قصه قند

 

قصه خیلی چیزها شبیه قصه همین قندی است که با چایی هایمان می خوریم. همه دوستش دارند و همه هم بدش را می گویند. من یک زمانی فکر می کردم آدم  اصلاً چای را می خورد برای قندش. بعد دیدم عده ای چای می خورند بدون قند و خیلی اوقات هم اگر کسی آن اطراف باشد در مورد مضرّات قند برایش صحبت می کنند،  بعد تا فشارشان بیفتد باز به مدد قندِ حل شده توی یک لیوان آب، سرحال می آیند. بعد از اینکه دقیق می شوی در نسبت آدم ها و قند می بینی اصلاً به آن سادگی ها که فکر می کردی نیست. همین قندِ دوست داشتنیِ مضرّ ِ مفید خودش می شود یک پارادوکس. قصّه خیلی چیزها از همین قرار است: خانه، دوست، پول، شغل و ... . هیچ چیزی ارزش ثابتی ندارد. آخرش می مانی چه چیزی را انتخاب کنی. دوست خوب است یا بد؟ دوستی که امروز همه حرف هات را در گوشش می زنی و فردا که دشمنت شد درِ گوش دیگری احوال تنهاییت را سیرتا پیاز تعریف می کند، بالاخره خوب است یا بد؟ پول و ثروت چطور؟ یک وقتی به زندگیت رونق می دهد و شادی و خوشی ات را زیادتر می کند و یک زمانی هم می شود بلای جانت و مراقبی کسی به ماشینت نزند، مالیات شرکتت بالا نرود، کفش یا کت مارک دارت پاره نشود و الی آخر. آدم نمی فهمد بالاخره چیزها را باید خواست یا نه؟ هنوز قند را در دهانت نگذاشته ای که ترس دیابت می افتد به جانت. نه لذّت قند را می بری و نه دفع دیابت می کنی. همینطور هم در مورد دوست که تا قصد راز گفتن داری، فکر می کنی مبادا فردا میانه مان شکرآب شود و دوره بیفتد به تعریف کردن حرف ها و رازهای من. دنیای ما آدم ها دنیای عدم قطعیت و انتخاب های مدام است. هیچ تصمیمی یک بار برای همیشه گرفته نمی شود. هیچ جایی دل ِ آدم قرص نمی شود. هیچ موقع نمی توانی یقین کنی که تصمیم درستی گرفته ای. قصه ی زندگی آدم ها قصه همین قندِ پهلوی چای است؛ لذّت بخش است و نگران کننده. آدم سرگردان می شود بالاخره چای را تلخ بخورد یا با کام شیرین به لذّت زندگیش اضافه کند.  

مرده خندان

 

جنازه‌اش را دو روز پیش آورده بودند سردخانه. پلیس هیچ نشانی از کس و کارش پیدا نکرده بود. از هویتش هم چیزی معلوم نبود. تنها به شماره سردخانه و لبخند روی لبش شناخته می‌شد. مأمور آگاهی در تماس با مسئول سردخانه گفته بود “هنوز خبری از هویت آن مرده خندان نیست “ و خودش هم خنده ریزی کرده بود و مسئول سردخانه هم با بی‌تفاوتی پرسیده بود “منظورتان جنازه شماره ۸۷۳۴۵ است؟” و مأمور آگاهی پاسخ داده بود “بله.‌‌ همان که زیر پل پیدا شده”. او الآن مرده خندان زیر پل به شماره ۸۷۳۴۵ بود؛ کسی که دو بار زندگی کرده بود، یک بار تا پیش از مرگ همسرش و یک بار هم از ابتدای هفته گذشته. اما کسی این‌ها را نمی‌دانست. آخر کار مرده را با شماره تحویل می‌دهند تا هر چه زود‌تر کسی بیاید و خاکش کند. هیچ کس نمی‌دانست ده سال را با حسرت سپری کردن یعنی چه. هیچ کس نمی‌دانست این جنازه خندان چه رنجی کشیده تا بتواند دوباره یک هفته هم که شده زندگی کند؛ یک هفته‌ای که دوباره  توانسته بود با همسرش قدم بزند، با هم فیلم ببینند و شب‌ها قبل خواب اینقدر حرف بزنند که خوابشان ببرد. تنها چیزی که غیر از گزارش پزشکی قانونی در پرونده اش بود گفته های اهالی محله نزدیک پل بود: این مرد یک هفته‌ای این حوالی می‌پلکید و با خودش حرف می‌زد. به کسی کاری نداشت. گدا هم به نظر نمی‌رسید. به نظر مشاعرش را از دست داده بود.