اضطراب

 

نشسته در گوشته ای از اتاق، به پنجره بسته ای در گوشه دیگر اتاق می نگرم. پنجره ای که مدام از گشودنش می ترسم. آنسوی دیوار برهوتی است بی صدا که مثل قیر روان است. کافیست روزنی بیابد، تا ذره ذره این اتاق ِ ساکت و آرام را پر کند. تنها پناه من پنجره ایست که باز و بسته بودنش چندان در اختیار من نیست. من، درگوشه دیگر اتاق، ساکت و نگران نشسته ام و زل زده ام به پنجره آن سوی اتاق. هراس گشوده شدنش، خواب را از چشمانم ربوده. چشم هام گشوده از ترس و نیمه باز از خستگی ِ این همه پاییدن، مدام بر هم می رود و دوباره گشوده می شود. تا چشمانم را می بندم هراس گشوده شدن پنجره ی اتاق به جانم می افتد و تا خیالم از بسته بودن پنجره اتاق راحت می شود، پلک هام دوباره روی هم می رود. من چقدر از هجوم ِ قیرمانندِ برهوت ِ آن سوی پنجره می ترسم.

اتاق ِ خالی من، معلّق میان ِ هوا و زمین با پنجره ای به سمت برهوتی تاریک و چسبنده در گوشه ای رها شده در این هستی ِ بی کران، با موسیقی عجیبی آرام دور خودش می چرخد. پلک هام روی هم رفته است. کاش می شد برای همیشه بدون هیچ هراس و اضطرابی خوابید.

چسبندگی مایعی قیرمانند را پشت پلک هام حس می کنم.

از خواب می پرم.

خزه

 

حال بد خزه است. می چسبد به هر تکه از روانت، از آشفتگی ها و ترس هات تغذیه می کند و پخش می شود همه جا، حتی آن جا که فکرش را هم نمی کنی. چسبنده است، می چسبد به بخش بخش روانت و همه جا را می پوشاند. حال بد، هوای آلوده ایست در ریه های ذهنت. با هر فکر تلخ، پایینش می دهی و دوده می شود می چسبد به ریه هات. حس بد، پروانه ایست که مدام دور سرت می چرخد، آنقدر که از زیبایی داشته و نداشته اش متنفّر می شوی و دلت پیچ می خورد از این همه گردش بی دلیل ِ این حشره خاکستری رنگِ زشت. حال بد، پنجره ایست گشوده به برهوتی در روانت که بودنش را فراموش کرده ای.

حال بد چیزی است که جز به استعاره نمی توان از آن سخن گفت. سخن گفتن از حال بد، خزه ایست که می چسبد به ریه های ذهنت و هزار هزار پروانه ی دلپیچه را رها می کند در برهوت روانت. حال بد، روایتی است که راوی اش را پیش از کلام قربانی کرده است. 

سوم شخص غایب

 

تنها چیزی که تغییر کرده بود، حس او به سعید بود. نه پای کسی در میان بود و نه اتفاق خاصی افتاده بود. توضیحش سخت بود و ملیحه قبول نمی کرد. می گفت: اصل حرفت رو بزن، سعید کاری کرده؟ اتفاقی افتاده؟ 

- نه، هیچی نیست. راستش دیگه نمی تونم ادامه بدم. یک چیزی که باید باشه دیگه نیست. نمی دونم چیه ولی نیست. سعید پسر خوبیه، مهربونه، روزهای خوبی رو با هم داشتیم ولی هیچ چیز دیگه مثل قبل نیست.

اصلاً چرا ملیحه پاپی شده بود که او را ببیند؟ کاش قول نمی داد، کاش بعد از کار تنها می رفت سینما، کافه و بعد هم می رفت خانه پدر و مادرش. اصرار ملیحه بود یا اینکه خودش هم دلش می خواست؟ شاید دوست داشت با کسی درد دل کند یا می خواست کسی مانعش بشود؟ بعد از یک ساعت امّا نه درد دل کرده بود و نه از تلاش های ملیحه برای قانع کردنش حسّ خوبی داشت. چرا این روزها علّت رفتارهای خودش را نمی فهمید؟ چرا حالا که کمتر از یک ماه تا عقدشان مانده، دیگر دلش بودن با سعید را نمی خواست؟ چرا وقتی ملیحه از او خواست قراری بگذارند، قبول کرد؟ چرا دیگر مثل قبل حتی یک فانتزی ِ ساده و معمولی هم در مورد آینده اش با سعید نداشت؟ چرا همه چیز ... .

