سی و چند سال نُه سالگی


هر آدمی یک سری سؤال دارد که  از همان بچّگی، دانسته یا ندانسته مدام از خودش می‌پرسد. گاهی اوقات حواس خودش را پرت می‌کند تا فراموششان کند، گاهی اوقات سرش بند کارهای دیگری می‌شود و گاهی هم اصلاً یادش می‌رود که سؤالی داشته. امّا همین‌که فرصتی پیش می‌آید، دوباره آن سؤال‌ها برمی‌گردند؛ با سروشکلی متفاوت، وسط قصه‌ای تازه. آن‌وقت اگر کمی هوش به خرج بدهد و حواسش باشد می‌بیند که فقط قصه‌اش تازه است و سؤال‌ها همان‌اند که قبلاً بودند. نهایتاً کمی روشن‌تر یا شاید هم کمی مبهم‌تر شده‌اند. حالا که سی‌وچندساله شده‌ام، دیگر شکّی از این بابت ندارم. پیش‌ترها هم به ذهنم می‌رسید که این سؤال‌ها آشنا هستند. اما به خودم می‌گفتم نه، خیلی چیزها تغییر کرده و قرار نیست آدم 20 سال بعد هم همان سؤال‌هایی را بپرسد که توی نُه سالگی می‌پرسیده. امّا کمی بعد که سروکله‌شان را چند جای دیگر هم دیدم، شکّم به‌یقین تبدیل شد. میدیدم گردوخاکشان را که بتکانی، رنگ و لعابشان را که کنار بزنی، آن زیر دوباره همان سؤال‌ها هستند؛ همان سؤال‌هایی که زیرِ آفتابِ حیاط خانه بچگی‌هات، روی موکتِ قرمزی که از مهمانی شب گذشته رها شده بود گوشه حیاط از خودت می‌پرسیدی: «چطور می‌شود هیچ‌کس نمیرد؟ چطور می‌شود آدم دستش را بگذارد توی دست‌های خدا و حل بشود توی آبیِ آسمان؟ آن بالا توی آسمان‌ها چه خبر است؟ چطور می‌شود همه‌چیز را در مورد جهان فهمید؟ چطور می‌شود پخش شد توی همه فضا و همه‌جا را در یک‌لحظه دید؟ چطور می‌شود همه آدم‌های کره زمین را نجات داد؟ چطور می‌شود همه دیکتاتورها را کشت و همه خوشی‌های زمین را تقسیم کرد بین تک‌تک آدم‌ها؟ آخرش چه می‌شود؟ ما آدم‌ها از کجا سر درمی‌آوریم؟ آن دنیا هم می‌توانم با پدر و مادر و خواهر و برادرهایم باشم یا نه؟ می‌توانم آن‌قدر که دلم می‌خواهد خوب باشم؟ من آدمِ خوبی هستم؟» و این‌جور چیزها. حالا که به سؤالاتم و به جستجوهایم  توی همه این سال‌ها نگاه می‌کنم، غمِ نان و خوانده‌ها و شنیده‌هایم را که کنار می‌زنم، ریشه‌های فرورفته در سی‌وچند سال واقعیتِ زندگی‌ام را می‌تکانم، می‌بینم ته تهش، عمرم را صرف این کرده‌ام که با بودنم و با زندگی کردنم از همین چیزها سر در بیاورم. وقتی به خودم نگاه می‌کنم هنوز هم مثلِ همان روزها دارم دست‌وپا می‌زنم میانِ یک هیچ و یک بی‌نهایت و از خودم می‌پرسم چطور می‌شود بینِ هیچ بودنِ موجودی که انگار نیست توی این جهان و این آگاهی غریبِ پر از فکر و خیالش، جایی برای سکونت پیدا کرد و گم نشد. هنوز هم از خودم می‌پرسم چطور می‌شود نمرد امّا برای همیشه آرام گرفت.

این جور وقت‌ها احساس می‌کنم پسرکی نُه ساله دراز کشیده توی سرم و دارد به سی‌وچندسالگی‌هایش فکر می‌کند و آرزو می‌کند ای کاش آن موقع به جوابِ سؤال‌هایش رسیده باشد.

 

 

در ستایش چشم ها

 


آدم ها چشم می خواهند برای دیده شدن. گاهی اوقات دیدن آنقدر مهم نیست که دیده شدن. آدم ها نیاز به چشم هایی دارند که آن ها را ببنید. ببیند، یعنی نگاه کند، یعنی بایستد و جدّی بگیرد. آدم ها به چشم هایی نیاز دارند که عامدانه متوقف بشود روی آن ها، چشم هایی که جایی سر صبح، وسط روز، پیش از خواب و یا حتی نیمه شب و پس از پریدن از یک کابوس آن ها را ببیند. آدم ها به چشم هایی نیاز دارند که آن ها را جدّی بگیرد؛ چشم هایی که آن ها را زیبا، مهم و قابل ستایش ببیند. آدم ها به چشم هایی نیاز دارند که دست آن ها را بگیرد وقتی ضعیف می شوند و به خودشان شک می کنند. آدم ها نیاز دارند در چشم های کس یا کسانی، قوی، زیبا، دوست داشتنی، ارزشمند و جایگزین‌ناپذیر باشند. آن وقت است که زندگیشان به معنای واقعی آغاز می شود. بدون این چشم ها، هر آدمی گم شده ایست در برهوتی بی انتها. این چشم ها هستند که او را پیدا می کنند، به او خانه می دهند، او را می پوشانند و زیبایش می کنند. هر آدمی، نمردن را از تپش قلبش دارد و زندگی را از چشم هایی که به او می نگرند؛ چشم هایی که او را می بینند، دنبالش می گردند و همنشین‌اش می شوند. چه سخت بود زندگی اگر این چشم ها نبودند و چه سخت است ترسِ از دست دادن این چشم ها.

 

🖊معنای تنهایی

 

آن روز در حاشیه اتوبان، یک هو و بی هوا ذهنم درگیر موضوعی انتزاعی شد که انتظارش را نداشتم. حاشیه اتوبان را گرفته بودم و دوست داشتم تا جایی که وقت دارم قدم بزنم. کمی بیشتر که فکر کردم دیدم این مسئله با وضع و حال آن لحظه ام بی ارتباط نیست: تنها در مسیری باریک قدم می زدم و همه آدم ها با سرعت از کنارم می‌گذشتند. تنها من بودم و دیوارهای بتونی اتوبان و تا چشم کار می کرد هیچ عابر دیگری نبود. همیشه از این تضاد ِ بین اتوبان و ماشین های داخل آن حس عجیبی پیدا می کنم؛ یک طرف ثبات مطلق است و یک طرف حرکت مطلق و هیچ کس و هیچ چیزی هم این دو را به هم وصل نمی کند. در خیابان های معمولی، دیوارها، پیاده روها و ماشین ها با سیری آرام به هم وصل می شوند. هم مغازه های حاشیه خیابان جنب‌وجوش دارند، هم عابران، هم آب داخل جوی و هم ماشین های پارک شده. ماشین های داخل خیابان هم گهگاه توقف می کنند و به سکون ِ این حاشیه ها شبیه می شوند. خیابان های معمولی جایی برای رفتن و توقف اند؛ مسیری که اغلب اوقات خودش معنا و حضوری دارد و دیده می شود. برخلاف این خیابان ها، اتوبان محل رفتن ِ محض است. هیچ کس کاری به دیوارهای بلند آن ندارد. هیچ مغازه ای در حاشیه آن نیست و هیچ ماشینی هم اجازه توقف در کناره آن را ندارد. ماشین هایی که با سرعت از داخل اتوبان عبور می کنند با هیچ ماشین پارک شده، جوی آب، عابرپیاده و مغازه ای به دیوارهای بتونی سرد اتوبان وصل نمی شوند و این برای من تصویری از یک تنهایی عمیق را به نمایش می گذارد.

وقتی در حاشیه اتوبان قدم می زنم( و راستش زیاد هم این کار را می کنم) انگار روی یک مرز باریک حرکت می کنم؛ مرز بینِ سکون ِ مرگ و دنیای زنده آدم ها، و خب، تجربه عجیبی است روی این مرز راه رفتن. هیچ کس صدای تو را نمی شنود و حتی تو را نمی بیند. در آن سرعت زیاد نه مجالی برای دیدن هست و نه فرصتی برای ایستادن. هر توقفی در آن سرعت بالا یعنی تصادفی مرگبار. گمانم همین چیزها بود که یک هو ذهنم را درگیر معنای تنهایی کرد. به این فکر می کردم که چه چیزِ وحشت آفرین، دردناک و کشنده ای در تنهایی هست که اگر همه ترس ها را هم کنار بگذاری، ترس از تنهایی باز به قوّت خودش باقی است؟ دوست دارم از فکرهایم درباره تنهایی بنویسم، امّا جزء مهم دیگری از این تصویر هست که برای نوشته شدن به ذهنم فشار می آورد. در این مرز بین تنهایی و با هم بودن، در مرز بین ِ سکون و حرکت، غیر از من کسان دیگری هم هستند. اغلب اوقات، تنها کسانی که در حاشیه اتوبان از کنارشان عبور می کنم معتادانی اند با صورت های غمگین و خسته که به معنای دقیق کلمه روی آن مرز زندگی می کنند؛ طرد شده از جهان آدم های دیگر، در حاشیه ای سرد و بی روح و غیرقابل توقف. هیچ وقت به درستی معنای حضور آن ها را در حاشیه اتوبان نفهمیده ام. امّا انگار حاشیه اتوبان جای امنی برای این رهاشده هاست؛ تنها جایی که کسی از آن بیرونشان نمی کند، جایی که مال هیچ کس نیست و حضور آن ها وحشت هیچ نابودی یا خطری را به دل کسی نمی اندازد. دنیای آدم های معمولی کاری به حاشیه اتوبان ها ندارد و طرد شده ها می توانند آن را برای خودشان کنند. امّا گاهی اوقات تنهایی این آدم ها تحمّل ناپذیر می شود و ناگهان طغیان می کنند علیه متن پرسرعت و بی توجه وسط اتوبان. در آن لحظه است که همه چیز متوقف می شود. ماشین ها یکی پس از دیگری به هم برخورد می کنند و آن همه سرعت و هیجان به یک باره تمام می شود. کمی بعد آمبولانس از راه می رسد و جنازه پرخون او را از کف اتوبان بر می دارد. عدّه ای سر تکان می دهند، عده ای افسوس می خورند، عدّه ای بد و بیراه می گویند و عدّه ای هم به بی توجهیشان ادامه می دهند. امّا اندکی بعد همه چیز دوباره شروع می شود. آدم ها دوباره به سرعتشان ادامه می دهند و دیوارها دوباره تنها می شوند. تنها یک چیز تغییر می کند: یک نفر برای همیشه از تنهایی و وحشت آن رها می شود.

