فانتزی بازگشت   

 

مدّتی پیش سخنرانیِ روانکاو معروف هندی سلمان اختر را گوش می کردم، درباره روانکاوی حساس به مهاجرت بود. مدعایش این بود که درمانِ تحلیلیِ مهاجران فرق هایی با غیرمهاجران دارد و می کوشید ابعاد این موضوع را روشن کند. در میانه بحث گفت: خیلی از مهاجران از همان ابتدای مهاجرت فانتزی بازگشت دارند. دل کندن از آدم ها، مکان ها و فضاها کار دشواریست و حتی اگر آن سوی مهاجرت جهانِ خوش و شادی هم باشد، باز هم این سوی آن ترک کردن و رها کردن است و خب، فرد همیشه مستعد ِ فانتزی بازگشت خواهد بود: اینکه روزی همه چیز درست می شود و بر می گردد. اما حرف سلمان اختر این بود که این صرفاً فانتزی بازگشت است و عملاً در اغلب موارد محقق نمی شود. فرد آنقدر در کشور دوم می ماند که به عنوان آخرین چاره وصیت می کند یا جنازه اش را به وطنش بازگردانند یا آن را بسوزانند و نیمی از خاکسترش را پیش فرزندانش بگذارند و نیمی را به وطنش بیاورند.

من به کشور دیگری مهاجرت نکرده ام، اما سال هاست که از خانه پدری و شهر پدر و مادرم بیرون زده ام. جایی در میانه سخنرانی، حس کردم من هم گهگاه با فانتزی های مشابهی دست به گریبانم و نسبت مبهم و متناقضی با خانه پدری و بازگشت به آن دارم. آیا واقعاً اگر همه چیز مهیّا باشد به شهر پدر و مادرم و به خانه آن ها، یا جایی نزدیک آن ها بر می گردم؟ بزرگسالی معّمای عجیبی است. 

آثارِ حمیدِ سعدی

 

1. ابرهای دود گرفته کاشان- نشر پنجره- اردیبهشت 91-کاشان

2. بند زدنِ کشتی قدیمی- نشر آفتابِ شرقی- تیرماه 95- تهران

 

حمید سعدی فارغ التحصیلِ دانشگاه کاشان و دانشگاه تگزاس آمریکاست. تخصص او در زمینه کیهان شناسی کوانتومی است و علاوه بر داستان های کوتاهش در مجله داستانِ همشهری، انتشارِ این دو رمان را هم در کارنامه خود دارد.

 

تصویر ِ تنهایی

 

گاهی اوقات تصویری به ذهن آدم می آید که نه می توان جلوی از راه رسیدنش را گرفت و نه می توان کاری برای تداعی های همراه با آن کرد. سر شب، تصویرِ پررنگی، یک هو به ذهنم هجوم آورد: تصویر تنهاییِ دختر جوانی در شهری غریب، با جنینی در درون رحِم. پسر جوانی که تا همین چندی پیش دنیای روشنی را به او نوید می داد، حالا که حامله است، با او مثل یک غریبه و بدتر از آن رفتار می کند؛ او را به خانه یکی از دوستانش برده تا جرّاحی نابلد از راه برسد و جنین او را سقط کند، و بعد دختر را رها کند و برای همیشه از او فاصله بگیرد. این بخشی از فیلمی بود که چند سال پیش دیدم و گمان نمی کنم اتفاق چندان نادری باشد. بلافاصله بعد از این تصویر، مدام چنین تعبیر هایی به ذهنم می آمد: تنهایی یعنی این، تنهایی ِ همراه با درد، تنهایی ِبی معنا، تنهایی ِ همراه با بی کسی، سردرگمی، بی پناهی. پیش خودم فکر می کردم چرا اینقدر این دختر تنهاست و چطور این همه بی پناه شده است؟ پسری که تا همین چندی پیش دریچه ای به دنیای صمیمیت و لذّت بود، حالا ترسیده، از دوستی با او سر باز می زند و مثل غریبه ها با او رفتار می کند. انگار اوست که باید تقاص ِ این اشتباه یا گناه دو نفره را پس بدهد. انگار او چون دختر است بار گناهی ذاتی را  به دوش می کشد و اگر تقصیری هست از اوست. او گناهکار است چون بدنش در اثر فرایندی که به مرد لذّت می دهد، بچه تولید می کند.

