خطای کوچک، کم هیجان، آرام و پنهانی

  

خطای (اخلاقی) کوچک، کم هیجان، آرام و پنهانی از هر کسی ممکن است سر بزند، اما خطاهای بزرگ، پرهیجان، سریع و آشکار را هر کسی مرتکب نمی‌شود. گاهی اوقات مشکل این است که به اشتباه خطایی را کوچک می شماریم اما مرتکبش که شدیم، تازه پی می بریم که چه اندازه بزرگ است. یا تصوّر می‌کنیم خطایی آرام و آهسته پیش خواهد رفت اما سیر اتفاقات آن را خیلی تند و سریع می‌کند. گاهی وقت ها تصوّر می کنیم خطایی چندان لذّت، ترس یا اضطرابی را در ما بوجود نمی آورد، اما برآوردمان اشتباه از آب در می آید و درونمان با انجام آن خطا بیش از آنچه انتظار داشتیم تکان می خورد.  خیلی وقت‌ها هم همه چیز مهیّای پنهانی بودنِ خطای ماست اما ناگهان روزنه‌ای رازِ خطاکاری ما را به بیرون درز می‌دهد و دیگر آن وقت است که به جای انسانی بی‌گناه (یا خطاکاری پنهان) تبدیل می‌شویم به آدمی یکسره خطاکار. بگذارید توضیح بیشتری بدهم.

 

چرا خطای کوچک، کم هیجان، آرام و پنهانی راحت تر اتفاق می افتد و در نتیجه اینقدر امکان پذیر است؟ ساده بگویم: چون در این صورت فرصت، امکان و توانِ این را داریم که تصویر خودمان را بازسازی کنیم، طوری که‌‌ همان آدمِ خوب و دوست داشتنی همیشگی باقی بمانیم، اما در خطاهای بزرگ، پرهیجان، سریع و آشکار چنین امکانی را نداریم. و خب، این تصویر هم تصویر ما در ذهن دیگران است و هم تصویری که خودمان از خودمان داریم.

 

خطا وقتی کوچک است، بخشودنی است، می‌توان برایش هزار علّت دست و پا کرد و مسئولیت آن را از دوش خود برداشت. خطا وقتی کوچک است به راحتی می‌توانی بگویی «بقیه هم این کار را می‌کنند»، «حالا که طوری نشده»، «حواسم نبود، متوجه نشدم»، «نمی‌دانستم»، «جبرانش می‌کنم»، «برداشت شما اشتباه بوده»، «انسان جایزالخطاست». «فکرش را نمی‌کردم اینطور بشود»، یا اگر هیچ کدام از این‌ها کارگر نیفتند، از سر شرم سرت را پایین می‌اندازی و شجاعانه عذرخواهی می‌کنی. خیلی وقت‌ها یک عذرخواهیِ شجاعانه نه فقط اشتباهی کوچک را از ذهن دیگران پاک می‌کند که تصویری از مسئولیت پذیری و پختگی عاطفی را در ذهن آن‌ها به جا می‌گذارد. در خطاهای کوچک همین حرف‌ها را به خودمان هم می‌زنیم و احساس گناه یا عذاب وجدان و شرم را دیر یا زود از درونمان پاک می‌کنیم و دوباره می‌شویم‌‌ همان تصویری که از خودمان داشتیم. در خطاهای کوچک، بواسطه کوچک بودن خطا و بدی، اغلب اوقات امکانِ ترمیم ِ تصویر در ذهن خود و دیگری هست و همین امکان باعث می‌شود خطاهای کوچک را بی‌دغدغه و بی‌پروا مرتکب شویم. اما بختِ بد زمانیست که خطای کوچکی از سر امری کاملاً اتفاقی به خطای بزرگی بدل می‌شود. به کسی توهینی می‌کنی و از قضا او مدیر‌‌ همان شرکتی است که برای استخدام در آن رؤیا‌پردازی کرده‌ای، درست کردن ترمز ماشینت را به تعویق می‌اندازی و از بختِ بد، صبح روز بعد کودکی در مسیر ماشین تو قرار می‌گیرد در حالی که ترمز ماشینت کار نمی‌کند، دروغ کوچکی به کسی می‌گویی و او بر اساس آن تصمیم اشتباه بزرگی می‌گیرد و الی آخر. در کتب فلسفه اخلاق، مقوله بخت اخلاقی[1] خیلی وقت‌ها ناظر به چنین اشتباهات کوچکی است که بواسطه اموری که فرد اطلاعی از آن‌ها ندارد به اشتباهات چنان بزرگی بدل می‌شوند که فرد به سختی می‌تواند مسئولیت آن‌ها را بپذیرد و با آن‌ها کنار بیاید.

 

گاهی اوقات هم خطایی کوچک چنان هیجانی در ما ایجاد می‌کند که نمی‌توانیم شرم یا احساس گناه ایجاد شده را در درونمان پنهان کنیم. گویی رابطه‌ای هست مثلاً میانِ لذّت ِ ناشی از یک خطا و احساس گناه درباره آن. وقتی خطایی را مرتکب می‌شویم (چه کوچک و چه بزرگ) و هیجانِ آرامی را تجربه می‌کنیم، می‌توانیم خودمان را به خاطر آن خطا ببخشیم ولی وقتی لذّت زیاد یا هیجان شدیدی را تجربه می‌کنیم، آن خطای کوچک در کنارِ لذّت گناه آلودِ همراهش آنقدر بزرگ می‌شود که دیگر نمی‌توان آن را به راحتی بخشید. مثلاً گاهی اوقات وقتی آسیب کوچکی به کسی می‌زنیم ودر اثر آن لذّت عمیقی را تجربه می‌کنیم، از خودمان و عملمان می‌ترسیم. یاد تعبیری از میلان کوندرا می‌افتم که در جایی از رمان جاودانگی می‌نویسد: «این لذّت آن قدر شدید بود که حس شرم و گناه را در او بیدار کرد.» [2]

 