 

روزها که بیدار می شوم دو نفر هستم

 

روزها که بیدار می شوم دو نفر هستم. یک نفر که بیدار شدن برایش سخت است، بلند می شود، صورتش را می شوید، دستشویی می رود. می رود سر کمد لباس هاش، به پیراهن های مختلفش نگاه می کند. یکی را بر می دارد، می گردد و شلوار مناسب آن را پیدا می کند و این گشتن را آنقدر ادامه می دهد که حواسش از زمان پرت می شود و وقتی به خودش می آید که می بیند اگر همین لحظه از خانه بیرون نزند، دیرش می شود. برای همین بعد از لباس پوشیدن و گذاشتن کاغذها و کتاب های مناسب آن روز در کیفش می رود سمت آشپزخانه تا کیکی، میوه ای، چیزی پیدا کند و همینطور توی راه بخورد.  آن نفر دیگر در حین بیدار شدن ِ اوّلی، به خوابی که دیده فکر می کند؛ و به اینکه چطور زندگی روز دیگری را پیش رویش قرار داده است. به این فکر می کند که زندگی می تواند خوب ِ خوب یا بدِ بد باشد. بعد مثل یک پزشک ِ حساس خودش را معاینه می کند تا بفهمد امروز زندگی را چطور می بیند. بعد در حالی که آن اوّلی دنبال پیراهنی برای آن روز می گردد، با خودش فکر می کند چقدر خوب می شد آدم ها می توانستند در جهانی زندگی کنند که همه چیزش را خودشان انتخاب کرده اند. دردش می گیرد از این جهانی که در آن گیر افتاده است. مشغول جمع کردن کاغذها و کتاب های آن روز است که با خودش فکر می کند آیا گیر کردن توی دنیا تعبیر مناسبی هست یا نه؟ یادش می آید که خیلی روزها با چنان امیدی روزش را شروع می کند که انگار در جهان صددرصد دلخواهش زندگی می کند. حس می کند امروز چیزی خراب است. لااقل بعضی روزها چنین حسی دارد. برای همین احساسش را جدّی نمی گیرد. بالاخره حال بد، فکرهای تلخ می آورد و حال خوب، فکرهای شیرین. در حالی که آن اوّلی مقدّمات آماده و شدن و بیرون زدن از خانه را تمام کرده است، او هم فکرهای لازم برای شروع یک روز را به اتمام رسانده و تلخ و شیرینش را آنقدر بالا و پایین کرده که هر دو می توانند با هم از خانه خارج بشوند و در را پشت سرشان ببندند.

روز شروع شده است و در اوّلین گام، باید برای مسیر ِ خانه تا محل کارش تصمیم بگیرد که چیزی گوش کند یا کتاب بخواند. اوّلی دلش می خواهد هیچ چیزی نه گوش کند و نه بخواند. دلش می خواهد زل بزند به خیابان و خودش را رها کند توی اتفاقات معمولی آن بیرون. امّا دومی دلش کتاب خواندن می خواهد. اوّلی آخرین تکه کیک را توی دهانش می گذارد و دومی رمان تازه ای را که از قفسه کتاب هایش برداشته، باز می کند و دست به کار خواندن می شود. او همیشه معتقد است شروع یک روز با ادبیات، یکی از بهترین کارهای ممکن است. اوّلی حواسش به خیابان است تا محل کارش را رد نکند، دومی به دست می کند توی کیفش تا مدادی پیدا کند و کنار جمله ای که برایش جالب بوده علامت بزند. اوّلی دست در جیبش می کند تا کرایه را حساب کند و دومی می فهمد به مقصد رسیده و باید پیش از پیاده شدن کتابش را ببندد و بگذارد توی کیفش. آخرین جمله را می خواند: «نگاه ها آزادی ام یا لااقل حسّش را از من می گرفت و مقیّدم می کرد، و برعکس انگار شیرین را آزادتر می کرد». کتاب را می بندد، می گذارد توی کیف، کرایه را حساب می کند و پیاده می شود.

بعد راه می افتم سمت محل کارم. حالا دیگر هر دوی آن ها با هم همقدم شده اند. فاصله کوتاهیست که باید پیاده رفت. دومی دلش می خواهد چیزی گوش کند. اوّلی نگران دیر شدن است. امّا هر دوی آن ها در یک لحظه خاص به این نتیجه می رسند که بی خیال این فکرها بشوند. هوای سر صبح را می دهم توی ریه هام: چه خوب که هوای سر صبح اینقدر تازه است.

روزها که از خواب بیدار می شوم، دو نفر هستم. دو نفری که از هم فاصله می گیرند، به هم نزدیک می شوند، با هم یکی می شوند و به هم فکر می کنند. دومی امّا همیشه به فکر نوشتن قصه خودش و آدم هاست. هر اتفاقی برایش شروع یک داستان است. برای همین شب که می شود، از اوّلی کمک می گیرد، با هم چای دم می کنند، می ریزند توی فلاکس و می نشینند به نوشتن. دومی پشت میز و اوّلی کمی آنطرف تر، روی عسلی  ِکنار میز. و دومی شروع به نوشتن می کند: روزها که بیدار می شوم، دو نفر هستم.

 

 

قصه عاشقانه ای برای یک شعر

 

بیایید فارغ از هر داستانی که ممکن است این شعر داشته باشد خودمان برایش قصه ای بسازیم. مثلاً دفتر مؤسسه ای را تصور کنیم در یک روز پاییزی. بیایید تصوّر کنیم شاعر و معشوقه اش هر دو در این مؤسسه کار می‌کنند. شاید دارند مجلّه ای را برای چاپ آماده می‌کنند، شاید بخش ِ ادبی یک انتشارات است، شاید گروه ادبیات یک دانشکده، یا شاید هم جلسه هفتگی یک دفتر فنی است که آدم های اهل دلش جمع می‌شوند دور هم و شعر می‌خوانند. دارم فکر می‌کنم کدام یک از این تصاویر برای من جذّاب ترند؟ دفتر ِ یک نهاد ادبی؟ تحریریه یک مجله؟ دپارتمانِ ادبیات یک انتشارات، گروه ادبیات یک دانشکده یا جلسه ی دوستانه چند صنعتگر، معلّم، پزشک یا هر شغل دیگری. من گروه ادبیات ِ یک دانشکده را ترجیح می‌دهم. لااقل الان این را ترجیح می‌دهم. این شعر اینقدر خوب هست که دوست داشته باشم باز هم برایش قصه ای بسازم. دوست دارم این شعر را با دست خط یک مرد جوان سی و چندساله توی گروه ادبیات یک دانشکده تصوّر کنم؛ وسط یک جلسه تصمیم گیری برای چاپ مجموعه از اشعار دانشجویی؛ کاری که هرچند آغازش لذّت بخش بود، امّا به خاطر حساسیت های پیچیده دانشگاه و رقابتِ تنگاتنگ دانشجویان، ارزش و معنی اولیه اش را از دست داده است. تصوّر می‌کنم آن سوی میز، زن جوان سی و چند ساله ای نشسته و با ملالی کمتر از ملال ِ مرد شاعر، شعرها را ارزیابی می‌کند. بقیه اش را می‌توانید حدس بزنید. جلسه تمام می‌شود یا نمی شود، بالاخره یک جایی از کار، شاعر جوان این شعر را توی جلسه می‌خواند. شاید این نوشته را در فاصله بین جلسات می‌گذارد لای دفتر شعر ِ زن جوانِ آن سوی میز. شاید هم موقع رفتن و جدا شدن، این شعر را می‌دهد دستِ زن جوان و پیش از خوانده شدنش خداحافظی می‌کند. نه، تصویر جالبی نیست. سن او دیگر از این کارها گذشته. همان که شعر را وسط جلسه بخواند کافی است.لابد از اینکه مخاطبش پیام او را می‌گیرد مطمئن است. هرچه باشد، آدم‌ها به سختی می‌توانند دوست داشتنشان را از هم پنهان کنند. نشت می‌کند، هر چه بیشتر مشتت را فشار دهی، بیشتر از لای انگشتانت بیرون می‌زند. شاعرِ این قصّه هم لابد همه زورش را زده، امّا مثل همیشه پنهان‌کاری‌اش نتیجه عکس داده و مخاطب آن سوی میز صدای دوست داشتنش را شنیده است. شاید هم هر دوی آن‌ها این اشتیاق را جدّی گرفته اند و بعد از پایان جلسه برای بیشتر بودن با یکدیگر تا ورودی دانشگاه قدم می‌زنند و آنجاست که مرد شاعر، شعرش را برای معشوقه آن سوی میز می‌خواند. نمی دانم. هر چه هست، شاعری این سوی میز نشسته، زن ِ جوانی آن سوی میز و هر دو ملالی را از خواندن شعر تجربه می‌کنند. شاید هم اصلاً قصه طور دیگریست. شاید آن زن جوان این شعر را نوشته باشد. بعد سیدعلی صالحی آن را به اسم خودش چاپ می‌کند. زن جوان که روزی شعر برایش مسیری برای شدن بود، حالا به دنبال تجربه ای فراتر از صورت و فرم شعر است: تجربه جهانی عاشقانه. برای همین، ملالِ خواندن این شعرها را پس می‌زند و این چند خط را برای مرد جوان آن سوی میز می‌نویسد. چه جسارتی، چقدر خوب که آدم اشتیاقش را اینطور جدی بگیرد و به دیگری بگوید.

اَه، چقدر این دو نفر توی تنهایی با خودشان حرف می‌زنند. مرده شورتان را ببرد. مثل بیست و یکی دو ساله ها، همه اشتیاقتان را تنهایی می‌ریزد توی خودتان. از این بچه بازی‌ها دست بردارید. مگر چقدر فرصت هست زن حسابی، مرد ناحسابی؟ هر کدامتان که قرار است بخوانید، بخوانید. فرقی نمی کند. یکی پیش قدم بشود. مرده شور این شعرها، این مجلّه ها، این دانشکده‌ها و این قصه‌ها را ببرند. واقعاً ما به این دنیا آمده ایم که چه کار کنیم، شعر بخوانیم و همین، پول در بیاوریم و همین، مجله چاپ کنیم و همین؟ نسل های پی در پی این کار را کرده اند، به کجای جهان رسیده:

اگر عشق
آخرین عبادت ما نیست
پس آمده ایم اینجا
برای کدام درد بی شفا؟
شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم ؟!

