جهانی که جای انسان نیست



۱. کودک در مرحله‌ای از رشد هنوز به این درک نرسیده است که بتواند اشیاء از جمله پدر و مادر را از «من» تشخیص دهد. روانکاوان این مرحله را با وصف خودشیفتگی نامحدود دوران کودکی می‌شناسند؛ زمانی که کودک هر چند به ایگوی خود دسترسی پیدا کرده است اما هنوز نمی‌تواد وجود اشیاء و رابطه‌ها را مستقل از خود تشخیص دهد. 

۲. یکی از مهم‌ترین عناصر سنت‌های عرفانی گوناگون، تلاش فرد سالک برای فنای فی الله است. فرد طی سیر و سلوک شخصی از منیّت خویش خالی می‌شود و یکسره خود را با تمام عناصر و اجزا و اوصاف و توانایی‌ها و تاریخچه و خلاصه همه چیزش در ذات واحد اشیاء و در هستی لایتناهی الهی درمی بازد. فرد در این حرکت، تشخص‌اش را از دست می‌دهد و با فنای در ذات الهی به نوعی جاودانگی و خلود دست می یابد. به نظر می‌رسد نه فقط عرفا که خیلی از ما انسان‌های معمولی هم با این ایده ارتباط برقرار می‌کنیم و آن را درک می‌کنیم و شاید تمایل پنهان و آشکار بسیاری از ما به آموزه‌های عرفانی و سلوک عارفانه و حتی خود عارفان از این جهت باشد. 

حالا بیایید این دو مسئله را در کنار هم بگذاریم و کمی فکر کنیم: در ابتدا همه چیز «من» است و دیگران و اشیاء  و سایر اجزای جهان، هیچ استقلالی از فرد ندارند. بعد کودک ذره ذه و گام به گام به تمایز‌ها پی می‌برد: ابتدا تمایز اشیاء و انسان‌ها به مثابهٔ شیئ؛ در مراحل بعدی، تمایز آدم‌ها از او  و استقلال آن‌ها از یکدیگر  به مثابهٔ فرد انسانی. اینگونه می‌شود که انسان از مرحله‌ای که تنهایی هیچ معنایی ندارد، چون همه چیز خود اوست و او خدای عالم است به مرحله تمایز‌ها و تفاوت‌ها و درک تنهایی پا می گذارد. با رشد بیشتر، تنهایی او نیز بزرگ‌تر و عمیق‌تر می‌شود و کم کم این میل در درونش پدید می‌آید که این تنهایی وجودی را به طریقی و با تلاشی از میان بردارد. اما او میوهٔ آگاهی را خیلی پیش‌تر خورده است. انسان دیگر همه چیز را فهمیده و به تمایز‌ها و تفاوت‌ها پی برده است. پس این بار چاره در حل کردن چیز‌ها در خود نیست، بلکه باید خود را در چیز‌ها کند تا از هر آنچه مایهٔ تفرّد و تنهایی اوست خالی شود. اینگونه انسان می‌تواند بار مسئولیت و تنهاییِ ناشی از «فرد شدن» را از دوش خود بر زمین بگذارد. این هم شاید نوعی خود شیفتگی است: اینکه وقتی فرد نمی‌تواند همه چیز را ذیل «من» خود بگنجاند، من ِ خود را در همه چیز حل کند و از آن پس نشانه‌ای از او در همه چیز یا نشانه‌ای از همه چیز در او باشد. هر چه هست، به نظر می‌رسد این دو مرحله از رشد آدمی که شاید بتوان از دومی به عنوان مرحلهٔ دینی یا مرحله عرفانی یاد کرد، شباهت‌های زیادی با هم دارند. گویی انسان تمام عمر نمی‌خواهد و نمی‌تواند با این جهان که همه چیزش جدای از اوست و او در میان آن تنهاست کنار بیاید.

دینی که درمان نمی کند و اسلامی که همه چیز است


 

شبکه ی آی فیلم در فواصل مختلف، مصاحبه  تازه مسلمانانی را پخش می کند که عمدتاً پیش از این مسیحی بوده اند و هر کدام قصه ای از تغییر دینشان می گویند که  در نوع خودش دلنشین و جذاب است. عمده ی آن ها تجربه ای معنوی با اسلام و قرآن داشته اند یا تحت تأثیر حضور مسلمانی اخلاقی و دوست داشتنی، به دین او گرایش پیدا کرده اند. حالا اینکه عوامل روانشناختی و جامعه شناختی دخیل در تغییر دین چه هستند و چرا  ممکن است  یک نفر دینش را یک بار یا حتی دوبار و شاید چندبار در طی عمرش عوض کند، موضوع علی حده ای است که قصد ندارم در این نوشته به آن بپردازم. چیزی که در حین تماشای هر کدام از این مصاحبه ها مدام ذهنم را درگیر می کند، نیت سازندگان و پخش کنندگان آن است. این کار پس از انقلاب به سنت نسبتاً دیرپایی تبدیل شده است: اینکه تازه مسلمان شده ها را بیاورند و آن ها بگویند اسلام فلان و بهمان است و نتیجه این بشود که آی ملت مسلمان، آنچه خود دارید را از بیگانه تمنا نکنید که بیگانه هم چشمش به همین گوهر شماست و شما اگر جای دیگری دنبالش باشید، ره به بیراهه خواهید برد و ای کسانی که مسیحی هستید، یا مسلمانید و میخواهید مسیحی، بودایی یا هر چیز دیگری بشوید، اسلام بهترن منزل است. همه چیز در خودش دارد و هر دردی داشته باشید، درمان می کند. گاهی اوقات فکر می کنم نسبتی هست میان دین گریزتر شدن جوان ها و تمایل مبلغان مذهبی و متولیان سنتی و دولتی دین به ساختن چنین برنامه هایی و تبلیغ آن ها. اما نکته ای که به نظر می رسد این متولیان – با هر نیتی- توجه چندانی به آن ندارند این است که مخاطبان بالفعل این قبیل برنامه ها و مصاحبه ها و گفتگوها- در خوشبینانه ترین حالت- کسانی هستند که درد دین دارند، یا گمان می کنند دردی که دارند را دین پاسخ می دهد، یا تجربه ای از دین ندارند و نمی دانند دین به چه درد می خورد، یا نمی دانند اسلام چیست وچقدر خوب است و چه برتری هایی بر سایر ادیان دارد و از این حرف ها. اما خیلی از کسانی که این برنامه ها لابد برای راهنمایی آن ها ساخته می شود( جوانان دین گریز و بچه مذهبی های از دین زده شده) ، دین ندارند چون اصلاً درد دین ندارند، چون اصلاً گمان نمی کنند که دردی داشته باشند که دین درمانش می کند، ترجیح می دهند زندگی ها و مسائلشان را با علم و روانشناسی و پذیرش مسئولیت فردی و این ها رفع و رجوع کنند. یا کسانی هستند که اتفاقاً مسلمان بوده اند و زیادی هم مسلمان بوده اند، حالا یا کلاً درد دینشان را از دست داده اند و ترجیح می دهند آدرسشان را از کس دیگری بپرسند یا آنچه از دین انتظار داشته اند را در اسلام نیافته اند. یعنی اینقدر با کوچه پس کوچه های باورهای اسلامی آشنایی داشته اند که بپذیرند، این آن متاعی نیست که می خواهند. خلاصه اینکه ما با خیل کسانی مواجهیم که دین برایشان دارای اولویت نیست یا اسلام برایشان از سر زیسته شدن، بی معنی شده است و این قبیل برنامه ها هیچ به دردشان نمی خورد. تعداد این افراد هم کم نیست. روز به روز بیشتر هم می شود. اما متولیان دینی – که به نظر من بهترین تبلیغشان این است که دست از تبلیغ دین بردارند و مردم را به حال خودشان رها کنند- آدرس را عوضی گرفته اند برنامه هایی که می سازند آن مطلوبی که انتظار دارند را برآورده نمی کند.( البته اگر مطلوب سیاسی شان بر سایر مطلوب ها برتری نداشته باشد.)

