لذّت عمیق دیده‌شدن و پنهان‌ماندن

 

 

گاهی اوقات احساس می‌کنم داستان‌نویس‌ها لذّت عمیقی می‌برند از دیده شدن و دیده نشدن، از آشکار شدن و پنهان ماندن و از گفتن و سکوت کردن. نوشتن داستان خیلی وقت‌ها این امکان را به آدم می‌دهد؛ اینکه خودت را در شخصیت‌ها آشکار کنی و هم‌زمان در پسِ آن‌ها پنهان شوی و خودت را به نمایش نگذاری. شخصیت‌ها کمک می‌کنند سرک بکشی و پنهان بشوی، حرف بزنی و سکوت کنی و میلت ( به خوشی یا رنج کشیدن) را تنها به آن اندازه که می‌خواهی ارضا کنی و با همه واقعیت چنان‌که این بیرون اتفاق می‌افتد روبرو نشوی. داستان هزار و یک کار می‌کند برای نویسنده‌اش. اصلاً این‌همه ولع ما آدم‌ها به روایت کردن و قصه گفتن محصول همین چیزهاست. این آشکارگی و پنهان ماندن تنها یکی از آن‌هاست. در واقعیتِ جهان بیرون، یا پنهان می‌شویم و یا آشکار. خیلی وقت‌ها میانه‌ای نیست. آنگاه‌که پنهان می‌شویم، چیزهایی به دست می‌آوریم و چیزهایی را از دست می‌دهیم و آنگاه‌که آشکار می‌شویم و خودمان را ابراز می‌کنیم، نفع‌هایی به دست می‌آوریم و هزینه‌هایی می‌دهیم. امّا چه خوب می‌شد جایی باشد که نفعِ هردوی این بودن‌ها را ببریم؛ پنهان بمانیم و حرف بزنیم، آشکار بشویم و بتوانیم انکار کنیم.

نویسنده توانمند، اغلب اوقات این‌گونه پشت سر شخصیت‌هایش پنهان می‌شود: آن‌ها او نیستند و یکسره مثل او سخن نمی‌گویند. آن‌ها منطق شخصیت خودشان را دارند، در روابطِ خاص خوشان هستند و کارهای متناسب با منطق درونی خودشان را انجام می‌دهند. آن‌ها خیلی وقت‌ها حرف‌هایی می‌زنند که نویسنده خودش هیچ‌وقت نمی‌زند یا کارهایی می‌کنند که نویسنده انجام نمی‌دهد. اینجاست که نویسنده در پسِ پشت آن‌ها کام می‌گیرد از این نحوه‌های بودن‌های متفاوت و مطلوب. امّا نویسنده هم‌زمان آشکار هم می‌شود در نوشته‌ها و شخصیت‌هایش. بالاخره او آن‌ها را انتخاب کرده و آن‌ها را پرداخته و در دل ماجراهایی که می‌خواسته قرار داده. این میزان آشکارگی امّا با همه هزینه‌هایش قابل‌تحمل و خواستنی است. نویسنده هم‌زمان دیده هم می‌شود و به رسمیت هم شناخته می‌شود. او از پسِ پرده بیرون می‌آید و با همه وجوهِ پخش‌شده شخصیتش در قهرمان‌های داستان، در برابر چشم‌ها قرار می‌گیرد. این هم برای او خواستنی است. با این همه امّا او همیشه فرصتِ پنهان شدن را دارد. چون هر چه باشد آن شخصیت‌ها او نیستند. و خب، چه لذّت عمیقی است در این زندگی داستانی؛ چیزی که در واقعیت به‌هیچ‌وجه ممکن نیست. برای همین است که آدم‌ها از فشار واقعیت به داستان پناه می‌برند و روایت را چنان پیچ‌وتاب می‌دهند که درنهایت کامی بیش از واقعیت به آن‌ها بدهد.

این کار با روانِ ما آدم‌ها هم سازگار است؛ چیزی شبیه خواب دیدن. ایده‌ها، فکرها و احساساتی هستند که نمی‌توانیم جواز آشکارگی به آن‌ها بدهیم امّا عمیقاً از ما طلبِ ارضا می‌کنند. بعد آن‌ها را در خواب با ابژه‌های جایگزین و در قصه‌هایی غیرمستقیم ارضا می‌کنیم و با این همه جایگزینی و غیرمستقیم بودن، می‌توانیم حضور و بروزشان را تاب بیاوریم و مسئولیتشان را بپذیریم. کار نویسنده چیزی شبیه همین است؛ جا دادن به ارضای امیالی که هیچ‌وقت نمی‌توانند آشکارا در واقعیت بیان و ارضا شوند و نویسنده نمی‌تواند پای آن‌ها بایستد و مسئولیتشان را بپذیرد.

قصه تو

 

گفت: «یک بار هم قصه تو رو می نویسم. اصلاً این هدیه من باشه به تو. بعضی آدم ها به جای هدیه خریدن، برای کسی که دوستش دارن کاری انجام میدن. اگر نقاش بودم صورتت رو نقاشی می کردم. مثلاً وقت هایی که غمگینی یا توی فکری، یا وقت هایی که توی سرت یک دنیا فکر جذاب و هیجان انگیزه و داری به یک جای دور نگاه می کنی. یا وقت هایی که چشماتو بستی امّا بیداری و هنوز نخوابیدی. ولی خب، من نقاش نیستم و از عهده این کار برنمیام. اما دوست دارم قصه تو رو بنویسم. این کارو کم و بیش بلدم». دختر نگاهی کرد و گفت: «چیز خاصی توی قصه من نیست. من اصلاً قصه ای ندارم که بخوای بنویسی». و با شوخی ادامه داد: «بیا به جای نوشتن قصه من، برام آب انار بخر. دلم یک چیز ترش میخواد». پسر گفت:« گفتم که من قصه تو رو می نویسم. قرار نیست خودت قصّه خودتو بنویسی. مطمئن باش وقتی من بنویسم حرف های زیادی برای گفتن هست. کلی ماجرای عجیب و شنیدنی توی قصه تو وجود داره. یک روایت پیچیده و تو در تو با کلی هیجان و تعلیق و ماجراجویی». دختر گفت: «هیجان و تعلیق و ماجراجویی که میشه هنر داستان نویسی تو، و خب این ها ربطی به زندگی من ندارن. زندگی من معمولیه. اگر تو می تونی هیجان انگیزش کنی این به تو بر می گرده، نه به من». پسر گفت: «فکر می کنی قصه هر آدمی رو میشه نوشت؟ یا میشه قصه هر آدمی رو با کلی هیجان و تعلیق همراه کرد؟ » دختر گفت: «من فکر می کنم قصه هر آدمی رو میشه نوشت. هر آدمی! حتی معمولی ترین آدم ها. کافیه یک داستان عاشقانه از قصه یک نفر دیگه برداری و یواشکی بذاری لای قصه اون آدم. مرگ هم که توی قصه همه هست، از دست دادن و تراژدی هم همینطور. خب، ترکیب همه این ها میشه یک داستان پرکشش. می تونی امتحانش کنی. قصّه تک تک فروشنده های توی این مرکز خرید رو میشه نوشت. همینطور هم قصه تک تک مشتری هاشون رو. به اون زن نگاه کن. اونی که داره از درِ اون مغازه میاد بیرون. میشه یک قصه خوب از زندگی اون آدم نوشت. میشه از چین های روی صورتش شروع کرد و از دردهاش نوشت و همینطور توی زمان برگشت به عقب، تا زمان تولّدش توی یک خونه معمولیِ وسط شهر. میشه فکر کرد لابد پدرش رو چند سال بعد از این اتفاق از دست میده و همینطور قصشو ادامه داد». پسر گفت: «پس احساسات نویسنده چی میشه؟ وقتی میگم میشه نوشت، منظورم هم امکان نوشتنه و هم اشتیاق نوشتن». دختر گفت:«خب، مگه تو تا حالا برای پول داستان ننوشتی؟ اون جایزه ادبی دو سال پیش رو یادت رفته؟ یا اون داستان دنباله دارت توی مجلّه سپیده صبح؟ خب، اینا میشن انگیزه». پسر که مثل همیشه بین لذّت بردن از سرسختی دختر و ناکامی در ابراز احساساتش سردرگم شده بود، گفت: «امّا من قصه تو رو به خاطر خودت می نویسم و اصلاً هم دِرام الکی بهش اضافه نمی کنم. من میخوام قصه اون آدمی رو بنویسم که توی ذهن منه. قصه آدمی که از پشت این چشم هام می بینم». و به چشم هایش اشاره کرد. دختر گفت:« قصه یک آدم معمولی، با تجربه های معمولی، توی یک جهان معمولی». پسر پی حرفش را گرفت و گفت: «توی یک رابطه معمولی، با یک آدم معمولی که میخواد یک داستان معمولی بنویسه و توی یک بعدازظهر معمولی به اون دخترمعمولی هدیه بده». دختر خندید و گفت: «حسابش از دستم در رفته». پسر پرسید: «حساب چی؟» دختر گفت: «حساب ِ دفعاتی که تو با سرسختیت روی منو کم کردی». پسر گفت:« ولی دلم میخواد یک قولی بهت بدم». دختر پرسید:« چه قولی؟» پسر گفت: «اینکه توی داستانم، سرسختیت رو تا آخر ادامه بدی و هیچ وقت کوتاه نیای». دختر گفت:« خب، این که خوب نیست. می بینی که وقتی کوتاه میام از دستم راحت میشی». پسر گفت: «خب ، منظور منم همینه. دوست ندارم هیچ وقت از دستت راحت بشم. توی داستان من، تو تصمیم می گیری با من بمونی و سرسخت تر از همیشه پای تصمیمت وامیستی. هر قدر هم معمولی، من میشم مخاطب خاص داستانت و تا آخرین صفحشو می خونم. با هیجان و اشتیاق زیاد. گاهی اوقات باخودم فکر می کنم چه داستان جذابی میشه. پر از هیجان و تعلیق و ماجراجویی».

دختر لبخندی زد و برای مدّت طولانی سکوت کرد. پسر با خودش فکرد: یکی از همان تعلیق های قصه تو.

قصه عاشقانه ای برای یک شعر

 

بیایید فارغ از هر داستانی که ممکن است این شعر داشته باشد خودمان برایش قصه ای بسازیم. مثلاً دفتر مؤسسه ای را تصور کنیم در یک روز پاییزی. بیایید تصوّر کنیم شاعر و معشوقه اش هر دو در این مؤسسه کار می‌کنند. شاید دارند مجلّه ای را برای چاپ آماده می‌کنند، شاید بخش ِ ادبی یک انتشارات است، شاید گروه ادبیات یک دانشکده، یا شاید هم جلسه هفتگی یک دفتر فنی است که آدم های اهل دلش جمع می‌شوند دور هم و شعر می‌خوانند. دارم فکر می‌کنم کدام یک از این تصاویر برای من جذّاب ترند؟ دفتر ِ یک نهاد ادبی؟ تحریریه یک مجله؟ دپارتمانِ ادبیات یک انتشارات، گروه ادبیات یک دانشکده یا جلسه ی دوستانه چند صنعتگر، معلّم، پزشک یا هر شغل دیگری. من گروه ادبیات ِ یک دانشکده را ترجیح می‌دهم. لااقل الان این را ترجیح می‌دهم. این شعر اینقدر خوب هست که دوست داشته باشم باز هم برایش قصه ای بسازم. دوست دارم این شعر را با دست خط یک مرد جوان سی و چندساله توی گروه ادبیات یک دانشکده تصوّر کنم؛ وسط یک جلسه تصمیم گیری برای چاپ مجموعه از اشعار دانشجویی؛ کاری که هرچند آغازش لذّت بخش بود، امّا به خاطر حساسیت های پیچیده دانشگاه و رقابتِ تنگاتنگ دانشجویان، ارزش و معنی اولیه اش را از دست داده است. تصوّر می‌کنم آن سوی میز، زن جوان سی و چند ساله ای نشسته و با ملالی کمتر از ملال ِ مرد شاعر، شعرها را ارزیابی می‌کند. بقیه اش را می‌توانید حدس بزنید. جلسه تمام می‌شود یا نمی شود، بالاخره یک جایی از کار، شاعر جوان این شعر را توی جلسه می‌خواند. شاید این نوشته را در فاصله بین جلسات می‌گذارد لای دفتر شعر ِ زن جوانِ آن سوی میز. شاید هم موقع رفتن و جدا شدن، این شعر را می‌دهد دستِ زن جوان و پیش از خوانده شدنش خداحافظی می‌کند. نه، تصویر جالبی نیست. سن او دیگر از این کارها گذشته. همان که شعر را وسط جلسه بخواند کافی است.لابد از اینکه مخاطبش پیام او را می‌گیرد مطمئن است. هرچه باشد، آدم‌ها به سختی می‌توانند دوست داشتنشان را از هم پنهان کنند. نشت می‌کند، هر چه بیشتر مشتت را فشار دهی، بیشتر از لای انگشتانت بیرون می‌زند. شاعرِ این قصّه هم لابد همه زورش را زده، امّا مثل همیشه پنهان‌کاری‌اش نتیجه عکس داده و مخاطب آن سوی میز صدای دوست داشتنش را شنیده است. شاید هم هر دوی آن‌ها این اشتیاق را جدّی گرفته اند و بعد از پایان جلسه برای بیشتر بودن با یکدیگر تا ورودی دانشگاه قدم می‌زنند و آنجاست که مرد شاعر، شعرش را برای معشوقه آن سوی میز می‌خواند. نمی دانم. هر چه هست، شاعری این سوی میز نشسته، زن ِ جوانی آن سوی میز و هر دو ملالی را از خواندن شعر تجربه می‌کنند. شاید هم اصلاً قصه طور دیگریست. شاید آن زن جوان این شعر را نوشته باشد. بعد سیدعلی صالحی آن را به اسم خودش چاپ می‌کند. زن جوان که روزی شعر برایش مسیری برای شدن بود، حالا به دنبال تجربه ای فراتر از صورت و فرم شعر است: تجربه جهانی عاشقانه. برای همین، ملالِ خواندن این شعرها را پس می‌زند و این چند خط را برای مرد جوان آن سوی میز می‌نویسد. چه جسارتی، چقدر خوب که آدم اشتیاقش را اینطور جدی بگیرد و به دیگری بگوید.