 

از خواب که بیدار می شویم

 

از خواب که بیدار می شویم بی پناه ترینیم. چه خواب صبح باشد و چه خواب نیم روز. گویی طفلی هستی بی پناه که هنوز به سپرِ بزرگسالی مجهز نشده ای، هنوز مرزهایت با دنیا مشخص نیست و هنوز لباس توانایی ها و هویتت را به تن نکرده ای. در مرز خواب و بیداری ترس ها شدیدترند، اضطراب ها فراگیرتر و تنهایی ها عمیق تر. از خواب که بیدار می شویم، فکرها کش می آیند و به هم می پیچند و احساسات، شدیدتر و پیچیده تر می شوند. فاصله بین خواب و بیداری، عبور ناگزیز از جهانی بی مرز به جهانی مقدّر و محدود است؛ از جایی که می شد با بیدار شدن از مسائلش گریخت به دنیایی که هیچ بیداری دیگری ما را از مسائل آن رها نمی کند. در مرز ِ خواب و بیداری، تجربه ها از همیشه شدیدترند و حل و فصل کردن چیزها از همیشه دشوارتر. اگر درگیر مسئله ای بشوی آن مسئله همه روانت را پر می کند، اگر دلتنگ کسی باشی، دلتنگی اهریمنی می شود، نشسته بر روی سینه ات و اگر نگرانِ مسئله ای باشی، آن مسئله لاینحل ترین مسئله دنیا می شود.

نمی دانم. شاید همان تعبیر ِ ابتدای نوشته ام بهترین توصیف باشد؛ چیزی که همین چند روز پیش در میانه خواب و بیداری به ذهنم رسید: "از خواب که بیدار می شویم، بی پناه ترینیم". گاهی اوقات با خودم فکر می کنم وقتی از خواب بیدار می شوم، تا هنوز کاملاً هشیار نشده ام و تا هنوز آنچه هستم را از لابه لای ِ فضای مه آلود خواب آلودگی، دوباره پیدا نکرده ام، نباید به سراغ هیچ چیزی بروم. نباید خبری چک کنم، نباید به تلفنی جواب بدهم، نباید به صفحه موبایلم نگاه کنم و نباید از کسی چیزی بپرسم.

ما آدم ها در بیداری ابزارهای زیادی برای مواجه شدن با مسائلمان داریم. کلی کار می توانیم برای حس های خوب یا بدمان بکنیم و کلی راه برای نشستن با این احساسات می شناسیم. امّا اندکی پس از بیداری انگار نقشه جهانی که در آن هستیم و جغرافیای زندگی هشیارمان را هنوز به یاد نمی آوریم، برای همین اگر مسئله ای به ذهنمان بیاید، نمی توانیم راه های معمول مواجه شدن با آن را پیدا کنیم. امّا خب، گیر کار اینجاست که می شود در فاصله خواب و بیداری گوشی ِ تلفن همراه را چک نکرد و از کسی چیزی نپرسید، امّا خیلی وقت ها، همان مسئله ای که با فکرش یا از سر درگیری با آن به خواب می رویم، اوّلین چیزیست که دوباره در بیداری به سراغمان می آید. همانطور که پیش از به خواب رفتن، بی پناه بودیم، پس از بیدار شدن هم پی پناه و درمانده می شویم. یاد خوابیدن ِ روز اولی می افتم که عزیزی را از دست داده ای. با غمی عمیق به خواب می روی تا کمی آرام بشوی، امّا تا چشم باز می کنی دوباره اوّلین چیزی که با آن مواجه می شوی، جهانِ بی اوست. و اینجاست که می گویم: از خواب که بیدار می شویم بی پناه ترینیم. بی پناه و شکننده مثل طفلی که هنوز به سپر بزرگسالی مجهّز نشده است.


دومینوی روان   

 

گاهی وقت ها روان انسان مثل یک دومینو عمل می کند. کافیست چیزی در جایی از دنیای او فرو بریزد. ویرانی آهسته و آرام امّا تدریجی و پیوسته همه دنیای درون او را فرا می گیرد. تداعی پشت تداعی می آید و این ویرانی پخش می شود در همه روان او.  با این همه اما هیمنه این ویرانی دیگر هیچ نسبتی با آن اتفاق اوّلیه و آن ضربه نخستین ندارد. دامنه اش آنقدر فراگیر شده که دیگر حتی مرور آن نخستین فروریختن، گره گشای هیچ مشکلی نخواهد بود. آن ضربه نخستین، تنها کبریتی است در انبار باروت. نظمِ پیشین ِ روان اوست که چنین ویرانگری ای به آن می بخشد.                 

متمّمی بر یک گفتگوی آشنای قدیمی

 

سکوتش طولانی شده بود و داشت به بچه هایی که آنطرف پارک بازی می کردند نگاه می کرد. با خودم گفتم: "از اون مکث های همیشگیه، چه خوب". همیشه وقتی لابه لای حرف هایش مکث می کند، حس می کنم گوش خوبی برای شنیدن حرف هاش بوده ام. مکث که می کند یعنی رسیده ایم به یک درِ تازه که باز می شود به دنیای زیبا و همیشه دلنشین او. همیشه این جور وقت ها کمی مکث می کند، با خودش فکر می کند بگویم یا نگویم، گاهی هم این تردیش را به زبان می آورد و آخر کار، وقتی تصمیم به گفتن می گیرد، لبخندی می زند و حرفش را ادامه می دهد. این مکث ها یعنی توانسته ام اشتیاقم را به شنیدن حرف هایش نشان بدهم و آماده ام تا از احساسات عمیق ترش به من بگوید، یعنی توانسته ام امن باشم و خب، همیشه وقتی به این مکث ها می رسیم، حتی اگر حرفش را ادامه ندهد و در جدیدی را باز نکند، احساس رضایت عمیقی می‌کنم. حس می کنم در خوبی های او شریکم و آماده ام که بخشی از زیبایی های درونش را از آن خودم کنم. آدم زیبا و خوب، دردهایش هم زیبا هستند. یک جور وقار تحسین برانگیزی در درد کشیدن این جور آدم ها هست که دوست داری بنشینی و حتی درد کشیدنشان را هم تماشا کنی. خودم را سرزنش می کنم ولی گاهی وقت ها حس می کنم دوست دارم از چیزی ناراحت باشد و گوشی تلفنش را بردارد و بگوید محمود، می تونیم قرار بذاریم و همو ببینیم؟ و من بگویم با کمال میل.

 

سکوتش طولانی تر از همیشه شده بود و من به این فکر می کردم که این پنجره اگر باز بشود با چه چشم اندازی رو برو خواهم شد؟ با خودم فکر می کردم من پذیرفته ام که آدم ها خاکستری اند،  همه آدم ها نقاط تاریکی دارند و همه ما بالاخره یک جای کارمان می لنگد ، پس حتی اگر با سویه ای تاریک از جهان او مواجه بشوم، باز هم چیزی از احساس تحسینم نسبت به او کم نمی شود.  با خودم مرور می کردم که چطور وقتی از من خواست قراری با هم بگذاریم همه تلاشم را کردم تا وقتی برای دیدن او پیدا کنم و تمام مدّت خوشحال بودم از اینکه او من را برای حرف زدن در مورد ناراحتی هایش انتخاب کرده. راستش همیشه حس می کنم از طریق شنیدن همین درددل های سالی یکی دوبارِ او، من هم راهی به جهان زیبا و دلنشینی که او در آن ساکن است پیدا می کنم. این یعنی زندگی نیابتی در جهانی که همیشه تحسینش کرده ام ولی طاقت ِ زیستن در آن را ندارم.

وقتی حرفی نزد و نگاهش را به سمت دیگری برگرداند، حس کردم تحمّل این سکوت طولانی را ندارم. گفتم:

-         می دونی یکی از ترس های من چیه؟

-         نه؟ چی شد یک هو رفتی سراغ ترس هات؟

-         خب، ساکت بودی یک هو این به ذهنم رسید.

-         خب، حالا ترست از چیه؟

-         می ترسم یه روز حس کنی چون سخته و گاهی واقعاً آزرده میشی، دیگه اینطوری که هستی نباشی. اینکه بخوای مثل بقیه بشی.

با همان آرامش همیشگی و کمی شیطنت گفت:

-         مگه بقیه چه شکلین؟ من فکر می کردم مثل بقیه ام. یعنی اینقد حالم خرابه؟

گفتم: راستش می دونم الانم مثل همیشه حاشا می کنی ولی خودتم می دونی جنس دردها و ناراحتی های تو با بقیه فرق داره.

-         آه ای روح نیکوکار. نگو باز میخوای از این حرفا بزنی.

-         نه خب، ولی تعارف که ندارم. هر موقع ما با هم میشینیم و با هم درددل می کنیم، قصه ناراحتی های تو با من فرق می کنه. تو همیشه از این ناراحتی که باتریت تموم شده، خسته شدی، ته کشیدی و لازم داری دوباره شارژ بشی. دوباره روشن بشی که بتونی کاری برای آدم ها بکنی. خب، بازم بگو لوس بازی در میارم، ولی وقتی می بینم چطور آدمها رو دوست داری بهت حسودیم میشه. آخه من هیچ وقت نمی تونم مثل تو همه آدم ها رو ببخشم و دوستشون داشته باشم.

-         خب، حتی اگر اینطوری که تو میگی باشه، این یک فضیلت نیست. من نمی تونم غیر از این باشم، و خب وقتی نمی تونی جور دیگه ای باشی، این دیگه فضیلتی برای من نیست. من اینطوری ام. اونی رفتارش ارزشمنده که بتونه جور دیگه ای هم باشه.

-         هومم. ببین، فضیلت هست یا نیست. یه چیزی همیشه توی دلم بوده ولی هیچ وقت نمی تونستم بهت بگم.

-         چی؟

-         همیشه وقتی با هم حرف می زنیم و تو از خستگی هات میگی و می بینم چطور داری خودتو جمع و جور می کنی تا دوباره انرژی دوست داشتن آدم ها رو پیدا کنی، دلم میخواد بهت بگم می فهمم چقدر سخته و چقدر اذیت میشی ، می فهمم چقدر این جور زندگی می تونه برات هزینه داشته باشه، اما دنیای ما به آدمایی مثل تو نیاز داره. دنیای ما با بودن آدم هایی مثل تو زیباتر و قابل تحمل تر میشه. وقتی فکر می کنم توی دنیایی هستم که کسایی مث تو توش زندگی می کنن کمتر می ترسم، کمتر ناامید میشم و کمتر رنج می کشم. همیشه دلم می خواسته بگم نمی دونی وقتی ازم میخوای بیایم و با هم حرف بزنیم چقدر شوق دارم که بیام و تو از خستگی هات بگی. همیشه این موقع ها دلم میخواد بهت بگم می دونم که اینجوری بودن برای تو سخت میشه گاهی ولی همیشه برای من و امثال من دلگرم کننده ست. ولی خب، همیشه جلوی خودمو می گیرم. شاید فکر می کنم با این حرف هام ممکنه تو رو خرابت کنم و اصالتتو ازت بگیرم. بعد با خودم میگم اون اصیل تر از این حرف هاست. حرف دلتو بهش بزن، بعد با خودم فکر می کنم اصلاً شاید نگم بهتره. من اصلاً اومدم اینجا برای چی؟ اومدم بشنوم نه اینکه حرف بزنم. برای همین همیشه سکوت می کنم. بعدش هم می دونم اگر بگم سر به سرم میذاری. برای همین همیشه بی خیال میشم.