 

 

 

قربانی ِ ممنوع


نمی‌دانم به درون گرا یا برون گرا بودن مربوط می شود یا دلیل دیگری دارد. هر چه هست، رابطه برای من خیلی مهم است. منظورم از رابطه همه اقسام رابطه‌های انسانی است؛ به خصوص روابط عاطفی و صمیمانه. معمولاً خیلی به روابطم فکر می‌کنم. خیلی تحلیلشان می‌کنم، خیلی جدیشان می‌گیرم و اگر رابطه‌ای صمیمانه باشند، خیلی مراقبش هستم. حالا چرا این مقدمه را گفتم؟ راستش مدتی است به یکی از انگاره‌های کودکی و نوجوانیم فکر می‌کنم و می‌بینم چقدر این تصور از آنچه هستم و حتی از آنچه‌‌ همان موقع بودم فاصله داشته و دارد. بچه که بودم یکی دو تا فیلم دیده بودم که در آن ها کسی دنبال خدا می‌افتاد و سر از کلیسا و معبد  در می‌آورد یا سر به بیابان می‌گذاشت و در هر صورت از زندگی قبلیش می برید. بعد روابطش با دیگران تغییر می‌کرد. مثلاً راهب می‌شد و رابطه‌اش را با زنان مهم زندگی‌اش کم می‌کرد، فقط به مادرش سر می‌زد یا حال خواهرش را می‌پرسید ولی وقتی به دختر عمه یا دختر خاله یا دوست صمیمی دوران کودکی و نوجوانی‌اش می‌رسید  دوری می‌کرد، راهش را کج می‌کرد، به یک سلام و علیک خشک و خالی بسنده می‌کرد و خلاصه پا روی نفسش می‌گذاشت و به مقتضای باور راست کیشانه‌اش از روابط عاطفی خصوصاً با جنس مخالف پرهیز می کرد. بعد‌ها چندین و چند رمان هم خواندم که چنین اتفاقی به طرز عارفانه‌ و خدادوستانه ای در آن‌ها رخ می‌داد. گاهی هم ایدئولوژی و مقتضای عمل مبارزانه جای این خداجویی را می گرفت. ولی هر چه بود تقریباً در اغلب این رمان ها یک شور و اشتیاق عمیق و سرکوب شده‌ای برای تجربه دوبارهٔ آن صمیمیت کودکی یا نوجوانی با دختری که برایش عزیز بود در دل قهرمان باقی می‌ماند. در بعضی از این رمان‌ها و فیلم‌ها هم البته مدتی که می گذشت قهرمان داستان می‌فهمید راه را اشتباه رفته است و مثلاً سودای فدا کردن خود در راه خدا/ایدئولوژی/ آرمان را از دست می‌داد یا می‌فهمید برای رسیدن به خدا لازم نیست روابطش را قربانی کند یا از این هم بالا‌تر پی می‌برد که عشق انسان به خدا از عشق به همنوع می گذرد. بعد بر می‌گشت تا آن رابطه صمیمانه را احیا کند، حالا یا آن دوست زنده بود و در دسترس، و فرصت بازیافتن آن صمیمت پیش می آمد یا اینکه دیگر نبود و حسرتی مدام بر دل قهرمان باقی می‌ماند. در نوجوانی الگوی تراژیکی هم برای این تصور داشتم، دایی شهیدم با اینکه یکی از دختر‌های فامیل عاشقش بوده و خودش هم خبر داشته، به دنبال خدا سر از جبهه در می‌آورد و شهید می شود. بعد‌ها هم که بزرگ‌تر شدم، پای کرکگور(فیلسوف دانمارکی) به زندگی‌ام باز شد با آن عشق رهاشده معروفش به رگینا  اولسون برای رسیدن به خدا.

 

خلاصه اینکه با این انگاره زیاد دست و پنجه نرم کرده ام و حس می کنم انگار ادبیات و عرفان و سینما و فرهنگ و ادیان ما به احساس نوستالژیک و تراژیک این جدایی‌ها و بریدن‌ها دلبستگی خاصی دارند. از شما چه پنهان من هم مدتی این انگاره را آزمودم و‌‌ همان موقع به صرافت طبعم (و نه در اثر تفکر و تأمل) پی بردم که من مرد این میدان نیستم و پا را از این بازی بیرون کشیدم. کوتاهش کنم: همه حرفم این است که من نمی‌توانم با دین/نگاه دینی‌ای که فاصله می‌اندازد کنار بیایم. یعنی طبعم اینطور نیست و فکر که می‌کنم می‌بینم عقل و  منطقم هم با آن جور در نمی‌آید. نمی‌توانم بپذیرم رسیدن به خدا لازمه‌اش‌‌ رها کردن صمیمت و روابط عاطفی باشد. یک جور تخریب‌گری و" ستیز با خود" در دل این ایده هست که من نمی توانم تحملش کنم. نمی‌توانم بپذیرم شوق درکِ خدا و معنادار کردن زندگی با حضور خدا و عشق ورزیدن به او، روابط صمیمانه کودکی، نوجوانی و جوانی آدم را از او بگیرد. از این هم یک پله بالا‌تر، نمی‌توانم بپذیرم دینداری مانع برقراری یک سری ارتباطات صمیمانه شود، حالا چه با جنس مخالف یا چه با پیرو یک دین یا عقیده دیگر. البته امیدوارم منظورم از روابط عاطفی و صمیمانه را فهمیده باشی. به نظر من یک رابطه صمیمانه رابطه ای است که در آن فرد حس می‌کند می‌تواند نقابش را از چهره بردارد، درددل کند، تسکین پیدا کند، بشنود و تسکین بدهد. حالا ارتباط صمیمانه هم مراتبی دارد ولی خب منظورم در این نوشته، همین حد از صمیمت است. دست آخر اینکه من می‌توانم بفهمم کسی برای رسیدن به خدا از غذا خوردنش بزند، از حرف زدنش کم کند، از کم خوابی و شب زنده داری‌اش مایه بگذارد، به کم قانع باشد و دل در گرو ثروت و شهرت و این‌ها نداشته باشد ولی نمی‌توانم بفهمم در پی خدا بودن و دینداری، به ترک روابط عاطفی و صمیمانه بینجامد. من هیچ وقت با چنین دین/ برداشتی از دین کنار نمی‌آیم. پیش‌تر‌ها زور می‌زدم کنار بیایم ولی مدتی است دیگر همین تلاش را هم کنار گذاشته‌ام چون حس می‌کنم بی‌معنیست، خیلی بی‌معنیست.