-کجایی مریم؟ میشنوی چی میگم؟ اگر کس دیگه ای برای تو وجود نداره لابد مشکل از سعیده؟ قسم می خورد می گفت هیچی نیست. می گفت نمی فهمم چرا مریم یک هو اینطوری شده.

-چی بگم ملیحه، خودم هم نمی دونم. راستش من روزهای خوب زیادی رو با سعید داشتم. عاشقش بودم. شایدم هنوز هستم. اما از ازدواج با سعید می ترسم. تا همین چند وقت پیش کلّی فکر و خیال و فانتزی داشتم، در مورد مراسم ازدواجمون، در مورد سفرهایی که با هم میریم، به بچه دار شدنمون فکر می کردم، به اینکه یه روز با سعید مهاجرت کنیم و بریم آلمان پیش خواهرش و ... امّا الان می ترسم. دیگه هیچ فکر و خیالی ندارم. انگار اون همه تصویر خوب یک هو محو شده. البته یک هو که نه، آروم آروم اینطوری شد. اما هر چی هست، الان ذهن من خالیه، من الان هیچ رؤیایی در مورد خودم و سعید ندارم. از این می ترسم. می دونی رؤیا نداشتن یعنی چی؟  

- خب، اگه آروم آروم اینطوری شده، پس لابد می تونی بگی چند وقته اینطوریه، چی شد که این حسّو پیدا کردی؟چرا زودتر چیزی نگفتی. آخه الأن. خنده دار نیست، همه میخوان لباس عروسی سفارش بدن، بعد تو میگی نمیخوام. هیچ کس دوست نداره مجبورت کنه، اما باید قانعمون کنی.

باید قانعمون کنی. همه مشکل همین بود، همین قانع کردن، همین توضیح دادن، همین اجبار به قابل فهم شدن. خواست بگوید مشکل همین است که جلوی خودش را گرفت. لابد ملیحه قانع نمی شد و قبول نمی کرد. ملیحه اوّل دوست سعید بود یا مریم؟ شاید هم همزمان با هم دوست شدند. چه فرقی می کرد؟ حالا ملیحه دوست هر دوی آن ها بود. این همه اصرار ملحیه امّا عجیب بود. مگر سعید سال دوم دانشگاه، از ملیحه خوشش نمی آمد؟ ملیحه نمی گفت ولی او هم سعید را دوست داشت. پسر قدبلند و خوشپوش ِ کلاس با آن موهای مشکلی و احترامی که به دخترهای کلاس می گذاشت. فقط ملیحه نبود، چقدر نگرانِ دخترهای اطراف سعید بود. اما چرا ملیحه اینقدر اصرار می کرد؟

چه کسی باور می کند یک وقت عاشق کسی باشی بعد، هنوز دو سال نگذشته، حس کنی دیگر عاشقش نیستی؟ عاشق بودن یعنی چه؟ مریم در این چند ماه بارها این سؤال را از خودش پرسیده بود. چه چیزی باعث می شود حس کنی عاشق کسی هستی؟ آیا عشق دوام می آورد؟ آیا می توان برای مدّتی طولانی عاشق کسی بود؟ اگر ازدواج بکنند و نتواند عاشق سعید باشد چه؟ شاید همین جا بهترین نقطه برای رها کردن همه چیز باشد؛ همه چیزهایی که خیلی زود مایه درد و رنج هر دوی آن ها خواهد شد.

