آینه مخدوشِ شرایطِ بحران زده

 

یکی از مهم‌ترین آسیب‌هایی که اغلب ما در بحران‌های سیاسی و اقتصادی می‌بینیم این است که هزینه معمولِ گیر و گرفت‌های روانیمان، به طرزِ غیرعادی بالا می‌رود. آن‌وقت خیلی از ما که می‌توانستیم در شرایط عادی، با هزینه‌ی به‌مراتب کمتری، یک زندگی معمولیِ کم‌وبیش آرام و شاد داشته باشیم، درگیر اضطراب‌های پی‌درپی و غم و اندوهِ نامتناسبی می‌شویم و بیشتر فرو می‌رویم توی خودمان. مثال ساده‌اش این است که بعضی از ما، کارها را کند انجام می‌دهیم، یعنی دیر و سخت تصمیم می‌گیریم و برای انجامِ یک کار تحقیق یا تعلّل زیادی می‌کنیم. در شرایطِ عادی، این جستجو کردنِ زیاد یا تعلل کردن، هزینه اندکی برایمان به همراه می‌آورد. نهایتش این است که فلان خانه یا ماشین را که مناسب‌تر بود نمی‌خریم یا فلان سرمایه‌گذاری را که به‌صرفه‌تر بود نمی‌کنیم، امّا خانه یا ماشین کم‌وبیش خوبی پیدا می‌کنیم یا سرمایه‌گذاری کم‌وبیش معقولی انجام می‌دهیم و در این حالت، همه هزینه‌ای که می‌دهیم یک‌جور عدم‌النفع است و نه یک ضررِ افسوس آفرین. امّا در شرایط بحران و نوسانات سیاسی و اقتصادی، این تحقیق و تعلّل کردن، نتیجه‌اش می‌شود از دست رفتن قدرت خرید یا خریدنِ چیزی نامتناسب یا سردرگمی زیاد میان فرصت‌های سرمایه‌گذاری نامطمئن و ناآشنا. یا بعضی از ما، هیجان‌خواهیم. تصمیم‌های سخت و پر ریسکی می‌گیریم و اساساً زندگی را این‌طور می‌فهمیم. در شرایطِ عادی و ثباتِ سیاسی و اقتصادی، نحوه زندگی و تصمیم‌گیری ما با همه هزینه‌هایی که ممکن است داشته باشد، با روان و شخصیتمان جفت‌وجور است و می‌توانیم با عوارض و نتایجش کنار بیاییم و آن‌ها را دیر یا زود در درونمان حل‌وفصل کنیم. امّا در شرایط بحران، این تصمیم‌گیری‌ها تبدیل می‌شوند به ریسک‌های مرگ و زندگی و ممکن است یک‌باره همه بازی را از کنترلمان خارج کنند. در این حالت، متغیّرها آن‌قدر زیاد و پیچیده‌اند که خیلی وقت‌ها سنجش و ارزیابی ما به‌تنهایی نمی‌تواند چیزی را تضمین کند. اینجاست که نحوه بودنمان ما را در معرض هزینه‌هایی قرار می‌دهد که نه توان هضم کردنش را داریم و نه توانِ پذیرفتن مسئولیتش را.

هزینه‌ نوعِ بودنِ هرکدام از ما که در شرایطِ بحران افزایش می‌یابد، به همان میزان آزادی ما را هم محدودتر می‌کند. چه چیزی بیشتر از ترس‌ها و بازداری‌های درونی می‌تواند آزادی آدم را بگیرد؟ ما ساکنین بحران، هرروز، بیشتر از روز قبل، بخشی از خودمان را قلم می‌گیریم. امّا باید حواسمان به کاری که می‌کنیم باشد. باید حواسمان باشد که واقعاً عمده این مشکل، از نحوه بودن ما نیست. این بحرانِ بیرونی است که بودنِ ما را پرهزینه می‌کند. ما عیبِ چندانی نداریم. ما آدم‌هایی معمولی هستیم، با خوشی‌ها و ناخوشی‌های معمولی. حداقل کاری که می‌توانیم بکنیم این است که خودمان را برای چیزی که هستیم ببخشیم و بپذیریم که ما، همین ما می‌توانستیم در شرایطِ معمولی‌تری، حس بهتری نسبت به خودمان داشته باشیم و خودمان را کمتر سرزنش کنیم. ما آن‌قدرها بد و ضعیف و نامعقول و ناتوان نیستیم، آینه جهان بیرون مخدوش و مشوش است.کاش بتوانیم خودمان را بپذیریم و بگذاریم بحران، فقط آن بیرون جریان داشته باشد و پایش را به درون خودمان باز نکنیم.

پلاسکویی که در روان ما فرو می ریزد

 


حرف خواهیم زد و خواهیم نوشت. مثل همین کاری که من دارم با این نوشته می کنم. حادثه مهم و تلخیست و باید به هر طریق و با هر تلاشی که شده آن را هضم کنیم. بسیاری از ما، کم یا زیاد آشفته و پریشان شده ایم، خبرهای این حادثه را چک می کنیم و سعی می کنیم کاری برای آرامش از دست رفته مان بکنیم. چیزهای هضم ناشدنی، بی معنا، ترسناک و ناامید کننده زیادی در این حادثه هست که باید راهی برای پذیرفتن یا تحمل کردنشان بیابیم:

1. همدلی با آدم های دخیل در این اتفاق، ما را غمگین، افسرده و مضطرب می کند. از صبح به کسانی فکر می کنم که در این حادثه جانشان را از دست داده اند: به آتش نشانان و به کسبه ای که رفته بودند تا شاید چیزی را از مغازه هایشان بیرون بیاورند یا به امید خاموشیِ آتش، سرگشته در داخل ساختمان پرسه می زدند. به 4000 آدمی فکر می کنم که کارشان را از دست داده اند. به خیل زیادِ آدم هایی که در چند ساعت کل داراییشان دود شد و به هوا رفت و گذشته خودشان و آینده فرزندانشان، در زمانی کوتاه ویران شد. به آدم هایی فکر می کنم که شاید موقع ریزش ساختمان، بدشان نمی آمد به همراه آن همه ضرر و زیان، خودشان هم زیر آوار دفن می شدند. به اضطراب و ترس ِ آن ها از آینده مبهم و نامعلومشان فکر می کنم. به این فکر می کردم که روزها و سال ها با هضم این اتفاق تلخ و سنگین دست به گریبان خواهند بود. به روزها و ماه های آینده و به رنجِ طولانی مدّت آدم هایی فکر می کردم که بی هوا، زندگیشان دود شد و به هوا رفت و از دل یک روزمرّگی آرام به لبه پرتگاه تباهی رسیدند.