اَه، چقدر این دو نفر توی تنهایی با خودشان حرف می‌زنند. مرده شورتان را ببرد. مثل بیست و یکی دو ساله ها، همه اشتیاقتان را تنهایی می‌ریزد توی خودتان. از این بچه بازی‌ها دست بردارید. مگر چقدر فرصت هست زن حسابی، مرد ناحسابی؟ هر کدامتان که قرار است بخوانید، بخوانید. فرقی نمی کند. یکی پیش قدم بشود. مرده شور این شعرها، این مجلّه ها، این دانشکده‌ها و این قصه‌ها را ببرند. واقعاً ما به این دنیا آمده ایم که چه کار کنیم، شعر بخوانیم و همین، پول در بیاوریم و همین، مجله چاپ کنیم و همین؟ نسل های پی در پی این کار را کرده اند، به کجای جهان رسیده:

اگر عشق
آخرین عبادت ما نیست
پس آمده ایم اینجا
برای کدام درد بی شفا؟
شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم ؟!

 

بیهودگی

 

تمام شد. امروز صبح که به بانک می آمدم، تمام راه با خودم فکر می کردم آیا کاری بیهوده تر از این در عمرم کرده ام یا نه؟ "کار بیهوده؟" می ایستم. "مگر کار غیر بیهوده هم وجود دارد؟" آنقدر این کلمه را در ذهنم تکرار می کنم که معنیش را از دست می دهد. این کار را خیلی خوب بلدم. وقتی از چیزی ناراحتم، آنقدر در ذهنم تکرارش می کنم تا معنی اش را از دست بدهد؛ مثلِ مرگ ِ پری، مثل از دست دادن ماشین، مثلِ تلخی و خستگی این دوسال، مثلِ سنّم، مثلِ تارهای سفیدی که همینطور بیشتر و بیشتر توی موهام ظاهر می شوند. همه آن ها را تکرار می کنم تا رنگ ببازند، تا کهنه و مندرس و بی ارزش و محو بشوند. آن وقت می توانم رهایشان کنم.

 

چقدر از محیط بانک بدم می آید. صبح شنبه است. نباید شنبه می آمدم. موعد قسط فردا بود، کاش می گذاشتم همان فردا. امّا نه، حس می کنم قصه تکرارش باید همین امروز تمام می شد. زن میانسالی در باجه کناری نشسته و دارد تقاضای وام می دهد. این را از اطلاعاتی که کارمند بانک به او می دهد می فهمم. زن جوانِ پشت باجه، با لبخند می گوید: "خب، تبریک میگم. اینم فیش پرداخت آخرین قسط. امیدوارم بازم بهانه ای جور بشه و به ما سر بزنین آقای ابریشمی". حرف که می زند به چشم هایش نگاه می کنم. چقدر شبیه چشم های پری هستند؛ آرام و مهربان.  به صندلی کناری ام نگاه می کنم، جایی که سه سال پیش پری نشسته بود. مانتوی کرمی بلندی تنش بود و شال سبزی را که همین دیروز با هم خریده بودیم سرش کرده بود. خوشحال بود. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. کار جدیدی پیدا کرده بودم، با حقوق تقریباً دو برابر. وامِ بابا را داده بودند و حالا می شد مراسم عروسی را جلوتر بیندازیم، من هم داشتم وام می گرفتم تا ماشین بخریم. پری هم داشت درسش تمام می شد. همه چیز افتاده بود روی دور. پری اما هنوز می ترسید، ولی خوشحال بود. دستش می انداختم:

 

-         پری، فکر کنم اگر همه دنیا هم رو به راه بشه بازم تو دلت شور می زنه. حالا دیگه من و تو می تونیم بریم زیر یه سقف. می تونیم زندگی خودمونو داشته باشیم. داریم ماشین می خریم. می تونیم بریم سفر. می تونیم با هم باشیم. پری، برای چی نگرانی؟ الان باید خوشحال باشی. نگران قسط ماشینی؟ اصلاً بیا نصفشو خودت بده. درست که تموم شد میری سر کار، یه بخشی از قسطو خودت میدی. اصلاً پول جمع کن زودتر بیایم تصفیش کنیم. اصلاً خودم یه جوری پولدارتر میشم سریع تمومش می کنم.

 

زن جوان ِ پشت باجه صدایم می زند: "به سلامت آقای ابریشمی". بلند می شوم. به صندلی خالی کنارم نگاه می کنم. زن میانسال، کار وامش تمام شده است. خوشحال است و نگران؛ مثل پری. همیشه به شوخی به پری می گفتم: "شما زن ها حتی وقتی خوشحالین هم نگرانین. انگار اگه نگران نباشین جهان امن نمیشه. همش میخواین از همه مراقبت کنین. اگه تو یه روزی فقط خوشحال باشی، همه شهرو شیرینی میدم".

 

بلند می شوم. تمام شد بود. دوباره همان فکر به سراغم آید: آیا تا به حال کاری بیهوده تر از این کرده ام؟ هوای بیرون سرد است. برای اوّلین بار بعد از این دو سال، حس خالی بودن دارم. آنقدر خالی و تهی که دوست دارم تا شب در خیابان ها قدم بزنم. خالی ام، خالی و آرام و نگران. قدم زدن هایم را خوب می شناسم. قدم می زنم و تکرار می کنم، آنقدر قدم می زنم و تکرار می کنم تا بتوانم رهایش کنم. خنده ام می گیرد. دو سال تمام داشتم قسط ماشینی را می دادم که از بین رفته بود. همه اش یک اشتباه بود. یک سوء تفاهم، یک اتفاقِ بیهوده، مثل مرگ پری؛ یک توده کوچک و کم اهمیت که نمی دانم از کجا پیدایش شد. دکتر گفت چیز مهمی نیست. اگر داروهایی که می دهم را منظم بخورید، تا چند ماه دیگر خودش کوچک و کوچک تر می شود و این دردهای خفیفی که دارید هم از بین می رود. امّا نشد. بزرگ و بزرگ تر شد. پری داروهایش را منظّم و به موقع می خورد امّا روزهای بی موقع ما شروع شده بود. هیچ چیز، دیگر به قاعده پیش نمی رفت. این را آن روزها نمی فهمیدم. بعد از آن تصادف بود که یک هو حس کردم به این حقیقت پی برده ام. چند ماهی بود که دیگر همه چیز داشت کم و بیش بی موقع، نامنظّم و نابهنگام پیش می رفت. قول داده بودیم در مورد آن توده به کسی چیزی نگوییم. قرار بود جذب بشود و اثری از آن باقی نماند. امّا نشد. مثلِ یک سوء تفاهم بیهوده و یک خطای سهوی در برابر چشمان من و پری بزرگ شد و وقتی به خودمان آمدیم که دیگر همه از وجودش خبردار شده بودند. رشد آن کیست در دل پری، شروع همه چیز بود. شروعِ دلشوره های بیشترش، شروع ِ غمگین تر شدن من، شروع ِ سفید شدن موهایم و شروع ِ تصادفم در جادّه ای که دیر یا زود باید اتفاق می افتاد. آن روزها با خودم می گفتم فیل ها با هم می آیند. فیلِ تنها جایی نمی رود. تنها باشد می میرد. این را توی تلویزیون دیده بودم. فیل ها با هم راه می افتند و گلّه ای حرکت می کنند، مثل این گلّه فیل که رها شده بود توی زندگی من و پری. هر چیزی را که به دستمان می رسید کنار می کشیدیم تا در امان بماند. عهد کرده بودیم دوباره مثل آن اوایل به کافی شاپ برویم، دوباره برای هم هدیه بخریم، دوباره در پارک قدم بزنیم. عهد کرده بودیم بیماری را شکست بدهیم، پری تصمیم گرفته بود دوباره درس بخواند و من تصمیم گرفته بودم پول جمع کنم و ماشینمان را عوض کنیم. امّا نشد. فیل ها بر خلاف ما شب ها نمی خوابیدند. عبور گلّه فیل، تمام شبانه روز ادامه داشت، طوری که دیگر طاقتمان تمام شد. پری که رفت، من هم بریدم.

 

چرا پری در تمام فکرهای من اینقدر ساکت است. چرا حرف نمی زند؟ پری فقط لبخند می زند و دلشوره دارد. آخرین تصویر پری توی ذهنم همین است. خبر سرطان را که داد هم همینطور بود. دلشوره داشت و لبخند می زد. گفت: "نگران نباش. دکتر گفته می تونیم با عمل و شیمی درمانی درستش کنیم". دوباره تکرار کرد: "دکتر گفته می تونیم". امّا انگار خودش هم باور نداشت. ولی تمام تلاشمان را کردیم. آن چند ماه که دیگر با گلّه فیل ها کنار آمده بودیم، من و پری تمام تلاشمان را کردیم. پری بهتر شد. همه چیز دوباره داشت خوب می شد، اما یک هو همه چیز متوقّف شد. همه چیز بی هوا و بی مقدّمه از حرکت ایستاد؛ مثل قلب پری. هنوز بعد هزار بار تکرار هم نتوانسته ام تمامش کنم. قصه مرگ پری هیچ وقت تمام نمی شود. دیگر از کسی یا چیزی سؤالی نمی پرسم. دیگر نمی پرسم چرا دکتر نتوانست فرق توده خوش خیم و شروع یک سرطان لعنتی را بفهمد، چرا دیر پیگیرِ درمانش شدیم، چرا وقتی داشت خوب می شد یک هو قلبش ایستاد، چرا پری مرد؟ چرا اینقدر همه چیز غیرمنصفانه پیش رفت؟ چرا جهان تاب خوشی ما را نداشت، چرا کسی صدای من و پری را نشنید؟ دیگر هیچ کدام از این چیزها را نمی پرسم ولی هنوز هم نمی توانم معنای همه این ها را بفهمم. بعد از مرگ پری، هر چیز دیگری بیهوده است. گرگ ِ باران دیده ام. دیگر از هیچ چیز سر ذوق نمی آیم، دیگر از هیچ چیز نمی ترسم و دیگر هیچ چیزی را جدّی نمی گیرم.

 

 با پری همه چیز تمام شد جز تکرار. از آن روز به بعد فقط به تکرار کردن دلخوشم. گاهی وقت ها جدّی و گاهی وقت ها برای بازی و  سرگرمی. چندباری با درمانگرم درباره همین حرف زده ام؛ اینکه چقدر تکرار دلنشین است. تکرار به هیچ چیزِ تازه ای اجازه آمدن نمی دهد؛ نه به خوشی های تازه و نه به رنج های تازه و نه به خوشی هایی که می آیند، درگیرت می کنند و دقیقاً همان لحظه که دلبسته زندگی شده ای، تبدیل می شوند به رنج. تکرار، جهانِ ایدئالیست که می توان در آن زندگی کرد. گفتم حتی همینجا هم به خاطر تکرارش به من کمک می کند. می آیم، می روم، دوباره می آیم، دوباره می روم و همینطور ادامه می دهم و حرف می زنم و حرف می زنم تا تمام بشود. گفتم من پول توی جیبم را هم دوباره و سه باره می شمارم. قدم که می زنم، یک خیابان را ده بار می روم و می آیم و خسته که می شوم، آن وقت دست از تکرار ِ آن خیابان بر می دارم و به خانه بر می گردم. امّا دکتر، پری، پری هیچ وقت تکراری نمی شود. گاهی وقت ها فکر می کنم همه این تکرارها می آیند برای مراقبت از پری. برای اینکه پری گم بشود وسط این همه تکرار، تا کسی چشمش به پری نیفتد، تا کسی صدایش نکند، تا پری صدای کسی را نشنود، تا رویش را برنگرداند، تا قلبش نایستد. کاش می شد. هزار بار نجاتش داده ام ولی همیشه همان وقت که از بودنش مطمئن می شوم، دوباره قلبش می ایستد. دوباره سرطان می گیرد، دوباره دکتر می گوید قرص هایت را منظم بخوری همه چیز خوب می شود و دردهایت از بین می رود، دوباره توده ای توی شکمش پیدا می شود و به اصرار من می رود دکتر، دوباره گهگاه دلش درد می گیرد موقع خوابیدن، دوباره عروسی می کنیم، دوباره ماشین می خریم، دوباره می رویم بانک، وام می گیریم، وام بابا را می دهند، من از پری خواستگاری می کنم، دوباره عاشق پری می شوم، دوباره پری را توی دانشگاه می بینم، دوباره پری دانشگاه قبول می شود ....  و دوباره من و پری به دنیا می آییم و درد می کشیم.

 

بارها همه این ها را تکرار کرده ام. امّا هیچ چیز هیچ وقت به موقع نیست و هیچ وقت هیچ چیز تمام نمی شود. امروز ولی این وام لعنتی تمام شد. دیگر دلیلی برای رفتن به سر کار ندارم. نفس عمیقی می کشم. به دکتر می گفتم: "می دونستی وام ها بعد از مردن منتقل میشن به خانواده آدم؟ مخصوصاً وقتی ضامنت پدرت باشه. دکتر ماه هاست دارم به این فکر می کنم که دوست دارم این وام تموم بشه یا نه؟ بعد از اون تصادف، پرداخت این وام برام یه کار خیلی بیهودست. فکر کن، دو ساله داری قسط ماشینی رو میدی که نابود شده."

 

تمام بدنم درد می کند، مثل همان روز، مثلِ درد شدید بعد از آن تصادف لعنتی. پرت شده بودم کنار جادّه. بابا می گفت:" خدا بهت رحم کرده که زنده موندی، اگر در باز نمی شد، اگر پرت نمی شدی بیرون، باید جنازتو از توی اون ماشین ِ مچاله شده در می آوردیم". بابا راست می گفت، خدا رحم کرده بود، اما به چه کسی، نمی دانم.

 

 سرم تیر می کشد. خون روی صوتم لخته شده. از توی آمبولانس، دوباره شروع کرده ام به تکرار کردن. به ماشینی فکر می کنم که ناگهان پیچید داخل خیابان، به صدای ترمز، به ضربه، به پاهام که اوایل دردشان را حس می کردم ولی کمی بعد انگار دیگر مال من نبودند. دوباره تکرارش می کنم. دوباره آن ماشین می پیچد داخل خیابان اصلی، دوباره صدای ترمز، دوباره درد، دوباره خون، دوباره از بانک بیرون می آیم و به بیهودگی قسط وامی که پرداخت کرده ام فکر می کنم، دوباره زن جوان پشت باجه به من لبخند می زند، دوباره به صندلی خالی کنارم نگاه می کنم، دوباره پری با مانتو کرمی و مقنعه مشکی اش از دانشگاه بیرون می آید، دوباره می گوید :"یک لحظه واستا مقنعمو عوض کنم". دوباره پری شال سبزش را سرش می کند. دوباره می رویم خرید و من شال سبزی را پشت ویترین می بینم و به پری می گویم: "بریم اینو برات بخریم. خیلی خوبه". دوباره پری می گوید :"نه، گرونه"، و دوباره من حقوقم را می گیرم و دلم می خواهد با پری برویم خرید. دوباره پری شال را می خرد، سرش می کند، می رویم بانک، وام می گیریم، ماشین می خریم، عروسی می کنیم، می رویم زیر یک سقف، چند ماه زندگی می کنیم، پری دلش درد می گیرد، می رویم دکتر، توده ای توی دلش پیدا شده است، دوباره پری قرص هایش را منظم می خورد، توده بزرگ و بزرگ تر می شود، قول می دهیم در مورد آن توده به کسی چیزی نگوییم، دوباره پری دلشوره می گیرد و با لبخند می گوید: "نگران نباش. دکتر گفته می تونیم با عمل و شیمی درمانی درستش کنیم". دوباره تکرار  می کند: "دکتر گفته می تونیم". دوباره پری عمل می کند، شیمی درمانی اش را با امید شروع می کنیم، دوباره همه چیز خوب می شود، دوباره پری تصمیم می گیرد برود دانشگاه، دوباره من پول جمع می کنم تا ماشینمان را عوض کینم، دوباره قلب پری می ایستد، دوباره من گم می شوم. خسته می شوم، از پا می افتم.