-ببین مریم، اصلاً اینکه حس هات تغییر کرده باشه قابل قبوله، حس که اختیاری نیست، این حق توئه که حسّت تغییر کنه ولی تو مسئولیت داری در قبال خودت و سعید. برای همینه که میگم باید بتونی توضیح بدی. اصلاً سعید نه، من نه، برای خودت توضیح بده. میدونی چرا نمیخوای دیگه با سعید بمونی؟

- من بیمار شدم ملیحه. می ترسم. مضطربم. حس می کنم ابتدای دوستیمون بیش از هر وقت دیگه ای آمادگی ازدواج داشتم. اگر همون روزها ازدواج می کردم، حس می کردم خیلی خوشبختم. اما هر چی جلوتر رفت اوضاع تغییر کرد. حالا تنها تصویری که نمی تونم داشته باشم تصویر خودم توی لباس عروسه، کنار سعید، بیچاره سعید.

چرا مردم مفهوم عشق را ابداع کردند؟ همان دوستی، محبت و دلبستگی مگر چه مشکلی داشت؟ آم ها همدیگر را دوست داشته باشند، برای هم بمیرند، غصه هم را بخورند، همه این ها چه اشکالی دارد، دیگر چه نیازی به عشق هست؟ عشق یک خطای بشری است، یک توهمِ جمعی. اما عشق بین آن ها خطای سعید بود یا مریم؟ خطای سعید نبود، اصلاً این عشق برای سعید خطا نبود. وقتی کسی عشق را شرط ازدواج و ادامه آن نداند، عاشق شدنش در هیچ صورتی خطا نخواهد بود. این خطای مریم بود، مریم که فکر می کند بدون عشق، بدون آنچه امروز حس می کند کوچکتر و ضعیف تر از همیشه شده، نمی توان ازدواج کرد. کاش مردم مفهوم عشق را نساخته بودند، چقدر همه چیز راحت تر می شد. آن وقت مریم امروز به جای پاسخ دادن به ملیحه، مشغول انتخاب لباس می بود. با خودش فکر می کند: آدم ها عشق را ساختند تا خودشان را اذیت کنند. وقتی چیزی اینقدر مبهم، گنگ و آسیب پذیر باشد، آیا نبودنش بهتر نیست؟ کاش عشق نبود، کاش سعید نبود. کاش مریم عشق را شرط همه چیز نمی دانست. کاش ملیحه عاشق سعید بود.

-ملیحه، تو سعید رو دوست داری؟

- یعنی چی؟ این چه سؤالیه می کنی مریم؟

- می دونم سخته ولی لطفاً جوابمو بده. احمقانس، می دونم خیلی احمقانس ولی لطفاً جوابم رو بده.

- انتظار هر حرفی رو داشتم جز این. سعید دوست منه، همونطور که تو دوست منی. تو چی فکر می کنی با خودت؟

-نه، نه. ناراحت نشو. منظوری نداشتم. تو بهترین دوستمی. اصلاً فرض کن من نمی بودم. اون وقت تو سعید رو دوست می داشتی؟

-دوست ندارم به این سؤال جواب بدم.

ملیحه، موبایلش را از روی میز برداشت و شروع کرد به چک کردن اسمس هاش. این سؤال احمقانه از کجا به ذهن مریم رسیده بود؟ اگر ملیحه سعید را دوست می داشت، یعنی مریم هم می توانست دوستش داشته باشد؟ خب، مریم که با دوست داشتن سعید مشکلی نداشت. مشکل عاشق بودن است. از چه زمانی حس کرد برای عاشق سعید بودن باید دلیل بیاورد؟ مشکل از او بود یا سعید؟ او عاشق سعید نبود یا سعید دیگر عاشقش نبود؟ اینکه حس می کرد باید برای عاشق سعید بودن دلیل بیاورد، شاید تقصیر سعید بود. چطور می توان عاشق کسی بود که دیگر عاشقت نیست. عشق یک ویروس، یک هذیان یا یک موهبت مشترک است. عشق یک میز شطرنج است. نمی شود یک نفره بازی کرد. برای سعید مهم نبود. عاشق بود یا نبود، دوست داشت با مریم زندگی کند، اما اگر سعید میز بازی را ترک کرده بود، مریم دیگر نمی توانست بازی کند. برای مریم ازدواج بدون عشق بی معنی بود. دلپیچه گرفت. یعنی کِی حس کرده بود که سعید دیگر عاشقش نیست؟