2. بسیاری از ما مضطرب و پریشان می شویم چون فکر می کنیم شبیه همین تراژدی ممکن بود و ممکن است برای خودمان هم اتفاق بیفتد. داریم زندگیمان را می کنیم، هدف هایی برای خودمان دست و پا کرده ایم، تلاش می کنیم و به آینده خوشبینیم، بعد ناگهان چیزی خارج از اختیارمان همچون سیلی ویرانگر، تمام هدف ها، آرزوها و خوشبینی ما را در می نوردد و نابود می کند. همدلی با آدم های دخیل در این بحران، ما را به درون خودمان می کشد و چشم هایمان را بر آسیب پذیری خودمان باز می کند. این اتفاق بیرونی، در پرتو آن همدلی بدل به ضایعه ای درونی می شود و ترس و اضطرابی عمیق را به جانمان می اندازد. با خودمان فکر می کنیم که آینده، هر دم ممکن است تقدیری چنین را برای ما نیز رقم بزند.


3. بسیاری از ما، در اتفاقاتی چنین، مضطرب و مشوّش می شویم، چون خودمان را در نظم و سازمانی می بینیم که شیرازه اش همچون بنای ساختمان پلاسکو، سست و آماده فرو ریختن است. خودمان را در کشوری می یابیم که چنین تراژدی هایی در آن اصلاً دور از انتظار نیست. حس می کنیم کسی حواسش نیست، کسی مسئول نیست و کسی امنیت و آسایش ما را نمی پاید. سستی بنای پلاسکو و فرو ریختنش، علاوه بر سستی ِ هستی انسانی، ما را به یاد سستی و شکنندگی نظام سیاسی کشورمان و سرنوشت ما به عنوان شهروندان این کشور هم می اندازد. و این ترس و هراس کمی نیست. به زندگی روزمره که نگاه می کنی، می بینی ما انسان ها قدم از قدم بر نمی داریم مگر از قبل، خودآگاه یا ناخودآگاه به هزاران چیز اعتماد کرده ایم: به اینکه زمین دهان باز نمی کند، از آسمان چیزی فرو نمی افتد، ماشینمان آتش نمی گیرد، حیوان درّنده ای به ما حمله نمی کند، آسانسور سقوط نمی کند و ... . حال تصوّر کن، اتفاقی این چنین، اعتماد به نظم امور و اتفاقات پیرامونت را از تو بگیرد. آن گاه همه چیز ترسناک و هراس آفرین می شود. آن وقت قدم از قدم برداشتن می شود تجربه ای اضطراب زا. چنین اتفاقاتی شهروندان یک جامعه را در این هراس می اندازد که مبادا امور تحت کنترل نیست و هیچ چیز و هیچ جا، آنچنان که فکر می کردیم امن نیست. چطور می توان مطمئن بود یک شبه، جان، سرمایه یا امنیتمان از میان نرود.

این ترس ها و تشویش ها و چندین و چند تجربه پریشان کننده دیگر، باعث می شود هاضمه روانمان چنین اتفاقات سهمگینی را پس بزند. با دیدن هر عکس یا تصویر به هم می ریزیم و خودمان را جای افراد دخیل در این بحران می گذاریم. برای همین دست به کارِ حرف زدن، نوشتن و فکر کردن می شویم. شاید آن همه جمعیتی که آن جا بودند همه برای ماجراجویی نیامده باشند. شاید بسیاری از آن ها کسبه ای چنان مضطرب و پریشان باشند که برای تحمل اضطرابشان کاری به جز بیرون آمدن به ذهنشان نمی رسیده. اگر خیلی از ما هم می توانستیم برای تحمّل اضطرابمان سر آن صحنه حاضر می شدیم. امّا دوریم و باید راه دیگری پیدا کنیم: باید حرف بزنیم، بنویسیم، خبر چک کنیم و به هر طریقی که شده بار ِ این ضایعه ایجاد شده را از روی روانمان برداریم.

فرهنگ غنی و ظرفیت هایش


- آدم پول دوستیست، به او اعتماد نکن.

- دخترک لباس‌های جلف و شادی می‌پوشد، گمان نمی‌کنم دختر خوب و معصومی باشد.

- کروات می‌زند، لابد نماز هم نمی‌خواند.

- شاعر است، بی‌خیالش شو، کار جدی از دستش بر نمی‌آید.

- هیچ وقت به سیاستمدار‌ها اعتماد نکن.

- این‌ها تازه پولدار شده‌اند، لابد بی‌فرهنگ‌اند.

- فلانی تحصیلات دانشگاهی ندارد، خب معلوم است که به درد معاشرت نمی‌خورد.

- می بینی این آقای فلانی همیشه هوای خانم فلانی را دارد. حیا هم نمی‌کند، آدم زن دار و این همه گرم گرفتن با زن مجرد.

 

دوست داشتم مثال‌های واضح‌تر و بهتری بزنم ولی حضور ذهن کافی ندارم. بگذار حرفم را بزنم شاید خودت مثال‌های خیلی بهتری داشتی. به نظر می‌رسد که فرهنگ غنی و پویا فرهنگی است که دایره واژگان و گسترهٔ تیپ‌هایش خیلی وسیع باشد یا لااقل مدام به تیپ‌ها و واژگان جدید اجازه ظهور بدهد. بگذار کمی توضیح بدهم. ببین، می‌گویند عرب‌ها برای شتر تقریباً ۱۰۰۰ واژه دارند. حالا تعدادش مهم نیست، زیاد بودنش مهم است. این واژگان متعدد امکان می‌دهد درک عمیق‌تر و متنوع تری از شتر داشته باشند. یعنی وقتی یک شتر را می‌بینند و صاحبش می‌گوید این فلان شتر است، تصوری در ذهنشان ایجاد می‌شود و وقتی می‌گوید این بهمان شتر است، تصور دیگری پیدا می‌کنند. خلاصه اینکه دایره تصوراتشان از شتر خیلی زیاد است. حالا بیا همین را در قلمرو مفاهیم انسانی پیاده کن. مثلاً فرهنگی را در نظر بگیر که ۶ تا یا ۸ تا واژه برای رابطه عاطفی مثبت میان آدم‌ها دارد. مثلاً ما عشق، محبت، صمیمیت، دوستی، علاقه، دلبستگی و... را داریم و وقتی با کسی رابطه عاطفی مثبتی داریم، هم خودمان و هم دیگران ناگزیرم این رابطه را ذیل یکی از این مقولات و مفاهیم بگنجانیم. رابطه‌ای که مفهوم و واژه‌ای برایش وجود نداشته باشد، اگر اصلاً ممکن باشد، خیلی سریع به یک رابطه مفهوم دار تبدیل می‌شود. یعنی معمولاً ما نمی‌توانیم تجربه‌ای داشته باشیم که اسمی ندارد. این یک بحث مفصل در فلسفه زبان است که جایش اینجا نیست. همینقدر از من بپذیر که اگر به تجربه روزمره‌ات رجوع کنی، به خوبی می‌بینی که همه تجارب و حالاتت اسم دارند. یعنی تجربه یا حالتی نداری که مفهومی برایش نداشته باشی و اگر تجربه‌ای داشته باشی که مفهومی برایش نباشد، خیلی زود خودش را در قالب یک مفهوم و به تبع آن یک واژه می‌ریزد. اگر با این حرف موافق باشی، می‌خواهم نتیجه بگیرم که فرهنگ غنی، فرهنگی است که یا امکان تجارب مختلف را برای مردمش فراهم می‌آورد یا لااقل پویایی و ظرفیت بوجود آوردن این امکان‌ها را در خود دارد. فرهنگی که در آن رابطه یا جنسی است، یا عشاقانه، یا مادرانه و نهایتاً یکی دو حالت دیگر، باعث می‌شود آدم‌ها ناگزیر سر بخورند در قالب یکی از این مفاهیم. یعنی فرهنگ یک سری علائم و نشانه‌ها دارد که مثل شابلون روی تو می‌گذارد و به تو نشان می‌دهد که جزو این مفهومی نه آن مفهوم و نه بی‌مفهوم. خلاصه اینکه آزادی رابطه تو، آزادی سبک زندگی تو، آزادی فکر تو و خیلی چیزهای دیگرت محدود می‌شود به مفاهیمی که فرهنگت دارد. یک فرهنگ غنی‌تر، امکان تجارب بیشتری را به تو می‌دهد و یک فرهنگ فقیر‌تر، دست تو را می‌بندد. بحث مفصلی است، همینقدرش را از من بپذیر.

