقی می‌ماند پرخاشگری و آسیب زدنی است که حسش می‌کنیم امّا اجازه ابراز کردنش را به خودمان نمی‌دهیم.

 در حقیقت باید گفت چه رنج‌ها که از این خوبی‌ها و این آدم‌های خوب نمی‌کشیم. امّا یک طرفه هم نباید به قاضی رفت. خیلی وقت‌ها (ولی نه همیشه) خودِ آن‌ها نیز خسته این فریبِ روانی‌اند و این خشونتِ پنهان شده در پسِ خوبی‌ها، ابتدا خودِ آن‌ها را قربانی می‌کند. آن‌ها به دیگران آسیب می‌زنند امّا به بهای رنج کشیدن و گاه تنهایی خودشان. کاش می‌شد صدایِ آزردگیِ روانِ چنین افرادی (که بسیاری از ما چنین هستیم) را شنید، دلیل آن خشمِ انباشته شده را از میان برد و راهِ سازنده‌تری برای حل و فصلِ چالش زاینده این وسواس پیدا کرد. ما آدم‌ها زیاده از حد رنجور و تنهاییم. کاش می‌شد کاری برای این رنجوری کرد.

 

فانتزیِ نجات


فیلمی را می‌دیدم که در آن یکی از شخصیت‌های فرعی- پسر جوانی در یک خانواده فقیر و پرجمعیت - به این نتیجه رسیده بود که رسالتش مراقبت از زنانی است که تحت فشار و بدرفتاری‌‌اند. او محبّت عمیقی به این زن‌ها حس می‌کرد و اغلب بی‌آنکه تمنّای وصل یا نزدیکی‌ای با آن‌ها داشته باشد، همه توش و توانش را برای حمایت از آن‌ها می‌گذاشت.  او حتی با دخترجوانِ باردار و رها‌شده‌ای از این دست ازدواج کرده بود و حالا که می‌دید حال او خوب است و پناه و امنی پیدا کرده، عشقش را به او از دست داده بود. در ادبیات روانکاوی به این دغدغه می‌گویند فانتزی نجات (rescue phantasy).  این فانتزی، الگوی رایجی به خصوص در میان ما مردهاست. اغلبِ ما کم یا زیاد و در دوره‌های مختلفی از عمر آن را تجربه می‌کنیم. به منشأ و خاستگاهش کاری ندارم. می‌توانید با کمی جستجو از علّت و دلیل آن سر در بیاورید. در مواجهه با مواردی از این دست امّا دو نکته بیش از همه توجّهم را جلب می‌کند: یکی اینکه فانتزی نجات، نوعی اجبارِ روانی در درون منجی است و چندان دغدغه و توجّهی به خواست‌ها، نیازها و سرنوشت واقعی آن زنان ندارد و دوم اینکه، این فانتزی از آن دست امیال، توهّمات یا اجبارهایی است که می‌توانند به صورتِ نوعی رسالت شخصی در بیایند و بسیاری از کنش‌های فرد را جهت بدهند. با کنارِ هم قرار دادنِ این دو ویژگی می‌توان وضعیت‌هایی را تصوّر کرد که در آن منجیانِ پاک‌باخته ای همه توش و توانشان را برای نجاتِ قربانیانی صرف می‌کنند که گاه یا تمایلی به نجات ندارند و یا نجاتگریِ حماسی این منجیان، آسیب‌های سخت‌تری را به آن‌ها وارد می‌کند. در این بین، حالِ خودِ این منجیانِ خیرخواه امّا مجبور هم، چندان بهتر نیست. آن‌ها گم‌کرده‌راه و سرخورده، یا به تکرارِ بی‌پایانِ نجاتگریِ بیهوده‌شان ادامه می‌دهند و یا  با دلشکستگی و بدبینی به رنج‌هایی دچار می‌شوند که با رؤیای نجاتگری، در پستوهای روانشان پنهان کرده بودند.

 

متن‌خوانیِ کتاب «رواندرمانی اگزیستانسیال»

 

📌آغاز دورۀ متن‌خوانیِ کتابِ "رواندرمانی اگزیستانسیال"

🔰مدرس: آقای دکتر #محمود_مقدسی
🔰زمان: شنبه‌ها ۱۷-۱۹
🔰شروع ترم نخست: شنبه ۱۲ بهمن‌ماه

درباره دوره:

اروین یالوم در این کتاب با نگاهی درمانگرانه و فلسفی به عمیق‌ترین دغدغه‌های هر کدام از ما انسان ها می‌پردازد، موضوعاتی چون مرگ، آزادی، مسئولیت، تنهایی، پوچی، اضطراب و ... . این کتاب همچنین پر از مثال‌ها و موقعیت‌های عینیِ آشناست که به خواننده امکانِ تأمّل بیشتر در مورد خود و تجربه‌اش را می‌دهد.  با این همه مطالعه آن با دشواری‌هایی همراه است. به تبع سویه رواندرمانگرانه و آموزشی این اثر، اصطلاحات روانشناختی فراوانی در آن هست که نمی‌توان به درکی صرفاً عرفی از آن‌ها بسنده کرد. شناخت دقیق‌تر این مفاهیم ما را ناگزیر از آَشنایی با ادبیاتِ درمان‌های روان‎‌پویشی می‌کند. از سوی دیگر، به تبعِ سویه‌های فلسفی این اثر با اصطلاحاتِ پدیدارشناختی و اگزیستانسیالی روبرو هستیم که در فهم آن ها نیز درکِ عرفیِ ما کافی نیست و باید با زمینه فلسفی گسترده‌تر حول این مفاهیم آشنا باشیم. همچنین مطالعه این اثر، ما را با پرسش‌های فلسفی فراوانی روبرو می‌کند که باید بتوانیم به نحوی آن ها را بفهمیم و راهی برای پاسخ دادن به آن ها پیدا کنیم. به این دلایل، مطالعه این کتاب در قالبِ یک کلاس آموزشی، فرصتِ بسیار خوبی برای آشنایی با محتوای این کتاب، تأمل در مورد این موضوعات و رسیدن به چشم‌اندازی است که این کتاب به روان‌درمانگران و مخاطبانِ دغدغه‌مندش ارائه می‌کند.

 

✳️موضوعات ترم نخست:
- رواندرمانی اگزیستانسیال چیست؟
- زندگی، مرگ و اضطراب

 

علاقه‌مندان می‌توانند برای دریافت اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام با شماره‌ ۸۸۲۵۳۷۱۹ و تلگرام  ۰۹۱۹۹۰۲۰۹۸۴ تماس حاصل کنند.

تکثیر احساس گناه

 

«وای بر ما که ... ». به جای این چند نقطه هر چیزی که می‌خواهید بگذارید. مثل اینکه: زندگی می‌کنیم، مهمانی می‌رویم، یک روز با خوشحالی از خانه بیرون می‌زنیم، تفریح می‌کنیم، غذا می‌خوریم و حتی زنده ایم. وای بر ما که زنده ایم و در تکرار این همه رنج همچنان زندگی می‌کنیم. این روزها فضای مجازی پر است از این تعابیر. آنقدر که پس از کمی همدلی و همصدا شدن، به تردید می‌افتی که آیا واقعاً این همه وای و حسرت و دریغ و احساس گناه، اصلاً گرهی هم باز می‌کند یا نه؟ آیا واقعاً باید افسوس خورد و خجالت کشید از زندگی کردن و روزمرّگی داشتن؟ آیا باید برای همدلی کردن و کاری کردن، به تنگنا افتاد و نمک بر زخم پاشید و ناله‌‌های جان‌سوز کرد؟ راستش کم‌کم دارم بدبین می‌شوم به این پمپاژ احساس گناه و خودآزاری جمعی. یاد کودکی می‌افتم که در میانه دعوای پدر و مادرش، چون هیچ کاری از دستش بر نمی آید، شروع می‌کند به حساب‌کشی وسواس‌گونه از خودش و برای کارهای کرده و نکرده، خودش را سرزنش می‌کند. او غمگین و عصبانی است از این همه آشفتگی امّا همه خشمش را بر می‌گرداند سمت خودش. آن وقت همه این خشم می‌شود احساس گناه و او را به جان خودش می‌اندازد.

این را بیاورید در سطح اجتماعی و هزار چیز دیگر را هم به آن اضافه کنید؛ از ماجراجویی‌‌های رسانه‌ای گرفته تا خودآزاری جمعی و یارکشی‌‌های سیاسی. ما آدم‌‌های معمولی دستمان نمی رسد برای این همه رنج کاری بکنیم، آن وقت به جانِ خودمان می‌افتیم و تلافیِ آن را سر خودمان در می‌آوریم. انگار اگر رنج بکشیم و مدام افسوس بخوریم رسالتمان را انجام داده‌ایم و کمی بعد حق داریم آرام بگیریم. بعضی از ما هم انگار برای تسکین دل خودمان دست به دامانِ دیگران می‌شویم و ازآن‌‌ها می‌خواهیم به جای ما ناله و سوگواری کنند. عکس و متن منتشر می‌کنیم و با این کار بار رسالتمان را بر زمین می‌گذاریم. آن وقت از دیگران می‌خواهیم به جای همه ما در سکوت خجالت بکشند از خوشی‌‌های داشته یا نداشته‌شان. پروای این را هم نداریم که جان‌‌های خسته و رنجوری ممکن است زیر فشار این همه تلخی، از پا در بیایند و کورسوی خوشی و امیدشان را در این روزهای سخت از دست بدهند.

هرچه می‌خواهم خوشبین باشم و بگویم همه این‌‌ها برآمده از انسان‌دوستی و حساسیت به رنج دیگری است، نمی شود. وقتی می‌بینم همین مویه‌کنانِ انسان‌دوست، تا کسی از امید و زندگی می‌گوید، با فحش و فضیحت به استقبالش می‌روند، دیگر دست و دلم نمی رود به ستایش این همه نوع‌دوستی. چه این احساس گناه، خشمی باشد که به جای بیرون معطوف به خودمان شده، چه بهایی باشد که می‌پردازیم تا دوباره به زندگی‌‌هایمان برگردیم، چه میل جمعی ما به خودآزاری باشد و چه دیگرآزاریِ پوشیده‌شده در لوای انسان‌دوستی، به سختی می‌توان امیدی به آن بست. به هر دلیلی که هست، ما دچار نوعی سوگیری منفی شده‌ایم. اخبارِ تباهی و ویرانی هیجان‌زده‌مان می‌کنند و در پوشش میل به تغییر و بهبود، دور برداشته‌ایم برای رسیدن به ته چاه. امّا راهش این نیست. باید زندگی کرد. باید ایستاد و امید داشت. باید دست به کارهای کوچک زد. باید به جای هر بدی و تلخی، خوبی کرد و بهتر زیست. باید دروغ نگفت، در ساعات کاری مفیدتر بود، بخشی از پول خود را برای افراد آسیب‌پذیرتر کنار گذاشت، باید شجاعت داشت و هرکجا می‌شود جلوی پایمال‌کردن حق دیگری ایستاد، باید از جان‌های رنجور، زیر بار این همه خبر تلخ مراقبت کرد. باید به جای این همه تکثیر درد، بالغ بود و با درد نشست. باید خودمان را برای آنچه هستیم ببخشیم و راه سخت‌تر را انتخاب بکنیم. باید واقع‌بین باشیم و به جای خودفریبی، برای تسکین دردهایمان کاری بکنیم. زندگی کردن، لذّت بردن و زنده بودن، جرم نیست. باور کنیم که با زندگی نکردن، جان را به تن هیچ کسی بر نمی‌گردانیم؛ نه آن نوجوان کولبرِ مریوانی، نه خدمه کشتی سانچی، نه رفتگانِ آبان ماه و نه هیچ کس دیگری.

دو گونه عشق‌ورزی


چقدر مهم است کنار آمدن با این حقیقت که عشق و دوست داشتن اقسامی دارد و آدم‌ها به طرق مختلفی عشق می‌ورزند و کلام و رفتار عاشقانه را به گونه‌های متفاوتی می‌فهمند. اصلاً هرقدر یک مفهوم مبهم‌تر، پرکاربردتر و عمیق‌تر باشد، این بلا بیشتر سرش می‌آید. وقتی کار به این قبیل مفاهیم می‌رسد، مدام فریبِ الفاظ مشترک و تعابیرِ آشنای معمول را می‌خوریم. مثلاً وقتی از عشق حرف می‌زنیم یا رفتار عاشقانه‌ای انجام می‌دهیم، خیال می‌کنیم دیگری حتماً منظورمان را می‌فهمد. یا برعکس، وقتی کسی  عشقی به ما می‌ورزد یا سخن عاشقانه‌ای به ما می‌گوید، تصوّر می‌کنیم که می‌فهمیم او چه می‌گوید و چه پیامی به ما منتقل می‌کند. امّا خبر بد این است که نه، اغلب اوقات دچار بدفهمی عمیقی هستیم، آن‌قدر که گویی از جهان‌های متفاوتی باهم حرف می‌زنیم.

ریشه یکی از بدفهمی‌ها و رنج‌های ما در تجارب عاشقانه، بی‌توجهی به تمایزِ میانِ عشق‌ورزی کودکانه و عشق‌ورزی بزرگسالانه است. عشق و دوست داشتن از اوّلین روزهایی که آدمیزاد پا به دنیا می‌گذارد آغاز می‌شود. امّا فرق است میانِ عشق‌ورزی یک کودک و عشق‌ورزی یک فرد بزرگسال. عشقِ کودک که دوست دارم آن را تسرّی بدهم به بسیاری از ما آدم‌بزرگ‌ها و بگویم «عشق کودکانه در بزرگسالی»، اساساً پر است از خودشیفتگی و ندیدن دیگری. کودک، هنوز آن‌قدر رشد نکرده است که دیگری را به‌عنوان انسان متمایزی ببیند، احساساتِ او را همانند احساسات خودش به رسمیت بشناسد و دوست داشتنش را روی مرز اشتیاق‌های مشترکش با دیگری سامان بدهد. کودک اگر دستش برسد، محبوبش را می‌بلعد، مثل عروسک‌هایش که سعی می‌کند آن‌ها را از طریق دهان ببرد توی خودش. عشقِ کودکانه، عشق است، واقعی هم هست ولی همه تمرکزش روی خود کودک است. دیگری برای کودک یک «آن» است و نه یک «تو» . یک‌جور شیئ زنده که بناست نیازهای او را برطرف کند و برای کامِ او حاضر باشد. دیگری در اینجا خواسته می‌شود امّا به رسمیت شناخته نمی‌شود. نیازهای دیگری در این عشقِ واقعیِ عمیق جایی ندارند. همه‌چیزِ جهانِ خواسته‌های خودِ او و دیگری هم بخشِ خوشایند و کامیاب کننده‌ای از این جهان است.

 هر چه کودک بزرگ‌تر می‌شود و هرچه کودکی را بیشتر کنار می‌گذارد، دیگری جای بیشتری در جهانِ روانی او پیدا می‌کند. دیگری کم‌کم از یک «آن» به یک «او»ی انسانی و در صورتِ رشدِ بیشتر، به یک «تو»یِ مورد خطاب بدل می‌شود. در آنچه اسمش را می‌گذارم «عشقِ بزرگسالانه»، دیگری صرفاً شیئِ زنده کامیاب‌کننده نیست. دیگری انسانی است همانند من، با احساساتی کم‌وبیش مشترک و مشابه. او هم مثل من خسته می‌شود، رنج می‌کشد، لذّت می‌برد، غمگین می‌شود، به وجد می‌آید و ... . در این نحوه عشق‌ورزی، مرزِ باهم بودن و دلبستگی عمیق من و دیگری را کامیابی دوسویه‌مان تعیین می‌کند و نه صرفاً ارضای خواسته ها و نیازهای من. در عشق بزرگسالانه، دیگری بلعیده نمی‌شود؛ آن بیرون می‌ایستد، مورد خطاب قرار می‌گیرد، لمس می‌شود و بیشترین حدّ کامیابی انسانی را با ما به اشتراک می‌گذارد.