- می دونی ملیحه، حس می کنم این همه ترس و اضطراب برای اینه که از یک جایی به بعد حس می کنم سعید دیگه عاشق من نیست. نمی دونم چطور کسی می فهمه طرف مقابلش دیگه عاشقش نیست، ولی من این رو حس کردم. ابتدا آروم و ضعیف، با تردید و دودلی، اما بعد این حس توی من قوی تر شد. ملیحه سعید عاشق من نیست. جون کندم تا این رو بپذیرم. سعید و من مدام داریم همدیگه رو قانع می کنیم که عاشق هم هستیم. مدام داریم برای هم دلیل میاریم، مدام دنبال سندی برای اثبات احساسمون می گردیم. این چیزی نیست که من دنبالش بودم. سعید من رو خیلی دوست داره، اما این کافی نیست. من نمی تونم عاشق سعید باشم چون اون عاشقم نیست. من نمی تونم خیالپردازی کنم، نمی تونم رؤیا داشته باشم، چون سعید همراه من نیست، سعید نمی تونه توی رؤیاهام همراه من باشه. مرده شور آدم ها رو ببرن. کاش هیچ وقت هیچ کس از عشق چیزی نمی گفت. کاش آدم ها به دوست داشتن راضی می شدن. مرده شور ِ عشق ...

ملیحه که چند دقیقه پیش با ناراحتی سرش را کرده بود توی گوشی، با تعجّب سرش را بلند کرد. این چه حرف هایی بود که مریم می زد.

-         مریم. کی این حرفو زده؟ تو چقدر حسّاس شدی. اصلاً عشق یعنی چی؟

حرفش را خورد. شاید حق با مریم بود. سعید اهل عاشق شدن نبود. شاید هم بود. او عاشق مریم شده بود. این را خودش می گفت. چقدر ملیحه اذیت می شد از شنیدن این کلمات. گاهی اوقات با خودش فکر می کرد سعید عامدانه از احساسش به مریم با او صحبت می کند. شاید می خواست ملیحه امیدی به او نداشته باشد. سعید عاشق شده بود. نمی شد در این تردیدی کرد. اما شاید هم نشده بود. مریم، خانواده مریم، هوش و زیبایی و استعدادش، این ها  هر پسر دیگری را هم درگیر خودش می کرد. شاید سعید هیچ وقت عاشق مریم نشده بود. شاید هم شده بود. ملیحه چشم هاش را بست.

-         من منکر حسّ سعید به خودم نیستم. اما ملیحه، تصویر من و سعید از عشق، زندگی و رابطه یکی نیست.

ملیحه چه دختر مهربانی بود. مریم مطمئن بود پیش از او یا همزمان با او عاشق سعید بوده. اما چه فرقی می کرد. امروز ملیحه روبروی او نشسته بود و داشت برای ازدواج با سعید متقاعدش می کرد. کاش سعید هیچ وقت عاشق نمی شد، نه عاشق او و نه عاشق ملیحه. کاش ...

-         ببین ملیحه، من تصمیم خودم رو گرفتم. سعید آدم موفّقیه. خودت هم خوب می دونی مادر سعید از این تصمیم خیلی خوشحال میشه. این به نفع سعید هم هست. اینطوری می تونه با یک نفر دیگه یک زندگی آروم رو شروع کنه. می تونه کنار خانوادش خوشبخت باشه. می تونه همسرش رو دوست داشته باشه و با همین دوست داشتن سال ها زندگی کنه. این فقط قصه من نیست، من با این شرایط مطمئناً توی زندگی با سعید کم میارم. سعید مال من نیست. این تلخه ولی قبولش کردم. سعید با خودش صادقه اما به من دروغ میگه، ولی من نمی تونم به خودم و به سعید دروغ بگم.