 

در ابتدای نوشته از دامنه تیپ‌ها هم صحبت کردم. گستره تیپ‌های تعریف شده در جامعه ربط مستقیمی با گستره مفاهیم دارد و شاید به تعبیری‌‌ همان باشد ولی دوست دارم از آن را به عنوان موضوع مستقلی بحث کنم. همانطور که گفتم فرهنگ غنی فرهنگی است که گستره متنوعی از تیپ‌ها داشته باشد. به تعبیر دیگر، فرهنگ غنی فرهنگی است که میان دو سر رادیکال تیپ‌ها، طیف وسیعی از تیپ هار ا بپیذیرد و به انسان‌ها امکان دهد خودشان را ذیل یکی از این تیپ‌های گستره و نه الزاماً حالت‌های رادیکال دو سر طیف تعریف کنند. مثلاً دو تیپِ دختر معصوم و زن بدکاره را در نظر بگیر. هر چند من هیچ کدام از این مفاهیم را قبول ندارم ولی این عبارات با توجه به عرف معنی دارند. در یک فرهنگ غنی، بین دختر معصوم و زن بدکاره، ممکن است ۶۰ یا ۷۰ نوع تیپ وجود داشته باشد. یعنی دختری بتواند لباس شاد و رنگارنگ بپوشد و معصوم باشد، یا دختری بتواند زیاد بخندد و زیاد حرف بزند و  معصوم باشد، دختری بتواند رابطهٔ  گسترده ای با مردان داشته باشد و  باز هم معصوم باشد و همینطور کم کم برود به سمت دیگر طیف. تازه حتی ممکن است در بین زنان (به تعبیر عرف) بدکار هم طیف گسترده‌ای باشد. خلاصه این که چنین گستره و تنوعی به فرد و دیگران امکان می‌دهد که وقتی می‌خواهند خودشان یا دیگری را تعریف کنند دچار خطا نشوند. یعنی دختری فکر نکند تا کمی شاد‌تر لباس پوشید یا حجابش کمتر شد، بد است و جامعه فکر کند این دختر دیر یا زود بدکار خواهد شد. همینطور است در مورد بازاری بودن، سیاستمدار بودن، دانشگاهی بودن، در مورد اعتقادات مذهبی، در مورد بافرهنگ بودن یا نبودن، در مورد قابل اعتماد بودن یا نبودن و الی آخر. فرهنگ غنی فرهنگی است که یا تیپ‌های متنوعی را به رسمیت شناخته باشد یا ظرفیت پویای پذیرش آن‌ها را داشته باشد. در فرهنگِ از نظر تیپولوژی فقیر، آدم‌ها ناخواسته خراب می‌شوند. آدم‌ها ناخواسته به چیزی تبدیل می‌شوند که نمی‌خواهند، ناخواسته سر از ناکجا آباد در می‌آورند. می‌خواهند اندکی و فقط اندکی آزاد باشند، یک هو طرد می‌شوند از خانواده و جامعه. می‌خواهند اندکی رفاه داشته باشند، هزار و یک انگ می‌خورند و طرد می‌شوند. می‌خواهند روابط صمیمانه داشته باشند، یک هو سر از رابطه جنسی در می‌آورند و....

 

در آخر هم بگذار به طور خلاصه به سه نکته از قلم افتاده اشاره کنم:

 

۱.  اول اینکه هم در بحث مفاهیم و واژگان و هم در بحث تیپ‌ها، هم خود فردِ صاحب تجربه ممکن است به خطا برود و به خودش آسیب بزند و هم دیگران. اما ناظران معمولاً بیشتر خطا می‌کنند و سبب تباهی آدم‌های اطرافشان می‌شوند. ناظران غرض ورز، ناظران کم اطلاع، ناظرانِ خرده فرهنگ‌های فقیر‌تر، ناظران عجول و... خیلی زود دیگری را در قالبی می‌ریزند که دست تجربه‌اش را می‌بندد و آزادی و اختیارش را محدود می‌کند. کوتاه سخن اینکه فرهنگ غنی آزادی بیشتری به صاحبانش می‌دهد؛ چه در مقام فاعل و چه از دید ناظر.

 

۲.  لابد به خوبی دیده‌ای که خرده فرهنگ‌های غنی‌تر، تساهل بیشتری دارند تا خرده فرهنگ‌های فقیر‌تر. در بعضی خانواده‌ها، فرد می‌تواند هراز و یک تجربه داشته باشد و همچنان محترم شمرده شود و همچنان دوست داشته بشود و در بعضی خانواده‌ها فرد با کوچک‌ترین خطایی، حتی با خطای مرتکب نشده، ممکن است جانش را از دست بدهد. خرده فرهنگ‌های متفاوت خود را در شهرهای مختلف، خانواده‌های مختلف، طبقات اقتصادی و فرهنگی مختلف و... نشان می‌دهد.