خطا وقتی آرام است هم می‌توان کاری برایش کرد. آنقدر زمان داریم که بتوانیم رفع و رجوعش کنیم. وقتی آهسته و اندک اندک به اعتمادِ کسی خیانت می‌کنی همیشه فرصت این را داری که حقیقت را پنهان کنی یا توجیهی دست و پا کنی. دزدی که تکه تکه و در طول زمانی طولانی از جایی سرقت می‌کند، وضعیت عملش با کسی که یک باره همه چیز را می‌برد فرق می‌کند. اوّلی همیشه فرصت صحنه سازی و به خطا انداختن دیگران را دارد. رشد رذیلت در درون فرد هم اغلب آرام و تدریجی صورت می‌گیرد. به گونه‌ای که خود فرد تنها زمانی متوجه آن می‌شود که بدی طبیعت ثانویه او شده است. اما بخت بد (و اگر به دنبال خوبی باشیم باید گفت بخت خوش) در اینجا نیز به میدان می‌آید. گاهی اوقات سیر اتفاقات سریع‌تر از آنی می‌شود که تصوّر می‌کردیم و فرصت توجیه و ترمیم تصویرمان را از دست می‌دهیم.

 

اما شاید مهم‌تر از همه این‌ها خطای پنهانی باشد. خطای پنهانی، چه کوچک و چه بزرگ اغلب اوقات بخشودنی است. خیلی وقت‌ها نمی‌توانیم خودمان را ببخشیم چون دیگران نمی‌توانند ما را ببخشند. نگاه ِ شماتت گر دیگری، راه بخشیدن خود را بر ما می بندد. گاهی اوقات هم دیگران ما را می‌بخشند امّا شرم از اطلاع و حضور ِدیگری ما را از بخشیدن خودمان باز می‌دارد. خلاصه اینکه خطا در حضور دیگری، هم سهمگین‌تر است و هم نابخشودنی‌تر. گاهی اوقات خطای بزرگی را چون تنها خودمان از آن با خبریم  به راحتی فراموش می‌کنیم؛ خطایی که اگر کسی از آن گاه می شد آدمی بدخواه و بد سیرت به نظر می آمدیم، اما چون کسی از آن با خبر نیست کمی بعد خودمان هم آن را از یاد می‌بریم و‌‌ همان آدم خوش طینت قبل باقی می‌مانیم( یا لااقل ظاهراً باقی می مانیم). تصوّر می کنم همه ما کم و بیش چنین تجربه ای داریم و این سخن برای اغلب  ما آشناست که اگر پرده‌ها برافتد چه کینه‌ها و عداوت‌هایی که در نمی‌گیرد و چه شرم ِ عمیقی که بر جان انسان ها نمی نشیند. شاید بتوان گفت: بدی آنجا که پنهانیست آنقدر که در آشکارگی بد می‌نماید، بد و زشت نیست. وقتی کسی از بدیِ فرد با خبر می‌شود، دیگر نمی‌توان کاری با آن کرد و اغلب امکان‌های خودفریبی از فرد گرفته می‌شود. نه می‌توان دیگری را به راحتی فریب داد و نه در پیش او می‌توان به راحتی به خودفریبی پرداخت. آشکارگیِ گناه، قبح آن را چندین برابر می‌کند و سپر فرد را در برابر آن بر زمین می‌اندازد. گناه آشکار در جایی ثبت می شود که زدودنش اگر ناممکن نباشد، خیلی دشوار است. اغلبِ ما زیاده از حد بختیاریم که می‌توانیم با سری بلند و رویی عاری از شرم در میان دیگران قدم بزنیم و در تنهایی خودمان را خوب و معصوم بدانیم. اما بخت ِ بد در اینجا نیز ما را به هماوردی می‌خواند. به تعبیر لاروشفوکو: "اعمال ما، به خودی خود، از جلوه‌ای که بخت به آن‌ها می‌دهد، نمود کمتری دارند".[3] همه چیز مهیای بی‌خبری دیگران (و حتی خود ما) از بدی کوچک یا بزرگ ماست اما کسی از راه می‌رسد، دوربینی یا ضبط صوتی تصویر یا صدای ما را ضبط می‌کند (و این روز‌ها دوربین‌ها و ضبط صوت‌ها همه جا هستند)، پرده‌ای بر می‌افتد، دوستی که رازدار ماست به سهو یا به عمد راز ما را باز می‌گوید، لغزشی کلامی سرّ درون ما را بیرون می‌ریزد، آنکه شریک ما در انجام بدی است آن را فاش می‌کند، بدیِ بزرگ تری اتفاق می‌افتد که جز با اقرار به بدی ِ پنهانمان نمی‌توان خود را از آن تبرئه کرد و ... . گاهی اوقات فکر می‌کنم چه خوب است که همه ما راهی برای پنهان کردن بدی‌هایمان داریم. در غیر این صورت نه فقط دیگران از ما فاصله می‌گرفتند که خودمان نیز زیر بار شرم و احساس گناه از پا در می‌آمدیم.

 

کوتاه سخن اینکه خطای کوچک، کم هیجان، آرام و پنهانی، اغلب اوقات (اگر بخت یار باشد) فرصت ترمیم تصویر خود را به ما می‌دهد و از همین رو پروای ما از آن کم، و نگرانیمان برای آن ناچیز است. این ویژگی علاوه بر هر رذیلت دیگری، ذره ذره رذیلت خودفریبی را هم در ما می پروراند. خودفریبی نه فقط زمینه بدی را در ما پرورش می‌دهد که شناخت ما از خود و جهان را هم مشوّش می‌کند. البته همه این‌ها در صورتی است که بختیار باشیم. آنکه بخت ِ بد به سراغش می‌آید،‌گاه با خطایی کوچک در ورطه‌ای بی‌انتها می‌افتد.



[1] moral luck

[2] جاودانگی(1394(، نوشته میلان کوندرا، ترجمه حسین کاظمی یزدی، انتشارات نیکونشر، ص 292

[3] حکمت ها(1390(، نوشته لاروشفوکو، ترجمه محمد جواد محمّدی گلپایگانی،انتشارات اطلاعات. ص 138، حکمت شماره یک. 

