فانتزی بازگشت
مدّتی پیش سخنرانیِ روانکاو معروف هندی سلمان اختر را گوش می کردم، درباره روانکاوی حساس به مهاجرت بود. مدعایش این بود که درمانِ تحلیلیِ مهاجران فرق هایی با غیرمهاجران دارد و می کوشید ابعاد این موضوع را روشن کند. در میانه بحث گفت: خیلی از مهاجران از همان ابتدای مهاجرت فانتزی بازگشت دارند. دل کندن از آدم ها، مکان ها و فضاها کار دشواریست و حتی اگر آن سوی مهاجرت جهانِ خوش و شادی هم باشد، باز هم این سوی آن ترک کردن و رها کردن است و خب، فرد همیشه مستعد ِ فانتزی بازگشت خواهد بود: اینکه روزی همه چیز درست می شود و بر می گردد. اما حرف سلمان اختر این بود که این صرفاً فانتزی بازگشت است و عملاً در اغلب موارد محقق نمی شود. فرد آنقدر در کشور دوم می ماند که به عنوان آخرین چاره وصیت می کند یا جنازه اش را به وطنش بازگردانند یا آن را بسوزانند و نیمی از خاکسترش را پیش فرزندانش بگذارند و نیمی را به وطنش بیاورند.
من به کشور دیگری مهاجرت نکرده ام، اما سال هاست که از خانه پدری و شهر پدر و مادرم بیرون زده ام. جایی در میانه سخنرانی، حس کردم من هم گهگاه با فانتزی های مشابهی دست به گریبانم و نسبت مبهم و متناقضی با خانه پدری و بازگشت به آن دارم. آیا واقعاً اگر همه چیز مهیّا باشد به شهر پدر و مادرم و به خانه آن ها، یا جایی نزدیک آن ها بر می گردم؟ بزرگسالی معّمای عجیبی است.
سلام. من محمود مقدسی هستم.