از بی حوصلگی تا مرگ
گاهی اوقات یکی از سخت ترین کارها نشستن سر کلاس یا جلسه ایست که به هر دلیل حواست آنجا نیست؛ مثلاً موضوع جلسه خسته کننده است یا ارائه اش خوب نیست یا خودت خسته ای و ... . در هر صورت، وقتی نمی توانی موضوع بحث را دنبال کنی، مدام در صندلی ات جابجا می شوی، روی کاغذ شکل های عجیب و غریب می کشی، جمله بی ربطی از حرف های ارائه دهنده را با فونت های مختلف روی کاغذ می نویسی، شعرهایی که در آن لحظه به یادت می آیند را روی کاغذ می آوری و ... . و خب، اثربخش تر از همه این ها این است که اگر بتوانی بلند می شوی و جلسه را ترک می کنی. با امسال می شود 24 سال سر کلاس و درس نشستن. زمان کمی نیست. میز تحریر هم اگر بود، بعد از این همه سال کلاس و درس و سخنرانی نمی توانست یک جا بند بشود و یک سخنرانی یک ساعته را پی بگیرد. برای همین هم در این سه روزِ کنگره، هر وقت که حوصله ام سر می رفت یا با ارائه سخنران مشکل داشتم بلند می شدم و از سالن بیرون می آمدم. البته من تنها نبودم. خیلی ها شبیه من بودند. قاعده اش هم همین است. بعضی ها مراعات حال سخنران را می کنند و می گویند بنده خدا اعتماد به نفسش را از دست می دهد، بعضی ها فکر می کنند شاید از یک جایی به بعد بتوانند بحث را پی بگیرند و چیزی دستگیرشان بشود و بعضی ها هم اصلاً بی خیال می شوند و تا ارائه بعدی می روند توی گوشی موبایلشان.
بعضی از سخنرانی های این چند روز همینطور بود. اما جالب ترینش زمانی بود که دیدم سر یکی از سخنرانی ها تقریباً همه بی حوصله شده اند، بیرون می روند، خمیازه می کشند، با گوشی هایشان بازی می کنند و ... . سخنران همه چیز را قاطی کرده بود و داشت حرف های مبهم و گنگی می زد. سخنران بعدی هم دختر جوانی بود که کمتر کسی او را از قبل می شناخت. مقاله اش پذیرفته شده بود و فرصت ارائه پیدا کرده بود. موضوع سخنرانی اش اما جالب بود: اضطراب مرگ در سالمندان. تا سخنرانی اش را شروع کرد حواس همه جمع شد، یکیش خود من که از بیرون آمده بودم تا ببینم در مورد مرگ چه ایده هایی مطرح می شود. صحبت از مرگ، ترس از مرگ، اضطراب ِ مرگ و مواجهه با اضطراب مرگ بود. سخنرانی فوق العاده ای نبود، اما همه را جذب کرده بود. با خودم فکر می کردم چه جالب، انگار در مورد مرگ هر حرفی که بزنی همه سرتا پا گوش می شوند، شاید ایده تازه ای برای مواجهه با این پدیده غریب ِ آشنا پیدا کنند. اصلاً مهم نیست چه درسی خوانده باشی، اهل کجا باشی، حرفه ات چه باشد یا هر چیز دیگری، وقتی صحبت از مرگ می شود، حتماً گوش تیز می کنی ببینی شاید حرف تازه ای به گوشت بخورد، شاید نگاه تازه ای پیدا کنی یا شاید قصه را طور دیگری بفهمی. هر چه بود، تمام طول سخنرانی حواس همه افراد ِ سالن جمع حرف های سخنران بود که می گفت اوجِ اضطراب مرگ را بین 40 تا 65 سالگی تجربه می کنیم، کمینه اش را بعد از 65 سالگی و اضطرابِ کم و بیش نرمالی را بین 20 تا 40 سالگی و میزان متفاوت اضطراب مرگ را هم تشبیه می کرد به فرایند سوگ که با انکار شروع می شود، با خشم ادامه پیدا می کند و در نهایت با افسردگی و پذیرش تمام می شود. انگار زندگی هر فرد در بزرگسالی نوعی سوگواری و تلاش برای پذیرش مرگ خود است. غرضم پرداختن به محتوای سخنرانی نبود. این بیرون رفتن از دلزدگی و ملال، این جلب شدن توجه ها و این گیرایی ِ صحبت کردن از مرگ برایم جالب بود، خیلی جالب بود. تمام آن سخنرانی را در سالن نشستم. با خودم فکر می کردم آیا موضوع دیگری غیر از مرگ یا عشق می توانست بعد ازین همه سخنرانی، 45 دقیقه دیگر هم پابندم کند یا نه.
سلام. من محمود مقدسی هستم.