درباره یک ناتوانی ِ اساسی

 

 از وقتی این بند از رمان جاودانگی را خوانده‌ام، ذهنم درگیرش شده و دوباره و چندباره برگشته‌ام و آن را مرور کرده‌ام. قبل و بعدش برای توضیحی که می‌خواهم بدهم چندان مهم نیست، کوندرا در جایی از این رمان و در توصیف وضعیت یکی از شخصیت‌ها به نام برنار می‌نویسد:

 «نمی‌دانست چه کار باید بکند. او می‌دانست چطور زنان را خوشحال، سرگرم و حتّی اغوا کند؛ اما نمی‌دانست چطور با آن‌ها نامهربان باشد، هیچ کس این کار را به او آموزش نداده بود؛ برعکس، همه در گوشش خوانده بودند که هیچ وقت نباید با زنان نامهربان باشد. یک مرد با زنی که سرزده به خانه‌اش آمده، چه کار باید بکند؟ چنین چیزهایی را در کدام دانشگاه آموزش می‌دهند؟»[1]

با خودم می‌گویم: «چه استیصالِ عجیب و آشنایی». نه فقط در رابطه با زن‌ها، که در رابطه با کودکان، رابطه با بالادست‌ها و حتی در رابطه با خودمان هم گاهی پیش می آید که تنها یک سوی ِ رابطه را بلدیم. مطلوب در این رابطه‌ها حفظ حرمتِ خانم‌ها و به دست آوردن محبّت آن‌ها، مراقبت از بچه‌ها و دیدن شادی آن‌ها، پیروی از دستور، توصیه یا راهنماییِ مدیر، مقام بالا‌تر یا استاد و کسب موفقیّت مالی، شغلی یا تحصیلی است. در رابطه با خودمان هم مطلوب این است که با انجام کارهایی به پیروزی و کامیابی برسیم. اما اگر این رابطه‌ها سازنده و درست عمل نکنند چطور؟ اگر زنی قصد آسیب زدن به شما یا کس دیگری را داشته باشد و برای جلوگیری از این کار نیاز به رفتار قهر آمیز و طرد او باشد چطور( همینطور عکس این وضعیت در مواجهه یک زن با یک مرد)؟ اگر کودکی در حال آسیب زدن به خودش یا دیگری و به بار آوردن فاجعه ای باشد و برای بازداشتن ِ او از این کار لازم باشد اشک او را در بیاوریم چطور؟ اگر مدیر، مافوق یا استادمان در حال انجام فسادی باشد، یا بواسطه قدرتش قصد سوء استفاده از ما یا کس دیگری را داشته باشد و واکنش مناسب ِ ما خشم و بی‌مهری‌اش را به همراه بیاورد چطور؟ در مورد خودمان هم قصه کم و بیش همینطور است: اگر گاهی لازم باشد جلوی ِ عادت‌های لذّت بخش و ناهنجارمان را بگیریم و سختیِ یک مواجهه بالغانه با خودمان را تجربه کنیم چطور؟ به نظرم می‌رسد خیلی وقت‌ها، راه مواجهه با سویه‌های معکوس روابط بالا و بسیاری روابط دیگر را بلد نیستیم (یاد نگرفته‌ایم) و از همین نقاط آسیب پذیر می‌شویم.

 شاید خیلی‌ها آنقدر که من در مورد خودم تصوّر می‌کنم آسیب پذیر نباشند. اما گمان می‌کنم برای خیلی از ما تشیخص مرز آنجا که باید محبّت کرد و آنجا که باید رفتار قهر آمیز نشان داد بسیار دشوار است. مرزِ بینِ محبت و سوء استفاده، کمک کردن و آسیب زدن، مراقبت کردن و کنترل کردن، آموزش دادن و فریب دادن و... در مناسبات انسانی بسیار باریک و مبهم است. سخت است به کودکی یاد بدهیم همیشه آنکه محبت می‌کند خیرخواه تو نیست و به خودمان بیاموزیم همیشه آنچه لذّت بخش است خوب نیست( و چقدر تشخیص مرز بین امر خوب و لذّت بخش در موارد جدایی این دو، دشوار است). خیلی وقت ها حتی وقتی این مرز را تشخیص می دهیم واکنش مناسب را بلد نیستیم، یا اگر بلدیم نمی توانیم مسئولیت و هزینه های عاطفی، مالی یا ... این واکنش ها را بپذیریم.

کوندرا در ادامه بند بالا می‌نویسد:

 «برنار از پاسخ دادن به لارا دست برداشت و به اتاق بغلی رفت. روی مبل دراز کشید و اولین کتابی که به دستش رسید را برداشت- یک رمان کارآگاهی با جلدی کاغذی. برنار به پشت دراز کشید، کتاب را در دست گرفت و وانمود کرد که در حال خواندنش است».



[1] جاودانگی، نوشته میلان کوندرا، ترجمه حسین کاظمی یزدی، انتشارات نیکونشر، 1394، ص185.

انسان واقعی یا قهرمان خیالی؟

 

امروز حین خواندن کتاب «جاودانگی» میلان کوندرا به تصویری بر خوردم که پیش از این بار‌ها به آن فکر کرده بودم، خصوصاً این یکی دو سال اخیر و با شنیدن و دیدن اخبار مهاجرت دریایی سوری‌ها به اروپا. کوندرا در توصیفِ تصویر ذهنی شخصیت اصلی داستان (اگنس) از پدرش می‌نویسد:

 «پدر در یک کشتی در حال غرق شدن است. تنها تعداد اندکی قایق نجات وجود دارد و آن‌ها هم برای همه جا ندارد. ولوله‌ای در عرشه برپاست. پدر ابتدا مانند دیگران به سمت قایق‌ها یورش می‌برد.؛ اما وقتی می‌بیند که همه چطور همدیگر را هل می‌دهند و آماده‌اند همدیگر را زیر پا له کنند، و وفتی چشمان وحشی زنی را می‌بیند که برای پس زدن پدر از سر راهش با مشت به او حمله می‌کند، ناگهان می‌ایستد و خودش را کنار می‌کشد و در ‌‌نهایت تنها قایق‌ها را تماشا می‌کند که در میان فریاد‌ها و دشنام‌ها به سمت امواج خروشان دریا، از کشتی پایین می‌روند.»