 

صدای منو میشنوی آقای ابریشمی؟" بله، اما تا می خواهم جواب بدهم، دیگر صدایی نمی آید. همه جا سکوت می شود. نگاه می کنم، فیل ها از حرکت ایستاده اند، همه جا راگرد و خاک فرا گرفته. من آرام، آرام از آن ها فاصله می گیرم. گرد و خاک فرو می نشیند، از دور به گلّه فیلی که مثل مجسّمه خشک شده اند نگاه می کنم. چه سکوت دلنشینی، چه آرامش عجیبی... آرام می شوم.

پروانگی

 

 

بقیه کارها را سپرده ام به آقای جمشیدی. یکی از باسابقه ترین پرستارهای ماست. خیلی به او اعتماد دارم. هم با تجربه است و هم زبان ِ مردم این شهر را بهتر از من می فهمد. از همان ده سال قبل که به این شهر آمدم، جمشیدی شده است دست راست من. هم در بخش کمکم می کند و هم گاهی وقت ها که نمی فهمم مردم اینجا چه می گویند، برایم ترجمه می کند.

 

خسته ام. عمل که تمام شد، بقیه کارها را سپردم به جمشیدی. این هفتمین نوزادی بود که امروز به دنیا می آوردم. کاش روز، همین لحظه تمام می شد و می توانستم همینجا روی تخت اتاقم دراز بکشم و چند ساعت بخوابم. کاش می شد به جمشیدی بگویم آرام بخشی بزند و خودش همه کارها را به عهده بگیرد تا من بتوانم بخوابم. دلم یک خواب طولانی می خواهد؛ یک خواب طولانی و آرام. صدایش می زنم:

 

-  من باید برم. دیگه امروز برنامه ای نداریم. لطفاً به کارهای این خانوم رسیدگی کنید. همسرش می گفت ما پول عمل نداریم. راستش جمشیدی جان، حوصله سر و کله  زدن باهاش رو نداشتم. خودت ببین چطور جمعش می کنی. نمی دونم چطور از همین ابتدای کار که پول زایمان رو نداره، میخواد بچه هم بزرگ بکنه. چرا این مردم به کاری که می کنن فکر نمی کنن؟

-  چشم دکتر. رسیدگی می کنم. جاییتون که درد نمی کنه؟ دیشب تونستین آروم بخوابین؟

-  یک کم گردنم درد می کنه و گاهی بدنم سرد میشه. راستش دیشب هم نتونستم درست بخوابم. برای همینه که خسته ام.

-  خب، مراقب خودتون باشید دکتر. البته من هم حواسم بهتون هست. ولی زیاد خودتونو درگیر نکنید. الان کاری کردین که از همه روستاهای اطراف هم برای زایمان میان بیمارستان ما. من این همه اشتیاق شما به کار کردن رو نمی فهمم.

-  هومم. خب، کار نکنم چه کار کنم؟ هیچ کس توی خونه منتظرم نیست. باید برم خونه، تنها ولو بشم جلوی تلویزیون. غیر از تو و چند نفر دیگه، حوصله دیدن هیچ کسی رو هم ندارم. تازه چه کاری توی این دنیا جذاب تر از به دنیا آوردن یک نوزاد هست؟ لحظه اوّلی که چشم باز می کنه تو رو می بینه. این جزء معدود دلخوشی های منه جمشیدی جان.

-  از همینتون خوشم میاد دکتر. ذهن خوبی دارید. همین باعث میشه با همه فرق داشته باشید. کاش بتونید هرچه زودتر از اینجا برید. برید یه جایی که آروم تر از اینجا باشه.

-  امیدوارم. خب، من برم جمشیدی جان. دیرم شده. خواهرم این روزها مهمون منه. باید زودتر برم تا بیش از این تنها نمونه.

 

از بیمارستان بیرون می زنم. به جمشیدی فکر می کنم. چقدر حضورش آرامش بخش است. شاید اگر او نمی بود اینجا نمی ماندم. خیلی حواسش به من هست. سال هاست کار من به دنیا آوردن است و کار جمشیدی مراقبت کردن. چقدر دوست داشتم می توانستم بچه جمشیدی را هم من به دنیا می آوردم. همین روزهاست که مرخّصی زایمانش فرا برسد. دلش زایمان طبیعی می خواهد و خجالت می کشد من بچه اش را به دنیا بیاورم. قرار شد دکتر حمیدی این کار را بکند. دوست دارم بچه اش را ببینم. پشتکارش فوق العاده است. شاید همین چند روز بعد نوزادش به دنیا بیاید ولی هنوز هم با اشتیاق و جدّیت می آید سر کار.  کاش جمشیدی همسر من بود؛ با آن لبخندهای دوست داشتنی، با آن نگاه ِ مهربانش. وقتی به اتاقم می آید از همان لحظه اوّل که سلام می کند دردهام شروع می کنند به کم شدن. نمی دانم این چند روز که برای زایمانش سر کار نمی آید چطور سر کنم. کاش بچه اش دختر باشد. چقدر دلم دختر می خواهد.

 

نشسته ام توی ماشین. سرم درد می کند. به دختری فکر می کنم که جمشیدی به دنیا آورده است. کاش اسمش را بگذارد ثریّا. کاش ثریّا را با خودش بیاورد سر کار. کاش جمشیدی هر چه زودتر برگردد. سرم درد می کند. به خانه می رسم. سلام می کنم. خواهرم خانه نیست. لابد برای خرید بیرون رفته. چه عجیب، چند تا پروانه وسط هال نشسته اند روی مبل. چند تا هم روی تلویزیون نشسته اند. چه صحنه دلنشینی. در اتاقم را باز می کنم. اتاق پر از پروانه است. یک عالمه پروانه از اتاق بیرون می ریزند. بین بال زدن های پروانه ها، می چرخم، می چرخم و می چرخم ...

 

-  سلام. خوبی آقای احمدی؟ با دوربین داشتم نگاه می کردم دیدم خیلی غلت می زنی. نتونستی بخوابی؟

 

نگاه می کنم. جمشیدی با آن نگاه مهربان همیشگی اش بالای سرم ایستاده. سرم تیر می کشد.

 

-  نه خانوم پرستار. مدام می خوابم و بیدار میشم. خواب می بینم پزشکم و روزی ده تا سزارین انجام میدم و تا به حال هزار تا بچه به دنیا آوردم. خواب می بینم اتاقم پر شده از پروانه های رنگارنگ. روی مبل خونه یه عالمه پروانه نشسته. خانوم جمشیدی، من از سر شب، سرم تیر می کشه. شما کی میخواین برای زایمان برین؟ کی مرخصیتون شروع میشه؟

-  هنوز مونده. نگران نباشید. چند روز دیگه ای هستم. تا روز آخر کار می کنم. آدم، مریضی به خوبی شما داشته باشه کجا دلش میخواد بره. نگران نباشید، الان با دکترتون صحبت کردم و تله اوردر گرفتم. می تونیم یه آرام بخش داشته باشیم که لااقل امشبو تا صبح آروم بخوابین. شما باید هر چه زودتر خوب شین. کلی آدم اون بیرون منتظرتونه.

 

-  ممنونم خانوم پرستار. فقط قبلش می تونم یه چیزی بگم؟ 

 

لبخند می زند.

 

-  بفرمایین.

-  میشه اسم دخترتون رو بذارین ثریّا؟

-  از کجا می دونید دختره؟

-  هومم. من آماده ام. کاش بتونم امشبو آروم بخوابم. آستینمو بزنم بالا یا ... ؟

 

لبخند می زند ...

 

 خوابم می برد.

برای همیشه   

 

چند قبر آنطرف‌تر ایستاده بود. لابه لای زن هایی که همه چادر مشکی به سر داشتند. عینک دودی زده بود و پشتش به او بود. چند لحظه قبل که سینی خرما به دست، از سمت مرد‌ها بر می‌گشت، نیمرخش را دیده بود و تردید نداشت که خود اوست. چقدر چادر مشکی به او می‌آمد. تازه باران آمده بود و مهتاب چادرش را با دست گرفته بود که به گل و لای میان قبر‌ها کشیده نشود. ژاکتِ قهوه ایش آشنا بود. شاید هم اشتباه می‌کرد. چهار سال می‌شد او را ندیده بود. هیچ چیزِ آشنایی در او نمی‌دید. نه چادر، نه عینک دودی، نه کفش. شاید این ژاکت مال آن روز‌ها باشد. خنده‌اش گرفت. نه. ژاکتش هم آشنا نبود. آدم‌هایی که دور قبر ایستاده بودند را هم نمی‌شناخت. کفش، چادر، عینک، آدم‌ها... مگر چند سال گذشته بود؟ شاید اشتباه می‌کرد. شاید کس دیگری را با مهتاب اشتباه گرفته بود. یکی بلند فریاد زد: "بر خاتم انبیا محمد صلوات...". صدای صلواتِ جمعیت بلند شد. خانم‌ها جمع شده بودند دور قبر و گریه می‌کردند. دوباره‌‌ همان مرد با صدای بلند گفت:"رحم الله من یقرأ الفاتحه مع  الصلوات...". دوباره صدای جمعیت بلند شد و پیش از آنکه کسی صلوات سوم را از مردم بگیرد، زن‌ها از کنار قبر فاصله گرفتند و مرد‌ها، دوباره حلقه زدند دور ِ قبرِ تازه پر شده حاج سعید.

 

برگشت و دوباره نگاهی به جمعیت ِ چند قبر آنطرف‌تر انداخت. مهتاب، آرام با سینی خرما در دست گوشه ای ایستاده بود و هر از چندگاه کسی به سمتش می آمد و خرمایی از داخل سینی بر می داشت. چه حس عجیبی به قبرستان داشت. هم دوستش داشت و هم نمی‌توانست تحملش کند. قبرستان در روزهای بارانی بهتر از همیشه است. آبی که از زیر پای زنده‌ها نفوذ می‌ کند به داخل قبر‌ها، آدم‌های این بالا و آن پایین را به هم وصل می‌کند. تصویر عجیبی بود. قبرستان ِ روزهای آفتابی، جای غیرقابل تحملیست. تشنگی و آفتاب و بوی عرق ِ پیراهن‌های مشکی، هُرم ِ بدن‌هایی که حلقه زده‌اند دور ِ قبر و جنازه سردی که در دل گرما و آفتاب، لمس سرمایش، صورت سرد مرگ را جلوی چشمانت می‌آورد. قبرستانِ روزهای سرد زمستان هم هیچ جاذبه‌ای ندارد. سرد و خشک و بی‌روح مثل چهره مرگ که با آمبولانسِ ترسناکی از راه می‌رسد و تا ترمز می‌کند، صدای گریه زن‌ها بلند می‌شود. جنازه را آورده اند. مهتاب رویش را بر می گرداند. چند نفر لااله الا الله گویان راه می افتند سمت آمبولانس. قبرستان فقط در بهار خوب است، در هوای بارانی. چقدر با مهتاب از قبرستان‌های شمال گفته بود. با مهتابی که امروز سر ِ قبر ِ پدر همسرش از پشت عینک دودی اشک می‌ریخت و حرکاتش از همیشه آرام‌تر شده بود. با خودش فکر می‌کرد، چه احساس عجیبی نسبت به قبرستان دارد. هم دوستش دارد و هم نمی‌تواند تحملش کند.

 

از جمعیت فاصله گرفت. باران تازه بند آمده بود. آمبولانس بهشت زهرا کمی آنطرف‌تر ایستاده بود. رفت سمت آمبولانس. جنازه پدرشوهر مهتاب را تازه برده بودند. نگاهی به داخل آمبولانس کرد. مرده‌های قبلی‌اش چه کسانی بودند؟ بعد از این چه کسانی قرار است روی این تخت بخوابند. خودش را کف ِ آمبولانس تصوّر کرد. با بدنی سرد، پیچیده در کفنی سفید و بلند که چند تکه پارچه بالا و پایین آن را بسته است. صدای جمعیت را از دور می‌شنود که لااله الا الله گویان به سمتش می‌آیند. مهتاب هم در میان آن هاست. عینک دودی به چشم دارد و حرکاتش آرام‌تر از همیشه است. یکی در ِ آمبولانس را باز می‌کند. آفتاب سوزانی می‌افتد داخل آمبولانس. چه تصویر ِ وحشتناکی: چهره سرد مرگ در میان آفتاب ِ داغ تابستان. مگر قرار نبود در بهار بمیرد؟ اصلاً مهتاب برای چه آمده؟ چرا اینجا هم دست از سر مهتاب بر نمی‌دارد. بعد از این همه سال، هنوز هم مهتاب همه جا هست. کاش مهتاب فراموشی می‌گرفت. کاش نمی‌آمد. کاش یادش می‌رفت که محسنی هم در این دنیا بوده. کاش پیش از اینکه جنازه را در بیاورند، دست پسرش را بگیرد و برود. بار‌ها به مهتاب گفته بود که از بوی خاکِ نمناک ِ قبرستان متنفّر است، مخصوصاً که قاطی می‌شود با بوی عرق ِ پیراهن ِ مشکی مرد‌ها. مگر چند نفر از این حس بد با خبر بودند؟کاش مهتاب می‌رفت و صورت ِ سردم را در میان ِ این خاک مرطوب و آفتاب ِ تابستان نمی‌دید.