میراث شکاکانه روشنفکری دینی

 

در این یکی دو روز اخیر، در دانشگاه با دوستان پیرامون میراث روشنفکری دینی صحبت می‌کردیم. همهٔ افراد جمع لااقل دوره‌ای را درگیر آراء این روشنفکران بودند و بیش از درگیری فکری، با آن‌ها زندگی هم کرده بودند. امیدوارم در آینده‌ای نزدیک مطلب نسبتاً مفصلی پیرامون میراث روشنفکری دینی و معنوی ایران بنویسم؛ البته نه از دریچهٔ نقد تخصصی بلکه از منظر تجربه شخصی و با ارجاع به تب و تاب‌های خودم و همنسلانم. به هر جهت، به عنوان مقدمه‌ای بر آن نوشته که امید نوشتنش را دارم باید بگویم که این روز‌ها من و دوستانم تا حدی از جریانی که به روشنفکری دینی خوانده می‌شود فاصله گرفته‌ایم. هر چند درد آن هنوز در بسیاری از ما هست اما دیگر شریعتی، سروش و شبستری و خیلی‌های دیگر به اندازهٔ قدیم به کاممان نمی‌نشینند. البته این بی‌مهری به زحمات آن بزرگان نیست. آن‌ها نه فقط به گردن ما «ماندگان در میانهٔ دینداری و سکولاریسم» که بر کل فضای فکری ایران حقی غیرقابل انکار دارند اما خب، زمانه عوض شده است و شکاکیتی که قطره قطره از دل آراء آنان بیرون می‌زد، امروز اگر نگوییم به رودی، لااقل به روخانه‌ای بزرگ تبدیل شده است و همراهان این جریان را به سرزمین‌های دیگری می‌کشاند؛ شکاکیتی که نه تنها متافیزیک مورد قبول این جریان و هوادارانش را چون موریانه‌ای خورده است که به اخلاق آن نیز سرایت کرده است. امروز ما هواداران آن جریان از خودمان می‌پرسیم به راستی حد و مرز دینداری و اخلاق ورزی کجاست و آیا حجیتی برای وحی و دین باقی مانده است؟ خلاصه اینکه من هم موافقم که روشنفکری دینی به یک معنا به پایان رسیده است و البته اگر امیدی به پویایی دوباره آن باشد، چیزی متفاوت از جریانی خواهد بود که اکنون به این نام شناخته می‌شود. البته سخن گفتن از میراث سیاسی و دستاوردهای فرهنگی سیاسی روشنفکری دینی بحث دیگری است که باید در نوشته جداگانه ای به آن پرداخت. به نظر می رسد روشنفکری دینی در این جهت بیش از سایر جهات موفق بوده است.

راستی بگذار این را هم بگویم که در این دو سه سال اخیر به کارهای آقایان قابل، فنایی و تا حدی کدیور دلخوش بوده و هستم که از این میان مرحوم قابل عزیز را از دست دادیم. خدا این بزرگ مرد را رحمت کند و به دو عزیز باقی مانده و چهره‌های نا‌شناسی که درد دین دارند و درمان دل می‌کنند نیروی بیشتر و توان مضاعف عطا کند.

سنگینی هفتاد و اندی سالهٔ راز


می‌گفت اگر آدم تند عاطفه‌ای باشی نه با خدا می‌توان زندگی کرد و نه بی‌خدا. هر دو به یک اندازه سهمگین‌اند. آدمی که همه چیز را شدید بورزد نه تاب بودنِ خدا را می‌آورد و نه تاب نبودنش را. در هر دو صورت از پا در می‌آید.

گفتم: حالا به نظرت آدم لاادری در این میانه چه طور زندگی می‌کند؟ آن بار سنگین دیگر بر دوشش نیست؟

گفت: آدم لاادری مثل کسی است که در هفته به دنبال یک روز تعطیل می‌گردد؛ به زمانی برای بطالت؛ به وقتی برای بی‌خیال تلف کردن و بی‌فکر در گوشه‌ای نشستن یا بی‌هیچ دغدغه‌ای در میانه قدم زدن. تمام تلاس انسان لاادری این است که سنگینی این بار را زمانی و جایی بر زمین بگذارد. آدم لاادری گاهی به این سو می‌رود و گاهی به آن سو، و وقتی تاب نمی‌آورد در میانه، لحظه‌ای درنگ می‌کند تا خستگی بگیرد و دوباره عازم نبرد شود. آدم لاادری، اگر واقعاً لاادری باشد، مدام در نبرد است و فقط آن لحظه‌ای که از یک جبهه بیرون می‌آید تا به نبرد دیگری وارد شود، به معنای دقیق کلمه لاادری است. انسان لاادری همیشه لاادری است ولی وقتی در میانهٔ انکار و قبول، کناره‌ای می‌گیرد، در آنجا واقعاً لاادری است. اما این زمان خیلی کوتاه است و دیری نمی‌پاید.

گفتم: ولی خیلی‌ها لاادری‌اند. خیلی‌ها تقریباً تمام عمر لاادری‌اند. یعنی حرفشان این است که همیشه واقعاً لاادری‌اند.

گفت: آدم نمی‌تواند همیشه واقعاً لاادری باشد. همیشه چیزی در این ادعا پنهان است که دیده نمی‌شود. چنین کسی همیشه یا دل در گرو سمتی دارد، یا غافل است. راستش واقعاً لاادری بودن هم از توان آدمی خارج است. اگر تند احساس باشی، نمی‌توانی برای همیشه واقاً لاادری بمانی.

گفتم: پس چطور این همه آدم در طول تاریخ و در همین زمان زندگی کرده‌اند و می‌کنند؟ خودِ من و تو؟

گفت: غفلت. غفلت و فراموشی راه گریز ما آدم هاست. ما حواسمان را پرت می‌کنیم. مدام به دنبال چیز حواس پرت کنی می‌گردیم. اصلاً انگار زندگی یعنی حواس پرتی. مؤمن ما در حال پرت کردن حواس خودش است، ملحد ما حواس خود را پرت می‌کند، لاادری ما هم حواسش پرت است.

گفتم: پس با این حساب، هیچ کس هیچ جا....

گفت: و لابد یعنی با خدا و بی‌خدا راه به خودکشی می‌کشد؟ نه، می‌توان لاادری بود. یعنی همیشه لاادری بود و گاهی اوقات واقعاً لاادری بود. لاادری نه مؤمن است و نه مؤمن نیست، نه ملحد است و نه ملحد نیست. لاادری حتی لاادری هم نیست. لاادری انسانی در میانه است: مثل چسب. که هم هست و هم نیست. هم هویت مستقلی است و هم نیست. انسان لاادری در گذر است. پس بدون غفلت هم می‌توان در این جهان زندگی کرد.

گفتم: حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد.

گفت: یک راز است که ما باید درتمام عمر با آن سر کنیم. اگر تند احساس باشی بی‌خیال شدنش هم معنی ندارد.


مرگ و شجاعت

 

بار‌ها با خودم فکر کرده‌ام که مرگ به انسان شجاعت می‌دهد یا شجاعتش را از او می‌گیرد؟ البته در هر بار داوری میان این دو، پذیرفته‌ام که هر دو وضعیت هم زمان وجود دارند. ولی گاهی شده‌ام که مرگ بیشتر شجاعت می‌آورد و گاهی بالعکس. البته باید بگویم منظورم از این دو طرف پرسش چیست.