مشکل امّا اینجاست که اغلبِ ما آدم‌های بزرگسال، کودکانه عشق می‌ورزیم و موردِ عشق‌های کودکانه‌ای قرار می‌گیریم. زمانی که کودکانه عشق می‌ورزیم نمی‌فهمیم که چطور دیگری را خسته، رنجیده، بی‌تاب و خودمان را پیوسته ناکام می‌کنیم و چطور زمانی می‌رسد که دیگری را در کمالِ ناباوری و حیرتمان از دست می‌دهیم. خطای ما این است که فرق نمی‌گذاریم میانِ عشقی که یک دیگری بزرگسال می‌تواند به ما بدهد و عشقی که در کودکی از آدم‌های اطرافمان می‌گرفته‌ایم. حواسمان نیست که در بزرگسالی، وقتی دیگری را به رسمیت نشناسیم، بی‌دلیل و بی‌دریغ برایمان باقی نمی‌ماند. او می رود تا از خودش و اشتیاق ها و نیازهایش مراقبت کند. او ما را ترک می‌کند چون آن بیرون و مستقل از ما و نیازهایمان زندگی واقعیِ خودش را دارد. آن وقت ما می‌مانیم و این پرسشِ گشوده: من که عاشقش بودم، چرا رهایم کرد؟

 همین‌طور وقتی مورد عشق کودکانه‌ای قرار می‌گیریم امّا آن را عشقی بزرگسالانه می‌فهمیم، متوجّه نمی‌شویم این‌همه خشم از کجا می‌آید، این‌همه دل‌زدگی و این‌همه خستگی از کلام و رفتارهای عاشقانه دیگری. او به ما«دوستت دارم» می‌گوید و ما دردمان می‌گیرد و او ما را طلب می‌کند امّا خواستنش دورترمان می‌کند. او از کلامِ عاشقانه‌ای استفاده می‌کند و قاعدتاً باید به دلمان بنشیند امّا چون حضور معناداری در جهانِ عاشقانه او نداریم، دردمان می‌گیرد. او می‌گوید دوستت دارم امّا منظورش این است که باش و بیش از همه آدم‌های این کره خاکی کامیابم کن. اینجاست که خسته و کلافه، در عینِ عشق‌ورزی عمیق دیگری به ما، ترکش می‌کنیم و از خودمان می پرسیم: او که عاشقم بود، چرا رهایش کردم؟

 

سی و چند سال نُه سالگی


هر آدمی یک سری سؤال دارد که  از همان بچّگی، دانسته یا ندانسته مدام از خودش می‌پرسد. گاهی اوقات حواس خودش را پرت می‌کند تا فراموششان کند، گاهی اوقات سرش بند کارهای دیگری می‌شود و گاهی هم اصلاً یادش می‌رود که سؤالی داشته. امّا همین‌که فرصتی پیش می‌آید، دوباره آن سؤال‌ها برمی‌گردند؛ با سروشکلی متفاوت، وسط قصه‌ای تازه. آن‌وقت اگر کمی هوش به خرج بدهد و حواسش باشد می‌بیند که فقط قصه‌اش تازه است و سؤال‌ها همان‌اند که قبلاً بودند. نهایتاً کمی روشن‌تر یا شاید هم کمی مبهم‌تر شده‌اند. حالا که سی‌وچندساله شده‌ام، دیگر شکّی از این بابت ندارم. پیش‌ترها هم به ذهنم می‌رسید که این سؤال‌ها آشنا هستند. اما به خودم می‌گفتم نه، خیلی چیزها تغییر کرده و قرار نیست آدم 20 سال بعد هم همان سؤال‌هایی را بپرسد که توی نُه سالگی می‌پرسیده. امّا کمی بعد که سروکله‌شان را چند جای دیگر هم دیدم، شکّم به‌یقین تبدیل شد. میدیدم گردوخاکشان را که بتکانی، رنگ و لعابشان را که کنار بزنی، آن زیر دوباره همان سؤال‌ها هستند؛ همان سؤال‌هایی که زیرِ آفتابِ حیاط خانه بچگی‌هات، روی موکتِ قرمزی که از مهمانی شب گذشته رها شده بود گوشه حیاط از خودت می‌پرسیدی: «چطور می‌شود هیچ‌کس نمیرد؟ چطور می‌شود آدم دستش را بگذارد توی دست‌های خدا و حل بشود توی آبیِ آسمان؟ آن بالا توی آسمان‌ها چه خبر است؟ چطور می‌شود همه‌چیز را در مورد جهان فهمید؟ چطور می‌شود پخش شد توی همه فضا و همه‌جا را در یک‌لحظه دید؟ چطور می‌شود همه آدم‌های کره زمین را نجات داد؟ چطور می‌شود همه دیکتاتورها را کشت و همه خوشی‌های زمین را تقسیم کرد بین تک‌تک آدم‌ها؟ آخرش چه می‌شود؟ ما آدم‌ها از کجا سر درمی‌آوریم؟ آن دنیا هم می‌توانم با پدر و مادر و خواهر و برادرهایم باشم یا نه؟ می‌توانم آن‌قدر که دلم می‌خواهد خوب باشم؟ من آدمِ خوبی هستم؟» و این‌جور چیزها. حالا که به سؤالاتم و به جستجوهایم  توی همه این سال‌ها نگاه می‌کنم، غمِ نان و خوانده‌ها و شنیده‌هایم را که کنار می‌زنم، ریشه‌های فرورفته در سی‌وچند سال واقعیتِ زندگی‌ام را می‌تکانم، می‌بینم ته تهش، عمرم را صرف این کرده‌ام که با بودنم و با زندگی کردنم از همین چیزها سر در بیاورم. وقتی به خودم نگاه می‌کنم هنوز هم مثلِ همان روزها دارم دست‌وپا می‌زنم میانِ یک هیچ و یک بی‌نهایت و از خودم می‌پرسم چطور می‌شود بینِ هیچ بودنِ موجودی که انگار نیست توی این جهان و این آگاهی غریبِ پر از فکر و خیالش، جایی برای سکونت پیدا کرد و گم نشد. هنوز هم از خودم می‌پرسم چطور می‌شود نمرد امّا برای همیشه آرام گرفت.

این جور وقت‌ها احساس می‌کنم پسرکی نُه ساله دراز کشیده توی سرم و دارد به سی‌وچندسالگی‌هایش فکر می‌کند و آرزو می‌کند ای کاش آن موقع به جوابِ سؤال‌هایش رسیده باشد.

 

 

اغلب ما کودکیم


در صفحه چهل و دو کتاب «خلق داستان کوتاه» نوشته دیمن نایت (ترجمه آراز بارسقیان) به این قسمت برخوردم:

"وقتی کودک هستیم، کاملاً از احساساتمان باخبریم، ولی هیچ‌وقت به نظرمان نمی‌آید که سایرین هم دارای احساسات هستند، یا اینکه احساسات آن‌ها چندان برای ما مهم نیست. وقتی سنّمان بالاتر می‌رود، به ما یاد می‌دهند که به احساسات دیگران هم توجّه کنیم، و ما حتی برای بهبود نظرمان نسبت به خودمان هم که شده، این کار را یاد می‌گیریم. همدلی واقعی بعداً به سراغمان می‌آید، و در بعضی از افراد هم هرگز به سراغشان نمی‌آید."

نویسنده در ادامه نوشته بود که بدون همدلی نمی‌توانید هنرمند بالغی بشوید و بعد هم چند مثال از نوشته‌های تولستوی زده بود. در این میان چیزی که برای من جالب بود، امکانِ تعریفِ کودکانگی بر اساسِ به رسمیت شناختنِ یا نشناختن احساساتِ دیگران بود. بسیاری از ما کودکیم چون هنوز به معنای دقیق کلمه نمی‌توانیم بپذیریم که دیگران هم مثل ما احساساتی دارند و احساساتِ آن‌ها به همان اندازه احساسات ما مهم است. اغلبِ ما در این کودکانگی تصمیم می‌گیریم، زندگی می‌کنیم و به خودمان و دیگران آسیب می‌زنیم. امّا واقعیت این است که دیگران هم احساس دارند و احساساتشان به اندازه ما مهم است. بزرگسالی شاید بیش از هر چیز معادل به رسمیت شناختنِ دیگری و احساساتِ او باشد. در جهان یک بزرگسال، دیگران به‌صورت واحدهای مستقل و قابل ارتباط حضور دارند. در جهانِ یک کودک امّا همه‌چیز در خدمت ارضا یا علیه کامیابی او تعریف می‌شوند. کودک همه‌چیز را یا می‌بلعد و یا تف می‌کند، همانند بسیاری از ما که دیگران را یا حل می‌کنیم در خودمان و هویت و احساساتِ جداگانه‌شان را نادیده می‌گیریم و یا آن‌ها را پس می‌زنیم و همچون اشیائی غریبه و عاری از احساس دورشان می‌اندازیم. بزرگسالی تجربه دشوار امّا دل‌نشینی است. بیرون آمدن از خودشیفتگی کودکانه، درهای جهان ما را به خوشیِ بودن با دیگری باز می‌کند و  تجربه ارزشمندی را برای ما رقم می‌زند.

 

لذّت عمیق دیده‌شدن و پنهان‌ماندن

 

 

گاهی اوقات احساس می‌کنم داستان‌نویس‌ها لذّت عمیقی می‌برند از دیده شدن و دیده نشدن، از آشکار شدن و پنهان ماندن و از گفتن و سکوت کردن. نوشتن داستان خیلی وقت‌ها این امکان را به آدم می‌دهد؛ اینکه خودت را در شخصیت‌ها آشکار کنی و هم‌زمان در پسِ آن‌ها پنهان شوی و خودت را به نمایش نگذاری. شخصیت‌ها کمک می‌کنند سرک بکشی و پنهان بشوی، حرف بزنی و سکوت کنی و میلت ( به خوشی یا رنج کشیدن) را تنها به آن اندازه که می‌خواهی ارضا کنی و با همه واقعیت چنان‌که این بیرون اتفاق می‌افتد روبرو نشوی. داستان هزار و یک کار می‌کند برای نویسنده‌اش. اصلاً این‌همه ولع ما آدم‌ها به روایت کردن و قصه گفتن محصول همین چیزهاست. این آشکارگی و پنهان ماندن تنها یکی از آن‌هاست. در واقعیتِ جهان بیرون، یا پنهان می‌شویم و یا آشکار. خیلی وقت‌ها میانه‌ای نیست. آنگاه‌که پنهان می‌شویم، چیزهایی به دست می‌آوریم و چیزهایی را از دست می‌دهیم و آنگاه‌که آشکار می‌شویم و خودمان را ابراز می‌کنیم، نفع‌هایی به دست می‌آوریم و هزینه‌هایی می‌دهیم. امّا چه خوب می‌شد جایی باشد که نفعِ هردوی این بودن‌ها را ببریم؛ پنهان بمانیم و حرف بزنیم، آشکار بشویم و بتوانیم انکار کنیم.

نویسنده توانمند، اغلب اوقات این‌گونه پشت سر شخصیت‌هایش پنهان می‌شود: آن‌ها او نیستند و یکسره مثل او سخن نمی‌گویند. آن‌ها منطق شخصیت خودشان را دارند، در روابطِ خاص خوشان هستند و کارهای متناسب با منطق درونی خودشان را انجام می‌دهند. آن‌ها خیلی وقت‌ها حرف‌هایی می‌زنند که نویسنده خودش هیچ‌وقت نمی‌زند یا کارهایی می‌کنند که نویسنده انجام نمی‌دهد. اینجاست که نویسنده در پسِ پشت آن‌ها کام می‌گیرد از این نحوه‌های بودن‌های متفاوت و مطلوب. امّا نویسنده هم‌زمان آشکار هم می‌شود در نوشته‌ها و شخصیت‌هایش. بالاخره او آن‌ها را انتخاب کرده و آن‌ها را پرداخته و در دل ماجراهایی که می‌خواسته قرار داده. این میزان آشکارگی امّا با همه هزینه‌هایش قابل‌تحمل و خواستنی است. نویسنده هم‌زمان دیده هم می‌شود و به رسمیت هم شناخته می‌شود. او از پسِ پرده بیرون می‌آید و با همه وجوهِ پخش‌شده شخصیتش در قهرمان‌های داستان، در برابر چشم‌ها قرار می‌گیرد. این هم برای او خواستنی است. با این همه امّا او همیشه فرصتِ پنهان شدن را دارد. چون هر چه باشد آن شخصیت‌ها او نیستند. و خب، چه لذّت عمیقی است در این زندگی داستانی؛ چیزی که در واقعیت به‌هیچ‌وجه ممکن نیست. برای همین است که آدم‌ها از فشار واقعیت به داستان پناه می‌برند و روایت را چنان پیچ‌وتاب می‌دهند که درنهایت کامی بیش از واقعیت به آن‌ها بدهد.

این کار با روانِ ما آدم‌ها هم سازگار است؛ چیزی شبیه خواب دیدن. ایده‌ها، فکرها و احساساتی هستند که نمی‌توانیم جواز آشکارگی به آن‌ها بدهیم امّا عمیقاً از ما طلبِ ارضا می‌کنند. بعد آن‌ها را در خواب با ابژه‌های جایگزین و در قصه‌هایی غیرمستقیم ارضا می‌کنیم و با این همه جایگزینی و غیرمستقیم بودن، می‌توانیم حضور و بروزشان را تاب بیاوریم و مسئولیتشان را بپذیریم. کار نویسنده چیزی شبیه همین است؛ جا دادن به ارضای امیالی که هیچ‌وقت نمی‌توانند آشکارا در واقعیت بیان و ارضا شوند و نویسنده نمی‌تواند پای آن‌ها بایستد و مسئولیتشان را بپذیرد.

آینه مخدوشِ شرایطِ بحران زده

 

یکی از مهم‌ترین آسیب‌هایی که اغلب ما در بحران‌های سیاسی و اقتصادی می‌بینیم این است که هزینه معمولِ گیر و گرفت‌های روانیمان، به طرزِ غیرعادی بالا می‌رود. آن‌وقت خیلی از ما که می‌توانستیم در شرایط عادی، با هزینه‌ی به‌مراتب کمتری، یک زندگی معمولیِ کم‌وبیش آرام و شاد داشته باشیم، درگیر اضطراب‌های پی‌درپی و غم و اندوهِ نامتناسبی می‌شویم و بیشتر فرو می‌رویم توی خودمان. مثال ساده‌اش این است که بعضی از ما، کارها را کند انجام می‌دهیم، یعنی دیر و سخت تصمیم می‌گیریم و برای انجامِ یک کار تحقیق یا تعلّل زیادی می‌کنیم. در شرایطِ عادی، این جستجو کردنِ زیاد یا تعلل کردن، هزینه اندکی برایمان به همراه می‌آورد. نهایتش این است که فلان خانه یا ماشین را که مناسب‌تر بود نمی‌خریم یا فلان سرمایه‌گذاری را که به‌صرفه‌تر بود نمی‌کنیم، امّا خانه یا ماشین کم‌وبیش خوبی پیدا می‌کنیم یا سرمایه‌گذاری کم‌وبیش معقولی انجام می‌دهیم و در این حالت، همه هزینه‌ای که می‌دهیم یک‌جور عدم‌النفع است و نه یک ضررِ افسوس آفرین. امّا در شرایط بحران و نوسانات سیاسی و اقتصادی، این تحقیق و تعلّل کردن، نتیجه‌اش می‌شود از دست رفتن قدرت خرید یا خریدنِ چیزی نامتناسب یا سردرگمی زیاد میان فرصت‌های سرمایه‌گذاری نامطمئن و ناآشنا. یا بعضی از ما، هیجان‌خواهیم. تصمیم‌های سخت و پر ریسکی می‌گیریم و اساساً زندگی را این‌طور می‌فهمیم. در شرایطِ عادی و ثباتِ سیاسی و اقتصادی، نحوه زندگی و تصمیم‌گیری ما با همه هزینه‌هایی که ممکن است داشته باشد، با روان و شخصیتمان جفت‌وجور است و می‌توانیم با عوارض و نتایجش کنار بیاییم و آن‌ها را دیر یا زود در درونمان حل‌وفصل کنیم. امّا در شرایط بحران، این تصمیم‌گیری‌ها تبدیل می‌شوند به ریسک‌های مرگ و زندگی و ممکن است یک‌باره همه بازی را از کنترلمان خارج کنند. در این حالت، متغیّرها آن‌قدر زیاد و پیچیده‌اند که خیلی وقت‌ها سنجش و ارزیابی ما به‌تنهایی نمی‌تواند چیزی را تضمین کند. اینجاست که نحوه بودنمان ما را در معرض هزینه‌هایی قرار می‌دهد که نه توان هضم کردنش را داریم و نه توانِ پذیرفتن مسئولیتش را.