 

مهتاب، گم شده بود. لابه لای تردید‌هام، لابه لای بی‌عرضگی هام، ناتوانی هام و آن افسردگی ِ بی‌هنگام ِ آن سال‌. مهتاب رفته بود. بعد از آن همه تقلّا، بعد از آن همه دست و پا زدن و بعد از آن همه تلاش برای ماندن. مهتاب همه سعیش را کرده بود. از خودم بدم می‌آید که اینقدر آزارش دادم. چقدر از خودم بدم می‌آید وقتی مرور می‌کنم آن لذّت ِ وحشتناک ِ مازوخیستی ِ فاصله گرفتن از مهتاب را. با مهتاب دعوا می‌کردم، اشک می‌ریخت، گریه می‌کرد. می‌گفت "محسن، تو چت شده؟ چرا اینطوری می‌کنی؟ چرا داری همه چیزو خراب می‌کنی؟" با چهره جدی و مصممی نگاهش می‌کردم و می‌گفتم: "بیا همه چی رو تموم کنیم مهتاب. از من چیزی برای تو در نمیاد. من تموم شدم. من اون کسی نیستم که تو رو خوشبخت می کنه". بعد، شب که به خانه بر می‌گشتم تا صبح خوابم نمی‌برد، دلم مدام می‌ریخت و مدام تصویر عجیب مرده‌ای داخل آمبولانس جلوی چشمم می‌آمد. جنازه زنی بود پیچیده در کفنی سفید و بلند که لبه‌اش باز افتاده بود. کسی ناگهان از راه می‌رسید و با تشر می‌گفت: "آقا چه کار داری می‌کنی؟ شما به میّت نامحرمی. اصلاً شما کی هستی ؟" مدام این تصویر در میان گریه‌های من پدیدار می‌شد. آن صورت بیرون افتاده از کفن، صورت مهتاب بود، در یک صبح سرد زمستانی. و چه تلخ و بیهوده همه چیز تمام شد. منِ عوضی ِ بی‌فایده همه چیز را خراب کردم. همه چیز را، مطلقاً همه چیز را.

 

کسی روی شانه‌ام می‌زند:"کاری داشتید آقا؟" راننده آمبولانس است." نه، داشتم داخل آمبولانس رو نگاه می‌کردم. همه‌ش همینه؟ یک تختِ ساده؟" ، "پس انتظار داشتی چی باشه؟ بعدش هم قرار نیست جای خیلی خوبی بره، پس چه فرقی می‌کنه؟ شما از خانواده زاهدی هستین؟"، " نه، من با اون خانواده اونطرفی‌ام. چطور؟"، " هیچی. هیچی. اگر اجازه بدید برم". "بفرمایید."

 

مهتاب فرشته‌ای دست نیافتنی بود. فرشته‌ای که هرچه بیشتر به او نزدیک‌ می‌شدم، انگار کسی بیشتر پسم می‌زد. یادم هست اوّلین بار که دست مهتاب را گرفتم، حس می‌کردم، کسی سیلی محکمی به صورتم می‌زند. دست مهتاب را محکم فشار دادم. مهتاب هم دستم را محکمتر گرفت. چیزی در درونم فروریخت. من از سر ِترس دست مهتاب را فشار می‌دادم و مهتاب از سرِ دوست داشتن. چه ظالمانه و تلخ! وقتی برای اوّلین بار در کوچه‌ای تاریک مهتاب را بغل ‌کردم، کسی گلویم را چسبیده بود و فشار می‌داد. من بدن مهتاب را محکم و محکم تر در آغوش می گرفتم و آن دست‌ها شدیدتر پسم می‌کشیدند و مهتاب که آرام و مثل فرشته‌ها من را در آغوش گرفته بود، تنی را می‌دید که از ترس، چند ثانیه نگذشته، از او فاصله می‌گیرد و دست‌هایش را از دور گردن او باز می کند. هیچ وقت، هیچ چیز عادلانه‌ای در رابطه ما نبود. همیشه دست‌هایی من را پس می‌کشیدند، سیلی می‌زدند، هل می‌دادند و صدایی بود که همیشه بر سرم فریاد می‌کشید. هیچ چیز عادلانه‌ای در آن میان وجود نداشت. ناعادلانه‌تر از همه آن‌ها، آن افسردگی ِ چسبنده قیرمانند بود که آن سال، آن زمستان لعنتی به سراغم آمد و همه چیز را برای همیشه تمام کرد. آن افسردگی تمام عیار که بوی خاکِ مرطوب ِ قبرستان می‌داد و تا تابستان سال بعد ادامه یافت. بهار سالِ  بعد از آن، مهتاب ازدواج کرد و همه چیز برای همیشه تمام شد.

 

زیر لب زمزمه می‌کنم: "برای همیشه". اما چه چیزی جز مرگ معنای همیشه می‌دهد؟ مرگ تلفیق دو معناست: نبودن و همیشه. امّا تا زنده ایم "برای همیشه" معنا ندارد. در میان ِزنده‌ها، همه چیز موقّتیست: گرسنگی موقّتیست، سیری موقتیست، ترس موقتیست، آرامش موقتیست، شادی موقتیست و حتی اضطراب و افسردگی، هرقدر دردناک و تلخ، موقّتیست. آن دل پیچه‌ها، آن هرّی ریختن ِ دل‌، آن کم خوابی‌ها، آن آشفتگی‌ها، آن‌ها هم موقّتی بودند. روزی رسید که همه آن ها تمام شدند. اما مهتاب دیگر رفته بود. در میان زنده‌ها همه چیز موقّتیست. تنها مرگ است که همیشه دارد، هرگز دارد و نمی‌شودش پررنگ‌تر از هر منع دیگریست. مهتاب ازدواج کرد و رفت. یعنی جای هیچ تلاشی نبود؟ مرده شورِ این همه انفعال را ببرند. پس چه مرگم شده، چرا بعد از این همه مدّت، دوباره با دیدنش اینقدر به هم می‌ریزم؟ چرا حس می‌کنم همه چیز تازه ی تازه است، مثل روز اوّل؟ چرا حس می‌کنم می‌توانم همین الان بروم و دست‌هایش را بگیرم و زل بزنم توی چشم هاش و بگویم مهتاب، مهتاب، تو....

 

مراسم تمام می‌شود. باید برویم. برای نهار می‌رویم رستوران ِ نزدیک خانه حاج سعید. یادش بخیر، چقدر ترسیده بودیم وقتی حاج سعید ما را در کوچه‌ای فرعی دست در دست هم دیده بود. خنده‌ام گرفت. حالا حاج سعید مرده بود و مهتاب سر ِ خاکِ پدرِ همسرش گریه می‌کرد و من ایستاده بودم میانِ دو جمعت سیاه پوش و مردد بودم جلو بروم و به مهتاب تسلیت بگویم یا نه. کاری مزخرف‌تر از این و حالی بد‌تر از این وجود ندارد. چقدر از شروع دوباره افسردگی می‌ترسم. کاش مهتاب را نمی‌دیدم. کاش دوباره این چنگ‌های همیشگی به دلم نمی‌افتاد. کاش صورت زیبای مهتاب، آن لب‌ها، آن خنده‌ها، آن حرکت آرام و زیبای دست‌ها، کاش آن همه جاذبه‌ای که در مهتاب هست هیچ وقت، هیچ وقت دوباره به سراغم نمی‌آمد. از خودم متنفّرم.

 

حاج رحیم به سمتم می آید:" آقا محسن نمیای بریم؟ مردم منتظرن. خدا رحمت کنه حاج سعید رو. مرد خوبی بود. حالا دیگه شما باید بیشتر هوای خالتون رو داشته باشین. بیا بریم، بیا مادرت و خالت بی‌تابی می‌کنن. برو آرومشون کن". حاج رحیم دستم را می‌گیرد و با هم به سوی جمعیت راه می‌افتیم. بر می‌گردم و نگاهی به جمعیت چند قبر آنطرف‌تر می‌کنم. مهتاب را می‌بینم که با عینک دودی به جمعیت ما نگاه می‌کند. کاش من را ندیده باشد. دلم هرّی می‌ریزد، دوباره، دوباره، دوباره. می‌رسیم سر قبر. همه کم کم رفته‌اند سمت ماشین‌ها. مادرم و خاله زهره هنوز سر خاک نشسته‌اند. نگاهی به خاکِ خیس ِ روی قبر می‌کنم. باز هم مثل همیشه. باز هم بیهوده و بی‌موقع. باز هم ناتوانم. بغضم می‌ترکد.

 

کاش مهتاب قدمی جلو بگذارد. اینبار حاضرم همه چیز را فدا کنم. بر می‌گردم و با چشم‌های خیس به جمعیت چند قبر آنطرف‌تر نگاه می‌کنم. مهتاب، دست پسربچه ای را گرفته و از کنار قبر دور می‌شود. چادرِ بلندش کشیده می‌شود به گل و لای میان قبر‌ها. مامان و خاله زهره شانه‌هایم را می‌گیرند. صدای گریه ام همه نگاه ها را به سمت من می گر اند. بلندم می‌کنند. حس می‌کنم بندی در روانم پاره شده. دلم هرّی می‌ریزد. چیزی نمی‌فهمم. میانِ خاکِ باران خورده قبر حاج سعید دست و پا می‌زنم.

 

سوم شخص غایب

 

تنها چیزی که تغییر کرده بود، حس او به سعید بود. نه پای کسی در میان بود و نه اتفاق خاصی افتاده بود. توضیحش سخت بود و ملیحه قبول نمی کرد. می گفت: اصل حرفت رو بزن، سعید کاری کرده؟ اتفاقی افتاده؟ 

- نه، هیچی نیست. راستش دیگه نمی تونم ادامه بدم. یک چیزی که باید باشه دیگه نیست. نمی دونم چیه ولی نیست. سعید پسر خوبیه، مهربونه، روزهای خوبی رو با هم داشتیم ولی هیچ چیز دیگه مثل قبل نیست.

اصلاً چرا ملیحه پاپی شده بود که او را ببیند؟ کاش قول نمی داد، کاش بعد از کار تنها می رفت سینما، کافه و بعد هم می رفت خانه پدر و مادرش. اصرار ملیحه بود یا اینکه خودش هم دلش می خواست؟ شاید دوست داشت با کسی درد دل کند یا می خواست کسی مانعش بشود؟ بعد از یک ساعت امّا نه درد دل کرده بود و نه از تلاش های ملیحه برای قانع کردنش حسّ خوبی داشت. چرا این روزها علّت رفتارهای خودش را نمی فهمید؟ چرا حالا که کمتر از یک ماه تا عقدشان مانده، دیگر دلش بودن با سعید را نمی خواست؟ چرا وقتی ملیحه از او خواست قراری بگذارند، قبول کرد؟ چرا دیگر مثل قبل حتی یک فانتزی ِ ساده و معمولی هم در مورد آینده اش با سعید نداشت؟ چرا همه چیز ... .

-کجایی مریم؟ میشنوی چی میگم؟ اگر کس دیگه ای برای تو وجود نداره لابد مشکل از سعیده؟ قسم می خورد می گفت هیچی نیست. می گفت نمی فهمم چرا مریم یک هو اینطوری شده.

-چی بگم ملیحه، خودم هم نمی دونم. راستش من روزهای خوب زیادی رو با سعید داشتم. عاشقش بودم. شایدم هنوز هستم. اما از ازدواج با سعید می ترسم. تا همین چند وقت پیش کلّی فکر و خیال و فانتزی داشتم، در مورد مراسم ازدواجمون، در مورد سفرهایی که با هم میریم، به بچه دار شدنمون فکر می کردم، به اینکه یه روز با سعید مهاجرت کنیم و بریم آلمان پیش خواهرش و ... امّا الان می ترسم. دیگه هیچ فکر و خیالی ندارم. انگار اون همه تصویر خوب یک هو محو شده. البته یک هو که نه، آروم آروم اینطوری شد. اما هر چی هست، الان ذهن من خالیه، من الان هیچ رؤیایی در مورد خودم و سعید ندارم. از این می ترسم. می دونی رؤیا نداشتن یعنی چی؟  

- خب، اگه آروم آروم اینطوری شده، پس لابد می تونی بگی چند وقته اینطوریه، چی شد که این حسّو پیدا کردی؟چرا زودتر چیزی نگفتی. آخه الأن. خنده دار نیست، همه میخوان لباس عروسی سفارش بدن، بعد تو میگی نمیخوام. هیچ کس دوست نداره مجبورت کنه، اما باید قانعمون کنی.

باید قانعمون کنی. همه مشکل همین بود، همین قانع کردن، همین توضیح دادن، همین اجبار به قابل فهم شدن. خواست بگوید مشکل همین است که جلوی خودش را گرفت. لابد ملیحه قانع نمی شد و قبول نمی کرد. ملیحه اوّل دوست سعید بود یا مریم؟ شاید هم همزمان با هم دوست شدند. چه فرقی می کرد؟ حالا ملیحه دوست هر دوی آن ها بود. این همه اصرار ملحیه امّا عجیب بود. مگر سعید سال دوم دانشگاه، از ملیحه خوشش نمی آمد؟ ملیحه نمی گفت ولی او هم سعید را دوست داشت. پسر قدبلند و خوشپوش ِ کلاس با آن موهای مشکلی و احترامی که به دخترهای کلاس می گذاشت. فقط ملیحه نبود، چقدر نگرانِ دخترهای اطراف سعید بود. اما چرا ملیحه اینقدر اصرار می کرد؟

چه کسی باور می کند یک وقت عاشق کسی باشی بعد، هنوز دو سال نگذشته، حس کنی دیگر عاشقش نیستی؟ عاشق بودن یعنی چه؟ مریم در این چند ماه بارها این سؤال را از خودش پرسیده بود. چه چیزی باعث می شود حس کنی عاشق کسی هستی؟ آیا عشق دوام می آورد؟ آیا می توان برای مدّتی طولانی عاشق کسی بود؟ اگر ازدواج بکنند و نتواند عاشق سعید باشد چه؟ شاید همین جا بهترین نقطه برای رها کردن همه چیز باشد؛ همه چیزهایی که خیلی زود مایه درد و رنج هر دوی آن ها خواهد شد.

-ببین مریم، اصلاً اینکه حس هات تغییر کرده باشه قابل قبوله، حس که اختیاری نیست، این حق توئه که حسّت تغییر کنه ولی تو مسئولیت داری در قبال خودت و سعید. برای همینه که میگم باید بتونی توضیح بدی. اصلاً سعید نه، من نه، برای خودت توضیح بده. میدونی چرا نمیخوای دیگه با سعید بمونی؟

- من بیمار شدم ملیحه. می ترسم. مضطربم. حس می کنم ابتدای دوستیمون بیش از هر وقت دیگه ای آمادگی ازدواج داشتم. اگر همون روزها ازدواج می کردم، حس می کردم خیلی خوشبختم. اما هر چی جلوتر رفت اوضاع تغییر کرد. حالا تنها تصویری که نمی تونم داشته باشم تصویر خودم توی لباس عروسه، کنار سعید، بیچاره سعید.