-         اووووه. چه همه چیزی توی سر توئه. حالا سر به سرت بذارم یا نه؟

-         بی خیال. سختم بود بگم. اصلاً قبول نیست. من نباید اینقدر احساساتی می شدم.

"کجایی محمود؟ داری به چه فکر می کنی؟" یک لحظه دیدم زل زده به چشم هام. گفتم: "همینجا، آها. چرا اینقدر مکث کردی وسط حرفت؟ اینقدر حرف نزدی که رفتم توی فکر و خیال". لبخندی زد و گفت: "خب، باتریم تموم شده بود. گیر کرده بودم. خودت همیشه همینو نمیگی مگه؟"خندیدم. گفت: "خب، ولش کن. تو تعریف کن برام. شنیدم کتاب جدیدی برای ترجمه دست گرفتی". دلم می خواست بگویم:" می دونم گاهی سخت میشه برات ولی تو رو خدا هیچ وقت نخواه مث همه ما آدمای معمولی بشی". اما نتوانستم. گفتم: "آره، کتاب جدیدم درباره عشقه. حس می کنم باید بالاخره یه کتابی در مورد عشق ترجمه کنم". اما دلم می خواست بگویم: "وقتی بلد نیستم مثل تو به آدما عشق بورزم ناگزیر میشم در مورد عشق کتاب ترجمه کنم". اما نگفتم. چقدر الکنم. این جور وقت ها از دست خودم کلافه می شوم. گفتم: "راستش می دونی چیه؟ من نمیخوام تو رو خراب کنم". گفت: "چی میگی تو؟ معلوم نیست توی اون کلّه چه خبره. بی خیالش شو. پاشو بریم یه شیرکاکائو داغ بخوریم، مهمون من".

-         چرا که نه، خیلی هم خوب.

 

چه خوب که با پیشنهادش از این مخمصه نجاتم دادم.

 

خوشی ِ عدم

 

 هیچ چیز تلخ تر از تولّد نیست. از پله ها که پایین می آمدم، این جمله در ذهنم تکرار می شد. به پایین آمدن از پله ها فکر می کردم: اتفاقی کوتاه و معمولی در دل این جهانِ بی نهایت بزرگ. من، یک آدم معمولی، در یک صبح معمولی از پله های یک خانه معمولی پایین می رفتم تا یک روز معمولی را آغاز کنم؛ اتفاقاتی که هیچ معنا و ارزشی در این عالم نداشت. برای همین هم بود که ناخودآگاه این جمله ی کوتاه در ذهنم شروع کرد به تکرار شدن: هیچ چیز تلخ تر از تولّد نیست. تولّد است که برای اوّلین بار به ناگزیر کام آدمی را تلخ می کند؛ آن زمان که تلاش بیهوده من و تو برای زنده ماندن آغاز می شود. آن وقت که حس می کنیم باید معمولی نباشیم تا شاید زنده بمانیم، تا شاید نمیریم و تا شاید جاودانه بشویم. امّا هیچ کدام از این ها زخ نمی دهد. ژن هایمان به ما دروغ می گویند و سلول های بدنمان فریبمان می دهند. معمولی بودن و مردن تقدیر ناگزیر همه ماست و هیچ خاص بودنی به هیچ معنایی ما را از تباهی نجات نمی دهد. با تولّد، دل در گرو ِ جاودانگی ای می سپاریم که جز با توهّم اتفاق نمی افتد. اگر تولّد اتفاق نمی افتاد، اگر مرگ پیش از زندگی عصاره آن را می کشید و هیچ چیز به این جهانِ پیچیده و رازآلود امّا تهی راه پیدا نمی کرد، اگر تو نبودی و من هم نبودم، آن وقت همه چیز بهتر از امروز می بود. آن وقت بی میل به جاودانگی، خاص بودن، وزن داشتن و زنده بودن، خوش می بودیم؛ خوشی موجوداتی که نبودند، خوشی ِ نبودن و نزیستن، خوشی ِ عدم.

 

بیهودگی

 

تمام شد. امروز صبح که به بانک می آمدم، تمام راه با خودم فکر می کردم آیا کاری بیهوده تر از این در عمرم کرده ام یا نه؟ "کار بیهوده؟" می ایستم. "مگر کار غیر بیهوده هم وجود دارد؟" آنقدر این کلمه را در ذهنم تکرار می کنم که معنیش را از دست می دهد. این کار را خیلی خوب بلدم. وقتی از چیزی ناراحتم، آنقدر در ذهنم تکرارش می کنم تا معنی اش را از دست بدهد؛ مثلِ مرگ ِ پری، مثل از دست دادن ماشین، مثلِ تلخی و خستگی این دوسال، مثلِ سنّم، مثلِ تارهای سفیدی که همینطور بیشتر و بیشتر توی موهام ظاهر می شوند. همه آن ها را تکرار می کنم تا رنگ ببازند، تا کهنه و مندرس و بی ارزش و محو بشوند. آن وقت می توانم رهایشان کنم.

 

چقدر از محیط بانک بدم می آید. صبح شنبه است. نباید شنبه می آمدم. موعد قسط فردا بود، کاش می گذاشتم همان فردا. امّا نه، حس می کنم قصه تکرارش باید همین امروز تمام می شد. زن میانسالی در باجه کناری نشسته و دارد تقاضای وام می دهد. این را از اطلاعاتی که کارمند بانک به او می دهد می فهمم. زن جوانِ پشت باجه، با لبخند می گوید: "خب، تبریک میگم. اینم فیش پرداخت آخرین قسط. امیدوارم بازم بهانه ای جور بشه و به ما سر بزنین آقای ابریشمی". حرف که می زند به چشم هایش نگاه می کنم. چقدر شبیه چشم های پری هستند؛ آرام و مهربان.  به صندلی کناری ام نگاه می کنم، جایی که سه سال پیش پری نشسته بود. مانتوی کرمی بلندی تنش بود و شال سبزی را که همین دیروز با هم خریده بودیم سرش کرده بود. خوشحال بود. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. کار جدیدی پیدا کرده بودم، با حقوق تقریباً دو برابر. وامِ بابا را داده بودند و حالا می شد مراسم عروسی را جلوتر بیندازیم، من هم داشتم وام می گرفتم تا ماشین بخریم. پری هم داشت درسش تمام می شد. همه چیز افتاده بود روی دور. پری اما هنوز می ترسید، ولی خوشحال بود. دستش می انداختم:

 

-         پری، فکر کنم اگر همه دنیا هم رو به راه بشه بازم تو دلت شور می زنه. حالا دیگه من و تو می تونیم بریم زیر یه سقف. می تونیم زندگی خودمونو داشته باشیم. داریم ماشین می خریم. می تونیم بریم سفر. می تونیم با هم باشیم. پری، برای چی نگرانی؟ الان باید خوشحال باشی. نگران قسط ماشینی؟ اصلاً بیا نصفشو خودت بده. درست که تموم شد میری سر کار، یه بخشی از قسطو خودت میدی. اصلاً پول جمع کن زودتر بیایم تصفیش کنیم. اصلاً خودم یه جوری پولدارتر میشم سریع تمومش می کنم.

 

زن جوان ِ پشت باجه صدایم می زند: "به سلامت آقای ابریشمی". بلند می شوم. به صندلی خالی کنارم نگاه می کنم. زن میانسال، کار وامش تمام شده است. خوشحال است و نگران؛ مثل پری. همیشه به شوخی به پری می گفتم: "شما زن ها حتی وقتی خوشحالین هم نگرانین. انگار اگه نگران نباشین جهان امن نمیشه. همش میخواین از همه مراقبت کنین. اگه تو یه روزی فقط خوشحال باشی، همه شهرو شیرینی میدم".

 

بلند می شوم. تمام شد بود. دوباره همان فکر به سراغم آید: آیا تا به حال کاری بیهوده تر از این کرده ام؟ هوای بیرون سرد است. برای اوّلین بار بعد از این دو سال، حس خالی بودن دارم. آنقدر خالی و تهی که دوست دارم تا شب در خیابان ها قدم بزنم. خالی ام، خالی و آرام و نگران. قدم زدن هایم را خوب می شناسم. قدم می زنم و تکرار می کنم، آنقدر قدم می زنم و تکرار می کنم تا بتوانم رهایش کنم. خنده ام می گیرد. دو سال تمام داشتم قسط ماشینی را می دادم که از بین رفته بود. همه اش یک اشتباه بود. یک سوء تفاهم، یک اتفاقِ بیهوده، مثل مرگ پری؛ یک توده کوچک و کم اهمیت که نمی دانم از کجا پیدایش شد. دکتر گفت چیز مهمی نیست. اگر داروهایی که می دهم را منظم بخورید، تا چند ماه دیگر خودش کوچک و کوچک تر می شود و این دردهای خفیفی که دارید هم از بین می رود. امّا نشد. بزرگ و بزرگ تر شد. پری داروهایش را منظّم و به موقع می خورد امّا روزهای بی موقع ما شروع شده بود. هیچ چیز، دیگر به قاعده پیش نمی رفت. این را آن روزها نمی فهمیدم. بعد از آن تصادف بود که یک هو حس کردم به این حقیقت پی برده ام. چند ماهی بود که دیگر همه چیز داشت کم و بیش بی موقع، نامنظّم و نابهنگام پیش می رفت. قول داده بودیم در مورد آن توده به کسی چیزی نگوییم. قرار بود جذب بشود و اثری از آن باقی نماند. امّا نشد. مثلِ یک سوء تفاهم بیهوده و یک خطای سهوی در برابر چشمان من و پری بزرگ شد و وقتی به خودمان آمدیم که دیگر همه از وجودش خبردار شده بودند. رشد آن کیست در دل پری، شروع همه چیز بود. شروعِ دلشوره های بیشترش، شروع ِ غمگین تر شدن من، شروع ِ سفید شدن موهایم و شروع ِ تصادفم در جادّه ای که دیر یا زود باید اتفاق می افتاد. آن روزها با خودم می گفتم فیل ها با هم می آیند. فیلِ تنها جایی نمی رود. تنها باشد می میرد. این را توی تلویزیون دیده بودم. فیل ها با هم راه می افتند و گلّه ای حرکت می کنند، مثل این گلّه فیل که رها شده بود توی زندگی من و پری. هر چیزی را که به دستمان می رسید کنار می کشیدیم تا در امان بماند. عهد کرده بودیم دوباره مثل آن اوایل به کافی شاپ برویم، دوباره برای هم هدیه بخریم، دوباره در پارک قدم بزنیم. عهد کرده بودیم بیماری را شکست بدهیم، پری تصمیم گرفته بود دوباره درس بخواند و من تصمیم گرفته بودم پول جمع کنم و ماشینمان را عوض کنیم. امّا نشد. فیل ها بر خلاف ما شب ها نمی خوابیدند. عبور گلّه فیل، تمام شبانه روز ادامه داشت، طوری که دیگر طاقتمان تمام شد. پری که رفت، من هم بریدم.