ناعادلانه تر از این ممکن نبود. در این لحظه هیچ کس از شنیدن این حرف ها بیشتر از ملیحه ویران نمی شد. سعید باید با مریم ازدواج می کرد. این منطق عشق بود. چرا باید همه چیز این همه نا بهنگام و بی موقع از هم بپاشد؟

-مریم، تو حق نداری از سعید جدا بشی. تو باید باهاش ازدواج کنی. تو حق نداری با من ...

نتوانست حرفش را ادامه بدهد. گریه اش گرفت. ابتدا آرام و بی صدا اما لحظه ای بعد صدای هق هقش بلند شد. کیفش را برداشت و در میان نگاه بهت زده مریم از کافی شاپ بیرون زد.  

 

قطعاتی از بار هستی

 

هیچ چیز از احساس همدردی سخت تر نیست. حتی تحمّل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکاً با کسی دیگر برای یک نفر دیگر یا بجای شخص دیگری می کشیم، و قوه تخیّل ما به آن صدها بازتاب می بخشد.  ص 62

-----------------------------------

هر دانش آموزی برای اثبات درستی یک فرضیه علمی فیزیکی، می تواند دست به آزمایش بزند، اما بشر- چون فقط یک بار زندگی می کند- هیچ امکان به اثبات رساندن فرضیه ای را از طریق تجربه شخصی خود  ندارد، به طوری که هرگز نخواهد فهمید آیا پیروی از احساسات کار درستی بوده است یا نادرست. ص 65

-----------------------------------

زمان ازدواجش که فرا رسید، نه نفر از او تقاضای وصلت کردند. همه دایره وار دورش زانو می زدند و او مانند یک شاهزاده در میان می ایستاد و نمی دانست کدام را انتخاب کند. نفر اوّل زیباتر بود، نفر دوم خوش مشرب تر بود، نفر سوم پولدارتر بود، نفر چهارم ورزشکارتر بود، نفر پنجم به همه جای دنیا سفر کرده بود، نفر هشتم ویولون خوب می نواخت و نفر نهم از همه مردتر بود. اما همه آن ها به یک شکل زانو می زدند و زانوهای همه آن ها به یک صورت تاول زده بود.

او بالاخره نفر نهم را انتخاب کرد، البته این انتخاب به دلیل آن نبود که نفر نهم از همه "مردتر" بود، بلکه چون در جریان عشقبازی از او حامله شد، ناچار شد با او ازدواج کند.

بدین ترتیب ترزا متولد شد. افراد بیشمار خانواده که از همه جای کشور آمده بودند، روی گهواره کودک خم می شدند و پچ پچ می کردند. اما مادر پچ پچ نمی کرد بلکه به هشت خواستگار دیگرش می اندیشید و همه آن ها را بهتر از نفر نهم می یافت. ص 72

 

منبع: بار هستی، میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایونپور، نشر قطره، تهران 1389

 

قسمت پُرعمقِ زندگی

 

امروز با بابا رفته بودم استخر. حس جالب و خوبی بود. تنها بودن با پدر یا مادر و تجربه یک رابطه و گفتگوی دو نفره برای مدتی کم و بیش طولانی حس فوق العاده ایست. از آن حس هایی که تا مدّت ها مزه اش در کام احساست باقی می ماند. بارها شده که با هم تنها بودیم و جایی می رفتیم یا دو نفره با هم در جلسه ای بودیم یا کاری انجام می دادیم. اما در همه آن موقعیت ها، چیزهایی برای ایجاد فاصله وجود داشت. یا زمان کوتاه و اندک بود یا موبایل و تماس های بابا بود یا گوشی من و تلگرام و اسمس و ... . در خیلی از این موارد یکی از ما رانندگی می کرد و خیابان و توجه به خیابان هم بود، موزیک ماشین هم بود و مهمتر از همه اینکه در اغلب این موارد، با هم بودنمان عموماً مقدمه چیزی بود، برای چیزی بود و خلاصه هر چه بود، همه اش در خودش نبود. اما استخر رفتن با بابا از آن دست تجربه هایی بود که نه چیز زائد و منحرف کننده ای در خودش داشت و نه مقدمه چیزی بود و نه اتفاقی پیش آمده بود. همه اش در خودش بود، بدون حواشی و زوائد. هر دو مشخصاً دو ساعت وقت گذاشته بودیم با هم باشیم. واقعاً تجربه خوبی بود. صحبت ها ابتدا کلی و معمولی بود. کم کم صحبت هایمان هم صمیمانه تر شد. با هم قدم زدیم، با هم شنا کردیم، با هم رفتیم توی جکوزی، پریدیم توی آب سرد، رفتیم توی سونای بخار و نفسمان بند آمد، اول بابا زد بیرون و بعد من. با هم رفتیم سونای خشک. اول بابا گرمش شد و زد بیرون و بعد من. دونفره، بین آدم هایی که نمی شناختیم.