 

۳.  در ‌‌نهایت هم اینکه به نظر می‌رسد یکی از راه‌های گسترش دامنه مفاهیم و تیپ‌ها، ساختن ترکیبات وصفی و اضافی باشد که جامعه به طور فعالی از طریق آن دامنه تجارب و تیپ‌ها را گسترش می‌دهد. مثلاً بازاری منصف، بازاری غیر منصف، بازاری نیمه منصف؛ مذهبی خشک، مذهبی منعطف، مذهبی متساهل، مذهبی روشنفکر، مذهبی سهل گیر، مذهبی معتدل و... ؛ تحصیل کرده با فرهنگ، تحصیل کرده بی‌فرهنگ، تحصیل کرده معمولی، تحصیل کرده فرهیخته، تحصیل کرده عوام، تحصیل کرده روشن فکر، تحصیل کرده متحجر و... ؛ بی‌سواد محترم، بی‌سواد بی‌فرهنگ، بی‌سواد با معرفت، بی‌سواد با فرهنگ، بی‌سواد فرزانه و... ؛ حالا همین‌ها به ذهن الکن من می‌رسد. ولی این جور ترکیبات کمک می‌کند یک هو آدم‌ها را نریزیم داخل قالب‌های خشک و کسی که مثلاً تحصیل کرده بود را به طور پیش فرض آدم محترمی بدانیم و فرد بی‌سوادی را به طور پیش فرض بی‌فرهنگ تلقی کنیم. گستره وسیع‌تر تیپ ها و نام ها ناگزیرمان می‌کند، پیش از بررسی کافی داوری نکنیم و پیش داوری‌ها را تا حد امکان کنار بگذاریم.

 

اخلاقِ سیاست ورزی


امروز با دوستی درباره چند رفتار تاریخی در سیاست ایران بحث می‌کردیم که گفتگو دامنه دار‌تر شد و به مسئلهٔ فراگیری در اخلاق سیاست ورزی رسید. رفتارهای که محل بحث بود به دو دسته کنش اخلاقی تقسیم می‌شدند: یکی ماندن در میانهٔ فضای سیاسی آلوده و باقی ماندن در قدرت با این استدلال که اگر فرد از قدرت کناره بگیرد، دیگرانی به جای او خواهند آمد که کار از این هم خراب‌تر می‌شود. یعنی فرد در محیطی غیراخلاقی و از دید ناظری خارجی فاسد باقی می‌ماند، با این استدلال اخلاقی که در نبود او اوضاع از این هم بد‌تر می‌شود. و رفتار دیگر عبارت است از ابراز مخالفت آشکار با فساد و کناره گرفتن از قدرت در زمانی که وظیفهٔ اخلاقی اقتضای این کار را دارد؛ فارغ از اینکه در نبود این فرد چه کسانی به قدرت می‌رسند یا چه اتفاقاتی می‌افتد. برای درک تفاوت این دو رویکرد موقعیتی را تصور کنید که حقوق اقلیتی تضییع می‌شود و اگر واکنش نشان دهید از قدرت حذف می‌شوید. در چنین موقعیتی فرد نخست معتقد است مصلحتی بالا‌تر اقتضا می‌کند که در قدرت بماند و چشم بر این ماجرا ببندد. او گمان می‌کند با ماندن در قدرت می‌تواند جلوی ظلم‌های بزرگ تری بایستد و خدمات بیشتری انجام دهد و در نتیجه در هنگام چنین تعارضی ترجیح می‌دهد سکوت کند. اما فرد دوم که دفاع از حقوق انسان‌ها و به طور خاص اقلیت‌ها را وظیفهٔ اخلاقی خود می‌داند سکوت نمی‌کند، صدایش را به گوش همه می‌رساند، در برابر رویه‌ای نادرست می‌ایستد و از قدرت کنار گذاشته می‌شود.

 

بعد از گفتگویی نسبتاً مفصل به این نتیجه رسیدیم که تصمیم گیری در چنین موقعیتی بیش از هر چیز به شناخت فرد از خود و توانایی‌های روانی و شخصیتی او و موقعیت خاصی که در آن است بر می‌گردد. دوستم از من پرسید تو اگر باشی چه می‌کنی؟ و خب، تردید چندانی در پاسخی که می‌خواستم بدهم نداشتم و بلافاصله گفتم: اعتراض می‌کردم و حاضر می‌شدم از قدرت بیرونم کنند. راستش واقعاً در چنین موقعیتی به دو چیز اطمینان ندارم: اول اینکه اگر در شرایط فاسدی و با چشم پوشیدن به ناروایی در قدرت بمانم، خود به خود آلوده نشوم و بعد از مدتی حساسیت اخلاقی‌ام را از دست ندهم و دیگر اینکه، مطمئن نیستم آینده چنان که من تصور می‌کنم پیش برود؛ یعنی ماندنم در قدرت به خیر بالاتری منتهی شود.

 

نکته‌ای که بعد از این گفتگو ذهنم را مشغول کرد، این بود که اصلاً آیا حتی از دیدگاهی پراگماتیک می‌توان رویهٔ خلاف اخلاقی را نادیده گرفت و امید بهبود داشت؟ یعنی اگر ظلمی انجام شود و نادیده گرفته شود، آیا امیدی هست که بتوان جلوی ظلم‌های بعدی را گرفت یا ظلم نادیده گرفته شده خود مقدمه‌ای می‌شود برای ظلم‌های بعدی. البته تردید ندارم که چنین تعارضی نه فقط در سیاست که در زندگی هر روزهٔ ما به کرّات رخ می‌دهد و هر یک از ما ممکن است بار‌ها با چنین مسئه‌ای مواجه شده باشیم. شما چه می‌کنید؟ واکنش نشان می‌دهید و خودتان را برای عواقبش آماده می‌کنید یا مصلحت (و نه الزاماً مصلحت فردی خودتان) را می‌سنجید و سکوت می‌کنید تا مانع ظلم بزرگ تری شوید یا خیر بزرگ تری را بوجود آورید؟

 

بعد التحریر: همیشه در چنین مباحثی همانطور که در بالا هم اشاره کردم گوشه چشمی به آنچه «اخلاق موقعیت» نامیده می‌شود دارم. یعنی در ‌‌نهایت نمی‌توان حکمی کلی صادر کرد و هر موقعیت را باید به طور دقیق شناخت و بعد آن را ذیل احکام اخلاقی کلی بررسی کرد و از ترکیب این دو به حکم اخلاقی مربوط به آن موقعیت و البته قابل دفاع در پرتو احکام اخلاقی کلی رسید. به همین خاطر پرسشم را اصلاح می‌کنم: به نظر شما به طور متوسط کدام رویکرد قابل دفاع‌تر است؟

ما و خودِ ما، ما و دیگران


"من در کتابم «پشت پردهٔ بازار فح شا در خاورمیانه» می‌خواستم با برداشت غلطی که در دنیای انگلیسی‌زبان دربارهٔ فعالیت‌های جن سی خاورمیانه‌ای‌ها وجود دارد برخورد کنم. برداشت و ادعای عمومیت یافته‌ای را نقد کنم که حتی رمان‌نویس مشهوری چون «مارتین آمیس» هم آن را تکرار می‌کند. برداشت خودبزرگ‌بینانهٔ غربی که ادعا می‌کند مرد مسلمان تروریست خود را به آسمانخراش‌های ما می‌کوبد چون سرکوب جن سی شده است و به س ک س آزاد ما حسادت می‌ورزد." 