هزینه‌ نوعِ بودنِ هرکدام از ما که در شرایطِ بحران افزایش می‌یابد، به همان میزان آزادی ما را هم محدودتر می‌کند. چه چیزی بیشتر از ترس‌ها و بازداری‌های درونی می‌تواند آزادی آدم را بگیرد؟ ما ساکنین بحران، هرروز، بیشتر از روز قبل، بخشی از خودمان را قلم می‌گیریم. امّا باید حواسمان به کاری که می‌کنیم باشد. باید حواسمان باشد که واقعاً عمده این مشکل، از نحوه بودن ما نیست. این بحرانِ بیرونی است که بودنِ ما را پرهزینه می‌کند. ما عیبِ چندانی نداریم. ما آدم‌هایی معمولی هستیم، با خوشی‌ها و ناخوشی‌های معمولی. حداقل کاری که می‌توانیم بکنیم این است که خودمان را برای چیزی که هستیم ببخشیم و بپذیریم که ما، همین ما می‌توانستیم در شرایطِ معمولی‌تری، حس بهتری نسبت به خودمان داشته باشیم و خودمان را کمتر سرزنش کنیم. ما آن‌قدرها بد و ضعیف و نامعقول و ناتوان نیستیم، آینه جهان بیرون مخدوش و مشوش است.کاش بتوانیم خودمان را بپذیریم و بگذاریم بحران، فقط آن بیرون جریان داشته باشد و پایش را به درون خودمان باز نکنیم.

هرمنوتیکِ خوشبختی

 

همه ما خوشبختیم بسته به اینکه چه زمانی از ما درباره خوشبختی سؤال کنند و همه ما ناکام و بدبختیم، بازهم بسته به اینکه چه زمانی مورد سؤال قرار بگیریم. وقتی‌که چیزی به دست آورده‌ایم، یار عزیزی را در بر داریم و آینده‌ای روشن به ما سلام می‌کند، اگر کسی از خوشبخت بودن یا نبودنمان سؤال کند، خودمان را خوشبخت می‌دانیم و زمانی که چیزی را از دست ‌داده‌ایم، عزیزی ما را ترک کرده یا آینده مبهمی را پیش روی خود می‌بینیم، احساس بدبختی می‌کنیم.

 هیچ آدمی خوشبخت یا بدبخت مطلق نیست. همه‌اش بسته به این است که چه مقدار توش و توان و انرژی برای «من» او باقی مانده باشد. در گاه پری و خوشی، به پشتوانه این انرژی و سرزندگی، سویه‌های خوش‌بینانه زندگی را ترجیح می‌دهیم، به آینده امید می‌بندیم و به روایت خوش‌بینانه‌ای از گذشته‌مان بها می‌دهیم. امّا آن زمان که غم، اضطراب یا از دست دادنی، روحمان را فرسوده است، سویه‌های بدبینانه زندگی را برمی‌گزینیم، آینده را تیره‌وتار می‌بینیم و گذشته‌مان را پر از ناکامی و شکست می‌یابیم.

اگر با دو بند ِپیشین موافق باشید، می‌خواهم نتیجه‌ای از آن‌ها بگیرم: واقعیت، هیچ‌کدام از آن‌ها نیست و هر دوی آن‌ها هم هست. هرکدام از ما، یک نفر هستیم و گذشته واحدی داریم. واقعیتِ گذشته ما تغییر نمی‌کند و قابلیت‌های روانی‌مان هم عموماً در حال خوب یا بد، بالفعل یا بالقوه وجود دارند. در این میان، عامل تعیین‌کننده، میزان انرژی روانی ما و احساس کامیابی یا ناکامی‌مان در یک لحظه خاص است. «این نیز بگذرد»، حکمتِ توصیف‌کننده چنین وضعیتی است. هرکدام از ما می‌دانیم وقتی دستاوردی داشته باشیم یا خوشی و خوبی‌ای را تجربه کنیم، دوباره امیدوار می‌شویم و هرگاه غمی به سراغمان بیاید، دوباره زندگی را تیره‌وتار می‌بینیم. این نگاه به جهان، آن را ولرم و نرم می‌کند. چنین زیستنی همیشه در پس هر غم و شادی، میزانی از خودنگری را دارد که فرد را از آرزو اندیشی یا ناامیدی دور می‌کند.

آدم ها نجات پیدا می کنند با قصّه گفتن

 

آدم ها نجات پیدا می کنند با قصّه گفتن. این را حمیدِ سعدی می گفت. همان که بعد از این همه سال توی همایشِ «گرانش و کیهان شناسی» دوباره دیدمش. آن وقت ها توی دانشگاه کاشان درس می خواند و حالا خودش شده بود استاد همان دانشگاه. اوّلین بار هم توی یکی از همین همایش ها با هم آشنا شدیم. هیچ تغییری نکرده بود. تعجب کردم چطور کسی می تواند اینطور بکر و دست نخورده بماند. نه ظاهرش تغییر چندانی کرده بود و نه آن همه کودکی و سادگی اش را کنار گذاشته بود. ساده و ناب بود همه چیزِ روانش، مثلِ آن سال ها که به خودش هم گفته بودم اگر دختر بود عاشقش می شدم. امّا چه تلخ بود وقتی یادم آمد یکی دو سال بعد که من آمدم تهران، کم کم همدیگر را فراموش کردیم و تنها خاطره ی حمید سعدی مانده بود گوشه ذهنم و هر بار که خواسته بودم حالش را بپرسم شماره اش را پیدا نمی کردم و می دانستم که او هم شماره جدید من را ندارد.

صحبتِ سال های گذشته بود و اینکه چقدر همه چیز توی این سال ها تغییر کرده. از اتفاقاتِ زندگی ام گفتم و منتظر بودم او هم بگوید. همینجا بود که بی مقدمه گفت: آدم ها نجات پیدا می کنند با قصّه گفتن. گفت آدم ها قصّه می گویند تا سرِ پا بمانند و فیلم «زندگی زیباست» را مثال زد. می گفت آدم ها قصّه می گویند تا بتوانند گذشته و آینده را به هم وصل کنند و تاب بیاورند این از هم گسیختگیِ زمان را. پرسیدم چطور؟ گفت: قصّه گفتن به آدم امکان می دهد جهانِ گذشته را دوباره خلق کند و جهانِ آینده را بسازد. فکرش را بکن. گذشته چه تحمل ناپذیر می شد اگر ممکن نبود دوباره و چندباره تعریفش کنیم و هر بار جزئی از آن را تغییر بدهیم. گذشته می شد مجسّمه واضحِ درد و رنج. هم خوشی هایش بی معنی می شد چون تمام شده بودند و هم رنج هایش درد آور می ماند چون نمی شد تغییرشان داد. آن وقت تنها یک راه می داشتیم: فراموشی. و آن را هم که خدایان از ما گرفته اند. فراموش نمی کنیم. هیچ چیز را فراموش نمی کنیم. هیچ چیزی هیچ کجایِ این عالم فراموش نمی شود. به کیهان فکر کن. همه حافظه جهان را توی خودش دارد. هر روز که ابزار تازه ای می سازیم، بخش بزرگ تری از خاطره جهان را آشکار می کنیم. می بینی، هیچ چیز، هیچ وقت فراموش نمی شود. کیهان درد و رنج نمی کشد و فراموش کند یا نکند فرقی برایش ندارد. امّا من و تو، رنج می کشیم، خوشی هایمان را پشت سر می گذاریم، آدم ها را از دست می دهیم، بزرگ می شویم، همه این ها درد دارد. اگر همینطور بی تغییر بمانند توی حافظه مان، تباه می شویم. می رُمبیم توی خودمان و می شویم سیاه چاله های درد.

چه خوب بود حمید سعدی. همه این چند سال را چنان روایت کرد که حس می کردم وسط قصّه اش هستم. جا به جا امّا میانِ حرف هایش، خودش حواسش نبود، پاهایش را تندتر تکان می داد. چندباری هم لیوانِ کاغذی نسکافه را با هیجان گذاشت روی میز و دوباره بلند کرد. آمدم بگویم: «می بینی حمید؟ هرقدر هم تغییرش بدهی، هرقدر هم دستکاریش بکنی، باز هم احساسش بی تغییر می ماند توی ذهنت». امّا جلوی خودم را گرفتم و به قصّه اش گوش دادم. راست می گفت حمید سعدی، آدم ها قصّه می گویند تا سرِ پا بمانند. این را توی او می دیدم. قصّه گفتن چه خوب سرِ پا نگهش داشته بود. آن همه سختی که او کشیده بود من اگر کشیده بودم از پا می افتادم. لکنت می گرفت زبانم، کلمه کم می آوردم.

عصر، قبلِ رفتن، دلم خواست اسمش را سرچ کنم توی اینترت. این کار را زیاد می کنم. سرچ که کردم دیدم دو رمان نوشته. «ابرهای دود گرفته کاشان» و «بند زدنِ کشتیِ قدیمی». چه خوب بود حمید سعدی. چه خوب که دوباره دیده بودمش. به خودش هم گفتم، گمش نمی کنم. مطمئنم دوباره گمش نمی کنم. قرار شد کتاب هایش را برایم پشت نویسی کند و بفرستد. می خواهم قصّه گفتن را از او یاد بگیرم. حس می کنم سرِ پا ایستادن برایم سخت شده.

لینک معرفی حمید سعدی:

yon.ir/Qm26F

مرزی که نیست

 

یکی از ویژگی‌های بزرگسالی(یا شاید بلوغ) این است که آدم آرام آرام و خیلی وقت‌ها ناخواسته پی می‌برد که ما و آن‌ها، چندان که فکر می‌کردیم از هم دور نیستیم. منظورم از آن‌ها همه آن دیگری‌هاییست که بخشی از هویتمان را بر اساسِ آن‌ها و بر اساس دور بودنشان می‌سازیم. آن‌ها می‌توانند جنس مخالف باشند، مردمِ کشورها و نژادهای دیگر باشند، بیمارهای جسمی باشند، بیمارهای روانی، معتادها، فقرا، پولدارها، آدم‌های بد، عوضی‌ها، دزدها، طرد شده‌ها، درمانده‌ها و همینطور مرده‌ها. بزرگتر که می‌شوی می‌بینی همه این چیزها که زمانی فکر می‌کردی از تو دورند، به خوبی توی افق امکان‌های تو قرار دارند. هم تنهاییِ آدم‌های تنها توی امکان‌های تو هست، هم بی پولیِ آدم‌های بی پول، هم بیماریِ آدم‌هایِ دمِ مرگ و هم مرگِ آدم‌های مرده. می‌بینی جنون همین دو قدمی است. اصلاً یک روز بعدازظهر وسطِ یک عالمه فشار حسّش می‌کنی و می‌بینی که حرف‌هات و کارهات خیلی شده شبیهِ پسرِ مجنونِ همسایه تان؛ همان که در کودکی راهت را کج می‌کردی تا تو را نبیند. بزرگ تر که می‌شوی می‌بینی همه این‌ها در دو قدمی تو اند.

و خب، منظورم از این نزدیک بودن، یک طرفه نیست. یعنی اینطور نیست که فقط ما به آن‌ها نزدیک باشیم، آن‌ها هم به ما نزیدک اند. آرام آرام می‌بینی آدم‌های جنس مخالف هم مثل تو فکر می‌کنند، مثل تو احساس می‌کنند، مثل تو تنها می‌شوند و مثل تو می‌ترسند و با کاستی‌های جسمی و روانیِ مشابه تو دست و پنچه نرم می‌کنند. می‌بینی آن زنِ فامیل که یک روز بستری بوده توی بیمارستان روانی، در مهمانی همان حرف‌هایی را می‌زند که تو می‌زنی و همان احساسی را بیان می‌کند که تو تجربه می‌کنی. می‌بینی جز آن خبرِ مربوط به بستری شدنش در گذشته، همه چیزش مثل توست و ساکنِ هیچ اقلیم دور و دست نیافتنی ای نیست. می‌بینی او در این لحظه همانقدر سالم است که تو و همانطوری رشد می‌کند که تو.

خلاصه اینکه هرچه بزرگ تر می‌شوی، می‌بینی چقدر این جهان‌ها به هم نزدیک اند و چه مرزِ باریکی میانشان ... نه مرزی هم نیست. دلم نیامد بنویسم هست، آخر نیست. می‌بینی همه آن تفاوت‌ها و تمایزها محو شده اند. آن وقت همه آن امکان‌ها را توی خودت می‌بینی. مرگ همانقدر به تو نزدیک است که به محمدجلال، پسر همسایه تهِ کوچه تان. محمدجلال هیچ وقت از اوّلش مثل مرده‌ها راه نمی رفت و مثل مرده‌ها حرف نمی زد. یا بصیر، پسرِ آقای اِجلالی، او هم زمانی که توی کوچه فوتبال بازی می‌کرد مثل آدم‌های سرطانی نمی دوید. یا نسترن که پایش سال سومِ رشته هنر سر خورد و افتاد توی دنیای روان پریشی. می‌بینی همه این‌ها همانقدر نزدیک‌اند که دور. می‌بینی مرزِ میان این جهان‌ها یکسره برداشته شده و تو مدام در آستانه ورود به آن‌ها هستی و دیگران، هر آن می‌توانند بیایند توی دنیای تو.

این هم خوب است و هم بد. آدم را نگران می‌کند ولی یک دنیا امکان هم به آدم می‌دهد؛ یک دنیا دوست و یک دنیا تجربه جدید. یک جایی اصلاً ترس‌ها را هم از آدم می‌گیرد. چیزها وقتی دورند وحشتشان بیشتر است. آدم خیلی چیزها را طرد می‌کند تا کمتر بترسد ولی همین طرد کردنشان، آن واقعیتِ وحشت را بیشتر به چشمش می‌آورد. این نزدیکی و این بی مرزی به آدم امکان می‌دهد جهانش را بزرگ تر کند و آدم‌های دیگر را بهتر ببیند. وقتی جنون، بی پولی، تنهایی و جنسیتِ و ملیت متفاوت را نزدیک و آشنا ببینی، نمی ترسی، رشد می‌کنی. و خب، برای همین است که گاهی اوقات فکر می‌کنم بعضی چیزهای بزرگسالی خوبند. درد دارند، سخت هستند ولی خوبند.