مرگ شجاعت می‌آورد یعنی مرگ این امکان را به آدمی می‌دهد تا قاطع تصمیم بگیرد؛ انتخاب‌های زندگی را برابر نبیند و در تصمیم‌ها میان این سو و آن سو نوسان نداشته باشد. مرگ امری حتمی است، پس خیلی کار‌ها با وجود امری حتمی چون مرگ زائدند و باید کنارشان گذاشت. خیلی از انتخاب‌ها که در بادی امر پیچیده به نظر می‌رسند، با حضور عنصر مرگ خیلی سریع تکلیفشان مشخص می‌شود: مرگ جایی برای کنجکاوی باقی نمی‌گذارد؛ زندگی عرصهٔ ضرورت است و بس. البته شاید بگویید این نگاه، نگاه خیلی رادیکال و در عین حال ساده انگارانه و حتی ایدئولوژیکی به مرگ و زندگی است. ولی خب، خیلی از مواقع مسئلهٔ نسبت میان مرگ و شجاعت در تجربهٔ من این طور بروز می‌کند.

اما مرگ شجاعت آدمی را کم هم می‌کند. این روز‌ها وزنه این طرف را سنگین‌تر می‌بینم. مرگ حتمی است و پس از مرگی یا هست یا نیست. من به شخصه نمی‌توانم وجود نداشتن پس از مرگ را تصور کنم. مهم نیست آخرت ادیان باشد یا هر چیز دیگر؛ مسئله این است که هر چه کلنجار می‌روم نمی‌توانم فنا شدن را بپذیرم. دلم همیشه با پذیرش جاودانگی است. و این یعنی در داوری میان دو نظر که یکی قائل به پس از مرگ است و دیگری نیست، راستش من می‌ترسم شق دوم را انتخاب کنم. پس به این معنی وجود مرگ شجاعتم را در داوری کلی بسیار مهمی در باب زندگی کم می‌کند. البته این چندان مهم نیست و راستش کمی هم حالت استدلال‌های دوری را دارد. کم شدن شجاعت در نسبت با مرگ معنای دیگری هم دارد. اگر پس از مرگی وجود داشته باشد چه طور؟ اینجاست که مرگ تأثیر مهیب خود را می‌گذارد. اگر پس از مرگی وجود داشته باشد، خیلی از باورهای فلسفی، احتماعی و حتی سیاسی رایج در این جهان را نمی‌توان پذیرفت. اگر کسی به پس از مرگ قائل باشد که خب، تکلیفش تا حدی روشن است ولی اگر کسی تردید داشته باشد، همیشه این تردید در همهٔ داوری‌هایش بروز می‌کند. اگر پس از مرگی وجود داشته باشد، فلان یا به‌مان کار را باید کرد یا نه؟ مسئله اینجاست. دیگر نمی‌توانی خیلی شجاعانه بگویی فلان چیز با عقل جور در نمی‌آید پس کنارش می‌گذارم؛ فلان چیز را نمی‌فهمم پس با آن کاری ندارم. فلان کار برایم بی‌معنی است پس ترکش می‌کنم. خلاصه اینکه معادله مرگ با این اوصاف محافظه کاری و تردید نظری به همراه می‌آورد. یعین شجاعت تصمیم‌گری در مورد باور‌ها را از دست می‌دهی. نمی‌توانی حیلی راحت تکلیفت را روشن کنی و پیش بروی. خلاصه حرف اینکه نیم توانی به معنای مدرن کلمه فیلسوف باشی.

  البته تعابیر من رنگ و بوی این را دارد که پس از مرگ را دینی می‌بینم، چرا که می‌توان پس از مرگی مبهم و خارج از نظام پاداش و جزا را هم تصور کرد. بله، وجود چنین پیش فرضی را می‌پذیرم. شاید بعداً در مورد حالت‌های بدیلی که می‌توان به آن اندیشید هم چیزکی نوشتم.

ما را به عمر کوتاه ...


دوستی می‌گفت اینکه هنوز سر و کارت با دین است به خاطر تربیت توست. نتیجهٔ حرفش هم این بود که دیر یا زود اگر اثر تربیت در تو از بین برود، دین هم به همراهش از ذهن و روانت زدوده خواهد شد. و توصیه‌اش هم شاید این بود که: سعی کن تأثیرات تربیت‌ات را پاک کنی، تا آزاده باشی و از قید دین و دینداری بیرون بیایی. حرف‌هایش برایم آشنا بود. بار‌ها با این عبارات برخورد داشته‌ام. اعتقاد ضمنی پشت این حرف‌ها این است: دوران دین (کودکی و وابستگی بشر) به سر آمده. آنکه دیندار است پایبند به عقل نیست و به تعبیری هنوز به بلوغ نرسیده است. بلوغ یعنی آگاهی به آزادی خود و تحقق آن. خلاصه اینکه سرنوشت جهان، تقدس زدایی و اگر کمی پی حرف را بگیریم و فلسفی‌تر بیندیشیم شکاکیت است.

با خودم فکر می‌کنم آیا همه چیز به همین سادگی است؟ وقتی که با دوستم حرف می‌زدم هم با خود همین فکر را می‌کردم. اما مسئله دقیقاً همین است: همه چیز به این سادگی نیست. ۶۰، ۷۰ سال عمر در جایگاه موجودی بی‌‌‌نهایت کوچک (و نه عالم و ناظری الهی) اقتضائات پیچیده‌ای دارد.

 

جهنمِ زیر درخت انگور


آن روز‌ها مؤمنانه زیستن با ترس و لرز عمیقی همراه بود. بعد از ظهر یک روز بهاری بود. زیر سایهٔ درخت انگور گوشهٔ حیاط نشسته بودم. فرش پهن کرده بودم، برای خودم چای آورده بودم و داشتم کتاب می‌خواندم. ۱۶ ساله بودم شاید. تصمیم گرفته بودم همهٔ کتاب‌های آقای دستغیب را بخوانم. آن روز‌ها ولع خواندن داشتم: شریعتی، حائری یزدی، سروش، طه حسین، حسن‌زادهٔ آملی و نوبر همهٔ کتاب خواندن‌هایم، خواندن کارهای آیت الله دستغیب. کتاب گناهان کبیره‌اش را کمی که خواندم کنار گذاشتم. سخت بود، خیلی سخت بود و با دینی که من می‌شناختم فاصله داشت. چند ماهی گذشته بود که تصمیم گرفتم بعضی از تفسیرقرآن‌های پراکنده‌اش را بخوانم. یکی مال سورهٔ معارج بود که آن روز دست گرفته بودم. یادش به خیر آن روز‌ها هرچه می‌خواندم جذب می‌کردم. انگار کلمات به روحم نفوذ می‌کردند. یکی دوبار مشکل معده پیدا کرده بودم از بس غذا نخورده بودم یا غذاهای مانده را به زور و دور از چشم مادرم یواشکی خورده بودم. پشت قفسهٔ کتاب‌هایم جایی درست کرده بودم برای نان خشک. خب، لابد نان خشک و زخم شدن دهان هم برای رسیدن لازم بود. آن بعد از ظهر به خاطر آن هوای بهاری خیلی سر حال بودم و شروع کردم به خواندن کتاب. سأل سائل بعذاب واقع: اولین ضربه. چند قطره عرق بر روی پیشانیم جمع شده بود. یادم نیست آقای دستغیب چه تفسیری کرده بود این آیه را. هر چه بود از همین ابتدای سوره شروع کردم به لرزیدن. آنقدر که هیچ کدام از حوری پری‌های این سوره را ندیدم. حیاط خانه انگار شده بود جهنم خدا. عرق کرده بودم. خود آیه‌ها مثل تازیانه بود و تفسیر آقای دستغیب از آن هم سخت‌تر. خیلی ترسیده بودم. نه اینکه فکر کنی حالا که دارم می‌نویسم آب و تابش می‌دهم. نه، واقعاً ترسیده بودم. آن روز‌ها دنیا جور دیگری بود. یک جور خاص و عجیب و مخصوص‌‌ همان دوران. این روز‌ها همه چیز سرد و بی‌روح شده. همه بی‌باور شده‌ایم. خودم هم درست آن روز‌هایم را نمی‌فهمم.