این مطلب بخشی از مصاحبه مجله سالن با جان. آر. برادلی نویسنده و روزنامه‌نگار دانش‌آموختهٔ آکسفورد است. برادلی از یازده سال پیش در مصر زندگی می‌کند. او که به زبان عربی کاملاً مسلط است، در این کتاب از منظر یک پژوهشگرغربی، به لایه‌های زیرین فرهنگی و اجتماعی خاورمیانه می‌نگرد. توصیه می‌کنم به این آدرس سری بزنید و ترجمهٔ این مصاحبه را بخوانید.

 

ما دقیقاً در‌‌ همان جایی زندگی می‌کنیم که برای غربی‌ها رازآمیز است و کلی پول خرج می‌کنند برای شناختنش. در یکی از‌‌ همان کشورهایی زندگی می‌کینم که غربی‌ها و شرقی‌ها کلی توهم و تخیل دباره‌اش دارند و هر از چندی محقق، روزنامه نگار، توریست یا داستان نویسی سعی می‌کند این اوهام را با واقعیت جانشین کند. ما ساکن منطقهٔ راز آمیز نفت و روابط جن سی ناشناخته و خشونت و خیلی چیزهای دیگریم. 

پس از خواندن این مصاحبه به این فکر می‌کردم که اگر تفکیک کنیم میان دید ناظر (غربی‌ها)، دید فاعل (خود ما) و دید شبه فاعل (نگاه خود ما به زندگی و دیگر نحوه‌های زیست موجود در جامعه خودمان)، در این صورت مختصات نگاه فاعلانه و شبه فاعلانه ما چه خواهد بود. مثلاً چه تعداد از ما و تا چه حدی خودمان را واقعاً شبیه توصیف غربی‌ها (حتی محققانشان) از مردم منطقه و ایران می‌دانیم. چقدر با واقعیت‌های جامعه خودمان (بیرون درهای خانواده و فامیل) آشنا هستیم؟ نگاه ما به خودمان و دیگران پیرامونمان تا چه حد متأثر از نگاه ناظر (غربی‌ها) به ماست؟ تا چه حد در مواجه با خودمان و داوری خودمان آزادانه عمل می‌کنیم، تا چه حد اغراق می‌کنیم، تا چه حد لاپوشانی می‌کنیم؟ آیا واقعیت جامعه ما آنقدر که خودمان فکر می‌کنیم تیره است یا نه؟ آیا به اندازهٔ نگاه نظاران تیره است؟ آیا گمان می‌کنیم که خود ما (خود من) یکی از‌‌ همان مردمان خاورمیانه‌ای هستیم که غربی‌ها در موردشان فلان و به‌مان جور فکر می‌کنند؟ چه تصوری (فراغ از خیال پردازی‌ها و بزرگ نمایی‌ها) از روابط جن سی در جامعه خودمان داریم؟ و چه قضاوتی می‌کنیم وقتی کسی در نوشته‌اش کلمات جن سی را جدا جدا می‌نویسد تا فیل‌تر نشود؟ 

خلاصه اینکه خیلی سؤال‌ها می‌توان پرسید. گمان می‌کنم امروز اگر نگویم بیش از ۳۰ و اندی سال قبل، لااقل تا‌‌ همان اندازه به خود‌شناسی، هویت یابی و کشف نسبتمان با دیگری نیازمندیم

.

آلودگی هوای تهران و بازاندیشی یک باور جمعی


آیا تا به حال به اثرات مخرب این ضرب المثل فکر کرده‌اید: اینکه با یک گل بهار نمی‌شود. هرچند این تعبیر از منظر توصیفی تعبیر گویا و صادقی است ولی نتایجی که بر آن بار می‌شود در اغلب موارد زیانبار و مخرّب است. این تعبیر در وجه توصیفی یعنی اگر وسط زمستان دیدید که جایی گلی سبز شده است فکر نکنید بهار شده. به هر دلیلی ممکن است شرایط مناسبی برای رشد آن گل پیدا شده باشد و در نتیجه وسط سرمای زمستان، بر خلاف قاعدهٔ رایج گلی سبز شده باشد. اما بهار زمانی فرا خواهد رسید که همهٔ طبیعت مطابق یک قاعدهٔ کلی و هماهنگ رو به سبزی بگذارد و هوا آنقدر معتدل شود که از این سو و آن سو جوانه‌های زندگی سر بزند. در نتیجه، این ضرب المثل در وجه توصیفی گویای حقیقتی است. اما بیایید نتایجی که معمولاً از این ضرب المثل گرفته می‌شود را بررسی کنیم:

۱.         با یک گل بهار نمی‌شود یعنی اگر در دل شرایط دشوار و فشار اجتماعی و سیاسی و... دیدید یک جایی اوضاع احوال مناسب است، خیال نکنید همه چیز خوب شده یا قرار است خوب شود. ممکن است توطئه‌ای در کار باشد. یا ممکن است به یک دلیل خاص، اوضاع و احوال اینجا مناسب باشد و چون فضا به طور کلی خراب است، دیر یا زود اینجا هم به‌‌ همان آلودگی کشیده خواهد شد. این برداشت یعنی نه تنها به آینده امید واهی نداشته باشید، بلکه منتظر باشید که دیر یا زود همین یک گل هم بخشکد.

 ۲.         وقتی در دل یک شرایط خراب و نا‌مناسب (بگذارید در اینجا به طور خاص از شرایط اجتماعی و سیاسی صحبت کنیم) دست به عمل می‌زنید، خیال نکنید قادرید یک تنه همه چیز را اصلاح کنید. علاوه بر این خیال نکنید با عمل خوب و درست شما، بقیه هم به تدریج اصلاح می‌شوند و اوضاع تغییر می‌کند. با یک گل هیچ وقت بهار نمی‌شود. شما آدم خوب و محترمی هستید ولی تلاشتان بی‌فایده است. فقط دارید انرژی و عمرتان را تلف می‌کنید. دست از این کار بردارید و مثل بقیه باشید. اینطوری لااقل انرژی و زندگیتان را هدر نمی‌دهید. در نتیجه، این تعبیر هم یعنی امید واهی نبندید و انتظار زیادی از خودتان یا آدم‌های تک و توک خوب اطرافتان نداشته باشید.