چرا مردم مفهوم عشق را ابداع کردند؟ همان دوستی، محبت و دلبستگی مگر چه مشکلی داشت؟ آم ها همدیگر را دوست داشته باشند، برای هم بمیرند، غصه هم را بخورند، همه این ها چه اشکالی دارد، دیگر چه نیازی به عشق هست؟ عشق یک خطای بشری است، یک توهمِ جمعی. اما عشق بین آن ها خطای سعید بود یا مریم؟ خطای سعید نبود، اصلاً این عشق برای سعید خطا نبود. وقتی کسی عشق را شرط ازدواج و ادامه آن نداند، عاشق شدنش در هیچ صورتی خطا نخواهد بود. این خطای مریم بود، مریم که فکر می کند بدون عشق، بدون آنچه امروز حس می کند کوچکتر و ضعیف تر از همیشه شده، نمی توان ازدواج کرد. کاش مردم مفهوم عشق را نساخته بودند، چقدر همه چیز راحت تر می شد. آن وقت مریم امروز به جای پاسخ دادن به ملیحه، مشغول انتخاب لباس می بود. با خودش فکر می کند: آدم ها عشق را ساختند تا خودشان را اذیت کنند. وقتی چیزی اینقدر مبهم، گنگ و آسیب پذیر باشد، آیا نبودنش بهتر نیست؟ کاش عشق نبود، کاش سعید نبود. کاش مریم عشق را شرط همه چیز نمی دانست. کاش ملیحه عاشق سعید بود.

-ملیحه، تو سعید رو دوست داری؟

- یعنی چی؟ این چه سؤالیه می کنی مریم؟

- می دونم سخته ولی لطفاً جوابمو بده. احمقانس، می دونم خیلی احمقانس ولی لطفاً جوابم رو بده.

- انتظار هر حرفی رو داشتم جز این. سعید دوست منه، همونطور که تو دوست منی. تو چی فکر می کنی با خودت؟

-نه، نه. ناراحت نشو. منظوری نداشتم. تو بهترین دوستمی. اصلاً فرض کن من نمی بودم. اون وقت تو سعید رو دوست می داشتی؟

-دوست ندارم به این سؤال جواب بدم.

ملیحه، موبایلش را از روی میز برداشت و شروع کرد به چک کردن اسمس هاش. این سؤال احمقانه از کجا به ذهن مریم رسیده بود؟ اگر ملیحه سعید را دوست می داشت، یعنی مریم هم می توانست دوستش داشته باشد؟ خب، مریم که با دوست داشتن سعید مشکلی نداشت. مشکل عاشق بودن است. از چه زمانی حس کرد برای عاشق سعید بودن باید دلیل بیاورد؟ مشکل از او بود یا سعید؟ او عاشق سعید نبود یا سعید دیگر عاشقش نبود؟ اینکه حس می کرد باید برای عاشق سعید بودن دلیل بیاورد، شاید تقصیر سعید بود. چطور می توان عاشق کسی بود که دیگر عاشقت نیست. عشق یک ویروس، یک هذیان یا یک موهبت مشترک است. عشق یک میز شطرنج است. نمی شود یک نفره بازی کرد. برای سعید مهم نبود. عاشق بود یا نبود، دوست داشت با مریم زندگی کند، اما اگر سعید میز بازی را ترک کرده بود، مریم دیگر نمی توانست بازی کند. برای مریم ازدواج بدون عشق بی معنی بود. دلپیچه گرفت. یعنی کِی حس کرده بود که سعید دیگر عاشقش نیست؟

- می دونی ملیحه، حس می کنم این همه ترس و اضطراب برای اینه که از یک جایی به بعد حس می کنم سعید دیگه عاشق من نیست. نمی دونم چطور کسی می فهمه طرف مقابلش دیگه عاشقش نیست، ولی من این رو حس کردم. ابتدا آروم و ضعیف، با تردید و دودلی، اما بعد این حس توی من قوی تر شد. ملیحه سعید عاشق من نیست. جون کندم تا این رو بپذیرم. سعید و من مدام داریم همدیگه رو قانع می کنیم که عاشق هم هستیم. مدام داریم برای هم دلیل میاریم، مدام دنبال سندی برای اثبات احساسمون می گردیم. این چیزی نیست که من دنبالش بودم. سعید من رو خیلی دوست داره، اما این کافی نیست. من نمی تونم عاشق سعید باشم چون اون عاشقم نیست. من نمی تونم خیالپردازی کنم، نمی تونم رؤیا داشته باشم، چون سعید همراه من نیست، سعید نمی تونه توی رؤیاهام همراه من باشه. مرده شور آدم ها رو ببرن. کاش هیچ وقت هیچ کس از عشق چیزی نمی گفت. کاش آدم ها به دوست داشتن راضی می شدن. مرده شور ِ عشق ...

ملیحه که چند دقیقه پیش با ناراحتی سرش را کرده بود توی گوشی، با تعجّب سرش را بلند کرد. این چه حرف هایی بود که مریم می زد.

-         مریم. کی این حرفو زده؟ تو چقدر حسّاس شدی. اصلاً عشق یعنی چی؟

حرفش را خورد. شاید حق با مریم بود. سعید اهل عاشق شدن نبود. شاید هم بود. او عاشق مریم شده بود. این را خودش می گفت. چقدر ملیحه اذیت می شد از شنیدن این کلمات. گاهی اوقات با خودش فکر می کرد سعید عامدانه از احساسش به مریم با او صحبت می کند. شاید می خواست ملیحه امیدی به او نداشته باشد. سعید عاشق شده بود. نمی شد در این تردیدی کرد. اما شاید هم نشده بود. مریم، خانواده مریم، هوش و زیبایی و استعدادش، این ها  هر پسر دیگری را هم درگیر خودش می کرد. شاید سعید هیچ وقت عاشق مریم نشده بود. شاید هم شده بود. ملیحه چشم هاش را بست.

-         من منکر حسّ سعید به خودم نیستم. اما ملیحه، تصویر من و سعید از عشق، زندگی و رابطه یکی نیست.

ملیحه چه دختر مهربانی بود. مریم مطمئن بود پیش از او یا همزمان با او عاشق سعید بوده. اما چه فرقی می کرد. امروز ملیحه روبروی او نشسته بود و داشت برای ازدواج با سعید متقاعدش می کرد. کاش سعید هیچ وقت عاشق نمی شد، نه عاشق او و نه عاشق ملیحه. کاش ...

-         ببین ملیحه، من تصمیم خودم رو گرفتم. سعید آدم موفّقیه. خودت هم خوب می دونی مادر سعید از این تصمیم خیلی خوشحال میشه. این به نفع سعید هم هست. اینطوری می تونه با یک نفر دیگه یک زندگی آروم رو شروع کنه. می تونه کنار خانوادش خوشبخت باشه. می تونه همسرش رو دوست داشته باشه و با همین دوست داشتن سال ها زندگی کنه. این فقط قصه من نیست، من با این شرایط مطمئناً توی زندگی با سعید کم میارم. سعید مال من نیست. این تلخه ولی قبولش کردم. سعید با خودش صادقه اما به من دروغ میگه، ولی من نمی تونم به خودم و به سعید دروغ بگم.

ناعادلانه تر از این ممکن نبود. در این لحظه هیچ کس از شنیدن این حرف ها بیشتر از ملیحه ویران نمی شد. سعید باید با مریم ازدواج می کرد. این منطق عشق بود. چرا باید همه چیز این همه نا بهنگام و بی موقع از هم بپاشد؟

-مریم، تو حق نداری از سعید جدا بشی. تو باید باهاش ازدواج کنی. تو حق نداری با من ...

نتوانست حرفش را ادامه بدهد. گریه اش گرفت. ابتدا آرام و بی صدا اما لحظه ای بعد صدای هق هقش بلند شد. کیفش را برداشت و در میان نگاه بهت زده مریم از کافی شاپ بیرون زد.  

 

روایت معتبر صدگیگابایت دغدغه پشت فرمان

 

مهندس همان ابتدا سعی کرد سر صحبت را با من باز کند و از این پرسید که کجایی هستم و چرا به گرگان می روم و آیا همیشه کم خوابم یا فقط توی جاده خوابم نمی برد. دقیق یادم نیست چیز دیگری هم پرسید یا نه. هرچه بود خیلی زود رسیدیم به حرف زدن از شغلش، سختی کارش در این کشور، رفاه و امکانات همین شغل در کانادا و گفتن از پروسه مهاجرتش و کارهایی که خودش و وکیلش در این یک سال کرده اند. از این می گفت که به چه دلایلی کانادا را به اروپا و آمریکا ترجیح می دهد و اینکه می خواهد بعد از فروش ماشین و خانه اش حدود یک میلیارد تومان سرمایه ای که دارد را با خودش ببرد و همین حرفه حمل و نقل را در آنجا ادامه دهد.

راستش خوابم نمی برد و از نشستن در تاریکی و خواندن مقاله با لپ تاپ خسته شده بودم. با خوم گفتم کمی کنار راننده می نشینم و جاده را تماشا می کنم، بعد بر می  گردم و اگر شد می خوابم. تا بلند شدم از توی آینه نگاهی کرد و پرسید: "چیزی لازم دارید؟" گفتم: "نه. خسته شده بودم، خواستم یک کم بیام جلو پیش شما بشینم. من معمولاً توی جاده خوابم نمی بره". و رفتم جلوی اتوبوس. "می تونم اینجا بشینم؟" با لبخند قبول کرد. وقتی نشستم فلاسک چایش را داد دستم و از من خواست یک چای کیسه ای توی آن بیندازم تا با هم چای بخوریم. کمی بعد صدای ضبطش را کم کرد تا با هم حرف بزنیم. اما من آرام و ساکت روی صندلی کنار درِ ماشین نشسته بودم و چند دقیقه ای در سکوت، جاده را تماشا می کردم. راستش حوصله حرف زدن نداشتم. ذهنم مشغول بود و ترجیح می دادم هر دومان در سکوت به جاده نگاه کنیم؛ مخصوصاً او که کمی بعد، موقع حرف زدن، آنقدر سرش را به سمت من بر می گرداند که هر لحظه می ترسیدم مبادا کاری دست من و مسافرها بدهد. اما کمی نگذشته بود که مهندس شروع کرد به پرسیدن همان سؤال های اولیه که کجایی هستی و این ها. هنوز خیلی از صحبتمان نگذشته بود و داشتم می گفتم از آخرین باری که سوار اتوبوس شده ام چقدر همه چیز عوض شده که مهندس سر رشته کلام را به دست گرفت و همینجا بودم که فهمیدم مهندس کامپیوتر و فارغ التحصیل دانشگاه آزاد است و راننده شدنش هم برای این بوده که اوّلاً در رشته کامپیوتر به  آن جایی که می خواسته نرسیده( به چندین دلیل از جمله نداشتن رابطه و پارتی) و ثانیاً از بچگی فانتزی راننده شدن داشته و برای همین سرمایه اش را می زند توی این کار و خودش هم می شود راننده ماشین خودش و حالا چندین سال است که راننده حرفه ایست. می گفت در این حرفه تحصیل کرده لیسانس و حتی فوق لیسانس کم نداریم. البته با تجهیزات تکنولوژیکی که توی ماشینش بود(از جمله دوربین های مدار بسته برای کنترل کابین و وای فای رایگان داخل ماشین) حرفش باور پذیر می شد. بعد هم که چند تا اصطلاح تخصصی به کار برد، قبول کردم که مهندس واقعاً مهندس است و برایم جالب شد ببینم یک مهندس کامپیوترِ تقریباً چهل ساله نسبتاً خوشتیپ که راننده اتوبوس است چه حال و هوایی دارد. برای همین به صندلی ام برنگشتم و شدم گوشی برای شنیدن حرف هایش. گفتگوی مفصّلی شد. البته بیشتر او حرف می زد و من گوش می کردم. آدم مگر چندبار به راننده اتوبوس تحصیل کرده ای بر می خورد که قصد مهاجرت دارد و وقت هایی را که روی ماشین کار نمی کند در کلاس زبان می گذراند تا هر چه زودتر آیلتسش را بگیرد و برای همیشه برود. می گفت: بقیه وقت ها را هم با همکاری وکیلش روی طراحی بیزنیس پلن قابل دفاعی برای دولت کانادا کار می کند. خلاصه اینکه مهندس کلی اطلاعات به من داد. کلی درد دل کرد، کلی غر زد و نالید. لابه لای حرف هاش هم چند بار به مقالاتی که همین هفته پیش یا ماه پیش خوانده بود ارجاع می داد و راستش لااقل در حوزه حمل و نقل کشورهای مختلف اطلاعات خیلی خوبی داشت. ترجیع بند حرف هایش هم این بود:" برای اینه که ما پیشرفت نمی کنیم". این را هر بار بعد از تحلیل یکی از مشکلات کشور می گفت: از دخالت دولت در بیزینس های مختلف، تا نبود فرهنگ فعالیت در بخش خصوصی، تا عدم توجه به تخصص و مهارت های شغلی و مهم تر از همه نبود نگاه حرفه ای به مشاغل مختلف. جالب بود.

 همصحبتی خوبی بود. کلام گرمی هم داشت. می گفت 13 سال پیش بنای مهاجرت داشته ولی به خاطر دلبستگی ها و مادرش در ایران مانده و حالا که یک سال از فوت مادرش می گذرد همه عزمش را جزم کرده برای مهاجرت. البته یک جوری از مهاجرت حرف می زد که مطمئن بود هر کس می ماند یا نخبه و توانمند نیست یا دلبستگی های عاطفی اش دست و بالش را بسته است. راستش هر قدر هم سعی می کردم چیزهای امیدبخشی در مورد آینده کشور بگویم، با قاطعیت می گفت: امیدی به آینده کشور نیست.

یک جایی از بحث حس کردم دلم نمی خواهد ادمه بدهم. احساسم این بود که ظرفیتم برای شنیدن حرف های تلخ و مشاهده تعلیق تمام شده. هر آدمی باید حد روان خودش را بشناسد. دیدم اگر ادامه بدهم، درست است که او تخلیه می شود و شاید حس بهتری پیدا کند اما من دیگر کشش ندارم. داشت مسائل و دغدغه های خودم را رو می آورد. بلند شدم و برگشتم سر جای خودم.