خوب شد فاطمه صدام زد و گفت محمود بیا بریم مسجد. مدتی بود چند کوچه آنطرف‌تر مسجد خوبی پیدا کرده بودم و با هم می‌رفتیم نماز. فاطمه که صدام زد یک هو انگار از جهنم برگشته باشم؛ یا انگار از خواب جهنم بیدار شده باشم. خدا را شکر کردم که در خانه و زیر درخت انگور هستم.

آن روز نماز عجیبی خواندم. دو سه روز سختی را هم گذراندم و بعد رفتم پیش یکی از دوست‌های پدرم؛ آقای حسینی. مفسر قرآن بود. با خجالت و کمی اضطراب ماجرای آن روز و این یکی دو روز بعدی و اضطراب‌ها و کابوس‌هایم را برایش تعریف کردم. لبخند زد. لجم گرفت. گفت: «آقا محمود! آقای دستغیب خیلی تند می‌رفته. بعد هم اگر حرفی زده، برای شما نزده. برای یک آدم ۵۰، ۶۰ ساله زده که اگر یک درصد این حرف‌ها رو هم باور کرد، بترسه و اگر هیچی به راهش نیاورده با این ترسیدن یک کم دست از ظلم و مال حروم برداره و توبه کنه. برای شما نگفته این حرف‌ها رو. شما با این سن کم و دل پاک همهٔ این‌ها رو باور می‌کنی. به خود خدا قسم که خدا مهربونه. شما بیا خدا رو دوست داشته باش و سراغ این کتاب‌ها هم نرو. بعد هم اگر خواستی از این چیز‌ها بخونی از من بپرس. کتاب خوندن از یک کنار و پشت سر هم، این آفت‌ها رو هم داره

آرام شده بودم از این حرف‌ها ولی تأثیر آن آیه‌ها هنوز مانده بود. سال‌ها گذشت. ما از آن خانه رفتیم. اما هیچ وقت خوف و رجای آن روز‌ها یادم نمی‌رود. گاهی وقت‌ها حسودیم می‌شود به خودِ آن روزهام. مشهد که می‌روم ماشین را بر می‌دارم و می‌روم سراغ خانهٔ آن سال‌ها و آن درخت انگور. از بیرون نگاه می‌کنم و نمی‌دانم چرا تنم می‌لرزد.

ایمان و امید


میگل د اونامونو ، کتاب درد جاودانگی، ترجمه ی  بهاءالدین خرمشاهی، ص 261:

و اگر ایمان "مادهٔ" امید است، امید نیز به نوبهٔ خود "صورت" ایمان است. ایمان تا زمانی که به ما امید نبخشیده است ایمانی بی‌شکل و صورت است، مبهم است، آشفته است، بالقوه است، چیزی به جز امکان ایمان یا آرزوی ایمان نیست. ما نیازمند به ایمان داشتنیم و به چیزی که امید بسته‌ایم ایمان می‌آوریم، به امید ایمان می‌آوریم. گذشته را به یاد می‌آوریم، حال را می‌شناسیم، و تنها به آینده ایمان داریم. ایمان داشتن به آنچه ندیده‌ایم، همانا ایمان داشتن است به آنچه خواهیم دید. ایمان تکرار می‌کنم، ایمان به امید است: ما به چیزی که امید داریم ایمان داریم.


و عُق زدن همه ی هستی ات را


زلزله، خدا، شر، شب قدر، بی‌معنایی، تباه شدگی، رنج، سیاه، چرخ‌های گاری، مرداب، نیلوفر، نیستی، سار‌تر، عدم. مرگ، هی باز مرگ، و باز هم مرگ و عُق زدن همهٔ هستی‌ات را.

هراس از مغاک درون


یکی از مهم‌ترین مسائل وجودی آدم‌ها تفاوت میان نظر و عمل آنهاست. این تفاوت میان نظر و عمل سویه‌های اخلاقی، روان‌شناختی و اجتماعی هم دارد. اما چیزی که می‌خاهم در این نوشته درباره‌اش صحبت کنم وجه وجودی این تفاوت‌ها و تعارض هاست. دقیق‌تر بگویم، در این نوشته به دنبال بررسی چیزی هستم که شاید بتوان نامش را «هراس از عمل بر اساس باور» گذاشت. بگذارید باز هم دقیق‌تر بگویم: از تجربهٔ شخصی خودم می‌گویم. خیلی مواقع در مورد باوری تردید دارم ولی بر اساس آن عمل می‌کنم. خیلی مواقع باوری پیدا کرده‌ام ولی بافت کلی زندگی‌ام و روابط فردی و اجتماعی‌ای که پیرامونم را گرفته اجازهٔ عمل مطابق این باور را به من نمی‌دهد.

خیلی مواقع هم پیش می‌آید که خودم از اینکه مطابق باورم عمل کنم هراس دارم: می‌دانم که نفس داشتن این باور تأثیراتی در روح و روانم دارد و به عمل آوردن آن دارای تأثیراتی مضاعف است؛ مثلاً باوری دربارهٔ جهان خدا، انسان، دین یا اجتماع. سعی می‌کنم از عمل کردن بر اساس محتوای چنین باوری که از عملی شدنش می‌ترسم دوری کنم. دقیق‌تر بگویم. گاهی وقت‌ها پیش می‌آید که نمی‌توانی نتایج عملی باورت را قبول کنی. از طرف دیگر نمی‌توانی آن باور را به کناری بگذاری. حالا دلیلش یا این است که به باورت اطمینان کافی نداری (و البته به سختی می‌توان به چیزی اطمینان کافی داشت) یا امید داری محتوای باورت ناردست باشد اما عقلت رد کردن یا خلافش را هم نمی پذیرد. بعد، چنان رفتار می‌کنی که انگار به محتوای این باور اعتقاد نداری. نتیجه می‌شود حالتی از بهت و حیرت؛ انگار تازه از خواب بلند شده باشی یا سرت به جایی خورده باشد؛ یک جور گنگی و خوابگردی.

خب، راهی که من انتخاب می‌کنم امید است. امید به اینکه باورهای تراژیکم در مورد خدا، انسان و دین (که به یقینی دلگرم کننده در موردشان نرسیده‌ام) خالی از حقیقت باشند و باورهایی کمرنگ ولی امیدبخش‌تر در بارهٔ این امور، بهره‌ای از حقیقت داشته باشند. این می‌شود که با درونی خسته و گرفته دعا می‌خوانم و عبادت می‌کنم و مدام تلاش می‌کنم این امید را در درونم حفظ کنم.

بندگی ناتمام و فقدان تجربه ی اوج


تا به حال چندباری دربارهٔ الهیات غیبت در اینجا نوشته‌ام. از اینکه زیستن در جهان کنونی خدا را در عین باور به وجودش از ما گرفته است. از اینکه گویی خدا بر انسان این عصر پنهان است و درهای غیب هم به روی او بسته است. عقل پرسشگر خدا را از چنگ آدمی ربوده است و جهان بینی استوار بر باور خدا دچار رخنه شده است.