دختر تنهاست، چون می داند آن سوی قصه هم پناهی برایش نیست. نه می تواند از این رنج و اضطراب با پدر و مادرش یا هر کس دیگری صحبت کند و نه می تواند امید التیام یا تسکینی از سوی آنان داشته باشد . او تنهاست و باید همه چیز را در این شهر غریب تمام کند و دوباره به خانه برگردد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. او تنهاست، مثل هر دختر دیگری که باید رازِ همبستری با کسی که رهایش کرده و دوست داشتنش را به هیچ گرفته به دوش بکشد، او تنهاست همانند کسی که بار گناهی ذاتی را به دوش می کشد.

وقتی این تصویر دوباره و چندباره در ذهنم مرور می شود، با خودم می گویم بله، تنهایی یعنی همین: یعنی کسی نباشد که آنچه هستی را بپذیرد، بخواهد، دوست داشته باشد، تو را بشنود، ببیند و لمس کند. تنهایی یعنی به خاطر گناهی ذاتی، سرگردان و آواره بودن.

نگاه ِ دوست

 

-   من "تو" رو انتخاب کردم که منو ببینی. می فهمی وقتی کسی، کسی رو انتخاب می کنه که ببینش یعنی چی؟

-   حس می کنم می فهمم چی میگی و حس خیلی خوبی ازش می گیرم. اما دوست دارم بشنوم  چی تو ذهن توئه.

-   یعنی اینکه بین این همه آدم، دوست دارم به توصیفی که تو از من می کنی دل بدم. دوست دارم خودمو اونجوری ببینم که تو می بینی، اونجوری که تو می فهمی. دوست دارم اون شکلی دیده بشم، اونجوری توصیف بشم. من خودمو تو نگاه تو دوست دارم، خودی که تو باهاش ارتباط می کنی همونیه که خودم هم دوستش دارم. راستش تو حتی اگر انتقاد هم بکنی می تونم به انتقادت اعتنا کنم، می تونم جدّیش بگیرم و خودمو تغییر بدم.

-    آره، می فهمم. و خب شاید دوستی اصلاً یعنی همین.

-   آره خب، دوستی و انتخاب دوست دقیقا یعنی همین. یعنی انتخاب کنی که این آدم خاص تو رو ببینه. تصمیم بگیری بیشتر با این آدم باشی و جلوی چشم های این آدم زندگی کنی. چشم های یک دوست، نگاهش و طوری که آدمو می بینه، ارزش و شدّت دوستی رو تعیین می کنه. قضاوت بقیه آدم ها چندان مهم نیست. چون یا نمیشناسنت و نمی فهمنت اما قضاوتت می کنن، یا میشناسنت و بدخواهی می کنن برات، حسودی می کنن بهت، دوستت ندارن و وقتی توصیفت می کنن همه این حس ها توی توصیفشون هست. خیلی ها هم به آدم بی تفاوتن. اونا هم دیدنشون ارزشی برای من نداره. 

-    آره، موافقم. با این حساب دوستی یعنی دیدن و دیده شدن.

-    آره، و این یعنی توی یک رابطه، یکی می تونه دوست تر باشه. یعنی بیشتر ببینه، بهتر ببینه، دقیق تر ببینه.

-    منم انتخاب کردم تو منو ببینی. پس دریغ نکن از توصیف چیزی که می بینی. من به توصیف بقیه احتیاجی ندارم. منو ببین و باهام حرف بزن.

-      دقیقاً منظورم همین بود.