توی آب کنار استخر ایستاده بودیم و با هم حرف می زدیم. مدام سنّم یادم می رفت. می شدم محمود خیلی سال پیش. آدم با پدر و مادرش یک سنّ واقعی دارد و یک سن خانوادگی. وقتی در موقعیت فرزند قرار می گیری مدام کوچتر و کوچکتر می شوی. آنقدر که درست نمی فهمی چند ساله ای و حس و حال یک بچه چند ساله را داری. وقتی بابا گفت:" آفرین، خوب شنا می کنی". یک هو پرت شدم به خیلی سال پیش. شاید هشت، نه سالگی. حس کردم بابا می خواهد شنا کردن یادِ من ِ نابلد بدهد و کم کم دستم را بگیرد ببرد قسمت پرعمق تا جرئت بنم و بالاخره از قسمت کم عمق بیرون بیایم. جالب بود شنیدن اینکه: "خوب شنا می کنی". تأییدی که ناخودآگاه باعث شد شیرجه بزنم و کل طول استخر را شنا کنم. بعد هم دیدم بابا برایم دست تکان می دهد که یعنی من اینجام. آخر عینک نداشتم و به بابا سپرده بودم اگر از هم فاصله گرفتیم علامت بدهید تا پیدایتان کنم.

توی آب کنار استخر ایستاده بودیم و با هم حرف می زدیم. کمتر پیش می آید با فاصله ای اینقدر کم کنار بابا بایستم و به اجزای صورتش نگاه کنم. وقتی می بینی بعضی از حرکات صورت یا دست هات، بلند شده و نشسته روی صورت و دست های یک نفر دیگر، حس عجیبی پیدا می کنی. می بینی قسمتی از خودت با کمی دستکاری آن طرف ایستاده و با تو صحبت می کند. و خب حسّ جالبیست اینکه ببینی روبروی کسی ایستاده ای که از عناصر مهم زندگیش هستی و می توانی خوشحالش کنی و از بودن با او لذّت ببری.

خلاصه اینکه این با هم بودنِ دونفره بعد از سال ها، حس خیلی خوبی داشت. سعی کردم کامل و درست مزه مزه اش کنم. اختلاف نظرهای زیادی با بابا دارم اما این همه خاطره، نوستالژی و دلبستگی در رابطه با یک نفر، جایی برای فکر کردن به  هیچ اختلاف نظری باقی نمی گذارد. در آن لحظه همه روانت پذیرش است. سعی می کنی ذره ذره این با هم بودن را در خاطرت ثبت کنی. مخصوصاً وقتی بابا می گوید:" نه، تو مشت و مال دادن بلد نیستی. بشین اونطرف تا یادت بدم." بعد بابا شروع می کند به مشت و مال دادن تو و وقتی که حسابی مشت و مالت داد، قلقلکت می دهد و یادت می افتد که همیشه همینطور بود و چه خوب که این شیطنت بابا سر جاش هست و چه خوب که بابا یادش هست که تو قلقلکی هستی و چه خوب که می شود یک آدم شصت ساله یه آدم سی ساله را قلقلک بدهد و بعد تو مثل بچگی هات بپری آن طرف و بگویی : "خب قلقلک ندین دیگه. آدم اعتماد می کنه، نامردی نکنین". و هر دو بخندید.