 در این دوران، کسانی که دغدغهٔ خدا دارند و هستی او را می‌جویند اما سر و کارشان با عقل نقاد راه را بر آسان پذیری بسته است به چیزی متفاوت از خدای پیشینیان متوسل می‌شوند: به خدایی که در تجربهٔ فردی می‌آید؛ خدایی که نظامی از باور‌ها و عقاید را به دنبال خود نمی‌آورد؛ به خدایی که دلالت عینی و مطابقی با چیزی در این عالم ندارد؛ به خدایی که صفت اصلی‌ و شاید تنها صفتش رحمت است؛ هست تا گرهی از انسان‌های درمانده و «در راه زندگی آزرده» باز کند؛ خدایی که می‌شنود و می‌بیند و تسکین می‌دهد و همراه آدمیست در تراژدی‌های زندگی.

 بعد انسان امروزی با این خدای متفاوت به دنبال تجربهٔ اوج می‌گردد؛ به‌‌ همان سان که پیشینیان به دنبالش بودند. انسان امروزی اما دستش از این تجربه کوتاه است. خدای ما آدم‌های امروزی، مخصوصاً خدای کسانی که به چنین الهیات تجربه گرایانه یا تا حدی ناواقع گرایانه‌ای باور دارند خدایی است که آدمی را به آن اوج پیشین نمی‌برد و فقط از حضیض بی‌معنایی نجات می‌دهد. خلاصه خدای ما آدم‌های این روزگار به اندازهٔ خودمان و جهانی که در آن زندگی می‌کنیم عجیب است: خدایی که هزار چهره و تصویر دارد و هزار جور متفاوت به تجربه می‌آید. در گذشته هم چنین بود اما تفاوت در این بود که خدای پیشینیان یکی بود و یکی بودن او را عقل و دل هر دو می‌پذیرفتند اما هر کسی به وجهی از او می‌نگریست. اما خدای دوران ما گویی چندین و چند خداست چرا که اگر او را واحد کنی و از اوصافش سخن بگویی عقل آزرده می‌شود و استدلال در هم می‌شکند؛ پس در تجربه می‌آید ولی یکپارچه و واحد نمی‌شود. وحدت خدایی که خالق است، انسان امروزی را دچار تنش می‌کند. خب، البته چنین خدای متکثری هم تجربهٔ اوج و حلاوت بندگی را آنطور که به پیشینیان می‌داد، به ما نمی‌دهد. این می‌شود که مؤمنانه زیستنمان هم مثل خیلی چیزهای دیگرمان ناتمام و نیمه کاره می‌ماند.

........................................

پانوشت:

منظورم از انسان امروزی همهٔ کسانی که در این زمان در جهان زندگی می‌کنند نیست. بسیاری کسان هم عصر آدمیان مدرن اما همنشین پیشینیان‌اند. منظورم از انسان امروزی انسانی است که روز به روز مدرن‌تر می‌شود و عقل گرایی یا به تعبیر دقیق‌تر استدلال گرایی و نفی امور غیر استدلالی و تناقضات متافیزیکی بر جانش بیشتر اثر می‌کند.


روزه ی شکّاکان


دوستی می‌گفت روزه شکّاکان قصه ایست برای خودش. باید آن‌ها را ببرند طبقه هشتم بهشت؛ خدایی یا خیلی مردند یا خیلی احمق. هر چه که بود حرفش خیلی به دلم نشست. از این آدم‌ها کم نمی‌شناسم. روزه می‌گیرند؛ روزه چفت و بست دار. همه ماه را هم می‌گیرند. در طول روز که ازشان بپرسی خدا هست یا نه، می‌گویند به هیچ طرف قضیه یقین ندارند. دوست روزه دار شکاکی می‌گفت: «هست ولی نه مثل اینکه ادیان می‌گویند. آخر این همه شر و درد و رنج را کجای دلمان بگذاریم؟» پرسیدم «خب پس چرا روزه می‌گیری؟» نگاهی کرد و جواب داد: «روزه حال آدم را خوب می‌کند. یک جورایی حس می‌کنی زنده‌ای و داری دنبال حقیقت می‌گردی. داری به خدایی که نمی‌دانی چرا این جهان را ساخته و اینجوری ساخته می‌گویی ببین، من یقین نداشتم و گرفتم، تو مرام بگذار و این تصویر مبهم را کمی واضح‌تر کن.» استدلال این دوست روزه دار شکاک خیلی برایم جالب بود. خلاصه آدم‌ها می‌توانند چفت و بست عقلشان را حسابی محکم کنند و مو را از ماست بکشند. می‌توانند پنبه هر استدلالی را خوب بزنند و مقدمات و نتایج هر حرفی را بی‌تعارف به خودشان و دیگران نشان دهند ولی با این حال می‌توانند در حوزه عمل، از سر امید چنین کارهایی هم بکنند. یعنی روزه هم بگیرند و امید داشته باشند راه به جای بهتری ببرند. خلاصه سخت است. فقط روزه که نیست. هزار و یک کار دیگر از این دست هم هست. ولی خب، آنکه درونش غوغاست به هر دری می‌زند تا آشفتگی قلبش را آرام کند. خلاصه اینکه روزه شکاکان قصه ایست؛ کامل و دقیق و تمام می‌گیرند، دروغ و غیبت و بی‌اخلاقی را هم تا می‌توانند کم می‌کنند. خدایا می‌گویند به داد همه بنده هات می‌رسی. این‌ها هم بیشتر از بقیه دردمند نباشند، کمتر نیستند.

تب کردگی مدام


دوستی می‌گفت من نمی‌دانم چرا تو دچار بحران ادواری درد خدا می‌شوی؟ دوست دیگری می‌گفت من نمی‌توانم این همه دغدغه خدایی که تو داری را بفهمم. دوست دیگری می‌گفت نمی‌توانم بفهمم چرا ایده تکامل در جان تو نمی‌نشیند؟ عزیز دیگری می‌گفت چرا با وجود این همه شرور هنوز هم اینقدر پافشاری می‌کنی؟ دیگری می‌گفت تو گمان می‌کنی با فلسفه خواندن مشکلت حل می‌شود؟ عزیزی می‌گفت چرا جان سختی می‌کنی، خدا راحت‌تر از این حرف‌ها پذیرفته می‌شود. یا کسی می‌گفت که خودت بهتر می‌دانی که کار خدا با ایمان است، نه با عقل؛ و جهان هم دار آزمایش است، نه آسایش، چرا این گونه نمی‌بینی؟ با دوست دیگری می‌گفت به دین پیرزنان باش و به شر کلّی عالم کار نداشته باش، شرهای زندگی خودت را از بین ببر، همین برای کل زندگیت بس است. یا دوست بسیار محترمی می‌گفت، بیا و همکار خدا شو و با تلاش در این دوران عمرت، از رنج‌ها بکاه.

در طول این سال‌ها بیش از دوستانم، خودم این سوالات را از خودم پرسیده‌ام و جواب‌های مختلفی به آن‌ها داده‌ام. با این حال به نظرم می‌رسد، مسئله خدا را از هر دری که بیرون می‌کنم، از دری دیگر یا از پنجره‌ای یا از سوراخی هرچند کوچک دوباره به درون می‌آید. همه مسائل‌ام از معنای زندگی گرفته تا اخلاق و سیاست و ... همه به این مسئله گره می‌خورد. می‌کوشم با دست و دندان این گره‌ها را باز کنم ولی تا به جایی می‌رسم، دوباره کلاف باور‌ها و عواطف و خواست‌هایم، در چالش خدا گره می‌خورد به هم.