 

دو بخش از رمانِ هویّت

 

روز بعد به گورستان رفت( همچنانکه دست کم یک بار در ماه می رود) و در برابر سنگ گور پسرش ایستاد. وقتی آنجاست، همیشه با پسرش سخن می گوید و آن روز گویی نیاز داشت که فکر خود را به زبان آورد، و خود راتوجیه کند؛ پس به او گفت: عزیز من، عزیز من، فکر نکن تو را دوست ندارم یا تو را دوست نداشته ام، اما درست از آن رو که دوستت داشته ام، اگر تو همچنان زنده بودی، نمی توانستم آن کسی شوم که اکنون هستم. این ناممکن است که فرزندی داشته باشیم و جهان را، آنگونه که هست، حقیر شماریم، زیرا به این جهان است که او را فرستاده ایم. به خاطر فرزند است که ما به جهان وابسته ایم، به آینده آن می اندیشیم، به سهولت در قیل و قالش، در جنب و جوش هایش مشارکت می کنیم، و بلاهت درمان ناپذیرش را جدّی می گیریم. با مرگت، مرا از سعادت با تو بودن محروم کرده ای، اما در عین حال مرا آزاد ساخته ای. آزاد در رویارویی ام با جهانی که دوستش ندارم. و اگر می توانم به خود اجازه دهم که جهان را دوست نداشته باشم، از آن روست که تو دیگر در جهان نیستی. افکار تاریکم دیگر نمی تواند هیچ گونه تیره روزی برایت به همراه آورد. می خواهم اکنون، پس از سال ها که مرا ترک کرده ای، به تو بگویم که من مرگ و را همچون هدیه ای دریافته ام و سرانجام، آن را، این هدیه وحشتناک را پذیرفته ام. صص64-65.

--------------------------------

-         چگونه دوستی پدید می آید؟ مسلماً همچون اتّحادی بر ضد تیره روزی، اتّحادی که بدون آن، انسان در برابر دشمنانش خلع سلاح شده است. چه بسا دیگر نیازی به چنین اتّحادی نداشته باشیم.

-         دشمنان همیشه وجود خواهند داشت.

-         آری، اما آن ها دیگر نامرئی و بی نام اند، همچون سازمانهای اداری و قوانین. وقتی تصمیم می گیرند که در برابر پنجره های خانه ات فرودگاهی بسازند، وقتی تو را بیکار می کنند، از دست دوست چه کاری ساخته است؟ اگر کسی به تو یاری رساند باز شخصی بی نام و نامرئی است، نظیر سازمان مددکاری اجتماعی، انجمن حمایت از مصرف کنندگان، دفتر وکلای مدافع. دوستی را دیگر نمی توان با هیچ آزمونی ثابت کرد. برای جستجوی دوستِ زحمی در میدان نبرد، یا برکشیدن شمیشر برای دفاع از او در برابر دزدان مسلّح، موقعیتی پیش نمی آید. ما زندگیمان را بدون خطری بزرگ، اما همچنین بدون دوستی می گذارانیم. صص 50-60

 

هویّت، نوشته میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایون پور، نشر قطره ، تهران: 1394.

 

تأملی در باب دروغ های کوچک

 

وقتی بناست از چرایی ِ یک عمل صحبت کنیم، پیش از هر چیز باید آن را تعریف کنیم. اما لابد شما هم با من هم نظرید که ارائه تعریفِ جامع و مانع از هر موضوع یا مسئله ای کار دشواری است. پس سعی می کنم به عنوان مقدّمه ای بر این بحث، تعریفی از "دروغ کوچک" ارائه کنم که اگر جامع و مانع نیست، لااقل روشن و دقیق باشد. با این توضیح، می توان گفت دروغ کوچک یا به دلیل "فرم" و "محتوایش" کوچک دانسته می شود یا به دلیل "شرایط و احوال" گفته شدنش و یا به دلیل "آثار و نتایجش". ما معمولاً دروغ کوچک را دروغی می دانیم که در مورد موضوع چندان مهمی نیست،  تأثیر چندان مهمی بر کسی نمی گذارد، چیز خاصی را عوض نمی کند، به تعداد زیادی از آدم ها گفته نمی شود و شرایطی که در آن گفته می شود شرایط خاص و ویژه ای نیست. یک دروغ کوچک در موضوعی غیر مهم و در شریطی معمولی گفته می شود که عواقب چندانی هم ندارد و یکی از مهمترین ویژگی هایش این است که "می تواند گفته نشود". دروغ کوچک در شرایط چندان معمولی و کم اهمیتی گفته می شود که اغلب گفتن یا نگفتنش تقریباً یکسان است. اگر تا اینجا را با من موافق باشید، سعی می کنم در ادامه تأملاتی را در مورد چرایی و علّت دروغ های کوچک با شما در میان بگذارم.  