بعد از آن اگنس سعی می‌کند دلیل رفتار پدرش در این تصویر خیالی را بکاود:

 «چه نامی به این حالت می‌توان داد؟ بزدلی؟ نه. ترسو از مرگ می‌ترسد و برای زنده ماندن می‌جنگد. اصالت؟ بی‌شک اگر برای دیگران چنین کاری می‌کرد، می‌شد چنین نامی به کار او داد. اما اگنس اعتقاد نداشت که انگیزه او چنین چیزی بوده باشد. پس چه بود؟ اگنس نمی‌توانست بگوید. تنها یک چیز مشخص بود: در کشتی در حال غرق شدنی که در آن جنگیدن برای سوار شدن به قایق‌های نجات، امری ضروری است، پدر از پیش محکوم است».

کوندرا کمی بعد باز از جانب اگنس می‌نویسد:

 «جنگ روی عرشه آن قدر برایش ناخوشایند بود که ترجیح می‌داد بیمرد. ظاهراً از نظر او برخورد فیزیکی با افرادی که همدیگر را له می‌کنند و می‌کشند، خیلی بد‌تر از تنهایی مردن در پاکی آب است[1]».

بار‌ها به این تصویر فکر کرده‌ام. همیشه وقتی خودم را در این موقعیت می‌دیدم، بی‌تردید می‌گفتم: «من حتماً کنار خواهم کشید. وقتی امکان نجات برای همه نباشد، من آنی هستم که با تصمیم خودش کنار می‌کشد و می‌پذیرد اگر بخت و اقبالی در کار نیاید، باید خودش را برای مرگ آماده کند». چه تصویر رضایت بخش و خوشایندی، چه فداکاری عظیمی، چه انسان وارسته‌ای. شاید اگر آن سوارشدگان بر قایق به ساحل امنی برسند، در ستایش عمل قهرمانانه من صحبت کنند (البته اگر در آن میانه هول و هراس، استغنا و کناره گیری من به چشم کسی آمده باشد). حتی شاید الهام بخش داستان یا فیلمی بشوم. چه حس خوبی است خیال‌پردازی با چنین تصویری از خود. اما مدّتیست وقتی به چنین وضعیتی (یا وضعیت‌های مشابه آن) فکر می‌کنم دو نکته پررنگ‌تر از همیشه به نظرم می‌آید:

۱.         فرض کنیم اگر واقعاً در چنین موقعیتی قرار بگیرم (که نمونه‌های کمتر دراماتیکش در زندگی روزمره فراوان است)، همانطور که گفتم کنار می‌کشم و منتظر بخت و اقبال می‌ایستم یا خودم را برای مرگی قریب الوقوع و قهرمانه آماده می‌کنم. اما راستش وقتی به این تصویر فکر می‌کنم، دچار‌‌ همان تردید‌های اگنس در مورد پدرش می‌شوم. آیا کنار کشیدنم از سرِ ترس نیست؟ نه ترسِ مردن، که ترس باختن و حقیر شدن. آیا خودم را از پیش بازنده می‌دانم؟ شاید همیشه در رقابت‌هایی که مستلزم درگیری همه جانبه است، باخته‌ام و برای همین است که سعی می‌کنم صورتِ خوشایند و اخلاقی به آن‌ها بدهم و تحمل پذیرشان کنم. آیا اینطور نیست که زندگی‌ام را بی‌ارزش می‌دانم؟ شاید نه از سر فداکاری که از سر بی‌معنایی زندگی است که کنار می‌کشم. شاید پیش خودم فکر می‌کنم بگذار آنکه شور بیشتری برای زندگی دارد، زنده بماند. شاید از سر میل به محبوبیت باشد. مطلوب‌های روانی انسان گاهی حتی بر میل او به بقا نیز چیره می شوند. شاید من محبوبیت و بقا در خاطره‌ها را بر بقای شخصی و جسمانی‌ام ترجیح می‌دهم. شاید دوست دارم وقتی قایق از کشتی دور می‌شود، من آن کسی باشم که به دیده قهرمان نگریسته می‌شود، نه کسی که از چشم بازمانده‌ها بر کشتیِ در حال غرق شدن، خودخواهیست ترسیده و تحقیر شده که برای نجات جانش حاضر است دیگران را فدا کند. شاید از سر شرم باشد. شرم از همین نگاه‌ها؛ نگاه ِ کسانی که از قایق جامانده و در حال غرق شدن‌اند.

در تصویر نخست، من از سر شرافتمندی و کرامت انسانی و دیگرخواهی است که کناره می‌گیرم. اما در تصاویر بالا، هر چند نتیجه عمل یکسان است، اما دیگر آن انگیزه‌های والا در کار نیست و نمی‌توانم آن تصویر خوب ذهنی را به خودم نسبت بدهم. اما یک نکته در همه این روایت‌ها هست. دلایل من هر چه باشد، قهرمان باشم یا نباشم، از سر دیگرخواهی و میل به نیکی چنین کاری کرده باشم یا نه، نتیجهٔ آن خوب است: دیگری نجات پیدا می‌کند. همین تا حدّ زیادی کافی است.

