دلشوره و خیال مدام
گاهی وقت ها فکر می کنم ما آدم ها با اینکه غذاهایمان را نشخوار نمی کنیم ولی در مورد افکارمان اهل نشخوار کردنیم. جمله تند و سنگینی شد. بگذار توضیح بدهم. اول اینکه وقتی می گویم ما آدم ها، دارم از تجربه خودم و دیگرانی که در اطرافم زندگی می کنند، به یک تعمیم کلی می رسم. این یعنی قرار نیست حکم کلی غیر قابل نقضی صادر کنم. بعد هم اینکه منظورم از نشخوار کردن این است که انگار همیشه باید ذهنمان بجنبد. یعنی مدام باید به چیزی فکر کنیم و اتفاقاً این چیز معمولاً یک چیز تکراری است. یعنی انگار هر کدام از ما یک ذخیره ی افکار داریم که وقتی فکرمان آزاد می شود، می رویم یکی را از آن میان بر می داریم و دوباره شروع می کنیم به جویدن. و اگر تا اینجای کار با من موافق باشی، لابد این را هم می پذیری که این افکار انتخاب شده برای نشخوار شدن، معمولاً افکار منفی هستند. یعنی خیلی اوقات وقتی فکری یا خاطره ای را برای دوباره جویدن انتخاب می کنیم یک فکر یا خاطره بد یا یک نگرانی است.حالا یک گام جلوتر برویم. خیلی از ما عادت داریم همیشه دلشوره ای داشته باشیم. یعنی اگر نداشته باشیم، می رویم یکی از دلشوره های قدیمی را بر می داریم و می اندازیم به دل خودمان. اصلاً یک سری مسائل را خودآگاه یا ناخودآگاه حل نشده باقی می گذاریم تا هر وقت نیاز به دلشوره داشتیم، یعنی هر وقت که حس کردیم نباید خوش یا آرام باشیم، برویم یکی از آن ها را برداریم و نگرانش باشیم. و خب، از این قبیل مسائل حل نشده و دلشوره هم کم نداریم. اگر نداشته باشیم هم چیزی می سازیم. خلاصه اینکه مدام افکار بد و نگرانی هایمان را مرور می کنیم. انگار پس ذهن خیلی از ما چند باور ضمنی نهفته است: خوشی بی دلیل ممکن نیست، لذت بردن و خوش بودن برای مدت زیاد ممکن نیست، فراغ بال داشتن و به چیزی فکر نکردن نشانه بی فکری و بی خیالی است، مدام دغدغه چیزی را نداشتن نشانه بی مسئولیتی و بی تعهدی است و ... . در نهایت اینکه لااقل تجربه من نشان می دهد که یک سری مسائل را حل نشده نگه می دارم تا هر وقت نیاز به احساس تعهد، بافکری و با خیالی و غلبه بر ترسِ از خوشی داشتم، یکی شان را پیدا کنم و بیندازم به جان خودم تا خیالم راحت بشود که زندگی را جدی گرفته ام و همه چیز سر جای خودش است.
سلام. من محمود مقدسی هستم.