 

   اگر دروغ کوچک همانی باشد که در بالا تعریف کردم، پس چرا اصلاً  گفته می شود؟ در واقع پرسش این است که محرِّک و انگیزه فرد برای گفتن دروغ کوچک چیست؟ با کمی تأمل شاید بتوان موارد زیر را به عنوان دلایل ما برای گفتن دروغ های کوجک یا علّت انجام چنین کاری ذکر کرد:

 

یک) به نظر می رسد بعضی از ما دروغ کوچک را مثل حرف راست می گوییم یعنی اینقدر دروغ کوچک نزد ما یا محیط تربیتی و بافت اجتماعیمان معمول و پذیرفته است که اصلاً متوجهِ آن نمی شویم. انگار پیرامون هر اتفاق واقعی یک هاله نازک مجازیِ اتفاقات هم هست که چیزهایی در آن اتفاق می افتد که از ضمائم و متعلّقات آن رویداد است. خیلی از غلو کردن های ناخودآگاه اینگونه اند.

 

دو) بعضی ها در عین التفات به دروغ بودنِ دروغ کوچک، به دلایل هویتی دروغ می گویند. می خواهند آدم مهمی باشند و البته این مهم بودن در نظر دیگران یا در عالم واقع تغییر چندانی ایجاد نمی کند ولی خب، فرد آن را می گوید تا مهمتر جلوه کند، تا "من"اش تقویت شود، تا بیشتر باشد، تا در روایت هایش همیشه فاتح باشد یا لااقل شکست خورده و مغلوب و ناکام به نظر نیاید. اغلب ما خودشیفته ایم و از این قبیل دروغ ها کم نمی گوییم. مثلاً مشغول تعریف کردن ماجرایی درباره خودمان هستیم، لابه لای آن چند دروغ کوچک هم می گوییم یا داریم احوال خانوادگیمان را شرح می دهیم، بعضی چیزها را تغییر می دهیم و سعی می کنیم روایتِ پنسدیده تری دست و پا کنیم و الی آخر.

 

سه) گاهی اوقات دروغ های کوچک گفته می شوند تا یک سری چیزهای کم اهمیت و زائد را بپوشانند. حالا چه فرقی می کند فلانی آن شب لباس آبی پوشیده باشد یا قرمز؟ ولی اگر بگویی قرمز پوشیده، ممکن است به بهمان کس بربخورد که من عزیزی را از دست داده ام و او  با بی توجهی تمام لباس قرمز پوشیده است. این قبیل دروغ ها، به نظر دروغ های مصلحتی کوچک و کم اهمیتی می آیند و شاید هیچ وقت کسی پیِ سنجش صحت و سقمشان را نگیرد.

 

 چهار) بعضی از ما هم دروغ های کوچک را ذیل دروغ های بزرگ تر و  به طور سیستماتیک می گوییم. در واقع یا خودمان یا کس دیگری دروغ بزرگی گفته است و این دروغ های کوچک صرفاً برای حفظ سازگاری آن روایت دروغ آمیز گفته می شوند. در حقیقت، خود این مسئله و دروغی که در مورد آن گفته می شود فی نفسه اهمیت چندانی ندارد و فقط برای این مهم است که اگر گفته نشود تناقضی در یک روایت کلّی دروغ آمیز ایجاد می کند و ممکن است آن دروغ بزرگ تر را برملا کند. و چقدر رنج آور است سنجش مدامِ حرف ها و موقعیت ها برای محافظت از دروغ بزرگی که گفته شده است.