 

چرا پری در تمام فکرهای من اینقدر ساکت است. چرا حرف نمی زند؟ پری فقط لبخند می زند و دلشوره دارد. آخرین تصویر پری توی ذهنم همین است. خبر سرطان را که داد هم همینطور بود. دلشوره داشت و لبخند می زد. گفت: "نگران نباش. دکتر گفته می تونیم با عمل و شیمی درمانی درستش کنیم". دوباره تکرار کرد: "دکتر گفته می تونیم". امّا انگار خودش هم باور نداشت. ولی تمام تلاشمان را کردیم. آن چند ماه که دیگر با گلّه فیل ها کنار آمده بودیم، من و پری تمام تلاشمان را کردیم. پری بهتر شد. همه چیز دوباره داشت خوب می شد، اما یک هو همه چیز متوقّف شد. همه چیز بی هوا و بی مقدّمه از حرکت ایستاد؛ مثل قلب پری. هنوز بعد هزار بار تکرار هم نتوانسته ام تمامش کنم. قصه مرگ پری هیچ وقت تمام نمی شود. دیگر از کسی یا چیزی سؤالی نمی پرسم. دیگر نمی پرسم چرا دکتر نتوانست فرق توده خوش خیم و شروع یک سرطان لعنتی را بفهمد، چرا دیر پیگیرِ درمانش شدیم، چرا وقتی داشت خوب می شد یک هو قلبش ایستاد، چرا پری مرد؟ چرا اینقدر همه چیز غیرمنصفانه پیش رفت؟ چرا جهان تاب خوشی ما را نداشت، چرا کسی صدای من و پری را نشنید؟ دیگر هیچ کدام از این چیزها را نمی پرسم ولی هنوز هم نمی توانم معنای همه این ها را بفهمم. بعد از مرگ پری، هر چیز دیگری بیهوده است. گرگ ِ باران دیده ام. دیگر از هیچ چیز سر ذوق نمی آیم، دیگر از هیچ چیز نمی ترسم و دیگر هیچ چیزی را جدّی نمی گیرم.

 

 با پری همه چیز تمام شد جز تکرار. از آن روز به بعد فقط به تکرار کردن دلخوشم. گاهی وقت ها جدّی و گاهی وقت ها برای بازی و  سرگرمی. چندباری با درمانگرم درباره همین حرف زده ام؛ اینکه چقدر تکرار دلنشین است. تکرار به هیچ چیزِ تازه ای اجازه آمدن نمی دهد؛ نه به خوشی های تازه و نه به رنج های تازه و نه به خوشی هایی که می آیند، درگیرت می کنند و دقیقاً همان لحظه که دلبسته زندگی شده ای، تبدیل می شوند به رنج. تکرار، جهانِ ایدئالیست که می توان در آن زندگی کرد. گفتم حتی همینجا هم به خاطر تکرارش به من کمک می کند. می آیم، می روم، دوباره می آیم، دوباره می روم و همینطور ادامه می دهم و حرف می زنم و حرف می زنم تا تمام بشود. گفتم من پول توی جیبم را هم دوباره و سه باره می شمارم. قدم که می زنم، یک خیابان را ده بار می روم و می آیم و خسته که می شوم، آن وقت دست از تکرار ِ آن خیابان بر می دارم و به خانه بر می گردم. امّا دکتر، پری، پری هیچ وقت تکراری نمی شود. گاهی وقت ها فکر می کنم همه این تکرارها می آیند برای مراقبت از پری. برای اینکه پری گم بشود وسط این همه تکرار، تا کسی چشمش به پری نیفتد، تا کسی صدایش نکند، تا پری صدای کسی را نشنود، تا رویش را برنگرداند، تا قلبش نایستد. کاش می شد. هزار بار نجاتش داده ام ولی همیشه همان وقت که از بودنش مطمئن می شوم، دوباره قلبش می ایستد. دوباره سرطان می گیرد، دوباره دکتر می گوید قرص هایت را منظم بخوری همه چیز خوب می شود و دردهایت از بین می رود، دوباره توده ای توی شکمش پیدا می شود و به اصرار من می رود دکتر، دوباره گهگاه دلش درد می گیرد موقع خوابیدن، دوباره عروسی می کنیم، دوباره ماشین می خریم، دوباره می رویم بانک، وام می گیریم، وام بابا را می دهند، من از پری خواستگاری می کنم، دوباره عاشق پری می شوم، دوباره پری را توی دانشگاه می بینم، دوباره پری دانشگاه قبول می شود ....  و دوباره من و پری به دنیا می آییم و درد می کشیم.

 

بارها همه این ها را تکرار کرده ام. امّا هیچ چیز هیچ وقت به موقع نیست و هیچ وقت هیچ چیز تمام نمی شود. امروز ولی این وام لعنتی تمام شد. دیگر دلیلی برای رفتن به سر کار ندارم. نفس عمیقی می کشم. به دکتر می گفتم: "می دونستی وام ها بعد از مردن منتقل میشن به خانواده آدم؟ مخصوصاً وقتی ضامنت پدرت باشه. دکتر ماه هاست دارم به این فکر می کنم که دوست دارم این وام تموم بشه یا نه؟ بعد از اون تصادف، پرداخت این وام برام یه کار خیلی بیهودست. فکر کن، دو ساله داری قسط ماشینی رو میدی که نابود شده."

 

تمام بدنم درد می کند، مثل همان روز، مثلِ درد شدید بعد از آن تصادف لعنتی. پرت شده بودم کنار جادّه. بابا می گفت:" خدا بهت رحم کرده که زنده موندی، اگر در باز نمی شد، اگر پرت نمی شدی بیرون، باید جنازتو از توی اون ماشین ِ مچاله شده در می آوردیم". بابا راست می گفت، خدا رحم کرده بود، اما به چه کسی، نمی دانم.

 

 سرم تیر می کشد. خون روی صوتم لخته شده. از توی آمبولانس، دوباره شروع کرده ام به تکرار کردن. به ماشینی فکر می کنم که ناگهان پیچید داخل خیابان، به صدای ترمز، به ضربه، به پاهام که اوایل دردشان را حس می کردم ولی کمی بعد انگار دیگر مال من نبودند. دوباره تکرارش می کنم. دوباره آن ماشین می پیچد داخل خیابان اصلی، دوباره صدای ترمز، دوباره درد، دوباره خون، دوباره از بانک بیرون می آیم و به بیهودگی قسط وامی که پرداخت کرده ام فکر می کنم، دوباره زن جوان پشت باجه به من لبخند می زند، دوباره به صندلی خالی کنارم نگاه می کنم، دوباره پری با مانتو کرمی و مقنعه مشکی اش از دانشگاه بیرون می آید، دوباره می گوید :"یک لحظه واستا مقنعمو عوض کنم". دوباره پری شال سبزش را سرش می کند. دوباره می رویم خرید و من شال سبزی را پشت ویترین می بینم و به پری می گویم: "بریم اینو برات بخریم. خیلی خوبه". دوباره پری می گوید :"نه، گرونه"، و دوباره من حقوقم را می گیرم و دلم می خواهد با پری برویم خرید. دوباره پری شال را می خرد، سرش می کند، می رویم بانک، وام می گیریم، ماشین می خریم، عروسی می کنیم، می رویم زیر یک سقف، چند ماه زندگی می کنیم، پری دلش درد می گیرد، می رویم دکتر، توده ای توی دلش پیدا شده است، دوباره پری قرص هایش را منظم می خورد، توده بزرگ و بزرگ تر می شود، قول می دهیم در مورد آن توده به کسی چیزی نگوییم، دوباره پری دلشوره می گیرد و با لبخند می گوید: "نگران نباش. دکتر گفته می تونیم با عمل و شیمی درمانی درستش کنیم". دوباره تکرار  می کند: "دکتر گفته می تونیم". دوباره پری عمل می کند، شیمی درمانی اش را با امید شروع می کنیم، دوباره همه چیز خوب می شود، دوباره پری تصمیم می گیرد برود دانشگاه، دوباره من پول جمع می کنم تا ماشینمان را عوض کینم، دوباره قلب پری می ایستد، دوباره من گم می شوم. خسته می شوم، از پا می افتم.

 

صدای منو میشنوی آقای ابریشمی؟" بله، اما تا می خواهم جواب بدهم، دیگر صدایی نمی آید. همه جا سکوت می شود. نگاه می کنم، فیل ها از حرکت ایستاده اند، همه جا راگرد و خاک فرا گرفته. من آرام، آرام از آن ها فاصله می گیرم. گرد و خاک فرو می نشیند، از دور به گلّه فیلی که مثل مجسّمه خشک شده اند نگاه می کنم. چه سکوت دلنشینی، چه آرامش عجیبی... آرام می شوم.

پروانگی

 

 

بقیه کارها را سپرده ام به آقای جمشیدی. یکی از باسابقه ترین پرستارهای ماست. خیلی به او اعتماد دارم. هم با تجربه است و هم زبان ِ مردم این شهر را بهتر از من می فهمد. از همان ده سال قبل که به این شهر آمدم، جمشیدی شده است دست راست من. هم در بخش کمکم می کند و هم گاهی وقت ها که نمی فهمم مردم اینجا چه می گویند، برایم ترجمه می کند.

 

خسته ام. عمل که تمام شد، بقیه کارها را سپردم به جمشیدی. این هفتمین نوزادی بود که امروز به دنیا می آوردم. کاش روز، همین لحظه تمام می شد و می توانستم همینجا روی تخت اتاقم دراز بکشم و چند ساعت بخوابم. کاش می شد به جمشیدی بگویم آرام بخشی بزند و خودش همه کارها را به عهده بگیرد تا من بتوانم بخوابم. دلم یک خواب طولانی می خواهد؛ یک خواب طولانی و آرام. صدایش می زنم:

 

-  من باید برم. دیگه امروز برنامه ای نداریم. لطفاً به کارهای این خانوم رسیدگی کنید. همسرش می گفت ما پول عمل نداریم. راستش جمشیدی جان، حوصله سر و کله  زدن باهاش رو نداشتم. خودت ببین چطور جمعش می کنی. نمی دونم چطور از همین ابتدای کار که پول زایمان رو نداره، میخواد بچه هم بزرگ بکنه. چرا این مردم به کاری که می کنن فکر نمی کنن؟

-  چشم دکتر. رسیدگی می کنم. جاییتون که درد نمی کنه؟ دیشب تونستین آروم بخوابین؟

-  یک کم گردنم درد می کنه و گاهی بدنم سرد میشه. راستش دیشب هم نتونستم درست بخوابم. برای همینه که خسته ام.

-  خب، مراقب خودتون باشید دکتر. البته من هم حواسم بهتون هست. ولی زیاد خودتونو درگیر نکنید. الان کاری کردین که از همه روستاهای اطراف هم برای زایمان میان بیمارستان ما. من این همه اشتیاق شما به کار کردن رو نمی فهمم.