تاملاتی در نگاه به یک تجربه و بازیگرانش

 

 

 ۱. بارها از خودم پرسيده ام كه آيا ساده كردن مطلبي پيچيده براي اينكه به فهم درآيد كار درستيست يا نه؟ اين چند روزه به اين فكر مي كنم كه اگر اين ساده كردن راهي به عميق تر ديدن نگشايد ، كار جدا غلط و مشكل سازيست.

 

اين روزها باز هم درگير زبان دين و تفسير اتفاقات ديني شده ام ؛ اموري چند وجهي و پيچيده و اغلب نمادين كه ساده كردن آنها ، بدون در نظر گرفتن امكان اينكه آيا مخاطب راهي به عمق خواهد گشود يا نه ، ممكن است همه مفاهيم را بي معني كرده و آنچه خالي از معني مي شود ، اندكي زرنگي كافيست كه معنايي باطل درون آن بگنجاني و از بار عاطفي موجود در آن استفاده كني تا باطلي را ترويج كني. ماجراي عاشورا نمونه خوبي براي اين مسئله است.

 

۲. ما اين مسئله را چگونه تفسير مي كنيم؟ امسال هم مثل سالهاي قبل تلاش می کنم تا معناي بسياري از رفتارهاي نمادين را در اين اتفاق بزرگ بفهمم. به نظر مي رسد  آنچه از دينداري انتظار می رود ( چيزهايي چون معنادهي به زندگي ، پاسخ به سوالات بزرگ زندگي و رويكردي براي بهتر زيستن ) را مي توان از خلال چنين اتفاقاتي كه در آنها شخصيت هاي اصلي ديني بازيگران صحنه اند ، بهترفهمید.

 

 وقايعی از این دست که تجربه هاي زيسته ي باور هاي دیني اند ، خيلي گويا تر از بيان هاي مستقيم ، به سوالهاي ما پاسخ مي دهند چرا كه در آنها ، انسانهایی وجود دارند كه در پيچيده ترين شرايط انساني مثل انتخاب بين مرگ و زندگي يا تن دادن به باورهاي غلط براي داشتن آسايش و … ترديد هاي يك انسان و غلبه ايمان در آنها را به نمايش مي گذارند. من هميشه به اينگونه تجربه هاي زنده که در آنها می توان با پرسش از چرایی رفتار ها و انتخاب ها راهی به فهم ارتباط باورهای دینی با زندگی گشود ، به دیده ی احترام نگریسته ام و معتقدم اگر وقایعی از این دست و شخصیت های بزرگ دینی با  زندگی هایشان در برابر ما نباشند ، هیچگاه نمی توانیم  یک دین را به درستی بفهمیم. عاشورا یکی از همین وقایعیست که باورهای دینی را در قالب انسانهای گوشت و خون دار به زنده ترین وجهی به نمایش می گذارد.

 

زندگي ِ با انصاف

 

ديشب داشتم به اين فكر مي كردم كه گويي همه دين ، انصاف است. و نه حتي فداكاري و ايثار و  ... . هر چه فكر مي كنم ، همين به نظرم مي رسد كه دين ، جز انصاف داشتن نيست. انصاف در برابر حقيقت . اگر چيزي حق است آن را بپذيريم و از آن رو نگردانيم. اگر كسي بر حق است ، حق او را بپذيريم و قبول كنيم . وقتي با ديگران مواجهيم ، با آنها ، منصفانه برخورد كنيم. كافيست كه ديگري را به تمامه همانند خود بدانيم ؛ صاحب تمام حقوقي كه براي خود قائليم و حساس در برابر تمام احساساتي كه ما را مي رنجاند يا شاد مي كند. حتي از خود گذشتگي هم لازم نيست. فقط كافيست ديگري را چون خود بفهميم و بپذيريم و با او رابطه اي چون خود داشته باشيم.

همه حرف در اين است كه انصاف داشتن ، عقل آدمي را آزاد مي كند. به او كمك مي كند كه بيشتر و عميق تر ببيند و واقعيت را چنان كه مي خواهد ، تحريف نكند. ديگران را چنان كه مي خواهد نفهمد و با آنها آنگونه كه به سود خودش است ، رفتار نكند. انصاف ، آدمي را به زوايايي آگاه مي كند كه در غير آن ، براي او پوشيده مي ماند و جز خود را نمي بيند و اين حتي براي او رنجي مي زايد كه باني اش خود اوست ولي به آن آگاه نيست.

تكرار مي كنم ، و اين مدت هاست كه در ذهنم تكرار مي شود : همه دين ، انصاف است.

--------------------------

 

پا نوشت :

 

 1- ديگري را آزردن يا عدالت را رعايت نكردن ، جز ثمره بي انصافيست ؟ آيا جز اين است كه خود را محور همه چيز بدانيم و ديگران را آنگونه كه حق است ، نفهميم؟

 

2- براي منصف بودن ، بايد تمرين كرد و ورزيد. بايد از امور كوچك و تجربه هاي معمولي شروع كنيم. بياييم و از همين امروز صبح ، رفتارهايمان را در محك انصاف بگذاريم و نتيجه را ، هر چه بود بپذيريم. در مورد خودمان هم بايد منصف باشيم ؛ ما آنقدرها هم كه فكر مي كنيم ، درست رفتار نمي كنيم.

 

درد ِ دین ، درس ِ دین و درمان دل ( در باب روشنفکری دینی )

 

امروز همايش دين و مدرنيته 2 با عنوان فرعي آسيب شناسي روشنفكري ديني در حسينيه ارشاد برگزار مي شود. اين اتفاق بهانه اي شد كه چند سطري در اين مورد بنويسم و دغدغه هايي را با شما در ميان بگذارم.

 

روشنفكري ديني در آنجايي سر بر مي آورد كه سخن از مواجه سنت و مدرنيته است و حركتيست متضمن اين معنا كه دين با مدرنيته ( و در بحث ما ، اسلام بامدرنيته ) سازگار است. در واقع ، اين حركت تلاشيست براي به رسميت شناختن امر عرفي در كنار امر قدسي در برابر وانهادن امر قدسي به واسطه به رسميت شناختن امر عرفي. روشنفكر ديني براي اين كار ، مدرنيته و سنت را عميقا مي فهمد و سپس با نقد اين هر دو ، جايي براي دين در جهان مدرن باز مي كند و نه تنها جايي باز مي كند كه حتي ضرورتي براي دين در اين جهان هم اثبات مي كند. اما نكته مهم در تعريف اين سازگاري اين است كه بگويد ايندو چنان نيستند كه يكي الزاما ديگري را ( يعني مدرنيته سنت را ودر بحث ما دين را ) از عرصه به در كند. به تعبير آنها وقتي مدرنيته را نقادانه بررسي كني ، مي بيني كه جايي خالی می ماند  و آن جاييست كه با بازشناسي عناصر سنت و استفاده از آنها پر مي شود. او باید سنت را و مهمترین بازیگر آن یعنی دین را چنان بازخوانی کند که این جای خالی را پر کند.