از مهندس خوشم آمده بود. اما یکی دو جای کارش دلگیرم می کرد. انتظار داشتم وقتی از این می گوید که پیشرفت نمی کنیم چون هیچ کس دل به کارش نمی دهد، خودش اینطور نباشد و خوب رانندگی کند. اما اینطور نبود. راستش اگر من بد رانندگی کنم فقط بد رانندگی کرده ام، اما وقتی راننده اتوبوس بد رانندگی می کند، هم بد رانندگی می کند و هم کارش را بد انجام می دهد. برای همین با اینکه به خودم می گفتم رانندگی خودت هم بهتر از او نیست، اما به نظرم می رسید حق دارم دلخور باشم. آن دلخوری وقتی برایم موجّه تر شد که موقع برگشتن به صندلی ام، خانم صندلی عقبی با حالت مصطربی گفت: "آقا میشه بهش بگین درست رانندگی کنه. هم نتونستم درست بخوابم و هم استرس گرفتم، می ترسم از جام بلند شم".

تجربه جالبی بود. مخصوصاً بعدش که باز خوابم نبرد و نشستم به نوشتن شرح ماوقع. الان ساعت 6 صبح است و در یکی از میدان های شهر ساری توقف کرده ایم و من دارم به جهانِ ذهنی این مهندس کامپیوتر فکر می کنم. دنیایی پر از تعارض و دغدغه و عدم تناسب. حس می کنم می شد در روایت او از خودش و زندگی و احساسات و عواطفش، هم دغدغه های عمیق بشری در مورد معنای زندگی را به خوبی دید و هم تنش های سیاسی جامعه ای از هم گسیخته و ناکارآمد را؛ مشتی نمونه خروار، پر از احساسات خوب و بدِ همزمان. با اینکه از مهندس دلخورم ولی از اینکه اینقدر پنجره جهانش را با شور و هیجان به رویم گشود، از او ممنونم. 

برزخِ باغچه


هنوز باورش نمی‌شد که دختر رابطه‌شان را برای همیشه تمام کرده باشد. پیش از این هم چند باری حرفشان شده بود و مدتی از هم دور بودند ولی باز به هم برگشته بودند و همه چیز را گاهی حتی بهتر از قبل ساخته بودند. اما این بار با همیشه فرق می‌کرد. دختر برای همیشه همه چیز را تمام کرده بود. نه پای پسر دیگری در میان بود و نه قرار بود دختر به کشور دیگری سفر کند و نه حتی حرفی از مخالفت این و آن زده شده بود. دختر همه چیز را تمام کرده بود چون دیگر او را نمی‌خواست. چون برایش مثل روز روشن شده بود که هر چند او مهربان و دوست داشتنی است ولی قابل تحمل نیست؛ به درد رابطه‌ای طولانی مدت، به درد همسر شدن، پدر شدن و خیلی نقش‌های دیگری که یک مرد جدی و کامل می‌تواند داشته باشد نمی‌خورد. این را یک دفعه نفهمیده بود. کم کم و خیلی تدریجی حتی در عاشقانه‌ترین لحظات رابطه‌شان حس کرده بود. بعد آنقدر جمع شده بود که حالا دیگر برایش تقریباً روشن بود که با او آینده‌ای نخواهد داشت. حس می‌کرد اگر با او بماند می‌شود مثل زن‌هایی که همه زندگیشان را خودشان جمع می‌کنند و تنها دلخوشیشان که همسری مهربان و دوست داشتنی است، بعد از مدتی تبدیل می‌شود به عذاب روح و بار اضافه و مایهٔ درد سر. دختر می‌ترسید با پسر بماند و روزی برسد که وقتی به خودش نگاه می‌کند نه عشقی در درونش مانده باشد و نه توانی برای ادامه دادن. به نظر دختر، او پسربچه‌ای دوست داشتنی می‌رسید که اگر با او می‌ماند باید مادرش می‌شد. برای همین هم او را به مادرش پس داد و وقتی بعدازظهر شنبه هم را برای آخرین بار دیدند پیشانی او را بوسید و برای همیشه از او خداحافظی کرد. در حالی که دور می‌شد عمیقاً حس کرد تصمیمش درست بوده، چون پسر حتی بلند نشد تا خواهشی یا التماسی بکند یا حتی خشونتی از خودش نشان بدهد. فقط با بهت رفتن او را تماشا می‌کرد.

 

پسر هنوز باورش نمی‌شد؛ باورش نمی‌شد شیشه پر از اسید را در دستش نگه داشته تا وقتی دختر از خانه بیرون می‌آید، آن را روی بدنش بریزد. عهد کرده بود فقط روی بدنش. صورتش زیبا‌تر از آن است که جرأت داشته باشد خرابش کند. فقط روی لباس هاش می‌ریخت تا کمی از بدنش بسوزد؛ آن هم نه خیلی زیاد؛ اسید را به قدر کافی رقیق کرده بود. برای اولین بار حس می‌کرد به جای یک پسر بچه، مرد بزرگی شده است که می‌تواند همسر باشد، بچه داشته باشد و زندگی‌اش را اداره کند. حس می‌کرد اما دختر دیگر این را نمی‌فهمد. شاید هم اشتباه می‌کرد و‌‌ همان پسربچهٔ کوچک و دوست داشتنی اما ضعیف بود. حتی خودش را هم نمی‌توانست قانع کند. حتی نمی‌فهمید چرا اسید به دست جلوی در خانه‌ای ایستاده که خیلی اوقات با اشتیاق منتظر بود فرشته‌ای از آن بیرون بیاید. با خودش فکر می‌کرد شاید چون هر دوشان تنها یک بار عاشق شده بودند کار به اینجا کشیده است. اگر تجربه داشتند، اگر یکی دو بار شکست خورده بودند کار به اینجا نمی‌کشید. لابد یاد گرفته بودند چطور مشکلشان را حل کنند. سرش درد گرفته بود از این همه فکر و خیال. چشم دوخته بود به در خانه. یک لحظه حس کرد نمی‌داند واقعاً در خانه باز شده یا خیال می‌کند کسی در را باز کرده است. ضربان قلبش تند‌تر شده بود. حس می‌کرد همین حالاست که قلبش کنده شود. شیشه اسید را محکم در دستش فشار داد. کنار باغچه و پشت شمشاد‌ها ایستاده بود. دختر را دید که با‌‌ همان مانتوی عصر شنبه از در بیرون می‌آید. در شیشه اسید را باز کرد. می‌لرزید. گونه‌هایش سرخ شده بود. هر چه زور می‌زد نمی‌توانست پایش را از لبهٔ باغچه بردارد. انگار شمشاد‌ها سفت بدنش را چسبیده بودند. بوی اسید به مشامش می‌رسید. یاد بچگی هاش افتاد؛ وقتی که یک روز تابستان، اسیدی که پدرش برای باز شدن راه توالت خریده بود را روی فرش ریخته بود تا ببیند چه شکلی می‌شود و فرش سوراخ شده بود و اسید رسیده بود به زمین. ترسید، دختر دور می‌شد. دلش آشوب بود. حس می‌کرد دختری که هر لحظه از او دور‌تر می‌شود را از همه دنیا بیشتر دوست دارد و تصور قالی سوراخ شده و مادرش که جیغ می‌کشید یک لحظه از نظرش دور نمی‌شد. نفسش بالا نمی‌آمد. دختر ایستاد و لحظه‌ای برگشت. پشت سرش را نگاه کرد. نگاهی به ساعتش کرد و برگشت سمت خانه. انگار چیزی را جا گذاشته بود. نفسش بالا نمی‌آمد. دختر دوباره به در خانه رسیده بود و کلیدش را انداخته بود تا در را باز کند. یک لحظه شیشه اسید را بالا آورد تا آن را روی دختر بریزد و فرار کند. نتوانست، هر چه زور زد نشد. نفسش بالا نمی‌آمد. حس می‌کرد بیش از همیشه عاشق دختر است. یک لحظه تصمیم گرفت اسید را روی خودش بریزد. مشکلِِ این عشق خود او بود، چه بهتر که خودش را از بین می‌برد. یک لحظه دوباره به یاد قالی سوراخ شده افتاد و پدرش که دعواش می‌کرد. داشت بالا می‌آورد. حس می‌کرد بالاخره این اسید و این همه زور زدن و تقلا کردن باید نتیجه‌ای داشته باشد. اگر روی دختر نمی‌ریزد، لااقل خودش را بسوزاند. نمی‌توانست بپذیرد همهٔ این تلاش‌ها، این یک هفته دست و پا زدن و این همه ترس و لرز بیهوده باشد. اما نتوانست. بوی گوشت و خون و اسید ذهنش را پر کرده بود. یک لحظه حس کرد بدنش می‌سوزد. اما نه، کاری نکرده بود. ترسید، شیشه اسید را گرفت سمت باغچه. ترسید کاری دست خودش بدهد. باید اسید را می‌ریخت داخل باغچه. اما مگر قالی سوراخ نشده بود؟ پس لابد شمشاد‌ها هم از بین می‌رفتند. نه، گناه هیچ کس جز خودش نبود. شمشاد‌ها چه گناهی داشتند. شیشه را بالا گرفت. انگار بخواهد آن را سر بکشد. از لبه جوی پرید. شیشه را انداخت داخل جوی آب. اسید از شیشه شکسته بیرون ریخت و کف کرد. پسر با اضطراب به دست هاش، به شیشه اسید، به در خانه و شمشاد‌ها نگاه می‌کرد. اسید جوی پشت باغچه را پر کرده بود و همه جا را بوی اسید برداشته بود. پسر فرار کرد. حس کرد رازی دارد که اگر دخترک سر برسد بر ملا می‌شود. چند لحظه بعد، دختر که گوشی تلفن همراهش را در دست داشت، از خانه بیرون آمد. بوی اسید که با گل و لای جوی قاطی شده بود همه جا را پر کرده بود. دختر بینی‌اش را گرفت و در حالی که زیر لب چیزی می‌گفت به راه افتاد. پسر نفس نفس زنان به سر چهارراه رسیده بود.

یک اتوبانیِ پیر


پیر مرد هم مثل من بی هدف در حاشیه اتوبان قدم می زد. مثل خیلی های دیگر که آخر شب ها را برای قدم زدن انتخاب می کنند، او هم بیرون زده بود تا کمی به پاهایش فشار بیارد، شاید ذهنش آزاد شود. خیلی ها که با پای پیاده اتوبان گردی می کنند،دنبال خسته شدن و از پا افتادن اند. فکری دارند که نشستن را برایشان سخت کرده، می زنند به خیابان، اتوبانی برای خودشان پیدا می کنند و قدم می زنند و قدم می زنند تا وقتی که انرژی شان تمام شد با یک تاکسی به خانه برگردند و از زور خستگی خوابشان ببرد. نمی دانم او قدم هایش را کند کرده بود یا من تندتر می رفتم که بعد از یک ربع که جلوتر از من راه می رفت، به هم رسیدیم. فندک خواست، نداشتم. خندید و گفت نمی کشی؟ انگار که ندانم منظورش چیست، گفتم چی رو نمی کشم؟ گفت: رنج رو. گفتم: چرا. گفت: پس آتیشت کو. گفتم آتیش دارم ولی یک جایی این وسطهاست و اشاره کردم به قفسه سینه ام. خندید و گفت: پس اهل دلی؟ گفتم: اگر قبولم کنند. دوباره خندید و گفت: از حاضر جوابیت خوشم می آید. این بار من هم لبخند زدم و گفتم: آدم های آخرِ شب اتوبان ها، یا شاعرند یا عاشق یا بدبخت؛ در هر صورت نیمچه حکمتی در کلامشان هست. پرسید: حالا تو شاعری یا عاشق یا بدبخت؟ لحظه ای مکث کردم و گفتم: نمی دانم. دارم قدم می زنم که همین را بفهمم.  پیر مرد اما نگاهی به من کرد و گفت: لابد فکر می کنی این پیرمرد یا شاعر است یا بدبخت، آدم به این سن و سال را چه به عاشقی. گفتم: هیچ چیز بعید نیست. لابد عاشقید؟ گفت: بله، عاشق یک شاعر بدبخت هستم. خنده ام گرفت. گفت بنا بود قضاوت نکنی. گفتم چنین قراری نگذاشته بودیم. گفت: این قانون اتوبان است. این وقت شب، اگر قضاوت کنی، لابد آن دختر را روسپی می بینی، آن مرد آن طرف اتوبان را معتاد، آن یکی را دزد و لابد من را هم دیوانه. قانون اتوبان قضاوت نکردن است. شاید حوصله بحث کردن نداشتم برای همین گفتم: حق با شماست. حالا واقعاً عاشق یک شاعر بدبخت هستید؟ خانمی که شما عاشقش هستید لابد آدم خوشبختی است. هنوز حرفم تمام نشده بود که پیرمرد با خنده پرید وسط حرفم و گفت: پسر جان، چند وقت می شود که اتوبانی شده ای؟ گفتم: دقیق یادم نیست. چرا؟ پیر مرد پاسخ داد: لابد زیاد نیست وگرنه می فهمیدی که فقط آدم هایی مثل من که عاشق خودشان هستند شب ها می زنند به دل اتوبان. گفتم یعنی خودشیفته اید؟یعنی آن شاعر بدبخت هم خود شما هستید؟ گفت: فهمیدنش سخت نبود. من 60 سال است که عاشق خودم هستم. همه زندگیم را گذاشتم پای این عاشقی. الآن هم دارم با عزرائیل سر خودم رقابت می کنم. پرسیدم بیمارید؟ خندید و گفت: آنقدر که شاید فردا صبح از اتوبان ببرندم بهشت زهرا و زنگ بزنند به بچه های برادرم که بیایید بدن فلامی را تحویل بگیرید.  بعد کیف پولش را در آورد و آدرسش را که روی کاغذی نوشته بود به من نشان داد. خنده روی لبانم خشک شده بود. خواستم بگویم متأسفم که آرام گفت: این سرنوشت همه ماست. تو هم  عاشق خودت هستی، تو هم خودشیفته ای، تو هم آخرش یک اتوبانی پیر می شوی. همیشه آدرست را توی جیب بغلت بگذار. کار بدی نیست. دیگران را معطل پیدا کردن خودت نمی کنی.

هر آدم ِعادی

 

 راه مي رفت و راه مي رفت ، شمردم ، از جلوي خانه ي ما حداقل سه باری رد می شد. هر روز عصر تمام پارك را سه دور مي زد . هميشه در فكر بود ، چهره اش نگران نبود ولي نگاه نافذش هميشه راه را براي خواندن احساسش مي بست . با آدم كه حرف مي زد ، خيال مي كردي صدايش از اعماق تاريكي مي آيد و گاهي كه مي خنديد ، احساس مي كردي كه جرقه اي در آن تاريكي زده شده است.

