اضطراب؛ همنشین بزرگسالی

 

می گفت اضطراب حاصل دوپاره شدن روان آدمی است. حاصلِ تعارضی درونی میان بخش های مختلف روان، حاصل نوعی کشاکش، نوعی مقابله و نوعی ناهماهنگی. مثلاً اضطراب مرگ حاصل ِ تعارض ِ میان میل به جاودانگی و آگاهی به میرا بودن است. اضطراب ِ زوال و پیری هم همینطور. خلاصه اینکه در اضطراب، چه اضطراب نرمال ( حتی پاتولوژیک) و چه اضطراب وجودی، همیشه پای نیرویی برخاسته از نوعی تعارض در میان است که بی هوا به تو هجوم می آورد و بی هوا احوال و لحظه هایت را در بر می گیرد. می گفت اضطراب بر خلاف ِ ترس، در حضور ِ ابژه ای خاص اتفاق نمی افتد و برای پرهیز از آن نمی توان از ابژه ای خاص یا مواجه ای خاص دوری کرد. اضطراب، می آید و بی سلاحت می کند.

می گفت برای رهایی از اضطراب باید آن را پذیرفت. می گفت باید علاوه بر خودِ اضطراب یک سری چیزهای دیگر را هم قبول کرد؛ یک سری کاستی های ناگزیر، یک سری نقص ها، یک سری ناکامی ها و خلاصه یک سری کمبودها و شکست ها. تعبیر بامزّه ای به کار می برد. از روانشناس معروفی نقل می کرد که آدمی شباهت زیادی به خیار دارد، 90 درصدِ آدمی همانند خیار، از آب است،  با این تفاوت که ده درصد باقیمانده آدمی اضطراب است. آدمی موجودی است 90 درصد آب و ده درصد اضطراب. می گفت باید نفس وجود اضطراب و در هم تنیدگی آن با زندگی روزمره انسان را پذیرفت.

می گفت خیلی از اضطراب های ما از باورهای غلط ما ناشی می شوند و برای کم کردن اضطراب باید بعضی باورها را کنار گذاشت و بعضی را تغییر داد: جهان یکسره جای خوشی نیست، آدمیان یکسره قابل اعتماد یا غیرقابل اعتماد نیستند، تلاش های آدمی یکسره وافی به مقصود و منتج به نتیجه نیست، شکست به معنای تباهی نیست، نقص مساوی با درماندگی نیست و الی آخر. می گفت یکیش همین باور به اینکه تا چیزی از دست می رود یا کاری به نتیجه نمی رسد فکر می کنی عالم تمام شده است. تا به حال چند بار شکست خورده ای؟ همه آن دفعات به ته خط رسیده بودی؟ می گفت نه فقط اضطرب ما آدمیان که ترس و غم و خشم و شادی ما آدم ها هم در گرو باورهای ماست. تا ما نگذاریم و تا قلّاب روانمان به چیزی گیر نکند، آن چیز مایه آزار و دردسرمان نخواهد بود.

می گفت اضطراب وجودی را با شیرجه زدن در زندگی روزمره می توان تسکین داد. زوال و مرگ را علاجی نیست، باید تسکینی جست و تسکین آن چیزی نیست جز نوعی فراموشی یا غفلتِ سالم. می گفت سالم به این معنی که می توان با روانگردان و مواد مخدر و این جور چیزها هم غفلتی پیدا کرد اما باید به دنبال غفلتی بود که خود سوژه را از میان نبرد. حرفش این بود که درگیر شدن در فعالیت های لذّت بخش، همنشینی با آدم های عزیز و دلنشین و خلاصه دل دادن به هر آنچه جایی در دلت دارد، تسکینی است بر اضطراب وجودی و مجالی است برای فراموشی.

حرف هایش خیلی به دلم نشست. هرچند گهگاه ایرادی به ذهنم می رسید و ان قلتی می کردم اما خوب تأمل کرده بود و پاسخ های خوبی می داد. به تعبیر خودش پیش از هر چیز با اضطراب خودش نشسته بود. گفتگوی ما به جا و به موقع هم بود. این روزها بیش از پیش به اضطراب، معنای آن و منشأ آن فکر می کنم و نمی دانم چرا حس می کنم بزرگسالی یعنی مواجهه روزافزون با اضطراب؛ گاهی این اضطراب جای خودش را به افسردگی می دهد و در سیمای افسردگی بروز پیدا می کند و گاهی هم چنان که هست سر بر می آورد و بی تابت می کند. هر چه هست لااقل بخشی از بزرگسالی دست و پنجه نرم کردن با اضطراب است. بختیار آنکه بتواند اضطرابش را بپذیرد و با آن بنشیند. 