۲.         اما از کجا معلوم این فرض درست باشد و در عمل چنین اتفاقی بیفتد؟ حتی اگر فرض کنیم هیچ کدام از آن دلایل دیگر در میان نباشد و بخواهم قهرمانانه و از سر دیگرخواهی کنار بکشم، آیا واقعاً می‌توانم؟ آیا واقعاً اگر در چنین موقعیتی باشم کنار می‌کشم؟ اگر پیش تر‌ها چنین نظری داشتم، این روز‌ها چنین فکر نمی‌کنم. ما آدم‌ها عادت داریم خودمان را بهتر از آنچه هستیم و بهتر از دیگران بدانیم (به عنوان نمونه نگاه کنید به آزمایش میلگرَم). جهانِ هر کس، نه جهانِ فیزیکی ِ واقعی که جهان ذهنی اوست و آن چه او از پنجره چشمانش و زاویه نگاهش می‌بیند. در جهانِ هر کس، قهرمان اصلی و مهم‌ترین شخص، خود اوست. این قهرمان نیاز دارد قوی، خوب، زیبا، محبوب و باهوش باشد. برای همین هم بسیاری از ما در موقعیت‌های خیالی، خودمان را قوی‌تر، خوب‌تر، دوست داشتنی‌تر و توانمند‌تر از دیگران و از آنچه هستیم، می‌بینیم. اما در عمل چنین نیست. اگر ما نیاز داریم به خودشیفتگیمان پر و بال بدهیم، واقعیت الزاماً با این نیاز ما همراه نیست. ممکن است در واقعیت آنقدر که تصوّر می‌کنیم خوب، با ذکاوت و همه توان نباشیم. برای همین است که وقتی به چنین آزمون ذهنی و به چنین تصوّری فکر می‌کنم، برخلاف پیشتر‌ها با خودم می‌گویم شاید من آنقدر‌ها که فکر می‌کنم خوب و قوی نباشم. شاید هراسِ مرگ و شوق چنگ زدن به زندگی آنقدر در من زیاد باشد که خودم را محق بدانم آنکه سوار قایق می‌شود من باشم و نه کسی که ضعیف‌تر است و در نزاع برای بقا شکست می‌خورد. خلاصه اینکه یا ممکن است در آن لحظه بر خلاف امروز و این لحظه به هر دلیل کنار کشیدن را درست ندانم و یا ممکن است آن لحظه نیز بر همین رأی باشم اما توانِ ایستادن و عمل به آن را نداشته باشم. چه تضمینی هست وقتی می‌بینی در هراس میان زندگی و مرگ، همه برای زنده ماندن تقلّا می‌کنند، خودت را از این تقلّای جمعی کنار بکشی و منتظر مرگ بشوی؟

در ‌‌نهایت اینکه قهرمانی اگر وجود داشته باشد،‌‌ همان انسان روزمره ایست که فضیلتِ دیگرخواهی را آرام آرام در دل زندگی روزمره ورزیده است. قهرمان در لحظه ساخته نمی‌شود. آنکه ازخودگذشتگی‌های کوچک با تقلّا و جان کندن از او صادر می‌شود، چگونه ممکن است در آن کشاکش میان ِ مرگ و زندگی، قهرمانانه، مرگ باعزّت را بر زنده ماندن به هر قیمتی ترجیح دهد.

خدشه دار شدن این تصویر هرچند دردناک است اما الزاماً بد نیست. گاهی با خودم فکر می کنم پذیرش انسان بودن با همه محدودیت هایش یکی از بزرگترین کمک هاییست که هر کدام از ما می توانیم به خودمان و دیگران بکینم.



[1] جاودانگی، نوشته میلان کوندرا، ترجمه حسین کاظمی یزدی، انتشارات نیکونشر، صص 32-33. 

بهمنِ خاطرات

هر چیزی سیرِ خطّی و آهنگ یکنواختی داشته باشد، به یاد آوردن خاطره ها اینطور نیست. یک وقت به سختی خاطره ای را به یاد می آوری یا حتی ممکن است چندین روز یا چند هفته را بی یادآوری ِ خاطره خاصی بگذرانی و یک زمان هم می بینی در کمتر از یک ساعت غرق شده ای در دنیای خاطره هایی که تنها با دیدن یک عکس، کاغذ، فیلم یا شنیدن صدایی یا بوییدن بویی به ذهنت هجوم آورده اند. همیشه حیرت می کنم از این همه خاطراتی که حتی فکر می کنی بعید بود در ذهنت مانده باشند اما بهمن وار با شروعِ یک تداعی به سراغت می آیند. چطور این همه تصویر در ذهن آدم انبار شده؟ چطور ممکن است چیزی را سال ها فراموش کرده باشی، انگار که هیچ وقت نبوده، اما باز با دیدن شیئی یا تصویری یا شخصی، یک هو آن را تقریباً همانند روز اول به یاد بیاوری و دوباره همان حسی را پیدا کنی که آن وقت داشتی: دلت تکان بخورد، احساس خوشحالی کنی، عصبانی بشوی، بترسی، مضطرب شوی و ... .  

چند روز پیش دوباره این هجوم ِ بهمن وار خاطره ها را در خانه پدر و مادرم تجربه کردم. با اینکه سال هاست دیگر به طور پیوسته در آن خانه زندگی نمی کنم ولی کتابخانه ام هنوز دست نخورده باقی مانده بود، مخصوصاً سه طبقه از آن که انبار نوشته ها، عکس ها و چیزهایی بود که نگهشان داشته بودم. همیشه گفته بودم اگر روزی بنا باشد از این خانه جابه جا بشویم، خودم و فقط خودم باید این کاغذها را سر و سامان بدهم. برای همین هم هیچ کس در تمام این چند سال دستی به آن ها نزده بود. این بار که مشهد بودم بالاخره مجبور شدم آن کاغذها و نوشته ها را جمع و جور کنم و داخل کارتن بگذارم. فکر کن، بعضی از آن ها را نه بعد از این هشت سال که شاید بعد 10،  12 یا 15 سال بود که می دیدم. چه فشاری رویم بود وقتی ناگزیر بودم همه آن ها را یک دور چک کنم و چیزهای زائد را دور بریزم. نوشته هایم را که مطلقاً دور نریختم. اما خیلی چیزها را دیگر ضروری نمی دیدم. جای زیادی گرفته بودند و باید بی خیالشان می شدم. همین هم کار را سخت کرده بود. راستش من حتی بعضی از جزوه های درسی دبیرستانم را نگه داشته بودم. جزوه های دوران لیسانس را کامل داشتم، همینطور کتاب ها و متن ترجمه ها یا تحقیق های کلاسی و مطالبی که برای مقاله ها یا ارائه هایم خوانده بودم. کلی هم مقاله پرینت شده داشتم که مرحله به مرحله  تغییرات فکری ام را نشان می دادند. بعضی از حاشیه نویسی های آن مقالات برایم خیلی جالب بود. هدیه های که از دوستان گرفته بودم، کارت پستال ها و نامه ها و حتی یک سری از خاطرات و مدارک خواهر و برادرهایم را هم آن جا نگه داشته بودم: کارنامه های برادرم یا هدیه هایی کاغذی دوستان خواهرم به او. راستش این قسمت از خانه فقط انبار خاطره های من نبود. چون جای امنی بود بقیه هم بخشی از خاطراتشان را امانت گذاشته بودند یا حتی بخشی از خاطرات دیگران را خودم نگه داشته بودم که روزی دوباره به آن ها بدهم. مثلاً فکر نکنم برادرم اصلاً تمایلی به نگه داشتن کارنامه های دبستانش داشته باشد ولی من نگهشان داشته ام، یا خواهرم ممکن است چندان میلی به نگه داشتن دفتر انشای راهنمایی اش نداشته باشد ولی من دوست داشتم آن را نگه دارم یا بعضی عکس ها، کارت های عروسی افراد نزدیک و از این قبیل چیزها. حالا اینکه چرا خاطره ها و تکه هایی از تجاربم با  آدم های دیگر اینقدر برای من مهم است خودش قصه ایست ولی چیزی که بیش از همه هیجان زده ام می کرد و انرژیم را می گرفت این بود که باید هم این خاطره ها را به یاد می آوردم، هم آن چیزها را ارزیابی می کردم و هم تصمیم می گرفتم از میان آن ها کدام یک را برای همیشه دور بیندازم. راستش نه فقط به خاطر حرف مادرم که خودم هم فکر نمی کردم بشود همه آن ها را نگه داشت.