 

سکوت و سي و چندسالگي

 

دوست داشتم جمله ام را با تعبیر «آدمیزاد» شروع کنم و بگویم «آدمیزاد اینطوری است که ...» دیدم راستش من خودم را هم نمی شناسم چه برسد به «آدمیزاد»، یعنی به آن جوهرِ همه آدم‌ها که انگار توی همه هست و می‌شود در موردش حکم کلّی داد. دیدم اصلاً وقتی می‌نویسم «آدمیزاد»، می‌خواهم بی حوصلگی ام را پنهان کنم پشتِ این تعبیرِ گل و گشاد، یا پنهان بشوم پشتِ بقیه آدم‌ها و نبینم دارم چه کاری با خودم و زندگیم می‌کنم. خلاصه اینکه دست کشیدم از حرف زدن در مورد «آدمیزاد»، «ما انسان‌ها»، «آدم» و ... و گفتم بگذار با زبانِ خودم بنویسم. بالاخره چند نفری مثل من هستند و از راه دور، با این نوشته جمع می‌شویم سر یک میز و آنجا می‌توانیم بگوییم «ما اینطوری هستیم که ...». من سرِ رشته را می‌دهم دستِ خودم و شما، سر میز که جمع شدیم، هر کدام که دلتان خواست بگویید «ما ...» و حرف‌های خودتان را هم به این چیزها اضافه کنید.

من اینطوری ام که خیلی وقت‌ها با عقل خودم به تحلیلی می‌رسم در مورد سیاست، جامعه، روان انسان، نظم جهان و اینجور چیزها، و بعد آن را اینطرف و آنطرف مطرح می‌کنم. در موردش با دیگران حرف می‌زنم و با خودم فکر می‌کنم اگر این همه سال کتاب خوانده ام و شصت تا مدرک تحصیلی گرفته ام از این دانشگاه و آن دانشگاه، لابد دارم حرف حساب می‌زنم. خیلی وقت‌ها هم بقیه می‌گویند «بله، حرف حساب می‌زنی»، «درسته»، «چه جالب» و از این قبیل تعریف‌ها. دمشان گرم. وقتی این حرف‌ها را می‌زنند خوشم می‌آید از خودم و فکرهام. ولی نمی دانم چرا کمی که می‌گذرد ملول می‌شوم از حرف‌هام و تازه می‌فهمم چقدر خطا و اشتباه در آن‌ها بوده و چقدر حواسم نبوده به خیلی چیزها. نمی خواهم مو را از ماست بکشم، ولی عیبِ خیلی چیزها همان حُسن آن‌هاست وقتی که از حد می‌گذرد. قصّه ذهن من هم چنین چیزی است. گیجم می‌کند. تا چیزی از پرده گوشم می‌گذرد، انگار می‌افتد لای کمانِ حلّاجی(پنبه زنی) و همینطور دنگ و دنگ مشته می‌خورد رویش تا دل و روده اش بریزد بیرون و ببینم آن ته تهِ آنچه شنیده ام چیست و چطور می‌توان از همه چیزش سر درآورد. حالا تا اینجاش هم بد نیست. کار از جایی بد می‌شود که خیال می‌کنم تهِ قصّه را در آورده ام. اگر به تجربه همین سی و چند سالِ خودم هم نگاه کنم می‌بینم هر موقع رسیده ام به چنین حسی، جهان آب سرد ریخته روی سرم. آنقدر که فکری شده ام نکند همه چیز را همینقدر نصفه نیمه شناخته ام. حیرت می‌کنم از این همه وهم و خیال. کاش به آدم مدرک تحصیلی ندهند. وهم برش می‌دارد. کاش هر کس هر کتابی که می‌خوانَد بگذارد سر کوچه تا جلوی چشمش نباشد، تا خیالات برش ندارد و فکر نکند سر از چیزی در آورده با خواندن این صد یا دویست صفحه کتاب. تازه دارم از این جهل پیچیده ای که می‌گفتند سر در می‌آورم: «توهّمِ دانشِ آدم‌هایی کتابخوان» که یک جور حسِ فهمیدن زندگی تویش هست ولی وقتی عمیق می‌شوی و خیره خیره که نگاهش می‌کنی، می‌بینی پر از خطاست و اصلاً آن چیزی نیست که در آغاز به خیالت می‌رسید.

این روزها از خودم می‌پرسم آیا زندگی همین است؟ همین خواندن و خواندن و خواندن؟ شاید عرفا راست می‌گفتند که جهان تجربه کردنی است و نه فهمیدنی. حالا آدم سری به خواندن هم می‌زند وسطِ تجربه‌هایش، ولی آیا همه اش همین است؟ تمشیتِ جهانِ عاطفی با کتاب‌ها شدنی است واقعاً؟ ممکن است خیلی‌های شما به این مشکل برنخورده باشید، خیلی‌هایتان هم شاید با من هم کاسه باشید. امّا عجیب است که توی این سی و چند سالگی، به آن دورها که نگاه می‌کنم، یک جایی نزدیکِ افق، چیزی به چشمم می‌آید. چیزی که انگار هیچ وقت تا به حال ندیده بودمش. چیزی ناشناخته که نمی دانم چیست امّا هر بار این فکر را به ذهنم می‌آورد که توی تصویرم از زندگی چیزی را جا انداخته ام. چیزی که نمی دانم چیست و نمی دانم چطور می‌شود گیرش آورد.

این روزها حس می‌کنم سکوت از همه چیز به حقیقت جهان و به زندگی نزدیک‌تر است. شاید این گرد و خاک که بنشيند آن چیز ِدورِ توی افق را بهتر ببینم. نمی دانم. این روزها دلم سکوت می‌خواهد. یک سکوت طولانی، یک سکوت خیلی طولانی.

 

طرحی از یک زندگی

 

خودِ آن لحظه آخر مهم نیست. بالاخره این لحظه دیر یا زود برای همه ما فرا می‌رسد. این لحظه، تنها یک لحظه است. امّا هر وقت به آن فکر می‌کنم می‌بینم هیچ لحظه ای در عمرِ ما آدم‌‌ها به فشردگی این لحظه نیست. گویی این لحظه‌ی پایان بخش، عصاره همه زندگی یک انسان است. خود آن لحظه اهمّیت چندانی ندارد امّا احساس فرد در آن لحظه، بیانگرِ همه آن تجربه ایست که او ذره ذره‌اش را زیسته و با گوشت و پوستش آن را احساس کرده است. با خودم فکر می‌کنم چه بختیارانه و شاد زیسته اند آدم‌‌هایی که در این لحظه، حسرتِ کارهای نکرده، حسرت حرف‌‌های نگفته و حسرتِ زندگی نزیسته را در دل ندارند و تنها با رازآلودگیِ مرگ و غمِ دوری عزیزانشان دست و پنجه نرم می‌کنند. نمی دانم. شاید اگر آن حسرت‌‌ها نباشد، این غم و راز آلودگی هم تحمّل پذیرتر و کنارآمدنی‌تر باشد.

فکر کردن به این لحظه پایانی برای من در حکم پرسشی از زندگی است: «چگونه باید زیست تا در آن لحظه فرجامین، دل آزرده و ملول از این دنیا نرویم؟» امروز داشتم دوباره و چندباره به این موضوع فکر می‌کردم. این پرسشِ همه ماست. فکر کردن به آن لحظه پایانی، تنها در حکمِ ابزاری کمکی است برای پاسخ دادن به آن. همانطور که «آزمون سنگ قبر»، چنین ابزاری است. «آزمون سنگ قبر» می‌گوید فکر کنید قرار است نوشته روی سنگ قبرتان را بنویسید. چه می‌نویسید؟ می‌نویسید اینجا چه کسی آرمیده؟ کسی که می‌خواست فلان کار را بکند و کرد یا نکرد؟ می‌خواست فلان طور باشد و شد یا نشد؟ خلاصه اینکه ببینید بعد از مرگتان چه چیزی روی آن می‌نویسید. سعی کنید طوری زندگی کنید که حس خوبی داشته باشید از آن نوشته، پُری‌‌های آن نوشته را زندگی کنید و نه حسرت‌‌ها و نشدن‌‌هایش را. مثلاً بنویسید: «اینجا کسی آرمیده که خودش را شناخته بود، خواسته‌‌هایش را پیدا کرده بود، ارزشداوری دیگران چندان نظرش را عوض نمی کرد، خواسته‌‌هایش را یک به یک زیسته بود، آنقدر خوب زیسته بود که می‌توانست دیگران را ببخشد و از کسی برای زندگی نزیسته اش انتقام نگیرد و ... ».


با خودم فکر می‌کنم در آن لحظه پایانی، چه خوب است که آدم احساس سبکی داشته باشد. اسمش را گذاشته ام «سبکیِ دلنشینِ دمِ مرگ». پیش تر‌‌ها خیال می‌کردم این حرف‌‌ها بی معنی است. مرگ، مرگ است و با هیچ معنا و توضیحی، تلخی و زهرش گرفته نمی شود. بله، مرگ در ذاتِ خودش گزنده و دلشوره آور است، امّا این روزها بیش از هر زمان دیگری احساس می‌کنم که مرگ، جز یک لحظه نیست و آنچه به نام مرگ در زندگی ما نقش بازی می‌کند، همان احساسِ دم مرگ است. احساسِ سنگینی یا سبکی، احساس حسرت یا رضایت. این روزها واقعاً می‌فهمم ماییم و دنیای عواطف و احساساتمان، خوب زیسته باشیم، نوعی پُری را تجربه می‌کنیم، آن جنس پُری ای که به ما امکان می‌دهد از یک دوست یا یک عزیز خداحافظی کنیم. یک لحظه به این احساس فکر کنید. بودن با دوستی را تصوّر کنید که تک تک لحظاتِ با او بودن را چشیده اید، همه حرف‌‌هایی که توی دلتان بوده را زده اید، دستش را گرفته اید، بغلش کرده اید، با هم غذا خورده اید، قدم زده اید، موسیقی گوش کرده اید و ... . خلاصه تک تک لحظاتِ با او بودن را کامل زیسته اید. دمِ رفتن، یک جور پُری را تجربه می‌کنید؛ پُری ای که به شما امکانِ خداحافظی کردن می‌دهد. امکان می‌دهد دست‌‌هایش را بگیرد، در چشم‌‌هایش نگاه کنید و به آرامی و زیر لب بگویید: «خداحافظ»، و دلتان نلرزد از اینکه کارهای زیادی بود که می‌شد بکنیم و نکردیم و حرف‌‌های زیادی بود که می‌شد بزنیم و نزدیم. منظورم از آن «سبکیِ دلنشین دمِ مرگ»چنین چیزی است، پُری و سبکی ای که به آدم امکان خداحافظی کردن می‌دهد.

 

زندگی همین است

 


نمی شود آدم همه حقیقت‌های مربوط به زندگی را فقط توی حال خوبش بفهمد. هم منطقاً نمی شود و هم عملاً نمی شود. امتناع منطقی اش به کنار، عملاً هم شدنی نیست. یعنی اصلاً نمی شود آدم همه چیز را در حال خوبش بفهمد. یک سری چیزها هستند که فقط وقتی غمگین یا مضطرب یا ترسیده ای به چشمت می‌آیند و خب، همه این چیزها هم محصول ترس یا غم و اضطراب آدم نیستند. یعنی اینطور نیست که چون حالت خوب نیست جهان را اینطوری می‌بینی. این هم هست، واقعاً هم هست. یعنی اصلاً وقتی حال آدم بد است، جهان در نظرش عوض می‌شود. امّا همه اش این نیست. اصلاً اگر قرار باشد این حرف را بزنیم، باید بگوییم وقتی حال آدم خوب است هم چیزها را طور متفاوتی می‌فهمد. و خب، حرف درستی هم هست. اصلاً حال خوب یا بد، هر دوشان یک سری چیزها را از چشم آدم پنهان می‌کنند و یک سری چیزها را می‌آورند جلوی چشم آدم. درست‌ترش این است که بگوییم آدم‌ها از پشت عینکِ احوال خودشان جهان را می‌بینند و جهان در تجربه آدم‌ها اصلاً یک چیز واحد نیست.

حالا این حرف‌های فلسفی به کنار، ساده‌اش این است که آدم یک وقت در غم و خستگی چشم باز می‌کند و یک چیزهایی را در مورد عالم می‌بیند که هیچ‌وقت توی خوشی به چشمش نمی خورند، همینطور هم وقت خوشی. آن وقت هم یک سری چیزها به چشم آدم می‌آید که وقت غم به چشمش نمی خورند. ولی خب، من فکر می‌کنم آدم توی غم چیزهای زیادتری از زندگی دستگیرش می‌شود. این یکی از آن باورهای بی‌دلیلِ من است که اگر دلیل بخواهید فقط می‌توانم بگویم من اینطوری حس می‌کنم. وقتِ خوشی انگار آدم نشسته است توی یک ماشین و دارد با سرعت صد کیلومتر بر ساعت از کنار چیزها عبور می‌کند. اصلاً خیلی چیزها به چشمش نمی آیند. دیده شدن خیلی چیزها اصلاً محصولِ آهستگی است و خب، از قضا اغلب ما آدم‌ها هم آهستگی را بیشتر توی حالت غمگینی تجربه می‌کنیم. حرف اضطراب را که اصلاً نزنید. چند خط بالاتر گفتم که آدم یک چیزهایی را توی اضطراب می‌فهمد، امّا همان موقع هم تردید داشتم. اصلاً انگار توی اضطراب درهای جهان به روی آدم بسته می‌شود. توی خوشی هم اغلب اوقات آهستگیِ دیدن این چیزها پیش نمی‌آید و تنها توی غم یا یک جور فراغتِ غریب و نادر است که برخی جزئیات زندگی خودشان را پیش می‌کشند و می‌آورند جلوی چشم آدم. انگار خیلی چیزها به آدم می‌گویند عینک غم و آهستگی را بزن تا واضح بشویم، تا از توی سوراخ‌هایمان بیاییم بیرون. وقتی که تند می‌روی یا توی اضطراب، دور خودت می‌چرخی، خودمان را می‌کشیم کنار تا زیر دست و پای خوشی‌ها یا کلافگی‌هات له نشویم. یکی از چیزهایی که به وقت غم و آهستگی خودش را می‌کشد جلو، همین واقعیت تکراری است که زندگی چیزی جز همین که تجربه می‌کنیم نیست. آدم وقتی حال خوبی دارد این حرف را باور نمی کند. فکر می‌کند زندگی همیشه آنجاست، همیشه چشم انداز یک جور پُری، یک جور سیریِ مدام، یک جور سلامتی و خوشی مدام را پیش روی خودش می‌بیند. فکر می‌کند زندگی قرار بوده این چیزها را به آدم بدهد و از بدِ حادثه و اتفاق است که این چیزها را از آدم دریغ کرده. وقتی حال آدم خوب است فکر می‌کند دنیا قرار بوده جای خوشی و لذّت همیشگی باشد و اینکه سخت شده لابد علّتی دارد. آدم در حال خوشی سر باز می‌زند از قبولِ اینکه زندگی چیزی جز همین ترکیب خوشی و غمی که تجربه می‌کنیم نیست و قرار هم نبوده باشد. یعنی قرار نبوده همیشه خوشی باشد، قرار نبوده همیشه پُر باشد. زندگی همین چیزی است که تجربه می‌کنیم. همین خوشی‌هایی که اتفاق می‌افتند و بعد بی هوا ناخوشی‌ای به دنبالشان می‌آید یا ناخوشی‌هایی که کش پیدا می‌کنند و یک هو دری باز می‌شود و تغییر می‌کنند. آدم توی غم، بیشتر پذیرش این را دارد. ممکن است بگویید توی غم هم آدم فکر می‌کند جهان از اساس غم و رنج و بدبختی است. آن وقت باید بگویم حق با شماست. این را که بگویید من خیلی متواضع می‌شوم و چند قدم می‌روم عقب‌تر و می‌گویم: راستش این تعمیمی که دادم به جا نبود. درستش این بود که همه این حرف‌ها را به جای آدم‌ها و از زبان آن‌ها، در مورد خودم و از زبان خودم بنویسم. احساس من این است که تازه بعدِ این همه سال، دارم آرام آرام در دل یک سری غم‌هام و در دل یک سری آهستگی‌هایی که دیگر فقط خودم و تنها خودم کلیدشان را دارم، به این نتیجه می‌رسم که زندگی قرار نبوده فرش قرمز پهن کند پیش پای آدم، زندگی میوه درهمیست که اصلاً نمی شود چیزی از آن را جدا کرد؛ نه غمش را و نه خوشی اش را. زندگی همین است. قبول کن و هر روز صبح که از خواب بلند می‌شوی با خودت بگو هرچه پیش آمد، من مردِ روبرو شدنش هستم. پیش می‌روم و تا زنده ام با همه چیزش می‌سازم. زندگی همین و همینجاست و نه چیز دیگری که قرار بوده اتفاق بیفتد و کسی جلوی آن را گرفته است.