-  هومم. خب، کار نکنم چه کار کنم؟ هیچ کس توی خونه منتظرم نیست. باید برم خونه، تنها ولو بشم جلوی تلویزیون. غیر از تو و چند نفر دیگه، حوصله دیدن هیچ کسی رو هم ندارم. تازه چه کاری توی این دنیا جذاب تر از به دنیا آوردن یک نوزاد هست؟ لحظه اوّلی که چشم باز می کنه تو رو می بینه. این جزء معدود دلخوشی های منه جمشیدی جان.

-  از همینتون خوشم میاد دکتر. ذهن خوبی دارید. همین باعث میشه با همه فرق داشته باشید. کاش بتونید هرچه زودتر از اینجا برید. برید یه جایی که آروم تر از اینجا باشه.

-  امیدوارم. خب، من برم جمشیدی جان. دیرم شده. خواهرم این روزها مهمون منه. باید زودتر برم تا بیش از این تنها نمونه.

 

از بیمارستان بیرون می زنم. به جمشیدی فکر می کنم. چقدر حضورش آرامش بخش است. شاید اگر او نمی بود اینجا نمی ماندم. خیلی حواسش به من هست. سال هاست کار من به دنیا آوردن است و کار جمشیدی مراقبت کردن. چقدر دوست داشتم می توانستم بچه جمشیدی را هم من به دنیا می آوردم. همین روزهاست که مرخّصی زایمانش فرا برسد. دلش زایمان طبیعی می خواهد و خجالت می کشد من بچه اش را به دنیا بیاورم. قرار شد دکتر حمیدی این کار را بکند. دوست دارم بچه اش را ببینم. پشتکارش فوق العاده است. شاید همین چند روز بعد نوزادش به دنیا بیاید ولی هنوز هم با اشتیاق و جدّیت می آید سر کار.  کاش جمشیدی همسر من بود؛ با آن لبخندهای دوست داشتنی، با آن نگاه ِ مهربانش. وقتی به اتاقم می آید از همان لحظه اوّل که سلام می کند دردهام شروع می کنند به کم شدن. نمی دانم این چند روز که برای زایمانش سر کار نمی آید چطور سر کنم. کاش بچه اش دختر باشد. چقدر دلم دختر می خواهد.

 

نشسته ام توی ماشین. سرم درد می کند. به دختری فکر می کنم که جمشیدی به دنیا آورده است. کاش اسمش را بگذارد ثریّا. کاش ثریّا را با خودش بیاورد سر کار. کاش جمشیدی هر چه زودتر برگردد. سرم درد می کند. به خانه می رسم. سلام می کنم. خواهرم خانه نیست. لابد برای خرید بیرون رفته. چه عجیب، چند تا پروانه وسط هال نشسته اند روی مبل. چند تا هم روی تلویزیون نشسته اند. چه صحنه دلنشینی. در اتاقم را باز می کنم. اتاق پر از پروانه است. یک عالمه پروانه از اتاق بیرون می ریزند. بین بال زدن های پروانه ها، می چرخم، می چرخم و می چرخم ...

 

-  سلام. خوبی آقای احمدی؟ با دوربین داشتم نگاه می کردم دیدم خیلی غلت می زنی. نتونستی بخوابی؟

 

نگاه می کنم. جمشیدی با آن نگاه مهربان همیشگی اش بالای سرم ایستاده. سرم تیر می کشد.

 

-  نه خانوم پرستار. مدام می خوابم و بیدار میشم. خواب می بینم پزشکم و روزی ده تا سزارین انجام میدم و تا به حال هزار تا بچه به دنیا آوردم. خواب می بینم اتاقم پر شده از پروانه های رنگارنگ. روی مبل خونه یه عالمه پروانه نشسته. خانوم جمشیدی، من از سر شب، سرم تیر می کشه. شما کی میخواین برای زایمان برین؟ کی مرخصیتون شروع میشه؟

-  هنوز مونده. نگران نباشید. چند روز دیگه ای هستم. تا روز آخر کار می کنم. آدم، مریضی به خوبی شما داشته باشه کجا دلش میخواد بره. نگران نباشید، الان با دکترتون صحبت کردم و تله اوردر گرفتم. می تونیم یه آرام بخش داشته باشیم که لااقل امشبو تا صبح آروم بخوابین. شما باید هر چه زودتر خوب شین. کلی آدم اون بیرون منتظرتونه.

 

-  ممنونم خانوم پرستار. فقط قبلش می تونم یه چیزی بگم؟ 

 

لبخند می زند.

 

-  بفرمایین.

-  میشه اسم دخترتون رو بذارین ثریّا؟

-  از کجا می دونید دختره؟

-  هومم. من آماده ام. کاش بتونم امشبو آروم بخوابم. آستینمو بزنم بالا یا ... ؟

 

لبخند می زند ...

 

 خوابم می برد.

زخم های روحی

 

 

زخم های جسمی قابل رویتند. می‌توان ابعادشان را دید، عمقشان را سنجید، برای تحمل دردشان کاری کرد و می‌توان دیر یا زود علاجی برایشان یافت. از زخم های جسمی می‌توان با دیگران سخن گفت، می‌توان زخم را نشانشان داد و تسلّی خواست و می‌توان در تحمل رنجشان با دیگری شریک شد. زخم های جسمی، تصویری متناسب از درد و رنج اند. همانقدر که دلخراش اند، همانقدر هم مراقبت و دلسوزی بر می‌انگیزند.

 

اما زخم های روحی چنین نیستند. زخم روحی هرقدر عمیق‌تر و دردناک‌تر ، از رؤیت دیگران و تسلی آن‌ها دورتر. زخم روحی را نمی توان به این راحتی‌ها دید، تشخیصش داد، عمیقش را سنجید و برای تحمل دردش کاری کرد. زخم های روحی را نمی توان به این راحتی با دیگران در میان گذاشت و در تحمل درد و رنجش از دیگری یاری گرفت. نه آنقدر واضح و معلومند و نه آن قدر قابل گفتگو و قابل فهم. زخم های روحی در هاله ای از ابهام و شرم، در هاله ای از گنگی و راز آلودگی پنهان می‌شوند. پیشتر جایی می خواندم: "حال آدم ها به اندازه رازهایی که دارند، بد است". زخم های روحی، اغلب از جنس رازند. رازهایی که در عین دردآور بودن، تمام تلاشت را برای پنهان کردنشان می کنی. انگار تو و آن زخم ها یکی هستید و آشکارگیشان برابر است با تباهی تو؛ با بی پناهی و بی سلاح شدنت. زخم روحی را حتی از خودت هم پنهان می‌کنی.

 

راز داشتن آدمی را از پا در می‌آورد. راز داشتن یعنی وجود چیزی در روان تو که باید پنهانش کنی؛ که اگر دیگریِ نامحرمی از آن باخبر شود، هستی ِ روانی تو به خطر می‌افتد. هر کدام از ما دنیایی راز داریم. رازهایی که اغلب ریشه در کاستی ها، ناتوانی ها، ترس‌ها و تردیدهای ما دارند. زخم های روحی هر آدمی از جنس همین رازها هستند و برای همین، درد و رنجی چنین عمیق به همراه می آورند. آنچه را بیش از همه نیاز به کمک دارد، بیش از همه باید پوشاند. زخمی که بزرگ تر از همه زخم هاست و چرک و خونابه اش بیش از همه زخم ها امانت را بریده، همانیست که باید لای هزار لباس بپوشانی اش و چنان زندگی کنی که انگار نه انگار. چقدر دردآور است وقتی نیاز داری دیگران به خاطر آن زخم مراقبت باشند، چنان رفتار کنی که انگار هیچ مشکلی نیست. درد می‌کشی،  نیاز به کمک داری، اما به دیگران نشان می‌دهی که هیچ مشکلی نیست و می گویی: فقط کمی خسته ام، کمی ناراحتم و از این حرف ها. و می‌گویی نگران نباشید، خیلی زود رو به راه می‌شوم. ولی خودت بهتر از هر کس دیگری می‌دانی که رو به راه نمی شوی، که سال هاست این زخم را تحمل می‌کنی، که تنها می توانی برای مدّتی وجودش را انکار کنی.

 

همیشه از خودم می‌پرسم برای این زخم های روحی چه باید کرد؟ زخم های روحی خودم و زخم های روحی دیگران؟ کاش آدم‌ها پنجره های امنی رو به هم می‌داشتند که می‌شد هر از چندگاه، سری از آن‌ها بیرون کرد و با کسی از زخم های روحی گفت. کاش آدمی پنجره ای به درون خودش ‌داشت و گهگاه برای خودش دلسوزی می‌کرد، خودش را نوازش می‌کرد و تسکینی برای دردهای خودش می‌یافت. کاش دوستی بود که می‌شد بدون شرم همه زخم هایت را برایش آشکار کنی و او به چشم هایت نگاه کند و بگوید: نگران نباش. با هم خوبش می‌کنیم.

عشق و مرگ - چهار

 

پیش از اینکه ضرورت(سرطان آبان)، آن دو را از هم جدا کند و قصه این عشق به اجبار به پایان برسد، کاوه می میرد تا مردنِ آبان، این بار نه از سر ِ ضرورت و ناگزیری که از سر اشتیاق و امید باشد. حوالی آخر فیلم، آبان که در بستر بیماری افتاده و به سختی قدم از قدم بر می دارد، معجزه ای از خدا می خواهد؛ اینکه بتواند تا کندلوس برود و نزدیک کاوه بمیرد.

اما آیا همه جذّابیت فیلم باغ های کندلوس در همین است؟ به ندرت به کسی بر خورده ام که این فیلم را به اندازه من دیده باشد و  از دیدنش همین اندازه لذّت ببرد. باغ های کندلوس، روایت ِ عشق (به عقیده من) بفرجامی است که نه با نرسیدن ناکام می ماند و نه در روزمرّگی بزرگسالی رنگ می بازد. هرچند ایرج کریمی در جایی از فیلم، زوج عاشق مسن تری را هم نشان می دهد، اما در قصه آنان هم صحبت از نوعی مردن است که مرگ دیگری را تبدیل به نوعی اشتیاق می کند. در عاشقانه های این فیلم، جایی برای نرسیدن یا زوال تدریجی نیست. مرگ، پیش از تباهی فرا می رسد و همه چیز در اوج تمام می شود. و همین است که باغ های کندلوس را به روایت ِ یک عاشقانه بفرجام تبدیل می کند.  