۳.         برداشت سومی که گهگاه از این ضرب المثل می‌کنیم این است که اگر قرار باشد «خوبی» نتیجه دهد، باید همه به آن پایبند باشند. یعنی مثلاً فلان قاعدهٔ اخلاقی برای اینکه نتیجه دهد، همه باید به آن عمل کنند وگرنه اگر یکی عمل کند و بقیه نکنند گرهی از کار باز نمی‌شود و سر آن کسی که عمل می‌کند هم بی‌کلاه خواهد ماند. مثلاً برای اینکه قاعدهٔ «نباید دزدی کرد» نتیجه‌ای در پی داشته باشد، همه نباید دزدی کنند. وگرنه اگر یکی دزدی نکند و بقیه دزدی کنند تنها کسی که ضرر می‌بیند همین یک نفر آدم غیر دزد است. به عبارت دیگر، حرف ما این است که بعضی یا خیلی از قواعد و هنجار‌ها برای نتیجه دادن باید مورد پذیرش و عمل همگان باشند وگرنه پایبندی به آن‌ها بی‌فایده و اشتباه است.

خب، نمی‌دانم شاید بتوان برداشت‌های دیگری هم از این ضرب المثل کرد. ولی مراد من از این نوشته، پرداختن به معانی این ضرب المثل نبود. آلودگی هوای تهران و عکس العمل‌های این چند روزهٔ مردم دوباره مرا به یاد این مسئله انداخت. از خیلی‌ها که می‌پرسی چرا با این اوضاع بحرانی ماشینت را از خانه بیرون آورده‌ای؟ پاسخ می‌دهند: «حالا مگر با یک ماشین کمتر یا بیشتر مشکل حل می‌شود؟ اگر همه بیرون نیاورند بله، ولی وقتی همه این کار را می‌کنند، فایده‌ای ندارد.» یا می‌گویند: «ای بابا، تا دولت فکر درستی نکند این مسئله حل نمی‌شود.» یا: «دولت با این بنزین‌های آلوده‌اش همهٔ ما را به کشتن می‌دهد. یک ماشین کمتر یا بیشتر چه فرقی می‌کند.» یا: «دولت مسئول این وضع است. این همه ماشین تولید می‌کنند و نتیجه‌اش می‌شود آلودگی. می‌خواستند نکنند. من که مسئول این همه ماشین نیستم. هر کسی گاو و گوسفندش را فروخته و ماشین خریده.» و خلاصه اینکه: «هزار و یک عامل خارجی درکار است و با یک گل هم بهار نمی‌شود.» راستش خیلی‌ها دقیقاً همین تعبیر اخیر را به کار می‌برند. اما هر بار که این حرف‌ها را می‌شنوم ازخودم می‌پرسم: آیا واقعاً با یک گل بهار نمی‌شود؟ آیا هر فرد نمی‌تواند با توسل به عمل درست خود و اطرافیانش، به آینده‌ای خوب امیدداشته باشد؟ آیا این همه گریز از مسئولیت با توسل به تعابیری از این دست وجدان فردی و اجتماعی ما را نمی‌آزارد؟ و هزار و یک سؤال دیگر.

نتیجتاً اینکه به نظر می‌رسد در این مسئلهٔ خاص و مسائلی از این دست باید به اخلاق فضیلت متوسل شد؛ به این تعبیر که مهم نیست با این یک گل بهار می‌شود یا نه. من باید خوب عمل کنم و البته نه حتی از سر عمل به وظیفه (مطابق اخلاق وظیفه گرا) بلکه چون شخصیت من و کمال شخصیتم اقتضا می‌کند راه درست را بروم، هرچند همه بگویند فایده ندارد (البته به نقدی که ممکن است در اینا مطرح کنید التفات دارم). و البته یقین دارم که اگر فایده انگار هم باشی و نگاه عمیق تری داشته باشی، باز هم می‌توانی نتیجه بگیری که بله، با همین یک گل هم بهار خواهد شد. این بهار لعنتی هرگز منتظر یک معجزه نیست.

خلاصه از این حرف ها


گاهی اوقات لازم است بعضی‌ها خودشان را از دست و بال عالم و مردم و تاریخ و این جور چیز‌ها جمع کنند تا آسیب کمتری به انسان‌ها برسد. منظورم قهرمان هاست؛ دقیق‌تر بگویم، منظورم کسانی هستند که می‌خواهند از پرده برون بیایند و کاری بکنند؛ وضع مردم جهان یا کشور خود را بهتر کنند و از این چیز‌ها. به نظرم اینجور آدم‌ها بیشترین خدمتی که می‌توانند بکنند این است که خودشان را از دست و بال مردم دنیا جمع کنند؛ گوشه‌ای پیدا کنند و آرام زندگیشان را بکنند. نهایتاً بسنده کنند به نقد کسانی که حکومت می‌کنند و توش و توانشان را بیشتر بگذارند برای اصلاح خود.

حالا چرا این حرف را می‌زنم؟ راستش قرار بود در این وبلاگ از تجربهٔ بودنم حرف بزنم. و خب، این هم یکی از چیزهایی است که در این دایره می‌گنجد. کسی مثل من که فلسفه می‌خواند؛ با حرف‌های کلی سرو کار دارد؛ به دنبال فهم اندیشه‌ها، تاریخ و انسان و سیاست و فرهنگ است؛ چنین کسی مستعد این است که شعر حافظ را جدی بگیرد که می‌گوید: شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند. حس ششمم می‌گوید وقتی کسی مثل من دست به کاری می‌زند که غصه سرآید، گند می‌زند. این هم یکی از آفت‌های فلسفه است. هر روز که به دانشگاه می‌روم مدام این سؤال به گوشم می‌خورد یا در ذهنم می‌چرخد که آیا فلسفه کاری از پیش می‌برد؟ آیا فلسفه در تغییرات اجتماعی نقشی بازی می‌کند؟ آیا اصلاً فلسفه راه به جایی می‌برد؟ نتیجهٔ این پرسش‌ها این می‌شود که مدام از خودم می‌پرسم: چه کار باید کرد؟ بعد وقتی یک بار، ده بار، صد بار دست به کاری بزنم و جواب نگیرم، به سراغ کارهای بزرگ می‌روم و وارد عمل می‌شوم. اینجا دقیقاً‌‌ همان جایی است که مطمئناً گند می‌زنم. نه فقط من، که خیلی‌های دیگر هم.

