«روزنامه نگاری که همه عمرش را بی زن و فرزند و در تنهایی گذرانده، در نودسالگی بار دیگر عشق را تجربه می‌کند و دلدادگی پیرانه‌سر زندگی‌اش را دگرگون می‌سازد، نگاهش به محیط اطراف و آشنایان را سمت و سویی دیگر می‌بخشد و تصویری تازه از عالم و هستی را برایش رقم می‌زند؛ باعث می‌شود گذشته اش را به گونه ای نو باز بشناسد و آینده مبهم و ظاهراً پایان یافته پیش رویش را یک‌باره نوید بخش بیابد. طرفه آنکه دلبندش دختری است چهارده ساله و عامی و بی سواد.

این رمان شرح ماجراهای یک سالی است که طی آن روزنامه نگار سالخورده تلخ ترین عذاب‌ها را تاب می‌آورد تا به دلپذیرترین شادکامی‌ها برسد و عشق ناب و پاک و بی چشمداشت را به مثابه والاترین موهبت کهنسالی از آن خود سازد».

بند بالا توضیح پشت جلد کتاب ِ «خاطره دلبرکان غمگین من» نوشته گابریل گارسیا مارکز است. دوست داشتم اوّل آن را بخوانید تا بعد من هم چیزهایی به آن اضافه کنم. شخصیت این کتابِ مارکز، روزنامه نگاری نود ساله است که به بهانه توّلد 90 سالگی، دست به مرور گذشته اش می‌زند و نوشتن ِ شرح حالش را با ماجرای عشقی عجیب، رازآمیز و پر شور و هیجانی در روز تولد نودسالگی اش آغاز می‌کند. او از مجرای مرور این خاطرات به گذشته خانوادگی و همینطور شغلی و حرفه ای اش سری می‌زند و تکه تکه، تا پایان کتاب تصویر ِ یک زندگی نودساله را پیش دیدگانمان قرار می‌دهد. این شرح حال بیش از آنکه شرح اتفاقات باشد، شرح ِ عواطف و احساسات او در طی این سال هاست. او در لابه لای این خاطرات، از سیاست می‌گوید، از زندگی عشقی چندلایه و پر از رمز و راز مردان و زنانِ بزرگسال، از مرگ و پیری، و از اشتیاق مدام انسان به جستجوی معنا در لابه‌لای چیزهای مهم یا پیش پا افتاده. روزنامه نگار داستان، که در هیچ جای آن اسمی از او برده نمی شود(این داستان روایتی اوّل شخص است)، انسانی به غایت انسانیست، درگیر ِ متعالی ترین و در عین حال پیش پا افتاده ترین مسائل مربوط به انسان. گاهی از سیاست و موسیقی می‌نویسد و شهره مردم می‌شود و گاهی در استیصال ِ مراقبت از گربه اش یا گفتن یا نگفتن ِ یک حرف از پا در می‌آید. خیلی وقت‌ها ما آدم‌ها عادت داریم خودمان را چیزی بدانیم که در اجتماع نشان می‌دهیم؛ آدم هایی جدّی، مهم، عمیق و بی تعلّق به چیزهای کوچک و کم‌اهمّیت، و با این کار دلخوشی های کوچک یا دلخوری های پیش پا افتاده مان را پنهان می‌کنیم. امّا مارکز نشان می‌دهد که انسان همه این هاست، مجموعه در هم تنیده ای از پیش پاافتادگی و تعالی.

داستان مارکز در آمریکای لاتین می‌گذرد و خیلی از اتفاقات و مسائل آنجا برای ما ناآشناست به خصوص روابط آدم‌ها؛ ولی مواجهه با دلبستگی، عشق، تنهایی، پیری، مرگ، دروغگویی در سیاست و پنهان کاری در روابط آدم‌ها برای ما مردمان هزاران کیلومتر آنطرف تر نیز آشناست. روزنامه نگارِ مارکز به ما نشان می‌دهد چطور آدم‌ها می‌توانند با تمام وجود چیزی را بخواهند امّا وقتی زمانش رسید آن را پس بزنند، چطور می‌توانند تمام عمر در اشتیاق چیزی باشند ولی رسیدن به آن را حق خودشان ندانند، چطور می‌توانند در منظر و مرئای دیگران طوری باشند و در خلوت طور دیگری، و چطور می‌توانند فراموش کنند، به یاد بیاورند، خاطره های اتفاق نیفتاده بسازند، از لذّتی جسمانی برای رسیدن به تمنّایی عمیق تر چشم بپوشند و ... . رمان مارکز هیچ ویژگی برجسته یا پیام اخلاقی آشکاری ندارد، امّا تصویر ِ خیره کننده ایست از برهه ای از زندگی انسان که کمتر به چشم می‌آید: پیری و مواجهه با مرگ. پیری رازیست که تا می‌توان باید از آن سخن نگفت و آن را پوشاند. امّا اگر حادثه ای ما را از پا در نیاورد، دیر یا زود با آن مواجه میشویم: پایان ِ طبیعی و ناگزیر زندگی. هرکه باشی و هر قدرتی هم که داشته باشی، نمی توانی در برابر قوانین ِ طبیعت بایستی. خاطره دلبرکان غمگین من، روایت گر ِ زندگی انسان در این برهه ناگزیر از عمر است. روزنامه نگار ِ کهنسال مارکز در این اثر گذشته را مرور می‌کند و در لابه لای آن لحظه حالی را می‌سازد که در آن جستجوها همه معطوف به لحظه حال و خود زندگی اند و نه هیچ چیز دیگری. او می کوشد کلیشه هایش را کنار بگذارد تا بتواند با گوش سپردن به ندای درونش، در نود سالگی، احساس زنده بودن کند.