آدم ها در فیلم باغ های کندلوس زیاد حرف می زنند و خب این از سینمای روشنفکری آن سال ها بعید نیست. شب های روشن چند برابر باغ های کندلوس حرف می زند. اما باغ های کندلوس برخلاف شب های روشن یا عاشقانه های دیگر آن سال ها برای من تکراری نمی شود. امروز که برای چندمین بار این فیلم را می دیدم، از خودم پرسیدم: جذّابیت این فیلم در چیست؟ و خب وقتی نگاه کردم و دیدم نه سیمرغی برده و نه حرف و حدیث چندانی در موردش بوده، از خودم پرسیدم: جذّابیت این فیلم برای "تو" در چیست؟ این فیلم با چه چیزی از جهان روانی تو همخوان است که بعد از 13 سال و دوباره و چندباره دیدن آن، هنوز هم وقتی حالت خوب نیست به سراغش می روی و از دیدنش لذّت می بری؟

زمانی که این فیلم را برای اولین بار می دیدم کم و بیش همسن کاوه و آبان بودم. امروز 13 سال بعد از آن روز، کم کم به سن و سال دوستان کاوه و آبان که در میانسالی آمده اند تا سری به قبر آن دو بزنند نزدیک می شوم. آن روزها خودم را جای کاوه و آبان می گذاشتم، بعدها جای زوج ِ عاشق ِ دیگر ِ فیلم که بر خلاف کاوه و آبان هنوز نمرده بودند، بعدتر به جای دوستان کاوه و آبان و همینطور الی آخر. مدام از خودم می پرسم در کجای این دلبستگی هستی؟ حالا چه نسبتی با عشق و زندگی داری؟ همچنان شورمند و امیدواری یا مثل ِ علی( یکی از دوستان آن دو) می گویی سالهاست که از خودت بدت می آید؟  این سال ها عاشقانه کاوه و آبان را از منظرهای مختلفی دیده ام. خود فیلم هم همین کار را می کند. هر کدام از آن سه دوست، این عاشقانه را به گونه ای می بینند. حتی خود کاوه و آبان هم با همه نزدیکیشان به هم درک یکسانی از آن ندارند. به این ها اضافه کنید، خود نویسنده فیلمنامه را.

 امّا هر چه هست، این فیلم روایت گر ِ عشق، مرگ، معنای زندگی و کنار آمدن با روزمرّگی است. زندگی در این فیلم، عرصه سرعت، تنش، اضطراب، بیماری، از کار افتادگی و از خودبیگانگی است، اما آنچه رهایی می بخشد عشق، دلبستگی، طبیعت و مرگ است. این فیلم، تقابلی است بین ِ تهران ِ رو به پیشرفت و طبیعت ساکن و آرام گوشه ی کمتر شناخته شده ای از جنگل های شمال؛ تقابلی میان سرعت و آهستگی، میان ِ آینده و گذشته، از خودبیگانگی و با خود بودن و میانِ تنهایی و همنشینی با دیگری. در نهایت هم آنچه اصیل است، جایی در آهستگی و آرامش جنگل های شمال برای همیشه به پایان می رسد.  

اضطراب

 

نشسته در گوشته ای از اتاق، به پنجره بسته ای در گوشه دیگر اتاق می نگرم. پنجره ای که مدام از گشودنش می ترسم. آنسوی دیوار برهوتی است بی صدا که مثل قیر روان است. کافیست روزنی بیابد، تا ذره ذره این اتاق ِ ساکت و آرام را پر کند. تنها پناه من پنجره ایست که باز و بسته بودنش چندان در اختیار من نیست. من، درگوشه دیگر اتاق، ساکت و نگران نشسته ام و زل زده ام به پنجره آن سوی اتاق. هراس گشوده شدنش، خواب را از چشمانم ربوده. چشم هام گشوده از ترس و نیمه باز از خستگی ِ این همه پاییدن، مدام بر هم می رود و دوباره گشوده می شود. تا چشمانم را می بندم هراس گشوده شدن پنجره ی اتاق به جانم می افتد و تا خیالم از بسته بودن پنجره اتاق راحت می شود، پلک هام دوباره روی هم می رود. من چقدر از هجوم ِ قیرمانندِ برهوت ِ آن سوی پنجره می ترسم.

اتاق ِ خالی من، معلّق میان ِ هوا و زمین با پنجره ای به سمت برهوتی تاریک و چسبنده در گوشه ای رها شده در این هستی ِ بی کران، با موسیقی عجیبی آرام دور خودش می چرخد. پلک هام روی هم رفته است. کاش می شد برای همیشه بدون هیچ هراس و اضطرابی خوابید.

چسبندگی مایعی قیرمانند را پشت پلک هام حس می کنم.

از خواب می پرم.

خزه

 

حال بد خزه است. می چسبد به هر تکه از روانت، از آشفتگی ها و ترس هات تغذیه می کند و پخش می شود همه جا، حتی آن جا که فکرش را هم نمی کنی. چسبنده است، می چسبد به بخش بخش روانت و همه جا را می پوشاند. حال بد، هوای آلوده ایست در ریه های ذهنت. با هر فکر تلخ، پایینش می دهی و دوده می شود می چسبد به ریه هات. حس بد، پروانه ایست که مدام دور سرت می چرخد، آنقدر که از زیبایی داشته و نداشته اش متنفّر می شوی و دلت پیچ می خورد از این همه گردش بی دلیل ِ این حشره خاکستری رنگِ زشت. حال بد، پنجره ایست گشوده به برهوتی در روانت که بودنش را فراموش کرده ای.

حال بد چیزی است که جز به استعاره نمی توان از آن سخن گفت. سخن گفتن از حال بد، خزه ایست که می چسبد به ریه های ذهنت و هزار هزار پروانه ی دلپیچه را رها می کند در برهوت روانت. حال بد، روایتی است که راوی اش را پیش از کلام قربانی کرده است. 

قطعاتی از بار هستی

 

هیچ چیز از احساس همدردی سخت تر نیست. حتی تحمّل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکاً با کسی دیگر برای یک نفر دیگر یا بجای شخص دیگری می کشیم، و قوه تخیّل ما به آن صدها بازتاب می بخشد.  ص 62

-----------------------------------

هر دانش آموزی برای اثبات درستی یک فرضیه علمی فیزیکی، می تواند دست به آزمایش بزند، اما بشر- چون فقط یک بار زندگی می کند- هیچ امکان به اثبات رساندن فرضیه ای را از طریق تجربه شخصی خود  ندارد، به طوری که هرگز نخواهد فهمید آیا پیروی از احساسات کار درستی بوده است یا نادرست. ص 65

-----------------------------------

زمان ازدواجش که فرا رسید، نه نفر از او تقاضای وصلت کردند. همه دایره وار دورش زانو می زدند و او مانند یک شاهزاده در میان می ایستاد و نمی دانست کدام را انتخاب کند. نفر اوّل زیباتر بود، نفر دوم خوش مشرب تر بود، نفر سوم پولدارتر بود، نفر چهارم ورزشکارتر بود، نفر پنجم به همه جای دنیا سفر کرده بود، نفر هشتم ویولون خوب می نواخت و نفر نهم از همه مردتر بود. اما همه آن ها به یک شکل زانو می زدند و زانوهای همه آن ها به یک صورت تاول زده بود.

او بالاخره نفر نهم را انتخاب کرد، البته این انتخاب به دلیل آن نبود که نفر نهم از همه "مردتر" بود، بلکه چون در جریان عشقبازی از او حامله شد، ناچار شد با او ازدواج کند.

بدین ترتیب ترزا متولد شد. افراد بیشمار خانواده که از همه جای کشور آمده بودند، روی گهواره کودک خم می شدند و پچ پچ می کردند. اما مادر پچ پچ نمی کرد بلکه به هشت خواستگار دیگرش می اندیشید و همه آن ها را بهتر از نفر نهم می یافت. ص 72

 

منبع: بار هستی، میلان کوندرا، ترجمه پرویز همایونپور، نشر قطره، تهران 1389

 

تصویر ِ تنهایی

 

گاهی اوقات تصویری به ذهن آدم می آید که نه می توان جلوی از راه رسیدنش را گرفت و نه می توان کاری برای تداعی های همراه با آن کرد. سر شب، تصویرِ پررنگی، یک هو به ذهنم هجوم آورد: تصویر تنهاییِ دختر جوانی در شهری غریب، با جنینی در درون رحِم. پسر جوانی که تا همین چندی پیش دنیای روشنی را به او نوید می داد، حالا که حامله است، با او مثل یک غریبه و بدتر از آن رفتار می کند؛ او را به خانه یکی از دوستانش برده تا جرّاحی نابلد از راه برسد و جنین او را سقط کند، و بعد دختر را رها کند و برای همیشه از او فاصله بگیرد. این بخشی از فیلمی بود که چند سال پیش دیدم و گمان نمی کنم اتفاق چندان نادری باشد. بلافاصله بعد از این تصویر، مدام چنین تعبیر هایی به ذهنم می آمد: تنهایی یعنی این، تنهایی ِ همراه با درد، تنهایی ِبی معنا، تنهایی ِ همراه با بی کسی، سردرگمی، بی پناهی. پیش خودم فکر می کردم چرا اینقدر این دختر تنهاست و چطور این همه بی پناه شده است؟ پسری که تا همین چندی پیش دریچه ای به دنیای صمیمیت و لذّت بود، حالا ترسیده، از دوستی با او سر باز می زند و مثل غریبه ها با او رفتار می کند. انگار اوست که باید تقاص ِ این اشتباه یا گناه دو نفره را پس بدهد. انگار او چون دختر است بار گناهی ذاتی را  به دوش می کشد و اگر تقصیری هست از اوست. او گناهکار است چون بدنش در اثر فرایندی که به مرد لذّت می دهد، بچه تولید می کند.

دختر تنهاست، چون می داند آن سوی قصه هم پناهی برایش نیست. نه می تواند از این رنج و اضطراب با پدر و مادرش یا هر کس دیگری صحبت کند و نه می تواند امید التیام یا تسکینی از سوی آنان داشته باشد . او تنهاست و باید همه چیز را در این شهر غریب تمام کند و دوباره به خانه برگردد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. او تنهاست، مثل هر دختر دیگری که باید رازِ همبستری با کسی که رهایش کرده و دوست داشتنش را به هیچ گرفته به دوش بکشد، او تنهاست همانند کسی که بار گناهی ذاتی را به دوش می کشد.

وقتی این تصویر دوباره و چندباره در ذهنم مرور می شود، با خودم می گویم بله، تنهایی یعنی همین: یعنی کسی نباشد که آنچه هستی را بپذیرد، بخواهد، دوست داشته باشد، تو را بشنود، ببیند و لمس کند. تنهایی یعنی به خاطر گناهی ذاتی، سرگردان و آواره بودن.

تناهیِ بی دلیل   

 

این تناهیِ 60، 70 ساله را باید سپری کرد؛ با دل بستن و دل کندن. با رفتن و آمدن، با حرف زدن و سکوت کردن، با نشستن و برخاستن، با مرور کردن رؤیاها و آرزوها، با تلاش کردن و زور زدن، خسته شدن و دوباره تلاش کردن و  با تکرار مکرر این کارها. همه این ها کنار آمدنی بود اگر می شد چراغ های ذهن را خاموش کرد. اگر می شد به این تناهیِ بی دلیل فکر نکرد، اگر می شد به سودای معنا به دنبال چیزی خارج از این بازی نگشت. کاش می شد دهان که می بستی، سکوت از کلامت نشت می کرد به فکرها و آرزوهات. کاش ساکن سکوت می شدی، کاش هیچ صدایی در درونت نبود. کاش همه جا سکوت می بود.