پختگی عاطفی؛ تأمّلی کوتاه   

 

شاید برای همه به اندازه من مهم نباشد، اما به نظر من یکی از مهمترین سرمایه های هر فردی، پختگی و بلوغ عاطفی اوست. آدم های مختلف امور متفاوتی را مهم می دانند. شاید پختگی و بلوغ عاطفی در سیاهه امور ارزشمند خیلی ها نباشد ولی در نظر من نه تنها مهم است که یکی از مهمترین سرمایه هاییست که هر فرد ممکن است داشته باشد. اصلاً تجربه بسیاری امور دیگر و البته مهمترینِ آن ها( باز از نظر من) یعنی آرامش تا حد زیادی در گرو پختگی عاطفی است.

اما پختگی عاطفی یعنی چه؟ بگذارید تعریف خودم را بگویم:

 

پختگی عاطفی عبارت است از :

 

1.درک عواطف و هیجانات در درون خود

2. پذیرش عواطف و هیجانات خود

3. کنترل بالغانه داشتن بر احساسات و هیجانات خود.

 

درک عواطف و هیجانات یعنی فرد با عواطفش غریبه نباشد، اگر خشمی در درونش هست آن را چنان که هست حس کند و آن را با احساسات و هیجانات دیگر اشتباه نگیرد. یا اگر غمی در درونش دارد، آن را چنان که هست حس کند و قادر باشد آن را از ترس یا اضطراب، خشم، دلپیچه و  ... تمیز دهد.

پذیرش احساس، عاطفه یا هیجان هم به این معنی است که وقتی احساسی را در درون خودمان تجربه کردیم، آن را بپذیم، سرکوب نکنیم، جابجا نکنیم، انکار نکنیم، به دیگری منتسب نکنیم و ... . مثلاً اگر خشمی در درون ما هست و آن را عمیقاً حس می کنیم، آن را انکار نکنیم و به خودمان اجازه داشتن این احساس را بدهیم و نگوییم "نه، عصبانی نیستم"، "آرومم" و ... . یا اگر برانگیخته شده ایم، این برانگیختگی را بپذیم، سرکوبش نکنیم و نادیده اش نگیریم. هر چه باشد این احساس خوب یا بد، خوشایند یا ناخوشایند و به جا یا بی جا مال ماست، در درون ماست و ماییم که آن را حس می کنیم.

گام بعدی این است که در عین ِ درک و پذیرش احساسات و هیجانات، کنترل بالغانه ای بر آن ها داشته باشیم. کنترل بالغانه یعنی ناکام نگذاشتنِ بی دلیل و زیاده از حد نیازهای عاطفی از یک سو و ابراز نکردن ِ بی حد و مرز احساسات و عواطف از سوی دیگر. بسیاری از ما در عین درک و پذیرش احساساتمان، آن ها را به طرز کودکانه ای ابراز می کنیم یا ناکام می گذاریم. از کسی خوشمان می آید و این احساس را می پذیریم اما آن را به طرز اغراق شده، نابجا و کودکانه ای ابراز می کنیم یا از ترس ِ آبرو یا واکنش منفی احتمالی آن فرد یا دیگران این احساس را سرکوب می کنیم و هیچ کاری برایش انجام نمی دهیم. پختگی عاطفی یعنی به قدر ِ کافی  ابراز کردن احساسات و هیجانات. وقتی اضطرابی در درونت هست می توانی بلافاصله دست به عمل بزنی و اضطرابت را یکسره به محیط و اطرافیانت هم منتقل کنی، یا می توانی اندکی آن را در درونت تحمل کنی، زمانی را با اضطرابت بنشینی و بعد تصمیمی عاقلانه تر بگیری و برای کاهش آن عمل مؤثری انجام دهی.

پختگی عاطفی واجد مؤلفه چهارمی هم هست: احساسات و عواطف بالغانه داشتن. خیلی وقت ها مشکل در ناحیه درک درست، پذیرش کامل یا ابراز مناسب عواطف و هیجانات نیست، بلکه خود عواطف و هیجانات ناپخته و نابالغانه اند. حسادت زیاده از حد، دلبستگی ِ شیفته وار، ترسِ بی دلیل یا خشم ِ زیاده از حد در مورد موضوعات جزئی احساساتی کودکانه یا بیمارگونه ای به شمار می آیند. پختگی عاطفی مستلزم این است که فرد هیجاناتِ مخلّ آرامش و شادی را با شدّت زیاد تجربه نکند، چیزهایی را بخواهد که با کلیت روان او سازگارند، بیشترین لذّت و آرامش را به او می دهند و کمترین ناسازگاری و از هم گسیختگی را در روان او ایجاد می کنند. احساسات و عواطف بالغانه محصول ِ شخصیت ِ کم و بیش سالم و رشد یافته است. افرادِ با خلق و خوهای متفاوت و محیط های تربیتی مختلفی می توانند واجد چنین احساسات و عواطفی باشند. هرچند داشتن ِ چنین حالاتِ روانی بالغانه ای برای عدّه ای دشوارتر و برای عدّه ای سهل تر است.