گفت: چند روزه از دست خودم ناراحتم.

پرسیدم : چرا؟ غیر از ناراحتی های همیشگی؟

گفت: بی خیال، اونا رو نمیگم. اونطوری که هممون همیشه از دست خودمون ناراحتیم. قصه چیز دیگه ایه.

گفتم: خب؟

گفت: چند روز پیش خبر اون تجاوز رو خوندی؟ همون که دو بار پشت سر هم به یک خانوم تجاوز شده بود؟

گفتم: آره. شوکّه کننده بود. فکر کن. بنده خدا کمک خواسته از اون دو نفر، باز اونا هم بهش تجاوز کردن. خیلی دردناکه. ولی به تو چه ربطی داره؟ تو چرا از دست خودت ناراحت شدی؟

گفت: خب، مشکل همینجاست. من حین خوندن اون متن هم خشمگین بودم، هم ناراحت و هم ماجرا برام یک جور تِمِ اروتیکی داشت.

گفتم: یعنی چی؟

گفت: لذّت هم می بردم انگار. با کنجکاوی پیگیری می کردم. هم خشمگین بودم، هم غمگین و هم لذّت می بردم از پیگیری ماجرا. می دونی چیه؟ مال الان هم نیست. همیشه موقع خوندن خبر تجاوز، این قسمتش من رو آزار میده. من چه فرقی با اون آدم دارم پس؟ منی که حتی خوندن چنین فاجعه ای هم ته مایه ای از لذّت داره برام. از خودم می پرسم من که دارم اینجا اینطوری لذّت می برم، اگر جای اون بودم همین کار رو نمی کردم؟

گفتم: خب، میخوای یک کم دیگه هم خودزنی کن. حتی می تونی تصوّر کنی تو یک قاتل هم هستی. آخه آدم بعضی وقت ها ممکنه از کشتن هم لذّت ببره. مثل بازی های کامپیوتری یا فیلم های جنگی و پلیسی.

گفت: چه ربطی داره. من دارم میگم نمی تونم با لذّت بردنم و با اینکه با هیجان ادامشو پیگیری می کردم، کنار بیام. وقتی فکر می کنم حالم از خودم به هم می خوره. ولی می بینم من همینم. چه کارش می تونم بکنم؟ احساس درماندگی می کنم.

گفتم: قصه همین جاست. من و تو از چیزهای وحشتناک تر از این هم ممکنه لذّت ببریم. نمی دونم چرا. میشه در مورد دلیلش فکر کرد. میشه رفت و روانشناسی مسئله رو دید. شاید فقط من و تو نیستیم و همه آدم ها همینطورن. وگرنه چرا این همه فیلم های جنایی و پر از خون و خون ریزی میفروشن؟ میشه حتی مسئله رو از دید جامعه شناختی هم دید. بالاخره ما آدمای این دوره و زمونه و این شهر و این کشوریم. امّا میشه فارغ از این ها هم خودمونو بپذیریم. من این همه بدبینی به خود رو می فهمم ولی نمی تونم باهاش کنار بیام.

گفت: تو هم که همیشه همین حرفو می زنی.

گفتم: آره خب. من و تو ممکنه به هر دلیل زیستی یا روانشناختی ای از هزار تا چیز وحشتناک تر از این هم لذّت ببریم. ولی کنار اون لذّت ها، خشم و ناراحتی و حس مراقبت هم هست. کنار اون ها کنترل کردن و عمل نکردن روی این لذّت ها هم هست. من و تو فقط اون لذّته نیستیم. نمی دونم اگر جای اون آدما بودیم چه کار می کردیم ولی می تونیم اینقدر هم به خودمون بدبین نباشیم. ما دنیایی حس و میل توی درونمون داریم ولی این حس ها و میل ها همدیگه رو کنترل می کنن. نتیجه اش میشه این چیزی که هستیم. می تونی خودتو برای همه اون حس های بد سرزنش کنی. ولی شاید بهتر باشه بپذیریمشون. ما اونا هستیم ولی خیلی چیزهای خوب دیگه هم هستیم. چیزی که قابل سرزنشه، حس های آدم نیست، عملشه. تازه اونم نه اینقدر راحت و اینقدر سختگیرانه.

گفت: می فهمم چی میگی. ولی سخته وقتی برای خودت قصه ای گفتی که توش آدم خوبی هستی، با این چیزها کنار بیای. سخته بپذیری درونت می تونه پر از تاریکی باشه. مواجه شدن با تیرگی ها، اونم توی درون خودت وحشتناکه.

گفتم: آره. سخته. ولی همه همینطورن. اصلاً اشتباه اینه که فکر کنی آدم های خوب احساسات ِ بد ندارن. سخت نگیر. همون غصّه های قدیمی رو بخور. اضافشون نکن.

خندید. می دونستم هنوز هم غمگینه ولی خب، آشنایی با غریبه ای اون پایین، اصلاً کار آسونی نیست. من هم سال هاست درگیرشم و هر روز پرده جدیدی رو برام رو می کنه.