 دو سه ساعتی نشسته بودم پای ِ مرور این کاغذها که دیدم دیگر توانش را ندارم. خسته شده بودم. ذهنم کشش این همه خاطره را نداشت. حیرت کرده بودم از این همه چیزی که یادم رفته بود ولی عین روز اول جلوی چشمم قرار داشت. چه عجیب بود حس دیدنِ دفترتلفن های قدیمی ام و اسم ها و شماره تلفن آدم هایی که بالکل یادم رفته بودند ولی می دیدم کلی خاطره با آن ها دارم. بعضی هایشان حتی دیگر زنده نبودند. یا چقدر جالب بود خواندن شعرهایی که در دوران دبیرستان بر وزن ِ شعرهای کتاب ادبیات می گفتم. چقدر با خواندن دوباره این شعرها خندیدیم. خواهرم آن موقع گوش شنیدنِ این شعرها بود و حالا همراه مرور کردن و خندیدن به آن ها.

حالا حساب کنید بعد از این همه هیجان و خاطره بازی و انتخابِ سخت برای دور ریختن چه حسی به سراغ آدم می آید؟ بله، حسّ مرگ. آن هم به صورت حسّی زنده و شدید. خسته شدم. بدجوری خسته شدم. ذهنم شده بود بایگانیِ اداره ثبت احوالِ یک شهر بزرگ. بلند شدم و کار را نیمه کاره رها کردم، با خودم گفتم کاش همه این ها اطلاعات الکترونیک بودند و می شد جایی مثلاً روی یک هارد یک ترابایت بی دغدغه ی مرور کردن و دور انداختن نگهشان داشت. راستش من با کنار گذاشتن چیزها و خاطره های چسبیده به آن ها مشکل دارم. برای همین بود که این همه سال از جمع و جور کردن آن سه طبقه ی کتابخانه سر باز زده بودم. ولی این بار ناگزیر بودم؛ یک ناگزیری شیرین و دردناک. 

روایت معتبر صدگیگابایت دغدغه پشت فرمان

 

مهندس همان ابتدا سعی کرد سر صحبت را با من باز کند و از این پرسید که کجایی هستم و چرا به گرگان می روم و آیا همیشه کم خوابم یا فقط توی جاده خوابم نمی برد. دقیق یادم نیست چیز دیگری هم پرسید یا نه. هرچه بود خیلی زود رسیدیم به حرف زدن از شغلش، سختی کارش در این کشور، رفاه و امکانات همین شغل در کانادا و گفتن از پروسه مهاجرتش و کارهایی که خودش و وکیلش در این یک سال کرده اند. از این می گفت که به چه دلایلی کانادا را به اروپا و آمریکا ترجیح می دهد و اینکه می خواهد بعد از فروش ماشین و خانه اش حدود یک میلیارد تومان سرمایه ای که دارد را با خودش ببرد و همین حرفه حمل و نقل را در آنجا ادامه دهد.

