رسولانِ بیرون
بیهوده می گویند. انتظار زیادی از من و تو دارند. دلشان خوش است. نمی دانند که امر رهایی بخش همیشه از بیرون می رسد. هر چه هست، چنانکه می گویند، یکسره از درون آدمی نمی آید. گل سرخی یا نم نم بارانی یا کودک ِ خندان و بازیگوشی باید باشد. خودت باشی و خودت، از چنگ ِ بیهودگی و غم رها نمی شوی. دوستی باید برسد، حضور گرمی باید باشد، هوای دل انگیزی، منظره حیرت آوری یا نوای موسیقی دلنشینی. وقتی خودت هستی و خودت، اگر راه به پوچی و غم برده باشی، خودت نمی توانی دست خودت را بگیری و بیرون بکشی. باید چیزی فراتر از خودِ تو، چیزی بیرون از تو، چیزی بالاتر از تجربه تو، از راه برسد و دستت را بگیرد. تنها سهم تو در این بیرون شدن، دستی است که دراز کرده ای. بله، تو هم سهمی داری ولی تنها به قدر همین دستِ دراز شده به سوی چیزی فراتر از خودِ درخودمانده ات. این را وقتی می فهمی که چون کلافِ در هم تنیده ای هزار بار دور خودت پیچیده ای و گم شده ای در میان ِ خودت. آن وقت، کتابی اتفاقی از قفسه کتاب هایت بر می داری؛ کتابی که حتی یادت نیست کی خریده ای و از کجا خریده ای. کتاب را باز می کنی، چند صفحه ای می خوانی، آنقدر سر ذوق می آیی که نمی توانی بنشینی، بلند می شوی. کتاب در دست در خانه قدم می زنی، کلماتش را می بلعی. حس می کنی چیزی در درونت تکان خورده است. امید جدیدی پیدا می کنی. دست می اندازی یکی یکی از اولین گره ها شروع می کنی به باز کردن. بعد صدای قطرات باران را بر شیشه پنجره می شنوی. آخ، باران را کم داشتم. پنجره را باز می کنی، باران بلافاصله تند می شود. همین را می خواستی. چنگ می اندازی به تمام گره ها، خودشان یکی یکی باز می شوند.
سلام. من محمود مقدسی هستم.