 

بگردیم و چنین آدم‌هایی را پیدا کنیم

 


ما آدم‌ها با حرف و نصیحت چیز زیادی یاد نمی گیریم. تغییرِ چندانی هم نمی کنیم. اصلاً اغلب ما آدم‌ها طوری هستیم که دانستن، چندان اثری در ما نمی کند. یعنی خیلی چیزها را می‌دانیم ولی وقتی پای عمل کردن می‌رسد، بر می‌گردیم به پیش از دانستنِ آن چیزها و چنان عمل می‌کنیم که انگار یکسره از آن‌ها بی خبریم. برای همین است که می‌گویم این روزها کسی را نمی شود با نصیحت تغییر داد. حال آدم‌ها بالا و پایین می‌شود. تلخ می‌شوند، روی هم بالا می‌آورند و بعد همه با حالِ بدتر می‌روند پیِ کار خودشان. مثلِ وهمِ تسکینی موقّتی ست. گویی قرار است وقتی غم یا ترس یا اضطرابم را می‌ریزم روی دیگری، برای لحظه ای هم شده حال خوبی پیدا کنم. ولی نمی شود که نمی شود. حال بدِ او هم می‌آید سراغم. از عشق و دوستی و شادی نگفته ام که مخاطبم با گل و مهر و صفا جوابم را بدهد. از وحشت و اضطرابی گفته ام که او هم در دل خودش دارد. پس انتظارِ چه چیزی را می‌کشم؟ خوبِ خوبش می‌تواند حرف‌هایم به نیمه نرسیده، خداحافظی کند و به این حالِ بدِ در حالِ تکثیر پایان دهد. حتی اگر بنشیند و بگوید: «خب، حالا قرار نیست توی چند دقیقه مشکلات کشور رو حل کنیم، بیا از خودمون بگیم» یا بگوید «صبور باش، هنوز به خیلی چیزها امید هست»، خشمگین تر می‌شویم و بیشتر بالا می‌آوریم. آخرِ کار، دو تن زخمی و رنجور، خسته و دلزده بر می‌گردیم به زندگی‌هایمان.

خلاصه اینکه این روزها، راهش حرف زدن و نصیحت کردن و دعوت به صبر و این جور چیزها نیست. اصلاً نه فقط امروز که تقریباً خیلی وقت‌ها اینجور چیزها جواب نمی دهد. یک جایی از کار، آدم به کسی احتیاج دارد که مدل بودنش کمک کند راه خودمان را پیدا کنیم. یعنی طوری باشد که وقتی کنارش هستیم، ناخودآگاه نوعِ بودن و منش‌اش در ما اثر کند و بخواهیم مثل او باشیم. این جور وقت‌ها بی‌هیچ نصیحت و حرف و نقلِ قولی، می‌بینی که داری تغییر می‌کنی و آرام تر شده ای. این قبیل افراد رنگ و بوی آدم را عوض می‌کنند. من احساس می‌کنم این روزها به آدم‌هایی نیاز داریم که مدل بودنشان ما را آرام کند. دیده اید توی عزا و سوگواری، چطور یکی دو نفر هستند که سکون و آرامش و حتی نوعِ گریه کردن و غصّه خوردنشان به بقیّه کمک می‌کند خودشان را مدیریت کنند؟ توی این شرایط نمی گوییم فلانی غم ندارد و نمی فهمد، نمی گوییم شکمش سیر است و حال ما را چه می‌فهمد، نمی گوییم درک درستی از اوضاع ندارد. می‌گوییم غم دارد و می‌فهمد امّا تاب می‌آورد. می‌گوییم چه خوب که می‌تواند اینطور باشد. می‌گوییم کاش می‌توانستیم ما هم مثلِ او باشیم. اصلاً حتی همین‌ها را هم به خودمان نمی گوییم. می‌بینیم یک نحوه بودنی دارد که آدم دوست دارد آنطوری باشد. ناخودآگاه انگار می‌خواهی شبیهش بشوی. همان دم امّا نمی شود. زمان می‌برد. ولی انگار همین که او هست و در عینِ همه این غم‌ها جزع و فزعِ زیاده از حد نمی کند، حس می‌کنی چنین کاری ممکن است و واکنش درست به موقعیت، همانی نیست که تو نشان می‌دهی. می‌بینی که طور دیگری هم می‌توان بود و واکنش نشان داد.

خلاصه اینکه حس می‌کنم این روزها نیاز به چنین آدم‌هایی داریم. هستند، کم هم نیستند. آدم‌هایی که می‌فهمند و درد می‌کشند ولی مثل ما دیوانه‌وار عمل نمی کنند. سعی کنیم سراغ این جور آدم‌ها برویم ولی حواسمان باشد که نخواهیم سکون و طمأنینه شان را له کنیم چون حالمان بد است. بایستیم و ببینیم چطور می‌شود گونه دیگری بود، گونه دیگری فکر کرد و گونه دیگری با جهان مواجه شد. اگر سرِ قصّه دلار و گرانی و این‌ها( که خیلی هم جدی اند) صبور نیستیم، سرِ تماشای این آدم‌ها صبور باشیم و بگذاریم حالمان را عوض کنند. این آدم‌ها کم نیستند، انتخاب کنیم به جای خیلی‌ها، این ایّام با آن‌ها بیشتر دمخور باشیم.

آدم با نصیحت و حرف و حدیث تغییر نمی کند. آدم نیاز به کسی دارد که نوع بودنش خوب باشد. بگردیم و اینجور آدم‌ها را پیدا کنیم.

 

حالِِ خوب ما معمولی ها

 


همه ما به نوعی مقهور آن تصویریم؛ تصویر ِ مرد یا زنِ ایدئال. تصویرِ مرد ایدئال چیزی شبیه این است: مردی که می‌تواند، تکیه گاه است، قوی و قاطع است، نمی ترسد، دچار تزلزل نمی شود، مقاوم و صبور است و با اطمینان از آدم‌های اطرافش(بسته به نزدیکی و دوری) محافظت می‌کند. و تصویر زنِ ایدئال، چیزی شبیه این: زیباست، مهربان است، مراقب و مادرانه است، بلوغ عاطفی دارد امّا به وقت ِنیاز عشوه‌گر و فریباست، قانع و خلّاق است، خوب می فهمد و با تحمّل گوش می کند، صبور و مطمئن است، و همیشه حواسش به جزئیاتِ اشیاء و آدم‌های پیرامونش هست. همه ما مقهورِ این تصویریم. چه آن‌ها که در این و آن دنبالش می‌گردند و چه آن‌ها که آن را در خودشان جستجو می‌کنند؛ تصویری که هیچ وقت، در هیچ انسانی یکجا یا با هزینه معقول بدست نمی آید.

امروز داشتم توی محیط کارم به همین موضوع فکر می‌کردم. به هر کدام از همکارانم که نگاه می‌کردم می‌دیدم نه فقط مطابق آن تصویر نیست که کیلومترها از آن فاصله دارد. ترس‌هایی دارد که با شجاعت و جسارتِ آن مردِ ایدئال جور در نمی آید، خواسته‌هایی دارد که آن مرد ایدئال نمی خواهد، مثل آن مرد ایدئال، همه جا و همیشه قوی و صبور نیست، مثل آن مردِ ایدئال تکیه گاه همه آدم‌های نزدیکش نیست و ... . دیدم هیچ کدام از ما مثلِ آن مرد ایدئال نیستیم. خوبیم، فاجعه نیستیم امّا آنقدرها هم خوب و بی نقص نیستیم. بله، ما آدم‌ها با هم فرق داریم. بعضی به آن تصویر نزدیک تر و بعضی دورتریم. امّا آن‌هایی که دورترند، نمرده اند، زندگی‌هایشان روی هوا نمانده، رابطه‌های عاطفیشان فاجعه نیست و از پا هم در نمی آیند. یاد گرفته اند/یاد گرفته ایم که آسیب‌پذیریم و سعی می‌کنیم نقاط آسیب پذیریمان را بشناسیم. یاد گرفته ایم توی آن نقاط حساس، مراقب تر باشیم تا امنیت و شادی و آرامشمان را حفظ کنیم، و یاد گرفته ایم با همین منِ معمولی که هستیم، توی این دنیا تاب بیاوریم، شاد باشیم و به آدم‌ها نزدیک بشویم. بله، زندگیِ آدم‌ها با هم فرق می‌کند. راضی تر و شاکی تر داریم. امّا هرچه چشم می‌چرخانم اینطرف و آنطرف، می‌بینم نه فقط آن مرد یا زنِ ایدئال وجود ندارد، بلکه آن‌ها هم که خیلی از آن دورند، نه تباه شده اند و نه زندگی‌های بدی دارند.

دوباره به آدم‌های اطرافم و به همکارانم نگاه می‌کنم. چه تجربه عجیبی. تصوّر می‌کردم آدم‌ها به اندازه نزدیکیشان به آن مردِ یا زنِ ایدئال، راضی و خوشبختند، روابطشان خوب و دلنشین است و جهانِ امن تر و شادتری را تجربه می‌کنند. امّا، این بار چیزی را می‌بینم که تعجّب آور است. ما آدم‌های واقعیِ معمولی، وقتی می‌افتیم توی تلاش برای شبیه تر شدنِ هر چه بیشتر به آن مرد یا زنِ ایدئال، تا جایی از مسیر که چنان بودنی به توش و توانِ جسم و روانمان می‌خورد، خوبیم و راضی و خوش زندگی می‌کنیم، امّا بعد از آنش می‌افتیم به درد و رنج. آن وقت هرچه به آن مرد یا زنِ ایدئال نزدیک تر می‌شویم، درد و رنجمان بیشتر می‌شود. آن وقت دروغ می‌گوییم به خودمان یا دیگران، باج می‌دهیم به این و آن، پنهان می‌شویم پشتِ خیالات و وهم‌ها و دروغ‌ها، و دست آخر می‌شویم ساکنِ یک خانه عاریتی که جز چمدانی لباس، مابقی اش مال ما نیست امّا خیال می‌کنیم که هست و به خودمان و دیگران می‌گوییم که هست. آن وقت، قوی بودن، قاطع بودن و مهربان و صبور بودنمان می‌شود منشأ مهمترین هزینه‌های زندگیمان.

باید بپذیریم که ما معمولی‌ها، از ناتوانی نمی میریم، دریده نمی شویم، از پا در نمی‌آییم و زندگیمان پر از غم و رنج نیست. ما معمولی‌ها می‌توانیم دوستی‌های خوب و عمیقی داشته باشیم، حواسمان به نقاط حساس همدیگر باشد و با مراقبت از این ضعف‌ها و حساسیت‌ها، آن همه هزینه ایدئال بودن را نپردازیم. دیر است، امّا توی سی و چند سالگی کم کم دارم حس می‌کنم ما معمولی‌ها هم می‌توانیم زندگی خوب و شادی داشته باشیم.

 

باورِ رهایی‌بخش به بی ثباتیِ عالم

 

عرفا می گفتند نه خوشی در عالم پایدار است و نه ناخوشی. در عالم هیچ چیز پایداری وجود ندارد. این ناپایداریِ سرشتیِ زندگی، منشأ امید و اندوه ماست. چه خوب که بسیاری چیزها نمی پایند. غم اگر می ماند چه ویرانه ای می شد زندگی. امّا چه بد است که بسیاری چیزها هم نمی مانند. شادی اگر می ماند چه پُر و راضی می بودیم همیشه.

عرفا می گفتند خوشبختیِ حقیقی در پذیرشِ یکدله و «با تمام وجودِ» همین حقیقت است. وقتی دچار غمی هستی، امیدِ تغییر، از ویرانی نجاتت می دهد و وقتی دلخوش به چیزی هستی، باور به ناپایداری جهان، تو را از غفلت و بی‌توجّهی در امان می دارد. تو می دانی که آن چیز یا آن کس همیشگی نیست. نه آن/او همیشگی است و نه اشتیاق تو به آن/او. پس در همان لحظه تمام تلاشت را برای لذّت بردن از آن/او و خوبی کردن به او می کنی. باور به سرشتِ همواره متغیّر عالم، بسیاری از وهم ها و انتظاراتِ ناممکن را از میان می برد و بیشترین خوشیِ ممکن در دل زندگیِ این جهانی را برایمان به ارمغان می آورد.

من عمیقاً با این باور عارفانه همدلم.

 

نظامِ معناییِ اتفاقات

 

با اعمال پاسخ دادن، با رنج ها به یاد آوردن، با رفتارها حرف زدن. تا به حال به نظامِ معناییِ «بودن» و «عمل کردن» ما آدم ها فکر کرده اید؟ زندگی را به مثابه یک متن دیدن دریچه های تازه ای از فهم را به روی ما می گشاید. به این فکر کنید: تکرارِ یک رنج یا یک اشتباه را به مثابه نوعی «خطاب به خود یا دیگری» شنیدن تا چه اندازه جهانِ ساکتِ رنج ها و رفتارهای ما را به سخن وا می دارد و چه معانی زیادی را برایمان آشکار می کند! کودکی که گریه می کند، با مراقبانش حرف می زند و چیزی به آن ها می گوید، نوجوانی که سکوت می کند و از خانه بیرون می رود، دیگران را مورد خطاب قرار می دهد و تکراری که مدام در زندگی ما اتّفاق می افتد، ما و دیگری را مخاطب خویش می کند و معنایی را در دل خود دارد. زندگی را به مثابه یک متن دیدن، آن را از تکرار و توالیِ بی معنای اتفاقات خارج می کند. هر عملی می شود خطابه ای ضعیف یا قوی که به دنبال شنیده شدن است. با این نگاه، زندگی و خوشی ها و ناخوشی هایش می شوند مخاطبِ گفتگویی مدام؛ گفتگویی که در آن آرام آرام صداهای تازه ای را می شنویم و درهای تازه ای را باز می کنیم. زندگی را به مثابه یک متن یا یک خطابه دیدن، جستجویِ بی پایانی را پیش روی ما می گذارد که در آن هر رفتار و گفتاری،هر خوشی و ناخوشی و رنجی، و حتی هر اتّفاقی می شود راهی برای گشودنِ افقی تازه. خیلی وقت ها از خودم می پرسم زندگی را اینگونه دیدن، آیا دست ما را در پاسخ دادن به پرسش «زندگی چیست؟» بازتر نمی کند؟

 

در ستایش چشم ها

 


آدم ها چشم می خواهند برای دیده شدن. گاهی اوقات دیدن آنقدر مهم نیست که دیده شدن. آدم ها نیاز به چشم هایی دارند که آن ها را ببنید. ببیند، یعنی نگاه کند، یعنی بایستد و جدّی بگیرد. آدم ها به چشم هایی نیاز دارند که عامدانه متوقف بشود روی آن ها، چشم هایی که جایی سر صبح، وسط روز، پیش از خواب و یا حتی نیمه شب و پس از پریدن از یک کابوس آن ها را ببیند. آدم ها به چشم هایی نیاز دارند که آن ها را جدّی بگیرد؛ چشم هایی که آن ها را زیبا، مهم و قابل ستایش ببیند. آدم ها به چشم هایی نیاز دارند که دست آن ها را بگیرد وقتی ضعیف می شوند و به خودشان شک می کنند. آدم ها نیاز دارند در چشم های کس یا کسانی، قوی، زیبا، دوست داشتنی، ارزشمند و جایگزین‌ناپذیر باشند. آن وقت است که زندگیشان به معنای واقعی آغاز می شود. بدون این چشم ها، هر آدمی گم شده ایست در برهوتی بی انتها. این چشم ها هستند که او را پیدا می کنند، به او خانه می دهند، او را می پوشانند و زیبایش می کنند. هر آدمی، نمردن را از تپش قلبش دارد و زندگی را از چشم هایی که به او می نگرند؛ چشم هایی که او را می بینند، دنبالش می گردند و همنشین‌اش می شوند. چه سخت بود زندگی اگر این چشم ها نبودند و چه سخت است ترسِ از دست دادن این چشم ها.