 

پنج) بعضی از دروغ های کوچک را هم در گفتگوهای مجادله آمیز می گوییم. داریم حرف راست و درستی می زنیم ولی می خواهیم اثر حرفمان بیشتر بشود پس یک دروغ کوچک هم کنارش می گوییم. داریم از فوائد یک گیاه خاص یا خواندنی بودن یک کتاب حرف می زنیم، بعد می بینیم اگر یک نقل قول هم کنارش بگذاریم، طرف مقابلمان بیشتر تحت تأثیر قرارمی گیرد و حرفمان نتیجه می دهد. برای همین دروغی می گوییم که در نفس فایده مندی آن گیاه یا کتاب تغییری ایجاد نمی کند ولی تأثیر حرفمان را بیشتر می کند. یا داریم با کسی در مورد موضوعی بحث می کنیم و می بینیم مواضع هر دوی ما کم و بیش همسنگ و هم وزن اند، اما با دروغ کوچکی می توان داده ای به بحث افزود که بازی را به نفع ما تغییر می دهد. پس دروغی می گوییم و در بحث پیشی می گیریم و با خودمان می گوییم، مسئله مهمی نیست و نباید جدی اش گرفت. 

 

شش) گاهی اوقات هم خیلی از ما مرز میان خیال و واقعیت را گم می کنیم و دروغ های کوچکی از این خلط در کلاممان پیدا می شود. یعنی ناخودآگاه دروغ می گوییم. در واقع انگار خیال پردازی هایمان قاطی واقعیت می شوند. در چنین مواردی روایتِ واقعی را کم و بیش تحریف می کند و وقتی از آن حرف می زنیم درست متوجه نمی شویم کجای این روایت واقعاً محقق شده و کجای آن حاصل دستکاری روان ماست. این به هم آمیختن خیال و واقعیت به دروغ های بزرگی منتهی نمی شود چون معمولاً وقتی دروغ بزرگی می گوییم، شرایط، اهمیت موضوع، مخاطبانش و نتایجش حواسمان را کاملاً جمع می کند و مجبوریم مرز خیال و واقعیت را  به درستی تشخیص بدهیم.

 

هفت) گاهی اوقات هم دروغ های کوچک نقش نوعی مکانیزم دفاع روانی را بازی می کنند. یعنی از تنش روانی جلوگیری می کنند یا تنشی را تخلیه می کنند. خیلی از دروغ های کوچکِ دسته اخیر را ما به خودمان می گوییم. چیزی را از دست داده ایم و تقصیرش یکسره گردن خود ماست، بعد پیش خودمان کس دیگری را هم به دلایلی مقصر می دانیم تا فشار روانی و عذاب وجدانمان کاهش پیدا کند. بسیاری از دروغ های دسته اخیر را ناخودآگاه به خودمان و دیگران می گوییم.

 

تصوّر می کنم بتوان دلایل دیگری را هم ذکر کرد و شاید بتوان دسته بندی های دقیق تری ارائه کرد که همپوشانی کمتری با هم داشته باشند. امّا به نظرم بیش از این دسته بندی ها و علّت یابی ها، نفس توجه به این قبیل دروغ ها مهم است. دروغ های کوچک ِ فراوان و عادتی، دیگر آنقدرها کوچک و کم اهمیت نیستند و می توانند آسیب های زیادی به نسبت ما با دیگران، جهان و خودمان بزنند. کسی که دروغ می گوید در جهانی مضطرب تر و آشفته تر زندگی می کند و نسبتش با واقعیت روز به روز دچار تحریف و اعوجاج  بیشتری می شود. 

میکروبیولوژی یا "شناخت حیات در ابعاد کوچک"

 

منتظر بودم نوبتم بشود تا به خاطر کاغذی که روی کارتن ِ کنار دخل چسبانده بود، از او تشکّر کنم. با خط بسیار زیبایی نوشته بود "بیایید تا حد ممکن کیسه پلاستیکیِ کمتری مصرف کنیم". دقیقاً همین جمله نبود ولی مضمونش همین بود. هفته پیش که برای خرید میوه رفته بودم از میکائیل که پشت ترازو ایستاده بود پرسیدم: " اینو کی چسبونده؟" گفت: "دکتر". و خب، مطمئن بودم منظورش را فهمیده ام. دکتر یعنی رضا که لیسانس میکروبیولوژی دارد و تا یکی دو هفته پیش منتظر اعلام نتیجه کنکور ارشدش بود. راستش یادم نیست اولین بار چطور شد فهمیدم منتظر نتیجه کنکور است. هر چه بود، در این چندماه اخیر هر دفعه برای خرید میوه می رفتم با هم چند کلامی صحبت می کردیم. دکتر پسر خوش اخلاق، خوش ظاهر و خوش برخوردی است و در بین بچه های میوه فروشی محل ما تنها کسی است که مدرک بالای دیپلم دارد. چند وقت پیش می گفت: "فعلاً این کار برای من درآمدش بیشتر از بقیه کارهاست. با بچه ها همین ساختمون پشت می خوابیم". منظورش از بچه ها پسرعموهایش بودند که مغازه مال آن هاست و در تهران مجرّدی زندگی می