راستش خوابم نمی برد و از نشستن در تاریکی و خواندن مقاله با لپ تاپ خسته شده بودم. با خوم گفتم کمی کنار راننده می نشینم و جاده را تماشا می کنم، بعد بر می  گردم و اگر شد می خوابم. تا بلند شدم از توی آینه نگاهی کرد و پرسید: "چیزی لازم دارید؟" گفتم: "نه. خسته شده بودم، خواستم یک کم بیام جلو پیش شما بشینم. من معمولاً توی جاده خوابم نمی بره". و رفتم جلوی اتوبوس. "می تونم اینجا بشینم؟" با لبخند قبول کرد. وقتی نشستم فلاسک چایش را داد دستم و از من خواست یک چای کیسه ای توی آن بیندازم تا با هم چای بخوریم. کمی بعد صدای ضبطش را کم کرد تا با هم حرف بزنیم. اما من آرام و ساکت روی صندلی کنار درِ ماشین نشسته بودم و چند دقیقه ای در سکوت، جاده را تماشا می کردم. راستش حوصله حرف زدن نداشتم. ذهنم مشغول بود و ترجیح می دادم هر دومان در سکوت به جاده نگاه کنیم؛ مخصوصاً او که کمی بعد، موقع حرف زدن، آنقدر سرش را به سمت من بر می گرداند که هر لحظه می ترسیدم مبادا کاری دست من و مسافرها بدهد. اما کمی نگذشته بود که مهندس شروع کرد به پرسیدن همان سؤال های اولیه که کجایی هستی و این ها. هنوز خیلی از صحبتمان نگذشته بود و داشتم می گفتم از آخرین باری که سوار اتوبوس شده ام چقدر همه چیز عوض شده که مهندس سر رشته کلام را به دست گرفت و همینجا بودم که فهمیدم مهندس کامپیوتر و فارغ التحصیل دانشگاه آزاد است و راننده شدنش هم برای این بوده که اوّلاً در رشته کامپیوتر به  آن جایی که می خواسته نرسیده( به چندین دلیل از جمله نداشتن رابطه و پارتی) و ثانیاً از بچگی فانتزی راننده شدن داشته و برای همین سرمایه اش را می زند توی این کار و خودش هم می شود راننده ماشین خودش و حالا چندین سال است که راننده حرفه ایست. می گفت در این حرفه تحصیل کرده لیسانس و حتی فوق لیسانس کم نداریم. البته با تجهیزات تکنولوژیکی که توی ماشینش بود(از جمله دوربین های مدار بسته برای کنترل کابین و وای فای رایگان داخل ماشین) حرفش باور پذیر می شد. بعد هم که چند تا اصطلاح تخصصی به کار برد، قبول کردم که مهندس واقعاً مهندس است و برایم جالب شد ببینم یک مهندس کامپیوترِ تقریباً چهل ساله نسبتاً خوشتیپ که راننده اتوبوس است چه حال و هوایی دارد. برای همین به صندلی ام برنگشتم و شدم گوشی برای شنیدن حرف هایش. گفتگوی مفصّلی شد. البته بیشتر او حرف می زد و من گوش می کردم. آدم مگر چندبار به راننده اتوبوس تحصیل کرده ای بر می خورد که قصد مهاجرت دارد و وقت هایی را که روی ماشین کار نمی کند در کلاس زبان می گذراند تا هر چه زودتر آیلتسش را بگیرد و برای همیشه برود. می گفت: بقیه وقت ها را هم با همکاری وکیلش روی طراحی بیزنیس پلن قابل دفاعی برای دولت کانادا کار می کند. خلاصه اینکه مهندس کلی اطلاعات به من داد. کلی درد دل کرد، کلی غر زد و نالید. لابه لای حرف هاش هم چند بار به مقالاتی که همین هفته پیش یا ماه پیش خوانده بود ارجاع می داد و راستش لااقل در حوزه حمل و نقل کشورهای مختلف اطلاعات خیلی خوبی داشت. ترجیع بند حرف هایش هم این بود:" برای اینه که ما پیشرفت نمی کنیم". این را هر بار بعد از تحلیل یکی از مشکلات کشور می گفت: از دخالت دولت در بیزینس های مختلف، تا نبود فرهنگ فعالیت در بخش خصوصی، تا عدم توجه به تخصص و مهارت های شغلی و مهم تر از همه نبود نگاه حرفه ای به مشاغل مختلف. جالب بود.

 همصحبتی خوبی بود. کلام گرمی هم داشت. می گفت 13 سال پیش بنای مهاجرت داشته ولی به خاطر دلبستگی ها و مادرش در ایران مانده و حالا که یک سال از فوت مادرش می گذرد همه عزمش را جزم کرده برای مهاجرت. البته یک جوری از مهاجرت حرف می زد که مطمئن بود هر کس می ماند یا نخبه و توانمند نیست یا دلبستگی های عاطفی اش دست و بالش را بسته است. راستش هر قدر هم سعی می کردم چیزهای امیدبخشی در مورد آینده کشور بگویم، با قاطعیت می گفت: امیدی به آینده کشور نیست.

یک جایی از بحث حس کردم دلم نمی خواهد ادمه بدهم. احساسم این بود که ظرفیتم برای شنیدن حرف های تلخ و مشاهده تعلیق تمام شده. هر آدمی باید حد روان خودش را بشناسد. دیدم اگر ادامه بدهم، درست است که او تخلیه می شود و شاید حس بهتری پیدا کند اما من دیگر کشش ندارم. داشت مسائل و دغدغه های خودم را رو می آورد. بلند شدم و برگشتم سر جای خودم.

از مهندس خوشم آمده بود. اما یکی دو جای کارش دلگیرم می کرد. انتظار داشتم وقتی از این می گوید که پیشرفت نمی کنیم چون هیچ کس دل به کارش نمی دهد، خودش اینطور نباشد و خوب رانندگی کند. اما اینطور نبود. راستش اگر من بد رانندگی کنم فقط بد رانندگی کرده ام، اما وقتی راننده اتوبوس بد رانندگی می کند، هم بد رانندگی می کند و هم کارش را بد انجام می دهد. برای همین با اینکه به خودم می گفتم رانندگی خودت هم بهتر از او نیست، اما به نظرم می رسید حق دارم دلخور باشم. آن دلخوری وقتی برایم موجّه تر شد که موقع برگشتن به صندلی ام، خانم صندلی عقبی با حالت مصطربی گفت: "آقا میشه بهش بگین درست رانندگی کنه. هم نتونستم درست بخوابم و هم استرس گرفتم، می ترسم از جام بلند شم".

تجربه جالبی بود. مخصوصاً بعدش که باز خوابم نبرد و نشستم به نوشتن شرح ماوقع. الان ساعت 6 صبح است و در یکی از میدان های شهر ساری توقف کرده ایم و من دارم به جهانِ ذهنی این مهندس کامپیوتر فکر می کنم. دنیایی پر از تعارض و دغدغه و عدم تناسب. حس می کنم می شد در روایت او از خودش و زندگی و احساسات و عواطفش، هم دغدغه های عمیق بشری در مورد معنای زندگی را به خوبی دید و هم تنش های سیاسی جامعه ای از هم گسیخته و ناکارآمد را؛ مشتی نمونه خروار، پر از احساسات خوب و بدِ همزمان. با اینکه از مهندس دلخورم ولی از اینکه اینقدر پنجره جهانش را با شور و هیجان به رویم گشود، از او ممنونم. 