 

نكته ديگري كه در كار روشنفكري ديني وجود دارد اين است كه مسائلش مربوط به انسان و زندگي و رنج هاي اوست و اين رويكرد يكي از دلايليست كه او را روشنفكر مي كند ( هرچند به تعبير خيلي ها ، روشنفكر ديني تركيبي متناقض است و اگر چنين چيزي هم مراد باشد ، بايد گفت نو انديش ديني). از اين روست كه او دغدغه انسان دارد و دين را هم براي معنا دهي به زندگي او مي خواهد . او بار زيادي بر دوش دين نمي نهد و اگر به سراغ آن مي رود ، اين حديث را بر لب و اين عقيده را در دل دارد كه دين ،  انسان را از درون تغيير مي دهد و درمان دل مي كند و زندگيش را معني مي بخشد. او بر اين باور است كه در دلِ دين پياميست براي همه انسانها در همه زمانها ، بايد كاويد و اين پيام را از پس ظواهر بيرون كشيد و جامه اي به آن پوشاند كه بشر امروز ، آن را هم درك و هم قبول كند.

 

نكته پاياني اينكه ، روشنفكران ديني ، قبل از هر چيز مصلح ديني اند و درد ِدين دارند ، پس از آن است كه به عنوان روشنفكر ديني شناخته مي شوند و با خرد مدرن ، به سراغ نقد مي روند. اما اين سوال هميشه براي من مطرح است كه با وجود آثار و نتايج مثبتِ گسترده ی حركت اصلاحي آنان ، آيا ادعاي آنان در سازگار نشاندن مدرنيته و دين ، به سرانجام خواهد رسيد يا در نهايت از اين چارچوب خارج شده و يا عرفي تر مي شود يا قدسي تر و در هر حال ، نتايجش از اين ادعا فراتر مي رود؟ از توجه به آثار و نتايج اجتماعي آن هم نبايد غافل شد و بايد پرسيد كه آيا در نهايت ، كمك به كاهش ِ رنج و افزایش شادي و اميد خواهد کرد يا انسان را يك گام جلوتر مي برد و دوباره حيران مي گذارد و يا بدتر از آن ، بر رنج او مي افزايد؟

 

آنچه معلوم است ، اين است كه بايد كوشيد و در اين راه نقادي را به غايت رساند و از در راه ماندن و به چيزي دل خوش كردن و ... پرهيز كرد تا شايد اين حركت پويا تر و عميق تر شود و ايراد ها و نتايج مثبت خود را آشكارتر كند. نمي توان آينده را پيش گويي كرد ، هم بايد تلاش كرد و هم بايد نشست و ديد كه چه خواهد شد.

 

...........................................

 

پانوشت : عنوان این نوشته برگرفته از مقاله سنت روشنفکری دینی دکتر سروش است.

با تو ام ،‌ با تو دوست خوبم که برای حقیقت می جنگی .

 

چه کسی به رستگاری می رسد؟

 

از خودم می پرسم که چه کسی می تواند بایستد و بگوید اینست آدرس رستگاری یا فلان جاست ,  شهری که شما باید به آن برسید ؟ چه کسی حق دارد بگوید من می دانم که حقیقت چیست یا ... ؟

 چنان شده است که گمان می کنم , هیچ چیز با هیچ چیز  فرقی ندارد ،  وقتی که باور بی معنی می شود و  اعتقاد ,  رنج می آفریند . که گویندگان حق , راه ناحق را بر می گزینند. من نمی خواهم کسی را محاکمه کنم و روی صحبتم هم با هیچ کس نیست. جلوی آینه ایستاده ام و خودم را روایت می کنم و تمام کسانی و چیزهای دیگری را که تصویر شان در آینه افتاده است. من فقط آنچه را که در آینه است می بینم. اگر توی دستت چیزیست که ثابت می کند برحقی ولی آن را پشتت قایم کرده ای به من هیچ ربطی ندارد. به نظر من تو داری اشتباه می کنی. خیال نکن که چون راوی منم , حقیقت را می پوشانم . بیا و همه چیز را بگو. من فکر می کنم : "چنان که خیال می کنیم , همیشه هم بر حق نیستیم". استثنا نمی کنم . همه مان را می گویم. اصلا می دانی ! ایراد کار  اینجاست که فکر می کنیم , حقیقت فلان جا یا بهمان جاست. هی هر چه را می بینیم , می رویم با آن فلان و بهمان, چک می کنیم تا ببینیم شبیه آن هست یا نه.

آن وقت می دانی چه می گویم؟ من از تو می پرسم که چه کسی به تو گفته فلان یا بهمان حقیقت است ؟یا اصلا تو از کجا باور می کنی یا از کجا می دانی که تو همه حقیقت را دیده ای یا آنچه تو خیال می کنی دیده ای حقیقت است ، یا ... و به تو می گویم که حقیقت تو از کار افتاده است . فقط شده است یک خط کش که همه چیز را اندازه بگیرد و بعد به تو بگوید که آن راببری یا بکشی.

من که خیال می کنم و اصلا باورم این است که حقیقت در ما آدمهاست. یعنی حتی اگر حقیقتی عینی ای هم باشد ( که فکر می کنم هست ) هر کدام از ما روایت خاص خودمان را از آن داریم. ما تقریر های متفاوتی داریم که  چون همه مان صادقانه می گردیم و جستجو می کنیم  , همه شان  حقند یا هر کدام حقند , در روایتی متفاوت . به سختی بتوان گفت که فلان حق تر است یا بهمان. و خیلی سخت است که همدیگر را متهم کنیم.

من روی صحبتم با خود روایت است . روایتی که نقش هایمان را اینقدر ظالمانه انتخاب کرده و پس از آن با خودمان صحبت می کنم که چقدر جاهلانه تن به روایت داده ایم و در نقش هامان عادت کرده ایم. من که صدای آب می شنوم و گمان می کنم  ,  بخواهیم یا نه و باور کنیم یا نه , دارد سیل می آید. خانه ها را باید ول کنیم. صندلی ها و رختخوابهای نرم  را و عادت ها و باورهای گرم و نرممان را. باید قایق بسازیم  تا غرق نشویم . باید سیل را باور کنیم. بالاخره خواهد رسید ( و من شنیده ام که در چند جا رسیده است ). باید از قید این خانه های فریبنده و آرامش زا بگذریم . این ها فریب هایی هستند که هر روز , خود را به قامت حقیقتی در می آورند. حقیقت در درون ماست نه در این خانه های آرام و تختخواب های نرم. حقیقت در میان ماست . آنجا که به هم خوبی می کنیم. کسی را نمی آزاریم و آنجا که به خدا فکر می کنیم یا در درونمان گرمی حضورش را احساس می کنیم.

جنگ از آنجا شروع می شود که یکی با آدرسی در دست , سخت بایستد و بگوید که به فلان جا باید بروید.

من هیچ رسولی را ندیدم که اینگونه باشد. رسولان , راوی روایت های خفته در درون انسانها بودند . روایت هایی که مانده بودند بی خوانده شدن. برای همین است که آنها  را زنده کننده قلب ها می دانیم. هیچ رسولی نیامد و خط کشی نیاورد. رسولان کتاب آوردند و آب برای روشنایی و برای شستن و زنده کردن. حقیقت را در هر جامه ای که می دیدند , می ستوند. در بند حق بودند و نه عقیده و عادت و خیال و ... . برای همین بود که دلشان زنده بود و دلهای مردم را زنده می کردند.

من در آینه رسولی می بینم با آیه ای از نور و آبی برای نوشیدن , شستن و زنده شدن. رسولی که یک سخن را پی در پی تکرار می کند : " به خود باز گردید و سنگ ها و چوب ها و کتاب ها و عادت ها و من ها را رها کنید. حقیقت در خود شما و در میان شما و در مهر ها و خوبی های شماست. حقیقت جنگ نداد. آن شیطان است که باید با آن جنگید. "