 

🖊معنای تنهایی

 

آن روز در حاشیه اتوبان، یک هو و بی هوا ذهنم درگیر موضوعی انتزاعی شد که انتظارش را نداشتم. حاشیه اتوبان را گرفته بودم و دوست داشتم تا جایی که وقت دارم قدم بزنم. کمی بیشتر که فکر کردم دیدم این مسئله با وضع و حال آن لحظه ام بی ارتباط نیست: تنها در مسیری باریک قدم می زدم و همه آدم ها با سرعت از کنارم می‌گذشتند. تنها من بودم و دیوارهای بتونی اتوبان و تا چشم کار می کرد هیچ عابر دیگری نبود. همیشه از این تضاد ِ بین اتوبان و ماشین های داخل آن حس عجیبی پیدا می کنم؛ یک طرف ثبات مطلق است و یک طرف حرکت مطلق و هیچ کس و هیچ چیزی هم این دو را به هم وصل نمی کند. در خیابان های معمولی، دیوارها، پیاده روها و ماشین ها با سیری آرام به هم وصل می شوند. هم مغازه های حاشیه خیابان جنب‌وجوش دارند، هم عابران، هم آب داخل جوی و هم ماشین های پارک شده. ماشین های داخل خیابان هم گهگاه توقف می کنند و به سکون ِ این حاشیه ها شبیه می شوند. خیابان های معمولی جایی برای رفتن و توقف اند؛ مسیری که اغلب اوقات خودش معنا و حضوری دارد و دیده می شود. برخلاف این خیابان ها، اتوبان محل رفتن ِ محض است. هیچ کس کاری به دیوارهای بلند آن ندارد. هیچ مغازه ای در حاشیه آن نیست و هیچ ماشینی هم اجازه توقف در کناره آن را ندارد. ماشین هایی که با سرعت از داخل اتوبان عبور می کنند با هیچ ماشین پارک شده، جوی آب، عابرپیاده و مغازه ای به دیوارهای بتونی سرد اتوبان وصل نمی شوند و این برای من تصویری از یک تنهایی عمیق را به نمایش می گذارد.

وقتی در حاشیه اتوبان قدم می زنم( و راستش زیاد هم این کار را می کنم) انگار روی یک مرز باریک حرکت می کنم؛ مرز بینِ سکون ِ مرگ و دنیای زنده آدم ها، و خب، تجربه عجیبی است روی این مرز راه رفتن. هیچ کس صدای تو را نمی شنود و حتی تو را نمی بیند. در آن سرعت زیاد نه مجالی برای دیدن هست و نه فرصتی برای ایستادن. هر توقفی در آن سرعت بالا یعنی تصادفی مرگبار. گمانم همین چیزها بود که یک هو ذهنم را درگیر معنای تنهایی کرد. به این فکر می کردم که چه چیزِ وحشت آفرین، دردناک و کشنده ای در تنهایی هست که اگر همه ترس ها را هم کنار بگذاری، ترس از تنهایی باز به قوّت خودش باقی است؟ دوست دارم از فکرهایم درباره تنهایی بنویسم، امّا جزء مهم دیگری از این تصویر هست که برای نوشته شدن به ذهنم فشار می آورد. در این مرز بین تنهایی و با هم بودن، در مرز بین ِ سکون و حرکت، غیر از من کسان دیگری هم هستند. اغلب اوقات، تنها کسانی که در حاشیه اتوبان از کنارشان عبور می کنم معتادانی اند با صورت های غمگین و خسته که به معنای دقیق کلمه روی آن مرز زندگی می کنند؛ طرد شده از جهان آدم های دیگر، در حاشیه ای سرد و بی روح و غیرقابل توقف. هیچ وقت به درستی معنای حضور آن ها را در حاشیه اتوبان نفهمیده ام. امّا انگار حاشیه اتوبان جای امنی برای این رهاشده هاست؛ تنها جایی که کسی از آن بیرونشان نمی کند، جایی که مال هیچ کس نیست و حضور آن ها وحشت هیچ نابودی یا خطری را به دل کسی نمی اندازد. دنیای آدم های معمولی کاری به حاشیه اتوبان ها ندارد و طرد شده ها می توانند آن را برای خودشان کنند. امّا گاهی اوقات تنهایی این آدم ها تحمّل ناپذیر می شود و ناگهان طغیان می کنند علیه متن پرسرعت و بی توجه وسط اتوبان. در آن لحظه است که همه چیز متوقف می شود. ماشین ها یکی پس از دیگری به هم برخورد می کنند و آن همه سرعت و هیجان به یک باره تمام می شود. کمی بعد آمبولانس از راه می رسد و جنازه پرخون او را از کف اتوبان بر می دارد. عدّه ای سر تکان می دهند، عده ای افسوس می خورند، عدّه ای بد و بیراه می گویند و عدّه ای هم به بی توجهیشان ادامه می دهند. امّا اندکی بعد همه چیز دوباره شروع می شود. آدم ها دوباره به سرعتشان ادامه می دهند و دیوارها دوباره تنها می شوند. تنها یک چیز تغییر می کند: یک نفر برای همیشه از تنهایی و وحشت آن رها می شود.

 

قصه تو

 

گفت: «یک بار هم قصه تو رو می نویسم. اصلاً این هدیه من باشه به تو. بعضی آدم ها به جای هدیه خریدن، برای کسی که دوستش دارن کاری انجام میدن. اگر نقاش بودم صورتت رو نقاشی می کردم. مثلاً وقت هایی که غمگینی یا توی فکری، یا وقت هایی که توی سرت یک دنیا فکر جذاب و هیجان انگیزه و داری به یک جای دور نگاه می کنی. یا وقت هایی که چشماتو بستی امّا بیداری و هنوز نخوابیدی. ولی خب، من نقاش نیستم و از عهده این کار برنمیام. اما دوست دارم قصه تو رو بنویسم. این کارو کم و بیش بلدم». دختر نگاهی کرد و گفت: «چیز خاصی توی قصه من نیست. من اصلاً قصه ای ندارم که بخوای بنویسی». و با شوخی ادامه داد: «بیا به جای نوشتن قصه من، برام آب انار بخر. دلم یک چیز ترش میخواد». پسر گفت:« گفتم که من قصه تو رو می نویسم. قرار نیست خودت قصّه خودتو بنویسی. مطمئن باش وقتی من بنویسم حرف های زیادی برای گفتن هست. کلی ماجرای عجیب و شنیدنی توی قصه تو وجود داره. یک روایت پیچیده و تو در تو با کلی هیجان و تعلیق و ماجراجویی». دختر گفت: «هیجان و تعلیق و ماجراجویی که میشه هنر داستان نویسی تو، و خب این ها ربطی به زندگی من ندارن. زندگی من معمولیه. اگر تو می تونی هیجان انگیزش کنی این به تو بر می گرده، نه به من». پسر گفت: «فکر می کنی قصه هر آدمی رو میشه نوشت؟ یا میشه قصه هر آدمی رو با کلی هیجان و تعلیق همراه کرد؟ » دختر گفت: «من فکر می کنم قصه هر آدمی رو میشه نوشت. هر آدمی! حتی معمولی ترین آدم ها. کافیه یک داستان عاشقانه از قصه یک نفر دیگه برداری و یواشکی بذاری لای قصه اون آدم. مرگ هم که توی قصه همه هست، از دست دادن و تراژدی هم همینطور. خب، ترکیب همه این ها میشه یک داستان پرکشش. می تونی امتحانش کنی. قصّه تک تک فروشنده های توی این مرکز خرید رو میشه نوشت. همینطور هم قصه تک تک مشتری هاشون رو. به اون زن نگاه کن. اونی که داره از درِ اون مغازه میاد بیرون. میشه یک قصه خوب از زندگی اون آدم نوشت. میشه از چین های روی صورتش شروع کرد و از دردهاش نوشت و همینطور توی زمان برگشت به عقب، تا زمان تولّدش توی یک خونه معمولیِ وسط شهر. میشه فکر کرد لابد پدرش رو چند سال بعد از این اتفاق از دست میده و همینطور قصشو ادامه داد». پسر گفت: «پس احساسات نویسنده چی میشه؟ وقتی میگم میشه نوشت، منظورم هم امکان نوشتنه و هم اشتیاق نوشتن». دختر گفت:«خب، مگه تو تا حالا برای پول داستان ننوشتی؟ اون جایزه ادبی دو سال پیش رو یادت رفته؟ یا اون داستان دنباله دارت توی مجلّه سپیده صبح؟ خب، اینا میشن انگیزه». پسر که مثل همیشه بین لذّت بردن از سرسختی دختر و ناکامی در ابراز احساساتش سردرگم شده بود، گفت: «امّا من قصه تو رو به خاطر خودت می نویسم و اصلاً هم دِرام الکی بهش اضافه نمی کنم. من میخوام قصه اون آدمی رو بنویسم که توی ذهن منه. قصه آدمی که از پشت این چشم هام می بینم». و به چشم هایش اشاره کرد. دختر گفت:« قصه یک آدم معمولی، با تجربه های معمولی، توی یک جهان معمولی». پسر پی حرفش را گرفت و گفت: «توی یک رابطه معمولی، با یک آدم معمولی که میخواد یک داستان معمولی بنویسه و توی یک بعدازظهر معمولی به اون دخترمعمولی هدیه بده». دختر خندید و گفت: «حسابش از دستم در رفته». پسر پرسید: «حساب چی؟» دختر گفت: «حساب ِ دفعاتی که تو با سرسختیت روی منو کم کردی». پسر گفت:« ولی دلم میخواد یک قولی بهت بدم». دختر پرسید:« چه قولی؟» پسر گفت: «اینکه توی داستانم، سرسختیت رو تا آخر ادامه بدی و هیچ وقت کوتاه نیای». دختر گفت:« خب، این که خوب نیست. می بینی که وقتی کوتاه میام از دستم راحت میشی». پسر گفت: «خب ، منظور منم همینه. دوست ندارم هیچ وقت از دستت راحت بشم. توی داستان من، تو تصمیم می گیری با من بمونی و سرسخت تر از همیشه پای تصمیمت وامیستی. هر قدر هم معمولی، من میشم مخاطب خاص داستانت و تا آخرین صفحشو می خونم. با هیجان و اشتیاق زیاد. گاهی اوقات باخودم فکر می کنم چه داستان جذابی میشه. پر از هیجان و تعلیق و ماجراجویی».

دختر لبخندی زد و برای مدّت طولانی سکوت کرد. پسر با خودش فکرد: یکی از همان تعلیق های قصه تو.

روزها که بیدار می شوم دو نفر هستم

 

روزها که بیدار می شوم دو نفر هستم. یک نفر که بیدار شدن برایش سخت است، بلند می شود، صورتش را می شوید، دستشویی می رود. می رود سر کمد لباس هاش، به پیراهن های مختلفش نگاه می کند. یکی را بر می دارد، می گردد و شلوار مناسب آن را پیدا می کند و این گشتن را آنقدر ادامه می دهد که حواسش از زمان پرت می شود و وقتی به خودش می آید که می بیند اگر همین لحظه از خانه بیرون نزند، دیرش می شود. برای همین بعد از لباس پوشیدن و گذاشتن کاغذها و کتاب های مناسب آن روز در کیفش می رود سمت آشپزخانه تا کیکی، میوه ای، چیزی پیدا کند و همینطور توی راه بخورد.  آن نفر دیگر در حین بیدار شدن ِ اوّلی، به خوابی که دیده فکر می کند؛ و به اینکه چطور زندگی روز دیگری را پیش رویش قرار داده است. به این فکر می کند که زندگی می تواند خوب ِ خوب یا بدِ بد باشد. بعد مثل یک پزشک ِ حساس خودش را معاینه می کند تا بفهمد امروز زندگی را چطور می بیند. بعد در حالی که آن اوّلی دنبال پیراهنی برای آن روز می گردد، با خودش فکر می کند چقدر خوب می شد آدم ها می توانستند در جهانی زندگی کنند که همه چیزش را خودشان انتخاب کرده اند. دردش می گیرد از این جهانی که در آن گیر افتاده است. مشغول جمع کردن کاغذها و کتاب های آن روز است که با خودش فکر می کند آیا گیر کردن توی دنیا تعبیر مناسبی هست یا نه؟ یادش می آید که خیلی روزها با چنان امیدی روزش را شروع می کند که انگار در جهان صددرصد دلخواهش زندگی می کند. حس می کند امروز چیزی خراب است. لااقل بعضی روزها چنین حسی دارد. برای همین احساسش را جدّی نمی گیرد. بالاخره حال بد، فکرهای تلخ می آورد و حال خوب، فکرهای شیرین. در حالی که آن اوّلی مقدّمات آماده و شدن و بیرون زدن از خانه را تمام کرده است، او هم فکرهای لازم برای شروع یک روز را به اتمام رسانده و تلخ و شیرینش را آنقدر بالا و پایین کرده که هر دو می توانند با هم از خانه خارج بشوند و در را پشت سرشان ببندند.

روز شروع شده است و در اوّلین گام، باید برای مسیر ِ خانه تا محل کارش تصمیم بگیرد که چیزی گوش کند یا کتاب بخواند. اوّلی دلش می خواهد هیچ چیزی نه گوش کند و نه بخواند. دلش می خواهد زل بزند به خیابان و خودش را رها کند توی اتفاقات معمولی آن بیرون. امّا دومی دلش کتاب خواندن می خواهد. اوّلی آخرین تکه کیک را توی دهانش می گذارد و دومی رمان تازه ای را که از قفسه کتاب هایش برداشته، باز می کند و دست به کار خواندن می شود. او همیشه معتقد است شروع یک روز با ادبیات، یکی از بهترین کارهای ممکن است. اوّلی حواسش به خیابان است تا محل کارش را رد نکند، دومی به دست می کند توی کیفش تا مدادی پیدا کند و کنار جمله ای که برایش جالب بوده علامت بزند. اوّلی دست در جیبش می کند تا کرایه را حساب کند و دومی می فهمد به مقصد رسیده و باید پیش از پیاده شدن کتابش را ببندد و بگذارد توی کیفش. آخرین جمله را می خواند: «نگاه ها آزادی ام یا لااقل حسّش را از من می گرفت و مقیّدم می کرد، و برعکس انگار شیرین را آزادتر می کرد». کتاب را می بندد، می گذارد توی کیف، کرایه را حساب می کند و پیاده می شود.

