وقتی بناست از چرایی ِ یک عمل صحبت کنیم، پیش از هر چیز باید آن را تعریف کنیم. اما لابد شما هم با من هم نظرید که ارائه تعریفِ جامع و مانع از هر موضوع یا مسئله ای کار دشواری است. پس سعی می کنم به عنوان مقدّمه ای بر این بحث، تعریفی از "دروغ کوچک" ارائه کنم که اگر جامع و مانع نیست، لااقل روشن و دقیق باشد. با این توضیح، می توان گفت دروغ کوچک یا به دلیل "فرم" و "محتوایش" کوچک دانسته می شود یا به دلیل "شرایط و احوال" گفته شدنش و یا به دلیل "آثار و نتایجش". ما معمولاً دروغ کوچک را دروغی می دانیم که در مورد موضوع چندان مهمی نیست، تأثیر چندان مهمی بر کسی نمی گذارد، چیز خاصی را عوض نمی کند، به تعداد زیادی از آدم ها گفته نمی شود و شرایطی که در آن گفته می شود شرایط خاص و ویژه ای نیست. یک دروغ کوچک در موضوعی غیر مهم و در شریطی معمولی گفته می شود که عواقب چندانی هم ندارد و یکی از مهمترین ویژگی هایش این است که "می تواند گفته نشود". دروغ کوچک در شرایط چندان معمولی و کم اهمیتی گفته می شود که اغلب گفتن یا نگفتنش تقریباً یکسان است. اگر تا اینجا را با من موافق باشید، سعی می کنم در ادامه تأملاتی را در مورد چرایی و علّت دروغ های کوچک با شما در میان بگذارم.
اگر دروغ کوچک همانی باشد که در بالا تعریف کردم، پس چرا اصلاً گفته می شود؟ در واقع پرسش این است که محرِّک و انگیزه فرد برای گفتن دروغ کوچک چیست؟ با کمی تأمل شاید بتوان موارد زیر را به عنوان دلایل ما برای گفتن دروغ های کوجک یا علّت انجام چنین کاری ذکر کرد:
یک) به نظر می رسد بعضی از ما دروغ کوچک را مثل حرف راست می گوییم یعنی اینقدر دروغ کوچک نزد ما یا محیط تربیتی و بافت اجتماعیمان معمول و پذیرفته است که اصلاً متوجهِ آن نمی شویم. انگار پیرامون هر اتفاق واقعی یک هاله نازک مجازیِ اتفاقات هم هست که چیزهایی در آن اتفاق می افتد که از ضمائم و متعلّقات آن رویداد است. خیلی از غلو کردن های ناخودآگاه اینگونه اند.
دو) بعضی ها در عین التفات به دروغ بودنِ دروغ کوچک، به دلایل هویتی دروغ می گویند. می خواهند آدم مهمی باشند و البته این مهم بودن در نظر دیگران یا در عالم واقع تغییر چندانی ایجاد نمی کند ولی خب، فرد آن را می گوید تا مهمتر جلوه کند، تا "من"اش تقویت شود، تا بیشتر باشد، تا در روایت هایش همیشه فاتح باشد یا لااقل شکست خورده و مغلوب و ناکام به نظر نیاید. اغلب ما خودشیفته ایم و از این قبیل دروغ ها کم نمی گوییم. مثلاً مشغول تعریف کردن ماجرایی درباره خودمان هستیم، لابه لای آن چند دروغ کوچک هم می گوییم یا داریم احوال خانوادگیمان را شرح می دهیم، بعضی چیزها را تغییر می دهیم و سعی می کنیم روایتِ پنسدیده تری دست و پا کنیم و الی آخر.
سه) گاهی اوقات دروغ های کوچک گفته می شوند تا یک سری چیزهای کم اهمیت و زائد را بپوشانند. حالا چه فرقی می کند فلانی آن شب لباس آبی پوشیده باشد یا قرمز؟ ولی اگر بگویی قرمز پوشیده، ممکن است به بهمان کس بربخورد که من عزیزی را از دست داده ام و او با بی توجهی تمام لباس قرمز پوشیده است. این قبیل دروغ ها، به نظر دروغ های مصلحتی کوچک و کم اهمیتی می آیند و شاید هیچ وقت کسی پیِ سنجش صحت و سقمشان را نگیرد.