نمی‌خواهم سوار بر این موجود بدبینی و خود تحقیرکردن‌های امروزی بگویم هیچ کاری نمی‌شود کرد و ما ایرانی‌ها فلان و به‌مان و کوفت و زهر مار و اینکه از ماست که بر ماست. اصلاً به این حرف‌ها آلرژی دارم. حرف من فقط این است که کسانی مثل من باید در موقع تصمیم گرفتن و عمل کردن، وسوسه‌هایشان، پیشینه‌هایشان، سختی‌هایی که کشیده اند و هر چیز دیگری را تا می‌توانند کنار بگذارند و بعد دست به تصمیم یا عمل بزنند. اگر هم دیدند مرد این کار نیستند، یک گوشه بنشینند و زندگیشان را بکنند.

خلاصه از این حرف‌ها.

 

در نکوهش فقر و ثروتمندی

 

 

 

از عنوان مطلب پیداست که در این نوشته دو چیز در کانون توجه من قرار دارند : اولی فقر و دومی ثروتمندی ( و نه ثروت ) ، که هر دو با وجود فاصله زیاد از هم ، در مسئله مورد نظر من مشترکند.

 

به نظر می رسد که انسان در زندگی ، قدرت انتخاب ِ خود را در محدوه ی امکانهایی که در برابرش وجود دارند ، می یابد و در عمل ، تمام تلاش او صرف تحقق یکی یا چند تا از این امکانها می شود. با توجه به این مطلب ، می توان گفت که هر قدر دایره ی امکان های یک فرد گسترده تر و بزرگ تر باشد ، قدرت انتخاب او بیشتر است و می تواند به چیز مطلوب تری در این میان برسد. حالتی را در نظر بگیرید که فرد فقط یک امکان برای شدن داشته باشد ،  در اینجا ، او ناگزیر از انتخاب آن است و تبعات مثبت و منفی آن هم برای او ناگزیرند.

 

حال می توان پرسید که این وسعت یا تنگی ِ دایره امکانها ، به چه چیزهایی بستگی دارد. مولفه های زیادی را می توان ذکر کرد ولی از این میان ، بر یک مولفه دست می گذارم و آن هم مفهوم طبقه است.  این مطلب ، رو شن به نظر می رسد که طبقه ی فرد ، نقش مهمی در تعیین امکانهای پیش روی او دارد. به تعبیری می توان گفت که من ِ فرد ، در طبقه ای که در به آن تعلق دارد ، تعریف می شود. نحوه اجتماعی شدن و فرایند شکل گیری شنخصیت او ، به طور جدی تحت تاثیر این امر قرار دارد.

 

به نظر می رسد که فقر و ثروتمندی ، هر دو در این مسئله مشترکند که توجه فرد را حول محور ِ بدست آوردن پول و ثروت متمرکز می کنند. تلاش یک فقیر ، تلاشیست برای بیرون آمدن از نیازمندی و تامین ِ حد اقل های اولیه. در این میان ، امکان ِ خیلی از تجربه ها از او سلب می شود و شاید بتوان گفت که او علاوه بر در رنج زیستن ، تجربه هایش هم به تجربه های معطوف به تامین ثروت محدود می شود ( منظورم در کانون توجه قرار گرفتن ثروت است) . از طرف دیگر ، آنکه ثروتمند است و برای کسب ثروت تلاش می کند نیز ، به نوعی تجربه هایش محدود می شود. به طوری که حتی در روابطش با افراد نیز ، همه را بر اساس سود و فایده و قیمت می سنجد. نکته جالب توجه دیگر این است که در جامعه ای که فقر گسترش می یابد ، ثروت ، ملاک سنجش خیلی چیزها می شود و حتی احترام اجتماعی نیز از طریق آن کسب می گردد ( مانند جامعه ما ) و این امر به تشدید مطلبی که گفتم ، یعنی محدود شدن امکان ِ شدن ها دامن می زند.

 

 در این میان ، طبقه متوسط ، بیشتر از این هر دو طبقه امکان ِ شدن های مختلف را دارد. الزاما مسئله خاصی در کانون توجه او نیست و تجربه های او را محدود نمی کند. او از مرز تامین نیازهای اولیه گذشته   و خود را در بازی بی پایان ثروت اندوزی درگیر نکرده است. به همبن دلیل می تواند به تجربه های انسانی گوناگونی دست بزند. ( جوامع علمی کشور ها ، منتقدین پیگیر دولت ها و ... ) اغلب از این طبقه اند.

 

نکته ی پایانی این که : برای اخلاقی و معنوی زیستن ، انسان پیش از هر چیز باید امکان آن را داشته باشد. وقتی در میانه فقر ، تلاشت جز برای نان نمی تواند باشد ، همه چیز حول آن تعریف می شود ، حتی اخلاق و خدا. همینطور است با اندکی تفاوت در مورد ثروتمندی. پس به نظر می رسد که یکی از ارزشمند ترین تلاش ها برای گسترش اخلاق و معنویت ، تلاش برای گسترش طبقه متوسط است ( هر چند در این فرایند هم ، داشتن یک نگاه یک سویه و مکانیکی ، آسیب رسان است).  این تلاش متضمن رساندن انسان به آستانه معنوی و اخلاقی زیستن است. از این جا به بعد با خود اوست و مگرنه این است که فرد ، خود باید انتخاب کند. تلاش ما برای کاهش رنج های او باید در این جهت باشد که "او بتواند".*

 

........................................................

 

پا نوشت :

 

*  فایده دیگری که در این تلاش وجود دارد ، این است که غلبه ثروت را در تولید ارزش از بین می برد و ملاک های دیگری را برای ارزشمندی و جایگاه اجتماعی به جای آن می نشاند. در این حالت ، اخلاقی زیستن می تواند ملاک ارزش گذاری شود.

 

۱- می شد عنوان مطلب را  " در ستایش طبقه متوسط " گذاشت اما این کار را نکردم ، چرا که پس از متوسط بودن ، هزار حرف دیگر وجود دارد . عوامل بسیاری می توانند فرد را به دگم بودن بکشانند و از این طریق ُ امکان تجربه های او را محدود کنند. از آنها نیز باید گذر کرد و از عوامل ریز و درشت دیگر . ولی این ، حداقل ِ لازم است.

 

2-  من جدا قبول دارم که استثناهایی هم وجود دارند و هر کس باید تمام تللاش خود را بکند  و این قید ها ، توجیهی برای نادیده گرفتن اهمیت تلاش و آگاهی فردی نیست ، اما علی الاصول اینگونه است و اغلب تحت تاثیر چنین فضایی هستیم.