 این اتمسفر دو نفره وزن داشت، پر از خاطره بود. این همه مرتبط بودن، حس امنیت به آدم می دهد. حس می کنی چقدر خاطره و حس فراموش شده هست که می شود برای روز مبادا رویشان حساب کرد.

باید ثبتش می کردم. حالا خیالم راحت شد. 

لانتوری   

 

می گفت:"این همه بازیگر زن زیبا توی سینمای ایران هست، چرا این؟ آخه این چی داشت که پاشا اینجوری عاشقش بشه؟" پسری که همراهش بود هم تأیید می کرد: "نهایتش نمی خواست ترانه علیدوستی یا طناز طباطبایی رو بذاره، می تونست لادن مستوفی رو بذاره. آخه این دختر اصلاً بازیگر معروفی هم نبود".  جلوتر از ما راه می رفتند ولی فاصله چندانی نداشتیم، برای همین گفتگوهایشان را می شنیدم. معمولاً در راهروی خروجی سینما که جمعیت فشرده و متراکم است، خواهی نخواهی تحلیل هایِ بلافاصله تماشاگران دیگر به گوشَت می خورد و خب، جالب هم هست.

 ممکن بود این حرف را هر تماشاگر دیگری هم بزند. شاید خیلی ها که این فیلم را می بینند با خودشان بگویند چطور باران کوثری با آن همه آرایش و زیبایی زنانه بازی را به مریم پالیزبان با آن صدای خشن و رفتار مردانه باخته است. و خب ممکن است به نظر عدّه ای طبیعی برسد که این نه خطای پاشا که خطای کارگردان در انتخاب بازیگر است. اما راستش خطا در انتخاب بازیگر نبود و اصلاً به عقیده من مریم پالیزبان انتخاب بسیار خوبی برای این نقش بود. پاشا عاشق مریم می شود، اما نه به خاطر زیبایی یا جذابیت زنانه. پاشا رها شده است، در پرورشگاه بزرگ شده، همیشه در معرض بزهکاری، دستگیر شدن، زندان و نادیده گرفته شدن است. پاشا طرد شده است، هویتش به رسمیت شناخته نمی شود، دیده نمی شود و دوست داشته نمی شود. از آن طرف مریم کسی است که پاشا و بچه های هم سرنوشت او را می بیند، تمام وقتش درگیر نوشتن از این بچه ها و تلاش برای محافظت از آن هاست. پاشا مریم را در پرونده اعدام یکی از دوستانش و در تلاش برای گرفتن رضایت اولیای دم می بیند. پاشا عاشق مریم می شود چون فرشته است، از جنس آدم های بی تفاوت یا بدبین دیگر نیست، پاشا را می بیند و پنجره ایست به بیرون از دنیای بی تفاوتی ِ آدم های اطراف. برای همین اصلاً نیازی به تأکید بر زیبایی مریم نیست. اصلاً چه خوب که مریم آنقدرها زیبا نباشد تا حقیقت این دلبستگی بیشتر آشکار شود.

فیلم لانتوری را دوست داشتم. فیلمی خوش ساخت با نگاهی همدلانه به هر دو سوی یک پرونده اسید پاشی. نگاهش به روزنامه نگارها و فعالان اجتماعی هم همدلانه و قابل ستایش بود، هم بعضی نقاط قوّت و نقش قابل ستایش آن ها را می دید و هم برخی توهّمات و خطاهایشان را. این فیلم به خوبی نشان می داد که می توان بزهکاران را فهمید، می توان از دریچه نگاه آنان به دنیا نگاه کرد، حتی گاهی می توان آن ها را بخشید، بی آنکه بدی عملشان را فراموش کنیم. همدلی با مجرم به معنای توجیه رفتار او نیست. همدلی با مجرم یعنی فهمیدن این نکته که او هم آسیب پذیر است، او هم احساساتی شبیه ما دارد و او هم مثل همه ماست. مریم در این فیلم نماد این همدلی بود.