چهار) بعضی از ما هم دروغ های کوچک را ذیل دروغ های بزرگ تر و به طور سیستماتیک می گوییم. در واقع یا خودمان یا کس دیگری دروغ بزرگی گفته است و این دروغ های کوچک صرفاً برای حفظ سازگاری آن روایت دروغ آمیز گفته می شوند. در حقیقت، خود این مسئله و دروغی که در مورد آن گفته می شود فی نفسه اهمیت چندانی ندارد و فقط برای این مهم است که اگر گفته نشود تناقضی در یک روایت کلّی دروغ آمیز ایجاد می کند و ممکن است آن دروغ بزرگ تر را برملا کند. و چقدر رنج آور است سنجش مدامِ حرف ها و موقعیت ها برای محافظت از دروغ بزرگی که گفته شده است.
پنج) بعضی از دروغ های کوچک را هم در گفتگوهای مجادله آمیز می گوییم. داریم حرف راست و درستی می زنیم ولی می خواهیم اثر حرفمان بیشتر بشود پس یک دروغ کوچک هم کنارش می گوییم. داریم از فوائد یک گیاه خاص یا خواندنی بودن یک کتاب حرف می زنیم، بعد می بینیم اگر یک نقل قول هم کنارش بگذاریم، طرف مقابلمان بیشتر تحت تأثیر قرارمی گیرد و حرفمان نتیجه می دهد. برای همین دروغی می گوییم که در نفس فایده مندی آن گیاه یا کتاب تغییری ایجاد نمی کند ولی تأثیر حرفمان را بیشتر می کند. یا داریم با کسی در مورد موضوعی بحث می کنیم و می بینیم مواضع هر دوی ما کم و بیش همسنگ و هم وزن اند، اما با دروغ کوچکی می توان داده ای به بحث افزود که بازی را به نفع ما تغییر می دهد. پس دروغی می گوییم و در بحث پیشی می گیریم و با خودمان می گوییم، مسئله مهمی نیست و نباید جدی اش گرفت.
شش) گاهی اوقات هم خیلی از ما مرز میان خیال و واقعیت را گم می کنیم و دروغ های کوچکی از این خلط در کلاممان پیدا می شود. یعنی ناخودآگاه دروغ می گوییم. در واقع انگار خیال پردازی هایمان قاطی واقعیت می شوند. در چنین مواردی روایتِ واقعی را کم و بیش تحریف می کند و وقتی از آن حرف می زنیم درست متوجه نمی شویم کجای این روایت واقعاً محقق شده و کجای آن حاصل دستکاری روان ماست. این به هم آمیختن خیال و واقعیت به دروغ های بزرگی منتهی نمی شود چون معمولاً وقتی دروغ بزرگی می گوییم، شرایط، اهمیت موضوع، مخاطبانش و نتایجش حواسمان را کاملاً جمع می کند و مجبوریم مرز خیال و واقعیت را به درستی تشخیص بدهیم.
هفت) گاهی اوقات هم دروغ های کوچک نقش نوعی مکانیزم دفاع روانی را بازی می کنند. یعنی از تنش روانی جلوگیری می کنند یا تنشی را تخلیه می کنند. خیلی از دروغ های کوچکِ دسته اخیر را ما به خودمان می گوییم. چیزی را از دست داده ایم و تقصیرش یکسره گردن خود ماست، بعد پیش خودمان کس دیگری را هم به دلایلی مقصر می دانیم تا فشار روانی و عذاب وجدانمان کاهش پیدا کند. بسیاری از دروغ های دسته اخیر را ناخودآگاه به خودمان و دیگران می گوییم.
تصوّر می کنم بتوان دلایل دیگری را هم ذکر کرد و شاید بتوان دسته بندی های دقیق تری ارائه کرد که همپوشانی کمتری با هم داشته باشند. امّا به نظرم بیش از این دسته بندی ها و علّت یابی ها، نفس توجه به این قبیل دروغ ها مهم است. دروغ های کوچک ِ فراوان و عادتی، دیگر آنقدرها کوچک و کم اهمیت نیستند و می توانند آسیب های زیادی به نسبت ما با دیگران، جهان و خودمان بزنند. کسی که دروغ می گوید در جهانی مضطرب تر و آشفته تر زندگی می کند و نسبتش با واقعیت روز به روز دچار تحریف و اعوجاج بیشتری می شود.