حس های بی نام

 

ما آدم ها در نسبت با خودمان، دیگران، اشیاء، اتفاقات و حتی کلّیت جهان حس های مختلفی را تجربه می کنیم. بعضی از آن ها بسیار آشنا و تکراری اند. یعنی به خوبی می شناسیمشان، اسمشان را می دانیم، می دانیم در چه شرایطی و نسبت به چه چیزهایی بوجود می آیند، می دانیم چقدر در درونمان می مانند، می دانیم با درونمان چه می کنند؟ کی می روند؟ چطور می روند؟ چه بقایایی به جا می گذارند؟ می دانیم خوب هستند یا بد، خوشایند هستند یا ناخوشایند. می دانیم باید از آن ها بترسیم و نگرانشان باشیم یا نه. می دانیم باید در موردشان با دیگران حرف بزنیم یا نه. می دانیم علامت چیزی هستند و به چیزی اشاره می کنند یا نه. می دانیم حس دیگری را در پی خودشان می آورند یا نه و خلاصه به علّت تکراری و آشنا بودنشان یا به هر دلیل دیگری، جغرافیای آن ها را به خوبی می شناسیم.

این حس های آشنا که نامشان را می دانیم، خیلی وقت ها به راحتی در دسته ای خاص جا می گیرند و ما را از بلاتکلیفی در می آورند. خوب باشند یا بد، هضمشان می کنیم و کاری برایشان انجام می دهیم. اما امان از حس هایی که بلاتکلیف اند یا به تعبیر بهتر ما در موردشان بلاتکلیف و سرگردانیم. گاهی اوقات حس هایی را تجربه می کنیم که اسمشان را نمی دانیم. جای درستی برایشان سراغ ندارم، هاضمه روانمان هر چه تلاش می کند از پسشان بر نمی آید و گیر می کنند یک جایی توی ذهنمان و سردرگم و برزخی رهایمان می کنند. گاهی اوقات این حس های بی نام، از سر غرابت است که بی نام می مانند. تا به حال تجربه شان نکرده ایم و سراغ نداریم کسی در موردشان حرفی زده باشد یا جایی در موردشان چیزی خوانده باشیم. یک هو حس می کنیم با چیزی یک سره غریب همنشین شده ایم. نمی دانیم خوب است یا بد، باید از آن ترسید یا نه، باید برایش کاری کرد یا نه و باید از آن با کسی چیزی گفت یا نه. گاهی این بی نامی از فرطِ آمیختگی این حس هاست. آنقدر حس های مختلفی یک جا بر روانمان آوار می شود که می مانیم کدام یک را تجربه کرده ایم: عشق است یا خشم، احترام است یا دلسوزی، صمیمیت است یا ترس یا شاید حسرت یا اشتیاق یا ... . هر بار که به این کلاف در هم تنیده نگاه می کنیم حس تازه ای می بینیم. تا تلاش می کنیم اسمی به آن بدهیم و پرتویی بر آن بیفکنیم، احساس دیگری نسبت به آن پیدا می کنیم. سعی می کنیم این دو حس ِ آشنا را در سیمایی قابل فهم بازبشناسیم که حس دیگری از راه می رسد و دو باره ذهنمان را آشفته می کند. (گاهی هم این حس ها را می شناسیم ولی آنقدر پذیرش آن ها و بار تجربه کردنشان سنگین است که می ترسیم نام حقیقیشان را بر آن ها بگذاریم، چنان که هستند قبولشان کنیم و کاری برایشان بکنیم. همین می شود که خودآگاه یا ناخودآگاه، بی نام و بی نشان تجربه شان می کنیم یا اگر بتوانیم از تجربه کردنشان می گریزیم). 

راستش این حس های بی نام کم نیستند و  همین بی نام و بی مقام بودنشان چه خوب باشند چه بد، ترسناکشان می کند. ما آدم ها از چیزهایی که نمی شناسیم و اسمی برایشان نداریم می ترسیم. برای همین است که خیلی وقت ها احساساتمان را دستکاری می کنیم و دست به خودفریبی می زنیم تا حس ِ شناسنامه داری از آنچه تجربه کرده ایم بسازیم، تا بتوانیم با آن کنار بیاییم و راهمان را در دل تجربه های زندگی پیدا کنیم.

بعضی وقت ها این حس های ناآشنا و بی نام، وقتی چندبار به تجربه در می آیند آشنا می شوند و جایی برایشان پیدا می کنیم. اما گاهی هم این بی نامی همینطور باقی می ماند. گاهی وقت ها  حس می کنم این حس های ِ عموماً چندوجهی ِ غیر قابل تفکیک  از آنجا می آیند که ما واقعاً با بخش هایی از روان خودمان همنشین نیستیم و از کار بخش هایی از روانمان سر در نمی آوریم. سویه هایی از روانمان هست که تا به حال آزمونشان نکردیم و گوشه هایی هست که از وجودشان بی خبریم. به ناخودآگاه روانمان نسبت بدهیم یا فقدان خودشناسی کافی، حس می کنم باید موضعی در مورد این حس ها داشت. ممکن است بگویید جنس این حس ها به گونه ایست که نباید تقلیلشان داد، نباید اسمی بر آن ها گذاشت، نباید برای زدودن ابهام از پیکر و سیمایشان تلاشی کرد. شاید هم بگویید این بی نام رها کردنشان خطای بزرگی است و  اگر کاری با آن ها نکنیم و  اسم و موضعی خاص برایشان سراغ نگیریم از پا درمان می آورند.

این روزها، در آستانه بزرگ سالی ِ ناگزیر، پر از این حس های جدیدِ درهم تنیده و ناآشنا هستم. گاهی در دل تجربه روزمره، خودم را می بینم که با غریبه ای رو در رو نشسته ام که هم نام من و هم سیمای من است اما صدایش را نمی شنوم و از احوالش سر در نمی آورم. راستش مانده ام با این حس ها چه کنم. می پرسم از خودم آیا با خودشناسی بیشتر گرهی باز می شود نه. گاهی با خودم می گویم شاید اصلاً این حس ها را باید دست نخورده و دستکاری نشده نگه دارم و با آن ها بنشینم شاید اصالت و بکریِ  آن ها افقی یا گشایش تازه ای برای روانم به ارمغان بیاورد. نمی دانم. پیشتر ها ساکن جغرافیای آشناتری بودم. این روزها اما چشم اندازی که می بینم بیش از همیشه برایم غریب و نامأنوس است.