یک نفر مانده بود تا نوبتم بشود که دیدم با مرد میانسالی در مورد کارش حرف می زند؛ اینکه درآمد چندانی ندارد و از صبح پای ِ ترازو ایستاده و این جور حرف ها. آن مرد و خانم کناری اش هم می گفتند:" سخت نگیر، همه شغل ها همینه. ما هم از 6 و نیم پا میشیم و تا عصر یه بند کار می کنیم". آن ها که رفتند و نوبت من شد، دیدم بر خلاف همیشه ریشش را نتراشیده و چهره اش خسته و در هم رفته است است. رتبه اش را پرسیدم. 70 شده بود. می گفت: " فقط اگر 20 درصد زبانم رو بالاتر زده بودم زیر 15 می شدم یا شاید حتی تک رقمی". گفتم: "حالا چرا خسته ای اینقدر؟" انگار حرف من را نشنیده باشد، گفت: "انتخاب شهر کردم و جای بدی قبول نمیشم ولی فکر نمی کنم تهران رو بیارم". گفتم: "خب، الان دیگه وقت فکر کردن به این چیزا نیست. تبریک میگم بهت. خیلی هم رتبه خوبی آوردی". گرفتگی چهره اش کمی و تنها کمی باز شد. لبخندی زد و گفت: "خب، آره. اونقدرها هم بد نیست". گفتم:"راستی در مورد حرفت با مشتری قبلی، من هم کم و بیش موافقم. شغل های دیگه هم چنین سختی هایی دارن. گاهی درآمدشون هم مطلوب نیست. مثلاً خود من اولین ترمی که تدریس کردم، برای هر کلاس ِ دو ماه و نیمه ی زبان به من 40 هزارتومن دادن. کل تابستون از صبح تا عصر می رفتم آخرش شد 200 هزارتومن". گفت: "فرق می کنه. خیلی فرق می کنه". داشتم توی ذهنم سال 84 و ارزش پول آن موقع را با الان مقایسه می کردم که دیدم معیاری برای مقایسه ندارم. گفتم: "چه فرقی می کنه؟" گفت: "احترام و لذّت. شما از اون کارتون لذّت می بردید و احترام ِ یک معلم رو داشتید. اینجا از صبح مردم با آدم یه طوری برخورد می کنن که انگار یا نمی بیننت یا به چشم کارگرشون بهت نگاه می کنن". نگاهش کردم. می خواستم بگویم: "دکتر، جدی نگیر، این دوره زندگیت هم تموم میشه. به زودی یه شغل خوب پیدا می کنی". اما سکوت کردم. دکتر خودش این حرف ها را بهتر از من می دانست. راستش بخشی از قصه فقط حرف های دیگران نبود. آدم وقتی حس می کند جایی که باید باشد نیست، بعضی صداها را خیلی بلندتر می شنود، بعضی حس ها را خیلی شدیدتر درک می کند و بعضی تلخی ها را جدی تر می گیرد.

شماره رمز کارتم را که دادم گفت: "راستی می تونم برای زبان ازتون مشورت بگیرم. میخوام تافل بگیرم". گفتم: "حتما. هر موقع دوست داشته باشی".  بعد، جمله ای گفت که حس می کنم بهترین جمله در آن شرایط بود و فضای سنگین بوجود آمده را از بین برد. گفت: "ولی همیشه همه چی یه خوبی هایی داره. مثلاً همین گفتگوی امشبمون. خوب بود. اینم خودش یه دلخوشیه. حتما مزاحمتون میشم". و شماره موبایلم را گوشه ای یادداشت کرد.