امروز سالگرد شهادت دایی محمود است. همان کسی که بعد از رفتنش اسم من را گذاشتند محمود. اسم پسرِ داییِ دیگرم هم محمود است. یکی که همه دوستش داشتند رفته بود و انگار جای خالی اش با یک نفر پر نمی شد، ما دو تا آمده بودیم تا جایش را پر کنیم. هنوز که هنوزه، بعضی قدیمی های فامیل یا دوستان خانوادگی به من که می رسند می گویند خدا شهید محمود را رحمت کند. دایی محمود رفته بود ولی اثرش هنوز بود، خصوصاً در دو جا: یکی در سرنوشت من و دیگری در خواب های مادرم. خیلی اوقات وقتی قرار بود تصمیم مهمی بگیریم ، مامان دایی محمود را خواب می دید. اگر دایی محمود در خواب غمگین یا نگران بود، یعنی اتفاق بدی قرار بود بیفتد یا داشتیم تصمیم اشتباهی می گرفتیم یا لااقل معنایش این بود که باید بیشتر دقت کنیم. اگر مامان دایی محمود را در خواب شاد و خوشحال می دید، یعنی اوضاع رو به راه بود و قرار بود اتفاقات خوبی بیفتد. دایی محمود برای مامان و خانواده ما یک جور شأن واسط بین این دنیا و عالم بالا را پیدا کرده بود؛ چیزی شبیه عالمِ خیالِ متّصل برای ابن عربی. البته حواسمان بود که این قصه ها واقعی نیست، ولی همان بعد نمادین و عاطفی اش هم کارهای مهمی در زندگیمان می کرد. مثلاً وقتی رفته بودیم خواستگاری زهرا، مامان دایی محمود را خواب دید، دایی محمود گفته بود قرار است برایت مهمان عزیزی بیاید، آماده هستی؟ و خب، مامان این را به فال نیک گرفته بود. از این قصه ها در خاطرم کم نیست.

همیشه ادامه حیات یک آدم در خاطر دیگران برایم جالب بوده ولی مورد دایی محمود برای من مورد خاصی است. بالاخره هم اسمیم و هر چند نمادین ولی قرار بوده من جای خالی اش را پر کنم. از شهادت دایی محمود 33 سال می گذرد. 33 سال زمان کمی نیست. با این همه اما امروز مامان در خانه برای دایی محمود سالگرد گرفته است. سر خاک هم رفته اند. زنگ زدم برای احوالپرسی، بابا می گفت مامان از صبح حلوا درست می کرده، بعدازظهر برده بودند سر خاک و دو ساعتی آنجا بودند. خیلی از فامیل هم که از سالگرد و برنامه های مامان خبر داشتند، رفته بودند سر خاک. دلم تنگ شد برای آن روزها که من هم در این برنامه ها بودم. بچه بودیم، می رفتیم سر خاک. ظرف حلوا و خرما را که دستمان می دادند، راه می افتادیم به این و آن حلوا دادن. فکری می شدیم اگر کسی یک مشت خرما برداشت چه کار کنیم، آخرش به این نتیجه می رسیدیم برداشت که برداشت، نوش جانش. تمام که می شد بر می گشتیم سر خاک، شیشه آب می آوردیم و سنگ قبر را می شستیم. مثل بزرگ تر ها حوصله نشستن سر خاک را نداشتیم، راه می افتادیم لابه لای قبرها، اول در قطعه شهدا و بعد جاهای دیگر و سنگ قبرها را می خواندیم. یکی از علائق من این بود که روی قبر شهدا را بخوانم و ببینم کدام ها در یک عملیات یا در یک روز یا در یک منطقه شهید شده بودند. آخر هم می نشستم و با دایی محمود حرف می زدم. انگار که همانجا کنارم نشسته باشد. کلی از خواسته ها و آرزوهام را برایش می گفتم. بالاخره از بین تمام رفتگان، او را انتخاب کرده بودیم تا واسط بین ما و خدا باشد. هم جوان بود که رفته بود و هم خوش اخلاق و راستش را بخواهید، خوش پوش و خوش سیما. آدم که می میرد قصه های زیادی در موردش درست می شود، اگر شهید شده باشد که بیشتر. ولی اگر نصف این قصه ها هم درست باشند، آدم دوست داشتنی ای بوده. گاهی حسرت می خوردم که چرا زنده نماند تا با هم دوست شویم و رابطه خوبی داشته باشیم. گاهی اوقات حتی فکر می کردم اگر زنده می ماند چه وضعیتی پیدا می کرد؟ چه کاره می شد؟ شبیه چه کسی می شد؟ و ... . اغلب اوقات هم به این نتیجه می رسیدم که اگر می ماند هیچ وقت دیگر اینقدر در اوج و جذاب نبود. خوب بود و لابد بیشتر از خیلی های دیگر در فامیل به درد هم صحبتی و معاشرت می خورد ولی هیچ وقت به اندازه الآن در زندگی هیچ کداممان حضور نمی داشت. شاید هم برای خودش و هم برای ما خوب شده بود که رفته بود.

امروز سی و سومین سالگرد شهادت دایی محمود است. وقتی از راه دور شور و اشتیاق مامان برای سالگرد گرفتن را می بینم حیرت می کنم. بعد از 33 سال هنوز این همه دلبستگی دارد. ما آدم ها چه دل های کوچکی داریم و برای ماندن و دوام آوردن به چه ریسمان هایی که چنگ نمی زنیم. خیلی دوست داشتم من هم آنجا می بودم. هر چه باشد من با دایی محمود زندگی کرده ام و یک جای روانم را برای همیشه اشغال کرده است.