 

۳- عوامل بسیار دیگری نیز وجود دارند که پیش از انتخاب ِ ما ، ما را به خود درگیر می کنند و دایره ی امکانهایمان را محدود می نمیاند . امیدوارم بتوانم در نوشته های دیگری ، به آنها هم بپردازم. عواملی چون  :  وضعیت روانی فردی و اجتماعی ، غلبه افکار عمومی ،  قدرت رسانه ، غلبه اکثریت و ... .

 

 

از رنجِِِ ِ زمینه

 

 

پیش از این در چند مطلب ، به توصیف وضعیتی که در آن زندگی می کنیم ، پرداخته بودم . در این پست ،  از چیزی حرف می زنم که آن را رنج ِزمینه می نامم. این رنج , در واقع , حاصل از جبر اجتماعیست و جبر اجتماعی , به نظر من , نحوه ی بودن ماست و ما را از آن گریزی نیست. در ادامه از این خواهم گفت که می توان با درک این مختصات و اثر گذاری مثبت بر عواملی که زاینده و سازنده ی این جبرند , زندگی بهتری را برای خود و دیگران رقم زد.

ما انسانها موجودات اجتماعی و فرهنگی هستیم. یعنی آنچه هستیم را , خودمان در این مدت کوتاه عمر , به دست خود نساخته ایم بلکه بیش از آن ، ساخته ی بستر و فرهنگی هستیم که در آن به دنیا آمده و درآن زیسته ایم. ما , در فرایند اجتماعی شدن , آنچه هستیم را کسب می کنیم و حتی تلقی ما از مفاهیم احساسی یا مقولاتی مانند خدا , وابسته به شرایط فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی ماست. ما چه با بستری که در آن هستیم بجنگیم یا به آن تن دهیم , در هر دو حال در قید و بند آنیم. و شدن ِما ، در این بستر است که تحقق می یابد .بستری که ارزش های خود را از طریق اجتماعی شدن , در ما ، درونی کرده است.

و اما قسمت اصلی بحث که می خواهم آن را به عنوان نتیجه گیری از این مقدمه , بیان کنم :

به نظر می آید که رنج هایی هستند در ما که بی دلیل و ناخواسته ، ما را می فرسایند . من این رنج ها را رنج ِزمینه می نامم. می توانید در فهرست آن چیزهایی که رنج زمینه را می سازند , عوامل مختلفی را بیابید که شامل عوامل اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و ... می شود. یعنی هر آنچه که بستر ِتحقق ما را می سازد. اقتصاد ِ بیمار , ما را در وضعیتی متفاوت از اقتصاد سالم قرار می دهد و افراد این دو نوع جامعه از لحاظ روانی گونه های متفاوتی هستند. همچنین است در نسبت ِ بین یک فرهنگِ سست و کُند و یک فرهنگِ فعال و پویا . یا جامعه ی آزاد و غیر آزاد و ... . هر کدام از اینها امکانات متفاوتی برای شدن را برای افراد خود فراهم می آورند. امکاناتی که تقریبا  برای اکثر مردم  توان فرا روی از آن ها وجود ندارد , چون این ها جبر زمینه اند.

حال سخن بر سر این است که وضعیت ما در این میانه چگونه است. با توصیفی که من از جبر زمینه کردم و حرفی که در مورد رنج زمینه زدم , می توان گفت که ما در این میان وضعیت نامناسبی داریم. اقتصاد ِ بیمار , فرهنگ آشفته و کُند و نا مولد و عرفِ آشفته و پریشان , بستر نا مناسب و ضعیف و بیماری را برای رشد ما فراهم می آورند. بهترین های ما ، کم و کاستی دارند , چرا که زمینه مشکل  دار است.

ما , ایرانیان امروز ‌، مشکلات خاص خود را داریم . به نظر می آید , نه در دنیایی هستیم که خود آن را بنا کرده ایم و نه ، دنیایی که در آن هستیم می تواند برای ما تامین کننده ی آرامش و امید و شادی باشد. باورها رنگ باخته اند و ارزش های عرف و اجتماع ،  آشفته و سطحی و بسیار متغییر شده اند. ما نمی دانیم که چه چیز را باید بدست بیاوریم . می جنگیم ولی نمی دانیم که چه چیز ارزش جنگیدن دارد یا چگونه باید جنگید. ما در تلاش برای تحقق ِ خود , هدر می رویم . چراکه حتی تلاش ما برای بهتر شدن در این میان ، به نظر بیمار گونه است. چشم ِ حقیقت بین ما را تا حدود زیادی پرده هایی پوشانده اند و ... .

اما اگر بتوان برای , فرهنگ و اقتصاد و سیاست کاری کرد , این جبر  زمینه , به جای رنج ِ زمینه , می تواند , شادیِ زمینه را برای ما به همراه داشته باشد. باید تلاش کرد تا این نحوه تاثیر گذاری مثبت را شناخت.

به نظر می رسد که دو تلاش موازی , ثمر بخش خواهند بود . یکی , ارتباط پیوسته و مستمر و گفتگوی مدام ما  شهروندان  با هم . تا وضعیت خود را عمیقا و در ارتباط با یکدیگر , بشناسیم و به تعریفی جدید از خود برسیم , در یک کلام :  رشد و گسترش جامعه مدنی. و از طرف دیگر , تلاش برای بهبود مناسبات اقتصادی و سیاسی . در این میان , غفلت از رابطه دو طرفه این دو  , کار را بی نتیجه خواهد گذاشت.

مثالی می زنم و تمام.

تیم بسکتبالی را در نظر بگیرید. برای موفقیت و پیروزی ,  لا اقل دو چیز  لازم است : اول : ارتباط خوب و صمیمی و عمیق ِ افراد تیم و شناخت و همکاری عمیق آنها با یکدیگر و دوم چیدمان منظم تیم و هدف گیری ها و تاکتیک های مشخص که توسط مربی تیم اتخاذ می شود. این هر دو ، تیم را در آستانه موفقیت و پیروزی قرار می دهند.

----------

پا نوشت :

1- در تمام نوشته ی بالا , اگر ها و شاید ها را در نظر بگیرید , چون ، من  فقط گمان خود را نوشتم و جای نقد , بر آن بسیار باز است.

2- مشکلات و مصائب و رنج های وجودی ای هستند که انسان , به واسطه ی اینکه انسان است با آنها در گیر است . من از آنها در این دو نوشته یاد نکردم , چون در همه ی انسانها عمومیت دارند. ولی یک نکته و آن هم این که مواجه ما با پرسش ها و رنج های و جودیمان نیز بستگی شدیدی با زمینه دارد. به گونه ای که می توان از بحرانی شدن یا بحرانی نشدن آن چالش ها سخن گفت.

3- در این  نوشته , بیماریهای  روانی و روان پریشی ها را نیز مطرح نکردم ,که البته , تاثیر شدیدی بر زیستن ما دارند.