 

مدتي رفت و نبود. فكر كردم نكند آن رهگذر هميشه در فكر ِ محله مان اتفاقي برايش افتاده باشد. احوالش را از اين و آن پرسيدم ؛ يكي گفت خبر ندارم ، ديگري گفت : ميگن از اين محل رفته ، نفر سومي هم گفت : به نظرم مياد گرفتنش. و من كه كمي با او دمخور بودم ، احساس كردم هيچ كدام از اين اتفاقات نيفتاده است. بعدها فهميدم كه آن رهگذر عجیب، از محله ي ما نرفته ، بلكه براي قدم زدن و فكر كردن به محله ديگري مي رود : هر روز عصر از سر کوچه تاكسي سوار مي شود و سه خيابان بالاتر پياده شده و قدم مي زند و هر روز 10 بار بيمارستاني كه در آن خيابان هست را دور مي زند ، گاهي گلي مي خرد ، داخل بيمارستان مي شود و ساعتي بعد با لبخندي بر لب از آنجا خارج شده ، روي اولين صندلي مي نشيند ، ده دقيقه اي گريه مي كند و بعد سوار تاكسي شده و بر مي گردد.

 

رهگذر غمگين ، يك عادم عاديست ، كاملا عادي ؛ از خودم مي پرسم : مگر هر آدم عادي چقدر راز دارد كه اين همه پيچيده به نظر مي آيد؟

 

ایستاد و به مرگ خیره شد .1.


ياد حرف پدربزرگش افتاده بود كه مي گفت : " آدما مرگو بو مي كشن. اونايي كه كم كم بايد برن ، يه جورايي اونو احساس مي كنن. يكي مي فهمه كه داره مي ميره ، يكي غمگين ميشه ولي نميدونه چرا. يكي بيخود و بي جهت دلش براي همه چي تنگ ميشه ، يكي همش از مرگ حرف مي زنه و از اين حرف زدن لذت مي بره و ... ، خلاصه اوني كه بايد بره ، يه طوري بهش الهام ميشه. "

 

اين روزا احساس مي كرد يه جورايي داره بوي مرگ رو ميشنوه . شايد فشار كار خستش كرده بود يا اينكه تفريح كافي نداشت و مدت زيادي ميشد به شهر خودشون نرفته بود ، داشت از پا درش میاورد. ولي به نظرش اين بار حالش يه جور ديگه بود. تازه وقتي نتيجه آزمايشو گرفت فهميد كه حسش بهش دروغ نمي گفته. اگه خیلی شانس مي آورد ، 5 ، 6 ماه زنده مي موند. وقتي اين خبر رو شنيد تا يه روز ِ كامل گيج ِ گيج بود. حتي حوصله اينكه از روي تختش بلند بشه رو هم نداشت. اصلا نمي دونست چه طوري بايد فكر كنه. نميدونست بايد ناراحت باشه يا نه؛ قطعا مي دونست كه خوشحال نيست. نشسته بود و از ديروز بدون اينكه بخوابه ، به مرگ فكر مي كرد ؛ همه چيز مثل يك فيلم بود. يه جورايي مي خواست اونقدر خسته بشه كه حسابي خوابش ببره و وقتي بلند شد ، احساس كنه فيلم تموم شده و دوباره زندگيشو مثل هميشه ادامه ميده. ولي خوابش برد و زياد هم خوابيد اما بعد از خواب ، اولين چيزي كه ديد ، نتيجه آزمايش بود و بعد خودشو كه توي آينه به چشم هاي پف كردش خيره شده بود. رفت سر يخچال و كمي آب خورد ؛ كره و پنير و نون رو گذاشت روي ميز و شروع كرد به خوردن ، تصميم گرفته بود بعد از اين صبحونه ، واقعيت رو قبول كنه و به اين فكر بكنه كه چه كار بايد كرد.


 

صبحونه كه تموم شد ، ديگه كم كم فهميده بود كه مي ميره ولي هنوز باورش نميشد ، يك كم روي خودش فشار آورد ولي نتونست باور كنه ، پس تصميم گرفت به كارهايي كه بايد بكنه فكر كنه و به خودش زمان بده كه باورش بشه. توي اين شرايط ، يه چيزی خيلي عجيب بود و اون هم اينكه ديگه به هيچ وجه بوي مرگ رو حس نمي كرد و كم كم داشت اونو زير پوستش احساس مي كرد.


 

*

 رفت بيرون و شروع كرد به قدم زدن و فكر كردن. به زندگيش ، به خانواده و تحصيلش ، به ۲۷ سالی که عمر کرده بود و به خیلی چیزای دیگه فكر كرد. شب كه شد به خونه برگشت؛ حالا دیگه ترسش شروع شده بود. هميشه فكر مي كرد آدم منطقييه و مي تونه با هر مسئله اي كنار بياد ولي بعد از اينكه دمدماي غروب باورش شد كه مي ميره ، شروع كرد به ترسيدن و شب كه شد ، جدا ترسيده بود. نميدونست از چي ولي مي ترسيد ، شايد از اينكه مي ميره مي ترسيد يا از اينكه نميدونه پشت اين تاريكي چه خبره يا ... شايد هم از اين مي ترسيد كه نمي تونه توي چشم هاي پدر و مادرش نگاه كنه و بگه من دارم مي ميرم يا ... ولي هرچي بود ، احساسش توي اون لحظه ، عميق ترين ترسي بود كه توي زندگيش تجربه كرده بود.


 

اون شب خوابش نبرد و در حالي گه گهگداري از ترس مي لرزيد ، به فكر كردن ادامه داد. باز هم به زندگيش فكر كرد و به تلاشي كه كرده بود ، باورش شده بود كه مي ميره ولي هنوز باورش نمي شد كه همه ي زندگيش رفته و گذشته ، و اون الان تنهاي ِ تنها ، خودشه كه داره با مرگ مواجه ميشه ؛ مرگي كه انگار زير پوستش حركت مي كنه و از دستهاش ميره توي قفسه ي سينش و مي پيچه دور كمرش و ميره توي پاهاش و همينجور باز بالا مياد و پايين ميره و دنبال زماني مي گرده كه پوستشو پاره كنه و بزنه بيرون و بپيچه دور گردنش و خفش كنه. اون شب در حالی که داشت به مرگِ پدربزرگش فکر می کرد ، خوابش برد.


 

ادامه دارد ...


 

 

نشانه

 

- اين همه تسبيحو  از كجا آوردي ؟

-  از پير مرد تسبيح فروش ِ سر كوچه ، كه روي ويلچر ميشينه خريدم.

- همون كه زنش اينور و اونور مي برش؟

- آره.

- حالا براي چي اين همه خريدي؟

- پير مرده با اين كه وضعش خيلي خرابه ، كمك قبول نمي كنه. تنها راهش تسبيح خريدنه.

- به چه دردت ميخوره ؟ مگه تو ذكر ميگي ؟

- ذكر...؟     ...... شايد.....

قصه ی عمر کوتاه ِ پرنده ی زیبا

 

 چند وقتیه که نیت کردم یک کتاب بنویسم . خودمم دقیقا نمیدونم علمیه , تخیلیه , شعره یا یه چیزی  از مخلوط همه اینها. ولی موضوعشو میدونم. شاید وقتی نوشتمش و تموم شد , فهمیدم که علمی بوده یا داشتم شعر می نوشتم . نمی دونم .شاید یکی , دو تا سوال فلسفی گنده هم وسطاش گنجوندم. یه جایی که خواننده اصلا انتظارشو نداشته باشه. که یکهو شکه بشه.

از موضوعش می گفتم. درباره ی یه جور پرندس . آره ، تقریبا یه جور پرنده . خیلی بزرگ ، نه. تقریبا یه ذره بزرگ تر از یک پروانه. خیلی کوچیکه. یعنی از گنجشک هم کوچیک تره . اصلا نمی دونم خدا چرا اینقدر کوچولو خلقش کرده. مهم نیست .یعنی این حرفا رو توی کتابم نمی نویسم.چیزای مهم تری هست که باید نوشت. بذارید یکی،‌ دو تا پاراگراف از یکی از فصلهای وسطی کتاب،‌ که تازه نوشتم براتون بیارم. نه که فکر کنی اینقدر زیاد نوشتم که رسیدم به وسطاش. نه. مسئله اینه که من اولاشو نمی دونم. یعنی هنوز نفهمیدم که بخوام بنویسم.هر موقع نوشتم , به این وسطی ها اضافشون می کنم و بعد هم آخرشو می نویسم.

 

" این پرنده , عمر کوتاهی دارد . شاید یکی دو فصل و یا شاید هم برای یک سال می تواند دوام بیاورد. عمر کوتاه این پرنده به خاطر مشکلات فیزیولوژیکی نیست. اگر مشکلی پیش نیاید , می تواند تا ده سال هم زندگی کند ولی تقریبا همه ی افراد این نوع پرنده , مشکلی دارند که باعث مرگ زودرس آنها می شود.

این پرنده , بالهای نسبتا کوچکی دارد که موقع سرما می تواند بدن او را بپوشاند و در هنگام پرواز هم حالت زیبایی به او می بخشد. غذای این پرنده ... "

 

نمی دونم چی میخوره. آخه من اصلا ندیدم چیزی بخوره. از کسی هم نشنیدم که در مورد غذا خوردن اون چیزی بدونه. نمی دونم اصلا چی میخوره که رشد می کنه. بعضی وقت ها فکر می کنم , با همین جسه به دنیا میاد و همینجوری هم میمیره.

توی یکی از همین پاراگرافها , کلی در مورد زیباییش حرف زدم. یه روز یکیشون توی آفتاب نشسته بود و به جای مبهمی خیره شده بود. یه چیزایی گفت که هرچی تلاش کردم , نفهمیدم. فکر کنم با من بود ولی من نمی تونستم بفهمم. حواسم پرت ِ زیباییش بود. همونجا این چند تا جمله اومد توی ذهنم. تا بلند شدم , کاغذ بردارم , پرید و رفت . :

 

" وقتی توی آفتاب به او نگاه کنید , دسته ی پر های سفید رنگ او در میان پرهای سیاه برق می زند. شاید به دلیل همین زیایی ِ پر هایش به او .... می گویند."

 

اسمش یادم نمی اومد. یک جایی توی یک کتاب خونده بودم. نمی دونم،ولی فکر کنم یک کتاب فلسفی بود. سر یک موضوع کاملا بی ربط , نویسنده مثالی از این پرنده زده بود  و در همونجا اسمشو نوشته بود. فکر کنم برای جبر و اختیار بود . کلی روی مثالش فکر کردم . یک چیزی توی این مایه ها بود :

 

" .... که پرنده ی زیباییست , همیشه به دنبال نور می گردد. غریزه به او یاد داده است که روزها تا جایی که می تواند به سمت خورشید حرکت کند . چشم های این پرنده , خیلی زودتر از سایر پرنده ها کور می شود. مشکل این پرنده ها در شب , بیشتر از روز است . آنها برای اینکه به خورشید و نور روز عادت کرده اند , شب ها بدجوری بی تابی می کنند و هرجا نوری باشد به سمت آن کشیده می شوند. مثلا اگر آتشی باشد , به سوی آن می روند , اما چون فاصله آنها از آتش محدود است , بالاخره داخل آن می افتند و می سوزند. یا خیلی وقتها که در جایی لامپی روشن است , با سرعت به طرف آن می روند و ( چون آن را با خورشید اشتباه می گیرند ) محکم به آن برخورد می کنند و می میرند. "

اینو من هم دیده بودم. یک روز , پایین لامپ 500 وات یک مغازه میوه فروشی , ده , پونزده تا از اونها افتاده بودن روی زمین . خیلیشون مرده بودن و بعضی هاشون هم داشتن جون می دادن. مثل این شاپرک هایی که این روزا توی بهار زیاد شده. ندیدین چه جوری , خودشونو محکم به لامپ می کوبن , بعد تلو تلو می خورن و میفتن روی زمین . مردم هم که دقت نمی کنن , لهشون می کنن؟

 

بعد نویسنده نوشته بود :

" و این پرنده خیلی پیش از آن که عمر طبیعیش فرا برسد می میرد . این پرنده هیچ نقشی در کاری که می کند ندارد. غریزه , این کار را به او یاد داده و او فقط می تواند به خواست غریزیش عمل کند. آیا نمی توان پرسید که او چه گناهی کرده است ؟ و آیا نمی شد , جهان جور دیگری خلق شود که او اختیار داشته باشد , تا اینطور غم انگیز نمیرد  و ... "

نویسنده کتاب , این جاها , یک چیزی هم در مورد مسئله ی شر نوشته بود که قول داده بود جوابش را در زمان مناسب بدهد.

 

همه اینها رو گفتم , تا بگم ا سمشو کجا خوندم. همونجا هم بود که برای اولین بار , به راز عمر کوتاهش پی بردم و اون مشکلی رو که همشون داشتن , فهمیدم . بعد توی یک پاراگراف دیگه , در مورد این کوتاهی عمر هم توضیح دادم که فکر نمی کنم لازم باشه اونو براتون بنویسم. الان خسته ام و چشمام هم داره می سوزه. یکی , دو تا پاراگراف دیگشو هم می نویسم و بقیش  رو هم , وقتی که چاپ شد, میتونین توی کتاب بخونین. اما یه نکته رو قبلش بگم و اون هم این که , هر چه بیشتر از شروع نوشتن این کتاب میگذره ,  مسئله برام جدی تر میشه. احساس می کنم میَرزه که کلی روش وقت بزارم. آخه راز عجیبی توی رفتار این پرنده هست که اگه کسی بتونه اونو بفهمه , خیلی چیزای دیگه رو هم که خیلی ها نمی فهمن , به راحتی میتونه درک کنه.

نمیخوام بگم که من رازشو فهمیدم . که اگه فهمیده بودم که تا حالا کل کتابو نوشته بودم و اینقدر صفحات سفید و ننوشته نداشت. کل حرف من اینه که من سعی می کنم در بهترین حالت , وضعیتشو توصیف کنم تا وقتی دیدینش بهش دقیق بشین و فکر کنین. شاید رازشو فهمیدین. بگذریم.

 

" این پرنده زیبا که تخم گذار هم هست , در همان سال اول عمر , اگر شرایط برای تخم گذاریش مناسب باشد , تخم گذاری می کند. برای تخم گذاری او آفتاب مناسب و کافی لازم است و هوا نباید خیلی سرد باشد. گاها , عده ای از این پرنده ها به دلیل نیود شرایط مناسب , تخم گذاری نمی کنند. مخصوصا در یکی دو دهه اخیر که آلودگی هوا زیاد تر شده است , نسل این پرنده ,  با کاهش شدیدی روبرو بوده است ."

 

" نام  این پرنده به دلیل طول عمر کوتاه و عجیب بودن مرگش در آثار شعرا و فلاسفه , به کرات به چشم می خورد. مثلا در دیوان حافظ , در ده جا , به گونه های مختلف از او یاد می شود. در اشعار سبک هندی , اسم او به دفعات تکرار شده  و در برخی از نوشته های منثور هم از او یاد شده است.  در آثار معاصرین هم می توان از داستانهای کوتاه کورتاسار و کارور و ... نام برد که در چند تایی از آنها به این پرنده اسرار آمیز , اشاره شده است."