بعد راه می افتم سمت محل کارم. حالا دیگر هر دوی آن ها با هم همقدم شده اند. فاصله کوتاهیست که باید پیاده رفت. دومی دلش می خواهد چیزی گوش کند. اوّلی نگران دیر شدن است. امّا هر دوی آن ها در یک لحظه خاص به این نتیجه می رسند که بی خیال این فکرها بشوند. هوای سر صبح را می دهم توی ریه هام: چه خوب که هوای سر صبح اینقدر تازه است.

روزها که از خواب بیدار می شوم، دو نفر هستم. دو نفری که از هم فاصله می گیرند، به هم نزدیک می شوند، با هم یکی می شوند و به هم فکر می کنند. دومی امّا همیشه به فکر نوشتن قصه خودش و آدم هاست. هر اتفاقی برایش شروع یک داستان است. برای همین شب که می شود، از اوّلی کمک می گیرد، با هم چای دم می کنند، می ریزند توی فلاکس و می نشینند به نوشتن. دومی پشت میز و اوّلی کمی آنطرف تر، روی عسلی  ِکنار میز. و دومی شروع به نوشتن می کند: روزها که بیدار می شوم، دو نفر هستم.

 

 

حکمت سالیان

 

سن و سال انسان که بیشتر می‌شود، بعضی چیزها به رأی‌العین برایش آشکار می‌شوند. یعنی ممکن است زمانی بعضی حرفها را در کتابی خوانده یا از کسی شنیده باشد، امّا انگار به جانش ننشسته اند و بصیرت بی‌موقع و حکمت ِ نابهنگام بوده اند. امّا سن و سالت که بیشتر می‌شود، یک هو می‌بینی آنچه پیشتر جزء دانسته هایت بود، می‌شود جزئی از احوال و تجربه‌های روانیت. می‌بینی آنچه را پیش تر خوانده بودی که «باید رها کرد»، امروز بی دریغ و درنگ رها کرده ای و حتی تمنّایش را هم به دل نداری. اسمش را می‌گذارند حکمت سالیان یا حکمت زندگی. این لحظه‌های بصیرت، گهگاه بسیار دلنشین اند و گهگاه غم آفرین و محنت زا. هر چه هست، همین که چیزی از دانسته هایت را به جان درک می‌کنی، خودش فی نفسه تجربه لذّت بخشی است.

یکی از این حکمت ها، پذیرش این است که در زندگی ما آدم‌ها، اکثر چیزها و اتفاقات یک‌لایه ، خطی و تک‌بعدی نیستند. مثلاً اینطور نیست که وقتی کاری را می‌کنیم در آن صرفاً نیّت خیر یا نیّت شرّی داشته باشیم، یا صرفاً نفع خودمان یا دیگران را لحاظ می‌کنیم. می‌بینیم و می‌پذیریم که در یک عمل واحد، به دنبال هدف‌های متعددی هستیم و مقاصد خیر و شر مختلفی را همزمان پیگیری می‌کنیم. کم کم به تجربه می‌فهمیم که هر کنشی از کنش‌های ما و دیگران و هر اتفاقاتی از اتفاقات پیرامونمان، لایه لایه، چند بعدی و آغشته به معانی و دلالت‌های گوناگون اند.

اینجاست که جهان در نظرمان از سادگی و صرافت در می‌آید و جا برای رازآمیزی، ابهام و چندپهلویی باز می‌شود. حاصل ِ این وضعیت (که آن هم از جنس حکمت سالیان است)، کسب توانِ کنارآمدن با عدم قطعیت و ابهام است. وقتی بپذیری که جهان واتفاقات آن و احوال، امیال و اهداف خود تو چندلایه و تودرتو هستند، یقین هم کم و بیش از جهانت رخت بر می‌بنند و جایش را به نوعی ابهام و عدم قطعیت می‌دهد؛ البته ابهام و عدم قطعیتی که این بار چندان اضطراب آفرین نیست. حالا دیگر بواسطه گسترش ِ قلمرو تجربه‌ها و بسط احوال روانیت، توان پذیرش و تحمّل آن را داری. پذیرش این عدم قطعیت و ابهام هم به نوبه خود، میوه شیرین دیگری از این دست حکمت‌ها را به ارمغان می‌آورد: فرصتِ متفاوت دیدن جهان و اتفاقات آن. وقتی می‌پذیری که رفتار خودت یا دیگری، یا واقعه ای در جهان پیرامونت، تنها یک معنای صریح و روشن ندارد و پا به قلمرو تفسیرهای چندلایه و کشف سویه‌های تاریک و روشن آن می‌گذاری، زمانی که می‌توانی با عدم قطعیت و عدم یقین روزگار بگذرانی و زندگیت را پیش ببری، آن وقت است که امور تازه ای برایت آشکار می‌شوند، معانی تازه ای پا به جهانت می‌گذارند و ارزش‌های نویی به زندگیت راه می‌یابند.

چنین تجربه ای باز به نوبه خود، مهمانِ عزیز دیگری را فرا می‌خواند. هر بار که میوه تازه ای از این درخت می‌چینی، رغبتِ کندو کاو تازه ای در دلت ایجاد می‌شود و کم‌کم به صرافت این می‌افتی که چیزهای دیگری را هم در باورها و در روانت به ارزیابی دوباره فرا بخوانی؛ چیزهایی که تا پیش از این، عمیقاً «خودی» و از آنِ خودت می‌دانستی امّا در ایجاد تنگناهای روانی و خمودگی‌ها و رنجش‌های روانت بی تقصیر نبوده اند. در این هنگام با نوید ِ تجربه تازه ای روبرو می‌شوی؛ تجربه زیستن در جهانی که معانی و ارزش‌های تازه ای به آن راه پیدا کرده اند، جهانی که می‌توان از پنجره متفاوتی به آن نگریست، پیِ چیزهای تازه ای بود و بارهای اضافه ای را در آن بر زمین گذاشت. می‌گویم نوید، چون این مسیر بی سنگلاخ و بی پستی و بلندی نیست. امّا نوید آن، نوید عزیز و گرانمایه ایست.

 

قصه عاشقانه ای برای یک شعر

 

بیایید فارغ از هر داستانی که ممکن است این شعر داشته باشد خودمان برایش قصه ای بسازیم. مثلاً دفتر مؤسسه ای را تصور کنیم در یک روز پاییزی. بیایید تصوّر کنیم شاعر و معشوقه اش هر دو در این مؤسسه کار می‌کنند. شاید دارند مجلّه ای را برای چاپ آماده می‌کنند، شاید بخش ِ ادبی یک انتشارات است، شاید گروه ادبیات یک دانشکده، یا شاید هم جلسه هفتگی یک دفتر فنی است که آدم های اهل دلش جمع می‌شوند دور هم و شعر می‌خوانند. دارم فکر می‌کنم کدام یک از این تصاویر برای من جذّاب ترند؟ دفتر ِ یک نهاد ادبی؟ تحریریه یک مجله؟ دپارتمانِ ادبیات یک انتشارات، گروه ادبیات یک دانشکده یا جلسه ی دوستانه چند صنعتگر، معلّم، پزشک یا هر شغل دیگری. من گروه ادبیات ِ یک دانشکده را ترجیح می‌دهم. لااقل الان این را ترجیح می‌دهم. این شعر اینقدر خوب هست که دوست داشته باشم باز هم برایش قصه ای بسازم. دوست دارم این شعر را با دست خط یک مرد جوان سی و چندساله توی گروه ادبیات یک دانشکده تصوّر کنم؛ وسط یک جلسه تصمیم گیری برای چاپ مجموعه از اشعار دانشجویی؛ کاری که هرچند آغازش لذّت بخش بود، امّا به خاطر حساسیت های پیچیده دانشگاه و رقابتِ تنگاتنگ دانشجویان، ارزش و معنی اولیه اش را از دست داده است. تصوّر می‌کنم آن سوی میز، زن جوان سی و چند ساله ای نشسته و با ملالی کمتر از ملال ِ مرد شاعر، شعرها را ارزیابی می‌کند. بقیه اش را می‌توانید حدس بزنید. جلسه تمام می‌شود یا نمی شود، بالاخره یک جایی از کار، شاعر جوان این شعر را توی جلسه می‌خواند. شاید این نوشته را در فاصله بین جلسات می‌گذارد لای دفتر شعر ِ زن جوانِ آن سوی میز. شاید هم موقع رفتن و جدا شدن، این شعر را می‌دهد دستِ زن جوان و پیش از خوانده شدنش خداحافظی می‌کند. نه، تصویر جالبی نیست. سن او دیگر از این کارها گذشته. همان که شعر را وسط جلسه بخواند کافی است.لابد از اینکه مخاطبش پیام او را می‌گیرد مطمئن است. هرچه باشد، آدم‌ها به سختی می‌توانند دوست داشتنشان را از هم پنهان کنند. نشت می‌کند، هر چه بیشتر مشتت را فشار دهی، بیشتر از لای انگشتانت بیرون می‌زند. شاعرِ این قصّه هم لابد همه زورش را زده، امّا مثل همیشه پنهان‌کاری‌اش نتیجه عکس داده و مخاطب آن سوی میز صدای دوست داشتنش را شنیده است. شاید هم هر دوی آن‌ها این اشتیاق را جدّی گرفته اند و بعد از پایان جلسه برای بیشتر بودن با یکدیگر تا ورودی دانشگاه قدم می‌زنند و آنجاست که مرد شاعر، شعرش را برای معشوقه آن سوی میز می‌خواند. نمی دانم. هر چه هست، شاعری این سوی میز نشسته، زن ِ جوانی آن سوی میز و هر دو ملالی را از خواندن شعر تجربه می‌کنند. شاید هم اصلاً قصه طور دیگریست. شاید آن زن جوان این شعر را نوشته باشد. بعد سیدعلی صالحی آن را به اسم خودش چاپ می‌کند. زن جوان که روزی شعر برایش مسیری برای شدن بود، حالا به دنبال تجربه ای فراتر از صورت و فرم شعر است: تجربه جهانی عاشقانه. برای همین، ملالِ خواندن این شعرها را پس می‌زند و این چند خط را برای مرد جوان آن سوی میز می‌نویسد. چه جسارتی، چقدر خوب که آدم اشتیاقش را اینطور جدی بگیرد و به دیگری بگوید.

اَه، چقدر این دو نفر توی تنهایی با خودشان حرف می‌زنند. مرده شورتان را ببرد. مثل بیست و یکی دو ساله ها، همه اشتیاقتان را تنهایی می‌ریزد توی خودتان. از این بچه بازی‌ها دست بردارید. مگر چقدر فرصت هست زن حسابی، مرد ناحسابی؟ هر کدامتان که قرار است بخوانید، بخوانید. فرقی نمی کند. یکی پیش قدم بشود. مرده شور این شعرها، این مجلّه ها، این دانشکده‌ها و این قصه‌ها را ببرند. واقعاً ما به این دنیا آمده ایم که چه کار کنیم، شعر بخوانیم و همین، پول در بیاوریم و همین، مجله چاپ کنیم و همین؟ نسل های پی در پی این کار را کرده اند، به کجای جهان رسیده:

اگر عشق
آخرین عبادت ما نیست
پس آمده ایم اینجا
برای کدام درد بی شفا؟
شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم ؟!

 

به هم خوردن ترازوی ارزش ها

 

به هم خوردن ترازوی ارزش ها. توصیف خوبش چنین چیزیست. انگار روان هر کدام از ما ترازویی دارد که امور ارزشمند را با آن وزن می کنیم و بر اساس وزن و منزلتشان، برایشان وقت می گذاریم، برایشان هزینه می کنیم، جدیشان می گیریم، بر سرشان معامله و گفتگو می کنیم یا نمی کنیم و الی آخر. با چنین ترازوییست که وزن ِ دوستی را می سنجیم، وزن دانش را، وزن ثروت و قدرت را، وزن تفریح و به خود رسیدن را، وزن روابط انسانی را و ... . اغلب اوقات هم این ترازو توازن و قاعده خاص خودش را دارد و طوری تنظیم شده است که قدر ِ هر کدام از این امور ارزشمند را به تناسب بسنجد و با سنجیدنش، راه جلوی پایمان بگذارد. مثلاً بگوید وزن دوستی بیشتر از دانش است یا وزن ِ ثروت بیشتر از تفریح و الی آخر.  به هم ریختگی  زندگی ما آدم ها هم خیلی وقت ها محصول ِ همین وزن کشی ِ نامتناسب و خرابی ترازوست. خیلی وقت ها درد و رنج ما از این است که به هر دلیل وزن چیزی را کم تر از آنچه هست می سنجیم و چیز دیگری را سنگین تر و ارزشمندتر از آنچه هست می فهمیم. آن وقت است که توازن ِ این شبکه ی به هم پیوسته ارزش ها به سمت یکی به هم می خورد و محصولش می شود درد و رنج یا دلزدگی و ملال. مثلاً قدر و مرتبه ثروت را بیش از آرامش و دوستی می گیریم یا منزلت کار و مشغول بودن را به مراتب بیشتر از تفریح و به خود رسیدن می دانیم. بعد هم این توزان نادرست، دیر یا زود فشارش را بر روان و زندگیمان می آورد. آدم خوشبخت هم لابد کسی است که وزن هر چیز را متناسب با احوال،  نیازها و علائقش خوب و دقیق بسنجد و برای هر کدام به قدر ِ منزلت و جایگاهشان توش و توان بگذارد.

اگر با این تمثیل موافق باشید دوست دارم از همان چیزی بگویم که در آغاز بند پیشین حرفش را زدم: به هم خوردن ترازوی ارزش ها. گاهی اوقات بعضی چیزها توازن این ترازو را به هم می زنند. البته همیشه هم بد نیست. خیلی وقت ها این به هم خوردنِ توازن، خودش می شود مایه آرامش و بهروزی؛ مثلاً تجربه عاشقی که ترازوی روان آدم ها را به هم می زند و از آن زمان، همه چیزها وزن متفاوتی پیدا می کنند. سبکی و سنگینی چیزها بعد از عاشقی دیگر مثل قبل نیست. حالا دیگر ترازویی آن ها را وزن می کند که پیشتر زیر ِ بار وزنه سنگین عشق به هم خورده است. بعضی چیزها سبک تر می شوند و بعضی چیزها سنگین تر. خیلی وقت ها دوستی و ارتباط با آدم ها سنگین تر می شود و  پول و قدرت و برتری داشتن وزن کمتری پیدا می کند. خوب و بدش هم البته محل بحث است، ولی هر چه هست، چنین وزنه سنگینی ترازو را به هم می زند. گاهی هم از دست دادن عزیزی، یا فقدان و شکست بزرگی این ترازو را به هم می زند. پس از آن هم این ترازو دیگر مثل قبل نمی سنجد و مقایسه اش از چیزهای مختلف، متفاوت می شود. گاهی اوقات هم چیزی مثل یک پول بادآورده، یک موقعیت حرفه ای ِ خارج از قاعده یا یک مقام و مرتبه نامتناسب، ترازوی ارزش ها  را  در روان فرد به هم می ریزد. بعد از آن هم دیگر چیزها مثل قبل نیستند. بعضی سبک تر و بعضی سنگین تر می شوند. رفتار ِ عجیب و گاهی خلاف قاعده آدم ها را بعد از این موقعیت ها، می توان با تمثیل ِ ترازوی به هم خورده فهمید. انگار چیزها دیگر وزن ِ پیشینشان را ندارند و خیلی وقت ها نه فقط دیگران، که خود فرد را هم سردرگم و گیج می کنند.

