پسِ پشتِ دوستی
گفت: می دونی خیلی وقت ها اون چیزی که میگی یا اون کاری که می کنی مهم نیست و تنها، بودنت و حرف زدنت و کاری کردنته که مهمه؟
با شوخی گفتم: پس لابد اغلب اوقات کاری که می کنم و حرفی که می زنم اصلاً مهم نیست. پس الکی خودمو خسته می کنم.
گفت: خب، حرف هات همیشه خوبن ولی یک وقت هایی همین که هستی و میگی، مهمتر از خود حرف هاته. ناراحت نشو. دارم حرف خوبی بهت می زنم. منظورم اینه که گاهی وقت ها، محتوای حرف ها و کارها مهم نیست، انگیزه و تلاشِ پشت این حرف هاست که مهمه.
گفتم: تقریباً می فهمم چی میگی. امّا خب، حس می کنم چیز مهمی رو میخوای بگی. دوست دارم بیشتر بشنوم. حس خوبشو توی درونم حس می کنم.
گفت: ببین، خیلی وقت ها اون اتفاقی که بین دو نفر می افته از همه چیز مهم تره. دو نفری که با هم وقت میگذرونن و با هم حرف می زنن، به هم نشون میدن برای همدیگه مهم هستن. وقتی یک دوست به اون یکی دیگه میگه از فلان حرفت دلخور شدم، یعنی داره تلاش می کنه رابطه رو حفظ کنه. می دونی، حرف و حسِ نگفته، قاتل یک رابطه ست. وقتی می بینی کسی با اینکه سختشه داره از احساسش حرف می زنه، یعنی داره تلاشی برای این رابطه می کنه، یعنی چیز مهمی توی این رابطه هست که حاضره براش سختی بکشه. اینجاست که میگم خود اون حرفه یا کاره مهم نیست، اون انگیزه و تلاش پشتشه که مهمه. دیدن اون تلاش و اون میل، تلخی های این بالا رو قابل تحمل می کنه.
گفتم: می فهمم. جالبه. من هم بارها همین حس رو داشتم.
گفت: دیدی گاهی وقت ها کسی بهت قولی میده که هم تو و هم خود اون مطمئنید قرار نیست عملی بشه؟ مثلاً میگه بذار اوّلین حقوقمو بگیرم، برات اون کامپیوتری که می خواستی رو می خرم، یا خودم پیش رئیست می گم این پسر خیلی ارزشش بیشتر از این حرفاست و اگر دوباره سر به سرش بذاری با من طرفی، و خلاصه از این جور حرف ها و قول ها. راستش حس می کنم این جور وقت ها خود اون حرف نیست که مهمه. اون حمایته، اون حضور داشتنه، اون همراهیه و اون حس خوب ِ پشت ِ این حرفاست که خیلی ارزشمنده.
گفتم: آره، یک چیز جالب. یادخاطره ای افتاد. یک بار که تحقیق دانشگاهم بالکل از روی کامپیوترم پاک شده بود، حسابی کلافه شده بودم. وقت نداشتم و فکر ِ تکرار اون همه کار عصبیم کرده بود. مادرم گفت: "نگرانش نباش، تا زنده ای هر دردی خوردن داره. فقط مرگه که نمیشه کاریش کرد. خودم کمکت می کنم و با هم انجامش میدیم. تایپ کردنش رو بده به من". راستش هم من و هم مادرم می دونستیم که این زحمت رو بهش نمیدم، ولی انگار همون لحظه ورق برگشت. حس کردم می تونم از پسش بر بیام. می دونی؟ خیلی وقت ها همین که حس کنی تنها نیستی و رها نشدی، یه دنیا انرژی بهت میده.
گفت: خب، می بینی؟ منظورم همین بود. ولی یه چیزی؟
پرسیدم: چی؟
گفت: گیر کار اینجاست که عکس این قصه هم اتفاق می افته. گاهی وقت ها، رنجش ِ آدم از خود یک حرف یا کار نیست، از معناهای پشتشه. از همراهی نکردن، از مراقبت نکردن، از حس رها شدگی داشتن و خلاصه از چیزهایی که نمیگیم ولی به خوبی حسشون می کنیم. می دونی؟ خیلی وقت ها مهمتر از اون چیزی که می گیم، نحوه گفتنمونه. حرف ها محمود، همین حرف های ساده می تونن آدم ها رو بکشن یا بهشون حس زندگی بدن.
گفتم: خب، حالا توی قصه ما، کدوم یکی داره اتفاق می افته؟ رنجش یا احساس امنیت؟ قسمت خوب ِ قصه یا قسمت بدش؟
گفت: بی خیال. خوب و بدش، هر دیالوگی تلاشیه برای توی رابطه موندن. خب، باشه. آره، می خواستم همین حس مراقبت رو ازت بگیرم. همین که می پرسی و نگران حس منی. می بینی؟ اصل موضوع خودِ همین قصه بود. و تو این حس خوب رو باز هم به من دادی. ممنونم ازت.
خندیدم. همیشه راهی برای دور زدن داشت. می دانستم حرف اصلی اش را نزده. می خواستم پیِ حرفش را بگیرم. امّا مطمئن بودم کمی بعد، وقتی زمانش برسد همه قصه را برایم تعریف می کند. چون اطمینان داشتم، سکوت کردم و خندیدم. شاید بهترین کار در آن لحظه همین بود.
سلام. من محمود مقدسی هستم.