 

 

 

قصه فرشته اي كه از پيش ما رفت

 

دو سال پیش , یکی از آشنایان ما ( دختر خاله مادرم) صاحب یک فرشته شد. فرشته , نه ماه منتظر بود تا به دنیای ما بیاد . وقتی خواست بیاد , مامانش درد زیادی داشت. دکتر ها فرشته رو به دنیا آوردن. عین همه بچه های دیگه . خوشگل و دوست داشتنی. مامان فرشته کوچولو , خیلی خوشحال بود که بچه دار شده. اما دکترها گفتن که بچه شما یه بچه معمولی نیست. درسته که ظاهرش سالمه , ولی... . فرشته کوچولو خیلی قشنگ بود. سفید و ناز . اماقرار بود برای موندن توی این دنیا , خیلی سختی بکشه.

مامان هی اشک می ریخت. بابا هی دلداریش می داد و فرشته کوچولو که حالا اسمش زهرا بود , هی گریه می کرد. دکترا گفته بودن که زهرا کوچولو نه میتونه راه بره , نه حرف بزنه ونه حتی میتونه خودش غذا بخوره.

*********************

هر روز که میگذشت و هرچی که فرشته بزرگ تر می شد , خوشگل تر و دل نشین تر می شد. مامان هی گریه می کرد. زهرا کوچولو فقط میتونست چشماشو تکون بده. وقتی شاد می شد , چشماشو سریع حرکت می داد و پلک می زد و وقتی ناراحت بود , چشماشو می بست.

مامان اول فکر می کرد که چه جوری این بچه معلولو بزرگ کنه. با خودش فکر می کرد , چند سال میتونه پای اون بشینه ؟ بابا نگران بود. این وضعیت ممکن بود به دو تا بچه دیگه صدمه بزنه. ارسلان و نیلوفر هم هنوز نمیتونستن بفهمن چرا زهرا کوچولو اینجوریه و چرا نمی خنده ؟ تاتی تاتی نمی کنه و بلند نمیشه راه بره ؟ اونا نمی فهمیدن چرا زهرا کوچولو باید با لوله غذا بخوره و... اونا فقط به خواهر کوچولوشون نگاه می کردن. اول از همه نیلوفر فهمیده بودکه اون فرشتس. آخه خودش کوچولو بود و فرق آدم و فرشته رو می فهمید. چند ماهی که گذشت , بابا و مامان و ارسلان هم فهمیدن که اون یه هدیس از طرف خدا.

فرشته بزرگ تر شد. مامان کمتر مهمونی میرفت . همش نشسته بود پیش فرشته و کارهاشو می کرد. بهش غذا می داد , می شستش , با هاش حرف می زد و... . فرشته کوچولو همه چیز مامانش شده بود.

*********************

همه دلشون به حال مامان و بابای زهرا می سوخت . می گفتن :

_ خدا بهشون صبر بده .

_ خدا یه جوری این بچه رو ببره. مریم داره از غصه آب میشه.

_ مهدی آقا داره همه زندگیشو پای این بچه میذاره. خدا میدونه تا کی میتونن ادامه بدن.

_ باید میزاشتنش آسایشگاه .

هیچکس نمی تونست بفهمه که جای فرشته توی آسایشگاه نیست. فرشته همون جایی میمونه که دوسش دارن. توی این دنیای بزرگ , مامان و بابا بیشتر از همه دوسش داشتن.

*********************

همیشه احوال زهرا و مامانشو از مامانم می پرسیدم. مامانم میدونست که من به اون علاقه دارم. امروز ظهر , وقتی داشتیم با هم بیرون می رفتیم , آروم آروم بهم گفت که زهرا رفته. یعنی رفته پیش خدا.

*********************

_ مهدی , زهرا امروز یه جوری. یه جوری که تا به حال نبوده. حالش خیلی بده.

_ باشه اومدم خونه می بریمش دکتر...

*********************

_ مامانی , داری شری می کنی ها. چرا دیگه چشاتو برای مامان تکون نمی دی ؟ چرا همینجور زل زدی به سقف ؟ چرا نمی خندی؟

هی توی چشمای زهرا کوچولو آب جمع می شد و مامان با گوشه دستمال پاکش می کرد. هی مامان گریه می کرد و اشکاش می ریخت روی زمین .

شب مامان مهمونی دعوت بود. مولودی پیامبر. اما زهرا کوچولو بد جوری تب کرده بود. مامان نمی تونست اونو بذاره و بره .حالشم اونقدر خوب نبود که بتونه ببرش.مامان موند توی خونه و ملیحه , بچه ها رو برد . مامان مونده بود با فرشته . تنهای تنها. فرشته خیلی آروم شده بود. با چشاش نمی خندید. گریه هم نمی کرد. زل زده بود به سقف. گهگداری پلک می زد و آبی که توی چشماش جمع شده بود , یه قطره اشک می شد و می ریخت روی متکا. همون جایی که اشکای مامان از صبح تا حالا ریخته بود.

*********************

شب بود. ساعت ده و نیم. بابا دیر کرده بود . ملیحه و بچه ها هم هنوز نیومده بودن. مامان بالای سر زهرا کوچولو نشسته بود و دعا می کرد. هی صلوات میفرستاد و از خدا میخواست خودش اون کوچولو رو حفظ کنه.

*********************

هوا تب داشت. مامان خیلی ناراحت بود . زل زده بود توی چشمای زهرا. نگران بابا و بچه ها بود. داشت فکر می کرد که وقتی بابا اومد با هم میرن دکتر. توی همین فکرها بود که آروم آروم , فرشته چشماشو بست. آب توی چشماش یک قطره شد و روی صورتش قل خورد و افتاد روی بالشت. مامان فکر کرد که فرشته خوابیده . ولی یک کم که دقت کرد , دید نفس نمی کشه . نبضشو گرفت. نمی زد. مامان زد زیر گریه .فرشته رو بغل کرد . با صدای بلند گریه می کرد. بابا رسید خونه . درو باز کرد. مامانو دید که گریه می کنه. همه چیزو فهمید. فرشته کوچولو رفته بود.

*********************

ساعت یک و نیم بود.مامان هنوز گریه می کرد. ملیحه بچه رو بغلش گرفته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت. ارسلان و نیلوفر با چشمای قرمز و اشک آلود , خوابشون برده بود. بابا بزرگ , بابا رو دلداری میداد و بقیه ای هم که اومده بودن ماتمزده کز کرده بودن و هر کی به جایی خیره شده بود.

*********************

ساعت سه ونیم صبح. از وقتی بقیه خوابیده بودن , بچه رو گذاشته بودن توی تراس.تو هوای سرد شب. قرار بود فردا صبح ببرنش برای غسل و دفن کردن. مادربزرگ , مامان و ملیحه رو برده بود تا بخوابونه, ولی مامان هر چند دقیقه یه بار بی طاقت می شد و میومد بچه رو بغل می کرد. نازش می کرد , اونو بو می کشید و سر تا پاشو می بوسید. مامان فهمیده بودکه حالا فرشته توی آسمونه.

*********************

توی تراس , زیر آسمون مهتابی , فرشته با چشمای بسته خیره شده بود به خودش , که بالا و بالاتر می رفت. تارسید به خدا.

*********************

امروز صبح , عده ی کمی برای تشییع جنازه رفتن . من نمی دونستم. ظهر فهمیدم.

*********************

_ الو .سلام سعید آقا .

سعید آقا که چشماشو می مالوند , سرشو از زیر پتو بیرون آورد و با صدای خواب آلودی جواب داد :

_ چی شده آقامجتبی این وقت صبح؟ بابا ساعت هفته؟ چیه ؟ تو که میدونی من ساعت نه میرم در مغازه. بذار بخوابم بابا.

_ هیچی. خبر خاصی نیست. فقط می خواستم بگم , زهرا , دختر مهدی آقا فوت کرده. ساعت نه می بریمش بهشت رضا.

_ ا ِ راحت شدن بنده خداها. خوب میذاشتی ظهر می گفتی مرد حسابی. حالا ماهم باید بیایم که به من زنگ زدی؟

علی آقا مکثی کرد و گفت :

_ نه . لازم نیست. ممنون ... .

سعید آقا مثل خیلی های دیگه نمی تونست بفهمه که وقتی یه فرشته میمیره یعنی چی. وقتی یه فرشته رو می برن بهشت رضا یعنی چی. وقتی یه فرشته رو خاک می کنن , یعنی چی. سعید آقا اینارو نمی فهمید. خیلی ها اینو نمی فهمن.

*********************

فرشته رو خاک کردن . با کلی گریه . با کلی اشک.

*********************

امروز ظهر وقتی فهمیدم , دلم هری ریخت. می خواستم گریه کنم ولی نمی شد. نمی دونستم که توی مرگ یه فرشته چه حالی باید داشت. داشتم توی ذهنم به زندگی فرشته کوچولو فکر می کردم.

*********************

ظهر توی خونه مهدی آقا , عده ی کمی جمع شده بودن. بعضی از اونا حال مامان زهرا کوچولو رو می فهمیدن. مامانش هی گریه می کرد. ملیحه سرشو گذاشته بود روی دیوار و اشک می ریخت. اگه تو هم اونجا بودی , دلت می ترکید. همه گریه می کردن ولی نمی دونستن چرا. اون نه حرف زده بود. نه راه رفته بود . نه ... .

هر کسی یه جوری دلداری می داد :

_ خدا صبر بده .

_ ان شا ء الله طول عمر نیلوفر و ارسلان ...

_ اونم راحت شد . خدا خواست ببرتش تا شما هم راحت بشین.

اونیایی که حال مامان زهرا کوچولو رو می فهمیدن, یا دلداری نمی دادن , یا فقط با نگاهشون به اون می گفتن که درکش می کنن.

*********************

وقتی من و مامانم بلند شدیم که بریم. مریم خانوم در حالی که اشک می ریخت , پاشد و تا دم در اومد. مامانم در حالی چشماش از گریه کردن قرمز شده بود , دستشو گذاشت رو شونه مریم و گفت :

_ میدونی این بچه ها که می میرن چی میشن ؟ میشن یه فرشته و تا آخر عمر , بالا سر مامانشون , هر جا که باشه , همراهشونن. همیشه از مامانشون محافظت می کنن و هر وقت غصه داشته باشه , از خدا میخوان به خاطر محبتی که به فرشته ها داشته, غصه رو از دلش پاک کنه.

مریم که دیگه گریه نمی کرد, زل زده بود تو چشمای مامانم. بعد لبخندی رو لباش نشست و یک هو خودشو انداخت تو بغل مامان و شروع کرد به گریه کردن.

 

چهارراه

 

 

وسط چهار راه ايستاده بود و با دقت تمام، به نوبت به سمتي مي چرخيد ، با كف دست علامت ايست مي داد . بعد به سمت ديگري مي چرخيد دستش را پايين مي آورد و اين يعني حركت. چراغ راهنما از كار افتاده بود و او نظم چهارراه را حفظ مي كرد. مردم هم براي اينكه ترافيك ايجاد نشود با اين كه او پليس نبود از حركت دست هايش پيروي مي كردند.

حالا نوبت ماشين هاي جلو و پشت سرش بود كه حركت كنند. صداي آژيري به گوش مي رسيد. آژير پليس يا آمبولانس؟قابل تشخيص نبود و آنقدر دور بود كه معلوم نمي شد از كدام طرف به چهارراه نزديك مي شود.

 حالا نوبت ماشين هاي سمت راست وچپ بود كه حركت كنند. رو به جلو علامت ايست داد . برگشت و همين كار را براي پشت سرش تكرار كرد. سپس به سمت چپ و راست علامت حركت داد.

هيچ كس به موهاي ژوليده او توجهي نمي كرد.همه از حركت دستهايش پيروي مي كردند واين مهمترين نكته بود.

صداي آژير نزديك و نزديك تر مي شد. مشخص بود كه از سمت راست مي آيد. حالا نوبت ماشين هاي جلو و عقب بود كه حركت كنند.‌ ‌چهره او اندكي در هم رفت. اما هيچ كس حواسش به چهره او نبود. همه به دست هايش دقت مي كردند.

حلا نوبت ماشين هاي راست و چپ بود. صداي آژير بلند تر شده بود. صداي شخصي از بلندگو به گوش مي رسيد كه گفت : كنار، كنارلطفا. پژو مشكي، كنار.پژو مشكي اي كه سر چهارراه بود، حركت كرد . آمبولانس سفيدي ظاهر شد و به سرعت به سمت وسط چهار راه به راه افتادو با يك ترمز سريع ايستاد. بلافلاصله دو نفر با لباس سفيد ازآن خارج شدند. صداي بلند گو بلند شد: نگران نياشيد. اين بيمار از آسايشگاه فرار كرده است. لطفا با ما همكاري كنيد. پزشك ها بلافاصله او را گرفتند . او هيچ تقلايي نمي كرد . آرام ايستاده بود و به ماشين ها كه همگي از حركت ايستاده بودند ، نگاه مي كرد. عده اي از ماشين هايشان پياده شده بودند . همه به صورت او نگاه مي كردند و به چهره ي ژوليده اش. ديگر كسي به دستان او دقت نمي كرد. مهم اين بود كه چرا كسي نفهميده او ديوانه است. ممكن بود به كسي آسيب برساند.

آن دو پزشك لباس سفيد را تنش كردند ، طنابي دورش پيچيدند و او را سوار آمبولانس كردند . صداي آژير بلند شد. آمبولانس به راه افتاد و حالا نوبت  ماشين هاي عقب و جلو بود كه حركت كنند. معلوم نبود چرا ماشين هاي راست و چپ هم به راه افتادند. آمبولانس اين بارآرام تر از قبل از چهارراه دور مي شد. صداي آژير آمبولانس همچنان به گوش مي رسيد. وبعد صداي برخورد دو ماشين ، صداي داد و فرياد و بالاخره صداي فحش هايي كه چند نفر به هم مي دادند. و سپس صداي بوق هاي ممتد...

حالا نوبت ماشين هاي راست و چپ بود كه حركت كنند. دست هايش بسته بود. آمبولانس دور مي شد. ماشين ها در هم گره خورده بودند. صداي بوق ها هر لحظه بيشتر مي شد و صداي فحش ها هم. چند نفري هم دست به گريبان شده بودند. صداي آمبولانس ضعيف و ضعيف تر مي شد و معلوم نبود كه از كدام طرف از چهارراه دور مي شود.