خلاصه اینکه وقتی چیزی به هر دلیل ترازوی ارزش ها را در روان انسان به هم بریزد، وزن کشی ها عوض می شود و تلاش دوباره برای پیدا کردن وزن ِ چیزها و ساختن تعادلی تازه، می شود ضرورتی که دیر یا زود باید جدّی اش گرفت.

 

📚 خاطره دلبرکان غمگین من

 

«روزنامه نگاری که همه عمرش را بی زن و فرزند و در تنهایی گذرانده، در نودسالگی بار دیگر عشق را تجربه می‌کند و دلدادگی پیرانه‌سر زندگی‌اش را دگرگون می‌سازد، نگاهش به محیط اطراف و آشنایان را سمت و سویی دیگر می‌بخشد و تصویری تازه از عالم و هستی را برایش رقم می‌زند؛ باعث می‌شود گذشته اش را به گونه ای نو باز بشناسد و آینده مبهم و ظاهراً پایان یافته پیش رویش را یک‌باره نوید بخش بیابد. طرفه آنکه دلبندش دختری است چهارده ساله و عامی و بی سواد.

این رمان شرح ماجراهای یک سالی است که طی آن روزنامه نگار سالخورده تلخ ترین عذاب‌ها را تاب می‌آورد تا به دلپذیرترین شادکامی‌ها برسد و عشق ناب و پاک و بی چشمداشت را به مثابه والاترین موهبت کهنسالی از آن خود سازد».

بند بالا توضیح پشت جلد کتاب ِ «خاطره دلبرکان غمگین من» نوشته گابریل گارسیا مارکز است. دوست داشتم اوّل آن را بخوانید تا بعد من هم چیزهایی به آن اضافه کنم. شخصیت این کتابِ مارکز، روزنامه نگاری نود ساله است که به بهانه توّلد 90 سالگی، دست به مرور گذشته اش می‌زند و نوشتن ِ شرح حالش را با ماجرای عشقی عجیب، رازآمیز و پر شور و هیجانی در روز تولد نودسالگی اش آغاز می‌کند. او از مجرای مرور این خاطرات به گذشته خانوادگی و همینطور شغلی و حرفه ای اش سری می‌زند و تکه تکه، تا پایان کتاب تصویر ِ یک زندگی نودساله را پیش دیدگانمان قرار می‌دهد. این شرح حال بیش از آنکه شرح اتفاقات باشد، شرح ِ عواطف و احساسات او در طی این سال هاست. او در لابه لای این خاطرات، از سیاست می‌گوید، از زندگی عشقی چندلایه و پر از رمز و راز مردان و زنانِ بزرگسال، از مرگ و پیری، و از اشتیاق مدام انسان به جستجوی معنا در لابه‌لای چیزهای مهم یا پیش پا افتاده. روزنامه نگار داستان، که در هیچ جای آن اسمی از او برده نمی شود(این داستان روایتی اوّل شخص است)، انسانی به غایت انسانیست، درگیر ِ متعالی ترین و در عین حال پیش پا افتاده ترین مسائل مربوط به انسان. گاهی از سیاست و موسیقی می‌نویسد و شهره مردم می‌شود و گاهی در استیصال ِ مراقبت از گربه اش یا گفتن یا نگفتن ِ یک حرف از پا در می‌آید. خیلی وقت‌ها ما آدم‌ها عادت داریم خودمان را چیزی بدانیم که در اجتماع نشان می‌دهیم؛ آدم هایی جدّی، مهم، عمیق و بی تعلّق به چیزهای کوچک و کم‌اهمّیت، و با این کار دلخوشی های کوچک یا دلخوری های پیش پا افتاده مان را پنهان می‌کنیم. امّا مارکز نشان می‌دهد که انسان همه این هاست، مجموعه در هم تنیده ای از پیش پاافتادگی و تعالی.

داستان مارکز در آمریکای لاتین می‌گذرد و خیلی از اتفاقات و مسائل آنجا برای ما ناآشناست به خصوص روابط آدم‌ها؛ ولی مواجهه با دلبستگی، عشق، تنهایی، پیری، مرگ، دروغگویی در سیاست و پنهان کاری در روابط آدم‌ها برای ما مردمان هزاران کیلومتر آنطرف تر نیز آشناست. روزنامه نگارِ مارکز به ما نشان می‌دهد چطور آدم‌ها می‌توانند با تمام وجود چیزی را بخواهند امّا وقتی زمانش رسید آن را پس بزنند، چطور می‌توانند تمام عمر در اشتیاق چیزی باشند ولی رسیدن به آن را حق خودشان ندانند، چطور می‌توانند در منظر و مرئای دیگران طوری باشند و در خلوت طور دیگری، و چطور می‌توانند فراموش کنند، به یاد بیاورند، خاطره های اتفاق نیفتاده بسازند، از لذّتی جسمانی برای رسیدن به تمنّایی عمیق تر چشم بپوشند و ... . رمان مارکز هیچ ویژگی برجسته یا پیام اخلاقی آشکاری ندارد، امّا تصویر ِ خیره کننده ایست از برهه ای از زندگی انسان که کمتر به چشم می‌آید: پیری و مواجهه با مرگ. پیری رازیست که تا می‌توان باید از آن سخن نگفت و آن را پوشاند. امّا اگر حادثه ای ما را از پا در نیاورد، دیر یا زود با آن مواجه میشویم: پایان ِ طبیعی و ناگزیر زندگی. هرکه باشی و هر قدرتی هم که داشته باشی، نمی توانی در برابر قوانین ِ طبیعت بایستی. خاطره دلبرکان غمگین من، روایت گر ِ زندگی انسان در این برهه ناگزیر از عمر است. روزنامه نگار ِ کهنسال مارکز در این اثر گذشته را مرور می‌کند و در لابه لای آن لحظه حالی را می‌سازد که در آن جستجوها همه معطوف به لحظه حال و خود زندگی اند و نه هیچ چیز دیگری. او می کوشد کلیشه هایش را کنار بگذارد تا بتواند با گوش سپردن به ندای درونش، در نود سالگی، احساس زنده بودن کند.

 

هذیان عاشقانه مشترک

 

امروز به لطف دوستی مطلب زیر به دستم رسید. ابتدا آن را خواندم و از کنارش گذشتم. امّا چیزی در این روایت بود که ذهنم را درگیر می کرد و نمی گذاشت به راحتی از کنار آن عبور کنم. روایتی بود از ماجرای یک خودکشی عاشقانه که بیشتر به افسانه ای درباره عشق دیوانه وار و ناب شباهت داشت. امّا خیلی وقت ها آنچه زیاده از حد از تجربه شهودی ما فراتر می رود، تردید بر می انگیزد و انسان را به بازخوانی دوباره و چندباره لایه های پنهان آن می کشاند. در این مورد هم قصه از همین قرار بود. بیایید ابتدا این روایت را با هم بخوانیم و سپس کمی در مورد آن صحبت کنیم:

 

«حوالی سال 1920 كه هنوز در كوی دانشگاه اقامت داشتم خبر خودكشی عجیبی در سراسر مادرید پیچید كه تا مدتها مرا تحت تأثیر قرار داد. در یكی از محلات شهر به نام آمانیل، جوان دانشجویی به همراه نامزدش در باغ رستورانی خودكشی كرده بودند. همه می‌دانستند كه آن دو جوان عشق پرشوری به هم داشتند. خانواده‌های آنها با هم آشنا بودند و رابطه خوبی با هم داشتند. كالبدشكافی نشان داد كه دختر باكره بوده است. همه چیز حكایت از این داشت كه بر سر راه این زوج عاشق هیچ مشكلی وجود نداشته است. هیچ مانعی در برابر وصال "دلدادگان مانیل" نبود و آنها قرار بود به زودی ازدواج كنند. پس چرا خودكشی كرده بودند؟ من جواب كاملی برای این معما ندارم، اما حدس می‌زنم كه عشقی پرشور و بی‌كران وجود دارد، كه شعله‌ی آن چنان بلند زبانه می‌كشد، كه دیگر در قالب زندگی نمی‌گنجد. شاید احساسی قوی‌تر و عظیم‌تر از زندگی است و تنها مرگ می‌تواند آن را پذیرا شود.

با آخرین نفس‌هایم، لوئیس بونوئل، ترجمه علی امینی نجفی»

 

در آغاز، روایت بونوئل از این خودکشی دو نفره، دلنشین و جذّاب به نظر می رسد. امّا این روایت همانقدر که با شکوه و زیباست، گنگ و نامفهوم نیز هست. به نظر می رسد قصّه کمی پیچیده تر از این باشد. تصوّر می کنم روایتی که بونوئل از این خودکشی می دهد، روایتیست که ما آدم های دیگر دوست داریم از عشق داشته باشیم. بله، عشق تجربه عیمق، چندلایه و پیچیده ایست. اشتیاق عمیقیست که درون آدم را پر می کند و احساس کامل بودن، سرشار بودن و زنده بودن به او می دهد. امّا آیا ما حق داریم این خودکشی را یکسره به عشق نسبت بدهیم؟ برای اینکه حق چنین کاری را داشته باشیم، باید بتوانیم رابطه معناداری بین خودکشی و عشق پیدا کنیم. امّا وقتی می گردیم می بینیم در طول تاریخ عشّاق زیادی چنین کاری نکرده اند و نمی توان حتی به مدد شواهد تاریخی رابطه معناداری میان عشق عمیق دو انسان و میل یا ضرورت خودکشی پیدا کرد. در واقع در این جستجو رابطه ای که پیدا می کنیم، رابطه بین خودکشی با پاتولوژی و روان پریشیست و نه رابطه ای بین عشق زیاد و خودکشی.

امّا نکته ای را می شود در مرز ِ روان پریشی و عشق مطرح کرد. در روانشناسی گاهی از هذیان مشترک صحبت می کنیم. در هذیان مشترک، یکی از طرفین رابطه دچار ِ احوال و افکار روان نژندانه است، با توهّمات و نوسان خلق دست و پنجه نرم می کند و زمینه و استعداد باورهای عجیب و حتی میل به خودکشی دارد. در این بستر، طرف دیگر رابطه که دلبسته، شیفته و خیلی وقت ها عمیقاً وابسته است، بواسطه این وابستگی و درهم تنیدگی عاطفی، کم کم دچار همان هذیان های طرف اوّل می شود و به مرور زمان احوال مشابه و باورهای مشابهی پیدا می کند. خیلی وقت ها در مواردی از این دست، زمانی که طرف دوم و وابسته را از رابطه خارج می کنیم هذیان هایش برطرف می شوند. با این حال استمرار حضورش در این رابطه می تواند همچنان به عمیق تر شدن این هذیان ها بینجامد. هر چه این رابطه عاطفی عمیق تر و اثرگذارتر باشد، این هذیان مشترک گستره و دامنه بیشتری هم پیدا می کند. در این صورت شاید بتوان قصه «دلدادگان مانیل» را هم محصول ِ یک هذیان مشترک و برخاسته از نوعی پاتولوژی و اختلال دانست و نه عشقی عمیق. در واقع آنچه به این خودکشی دراماتیک منتهی می شود شاید نه شورانگیزی و تحمّل ناپذیری عشق که رابطه ای درهم تنیده در بستری از هذیان مشترک است. امّا اینکه چرا ما( ما و بونوئل) دوست داریم از این قصه، یک افسانه عاشقانه بسیازیم ، موضوع دیگریست که احتمالاً به اشتیاق شدید و گهگاه ناکام مانده ما به عشقی عمیق و شورانگیز بر می گردد. ما آدم ها دوست داریم از عشقی آرمانی صحبت کنیم، تجربه ای که هرچند خود به آن نرسیده ایم، امّا می تواند ما را از وضعیت ِ انسانی ( تنگناهای وجودی و اضطراب مرگی که در انتظار ماست) برهاند.

 

معنای اتفاقات

 


معنای اتفاقات. بله، همین مسئله است که خیلی وقت ها آدم را از پا در می آورد؛ معنای اتفاقات، معنای کارها، معنای حرف ها و معنای احساسات. بخش زیادی از درد و رنج ما آدم ها از همین معنای ضمنی یا آشکار چیزها می آید. و خب، راستش دوست دارم بگویم بیشتر از معنای ضمنی آن ها. وقتی مجبور می شوم فلان ماشین را بخرم، معنای ضمنی اش برای من این است که فقیر شده ام و کفایت لازم برای گذران اموراتم را ندارم. حالا این ملازم دانستنِ بی کفایتی و خرید این ماشین از کجا می آید، حتماً قصّه مفصّلی دارد. یا وقتی حساب بانکی ام از فلان مقدار پایین می آید، ترس فقر برم می دارد. همینطور هم وقتی به اجبار یا حتی از سر اختیار به سراغ شغلی می روم، ممکن است آن شغل برایم به معنای ِ ناتوانی و از کار افتادگی باشد. یا وقتی دارم برای رسیدن به شغلی تلاش می کنم، حس می کنم با رسیدن به آن، به کامیابی و قدرت می رسم. رابطه با آدم ها هم همینطور است. دوستی با یکی معنای توانایی و کفایت می دهد و دوستی و همنشینی با دیگری معنای ناتوانی و بی کفایتی. حرف ها هم همینطورند، احساسات هم همینطور. یک هو احساسی را در درونت تجربه می کنی و چون آن احساس معنی خاصی برایت دارد، احساس دیگری پیدا می کنی: احساس تنهایی و جدایی، احساس ناتوانی، احساس توانمندی، خوشبختی و ... .

حرف تازه ای نیست. همه اش تأکید بر این است که جهان روانی ما آدم ها نظام پیچیده ای از دلالت های ضمنی و آشکار است و هیچ اتفاقی در جهان درونی و بیرونی ما، جز از طریق این نظام معنایی درک و تجربه نمی شود. و خب، بخش زیادی از خوشی و ناخوشی ما را هم همین ملازمه های معنایی ِ این نظام پیچیده می سازد. مثلاً "در صف نمی ایستم، هیچ صفی." چرا؟ "چون در صف ایستادن به معنای هم تراز شدن با همه آدم های داخل صف است و هم تراز شدن با آدم های داخل صف به معنای هم سرنوشت بودن با آن هاست. در حالی که من سرنوشت متفاوتی دارم. من آدم خاصی هستم. من مثل این ها نیستم." و خب شاید معنای ضمنی اش این است که من مثل این ها ناتوان و ضعیف و در معرض ِ نابودی نیستم. شاید اصلاً همین خاص بودن و متفاوت بودن است که از من در برابر مصائب زندگی مراقبت می کند. یا برعکس:"در صف می ایستم؛ هر جا که ببینم جمعیتی در صف ایستاده اند". شاید معنای ضمنی اش این است که اگر جدا از دیگران باشم و مسیر متفاوتی بروم، نفعی را از دست می دهم یا خطری تهدیدم می کند. این فهرست را می توان تا بی نهایت ادامه داد. البته شاید مرور مثال ها و نمونه های عینی خالی از لطف نباشد. ولی جان ِ حرف یکی ست: خوشی یا ناخوشی ما در گرو نظام معنایی ِ جهان ِ روانی ماست. با این اوصاف از بین ِ همه عناصر سازنده زندگی خوب، یکی از مهترین ها، همین شناخت این نظامِ دلالی و ملازمت های معنایی آن است. آن وقت شاید بشود چیزی را عوض کرد. آن وقت شاید بتوان سوار همان ماشین شد و فقط در حال رانندگی بود و نه غوطه خوردن در افکار منفی و ناامید کننده. آن وقت شاید بتوان با فلان آدم رفت و آمد کرد و در لحظه بود و نه اسیر ِ احساساتِ بی پایانِ ناخوشایند و داوری کردن های مدام. آن وقت شاید بتوان محیط کار خود را پذیرفت، زندگی خود و اجزای آن را قبول کرد و حتی شاید بتوان با خود و احساسات خود هم کنار آمد.