این تناهی ِ بی معنا هر کسی را به گونه ای درگیر خودش می کند، یکی را با افسون زرق و برقش، یکی را با تنگنا و مشقتش، یکی را با مواهبی که مردمانش به او می دهند و یکی را هم  با دردهایش، بی معنا بودنش، متناهی بودنش و با خیره کردنش به هیچ. گاهی با خودم فکر می کنم کاش درگیر بازی دیگری می شدم. در کدام بازی می شد این همه به چیزی امید بست و برای داشتنش تلاش کرد اما نرسید. کاش لااقل پاداشِ این همه تلاش کردن، سکوت بود، یک سکوتِ درونی عمیق و طولانی.

همیشه بهار

 

از مهمانی بر می گشتیم. نیمه شب بود. با اینکه سرد بود ولی شیشه ماشین را پایین داده بودیم تا هوای بهار به سر و صورتمان بخورد. سرد نبود، خنک بود؛ خنک و دلنشین. ضبط ماشین روشن بود و موسیقی آرامی پخش می شد. اتوبان هم خلوت و آرام بود و این یعنی بدون دنده عوض کردن و درگیر شدن با کلاج و ترمز و ماشین جلویی می شد خودت را رها کنی توی موسیقی و شب و هوای خنک بهاری.

گفتم: هوا خیلی خوبه. آدم دلش نمیخواد بره خونه.

گفت: آره، هوای بهار خیلی دلنشینه. آدم دلش میخواد همه فصلا بهار باشن.

گفتم: آره. حاضرم چند سال از عمرمو بدم به جاش باقی موندش همیشه بهار باشه.

گفت: چه ایده جالبی. ولی کاش می شد بریم یه جایی که همه فصلاش بهار باشن.

تکرار کردم:  آره، کاش می شد بریم یه جایی که همیشه بهار باشه.

بعد هر دو ساکت شدیم و دل دادیم به  موسیقی آمیخته با بهار. اما من داشتم دوباره و چندباره همان جمله را توی ذهنم تکرار می کردم: "کاش می شد بریم یه جایی که همیشه بهار باشه". حس انقلابی های دهه 40 و 50 را پیدا کرده بودم. حس می کردم از نظم جهان راضی نیستم. چرا همیشه بهار نباشد؟ چه دنیای ظالمانه ای. باید تغییرش داد. خنده ام گرفت. ولی ایده سرزمین همیشه بهار دلم را برده بود. یک لحظه حس کردم شاید چیزی شبیه مردن در فصل بهار باشد: آخرین تصویرت از این دنیای تلخ و خسته کننده یک شب آرام بهاری باشد که داری لابه لای یک موسیقی ملایم هوای بهار را با ولع مزه مزه می کنی. یک هو، هول برم داشت. فرمان را سفت چسبیدم. می دانستم اگر به او هم بگویم مثل همیشه با تخیّلم همراه می شود. پس سعی کردم مراقب جفتمان باشم. وقتی به او گفتم خندید و گفت: موافقم. ایده جالبی بود. چرا ادامه ندادی؟ خنده ام گرفت. چقدر اتصال من و او به این زندگی کم بود. کار بهار بود یا همیشه همینطور است، نمی دانم. حواسم نبود خیلی راحت پرواز می کردیم.

 

حرف های ننوشته سی سالگی

 

خیلی وقت ها اشتیاق به نوشتن و لَختی برای ننوشتن توأمان به سراغم می آیند. خیلی وقت ها چیزی می نویسم ولی اینجا منتشر نمی کنم، و خیلی وقت ها هم تجاربی را از سر می گذرانم که نوشتنشان برایم سخت است. سالی که گذشت و کمتر در اینجا نوشتم، سی ساله شدم؛ با تمام حس هایی که یک انسان سی ساله ممکن است تجربه کند: تمام آن مرورِ داشته ها و نداشته ها، تمام آن حساب و کتاب پس دادن های پیش خود، تمام حس های خوب و بدِ پایان یک دهه از عمر و خلاصه تمام حس هایی که وقتی به آینده گذشته هات می رسی، به سراغت می آیند. پیش از تولد سی سالگی ام که البته حالا زمان زیادی از آن می گذرد، خیلی نگرانش بودم و خیلی خودم را مرور می کردم. ولی کمی بعد اوضاع بهتر شد. آدمیزاد خیلی چیزها را می داند ولی نمی تواند مطابقشان عمل کند. این چند ماهِ سی سالگی برای من چنین قصه ای بود. اینطرف و آنطرف در مورد خوشبختی و حال خوب و رضایت از زندگی زیاد خوانده بودم ولی در عمل فهمیدم آزمودن این خوانده ها چیز دیگریست. اما کم کم توانستم چیزهایی از آن خوانده ها را به کار ببندم و چیزهایی را هم خودم به تجربه آموختم. در این چند ماه، یک چیز بیشتر از همیشه برایم روشن شده است: اینکه نباید بی دلیل از هیچ چیزی بترسم. بیش از همیشه حس می کنم برای حال خوب و رضایت از زندگی باید بر ترس های بیهوده غلبه کرد، راه های نیازموده را باید آزمود و ترس های دیگران را نباید درونی کرد. خلاصه اینکه حس می کنم باید جسورتر باشم.

حالا شاید با همین مطلب، گره نوشتن در وبلاگ هم بار دیگر گشوده شد و بیشتر این اطراف آفتابی شدم.

رسولانِ بیرون

 

بیهوده می گویند. انتظار زیادی از من و تو دارند. دلشان خوش است. نمی دانند که امر رهایی بخش همیشه از بیرون می رسد. هر چه هست، چنانکه می گویند، یکسره از درون آدمی نمی آید. گل سرخی یا نم نم بارانی یا کودک ِ خندان و بازیگوشی باید باشد. خودت باشی و خودت، از چنگ ِ بیهودگی و غم رها نمی شوی. دوستی باید برسد، حضور گرمی باید باشد، هوای دل انگیزی، منظره حیرت آوری یا نوای موسیقی دلنشینی. وقتی خودت هستی و خودت، اگر راه به پوچی و غم برده باشی، خودت نمی توانی دست خودت را بگیری و بیرون بکشی. باید چیزی فراتر از خودِ تو، چیزی بیرون از تو، چیزی بالاتر از تجربه تو، از راه برسد و دستت را بگیرد. تنها سهم تو در این بیرون شدن، دستی است که دراز کرده ای. بله، تو هم سهمی داری ولی تنها به قدر همین دستِ دراز شده به سوی چیزی فراتر از خودِ درخودمانده ات. این را وقتی می فهمی که چون کلافِ در هم تنیده ای هزار بار دور خودت پیچیده ای و گم شده ای در میان ِ خودت. آن وقت، کتابی اتفاقی از قفسه کتاب هایت بر می داری؛ کتابی که حتی یادت نیست کی خریده ای و از کجا خریده ای. کتاب را باز می کنی، چند صفحه ای می خوانی، آنقدر سر ذوق می آیی که نمی توانی بنشینی، بلند می شوی. کتاب در دست در خانه قدم می زنی، کلماتش را می بلعی. حس می کنی چیزی در درونت تکان خورده است. امید جدیدی پیدا می کنی. دست می اندازی یکی یکی از اولین گره ها شروع می کنی به باز کردن. بعد صدای قطرات باران را بر شیشه پنجره می شنوی. آخ، باران را کم داشتم. پنجره را باز می کنی، باران بلافاصله تند می شود. همین را می خواستی. چنگ می اندازی به تمام گره ها، خودشان یکی یکی باز می شوند.

 

قصّه ما و دایی محمود

 

 

 امروز سالگرد شهادت دایی محمود است. همان کسی که بعد از رفتنش اسم من را گذاشتند محمود. اسم پسرِ داییِ دیگرم هم محمود است. یکی که همه دوستش داشتند رفته بود و انگار جای خالی اش با یک نفر پر نمی شد، ما دو تا آمده بودیم تا جایش را پر کنیم. هنوز که هنوزه، بعضی قدیمی های فامیل یا دوستان خانوادگی به من که می رسند می گویند خدا شهید محمود را رحمت کند. دایی محمود رفته بود ولی اثرش هنوز بود، خصوصاً در دو جا: یکی در سرنوشت من و دیگری در خواب های مادرم. خیلی اوقات وقتی قرار بود تصمیم مهمی بگیریم ، مامان دایی محمود را خواب می دید. اگر دایی محمود در خواب غمگین یا نگران بود، یعنی اتفاق بدی قرار بود بیفتد یا داشتیم تصمیم اشتباهی می گرفتیم یا لااقل معنایش این بود که باید بیشتر دقت کنیم. اگر مامان دایی محمود را در خواب شاد و خوشحال می دید، یعنی اوضاع رو به راه بود و قرار بود اتفاقات خوبی بیفتد. دایی محمود برای مامان و خانواده ما یک جور شأن واسط بین این دنیا و عالم بالا را پیدا کرده بود؛ چیزی شبیه عالمِ خیالِ متّصل برای ابن عربی. البته حواسمان بود که این قصه ها واقعی نیست، ولی همان بعد نمادین و عاطفی اش هم کارهای مهمی در زندگیمان می کرد. مثلاً وقتی رفته بودیم خواستگاری زهرا، مامان دایی محمود را خواب دید، دایی محمود گفته بود قرار است برایت مهمان عزیزی بیاید، آماده هستی؟ و خب، مامان این را به فال نیک گرفته بود. از این قصه ها در خاطرم کم نیست.

همیشه ادامه حیات یک آدم در خاطر دیگران برایم جالب بوده ولی مورد دایی محمود برای من مورد خاصی است. بالاخره هم اسمیم و هر چند نمادین ولی قرار بوده من جای خالی اش را پر کنم. از شهادت دایی محمود 33 سال می گذرد. 33 سال زمان کمی نیست. با این همه اما امروز مامان در خانه برای دایی محمود سالگرد گرفته است. سر خاک هم رفته اند. زنگ زدم برای احوالپرسی، بابا می گفت مامان از صبح حلوا درست می کرده، بعدازظهر برده بودند سر خاک و دو ساعتی آنجا بودند. خیلی از فامیل هم که از سالگرد و برنامه های مامان خبر داشتند، رفته بودند سر خاک. دلم تنگ شد برای آن روزها که من هم در این برنامه ها بودم. بچه بودیم، می رفتیم سر خاک. ظرف حلوا و خرما را که دستمان می دادند، راه می افتادیم به این و آن حلوا دادن. فکری می شدیم اگر کسی یک مشت خرما برداشت چه کار کنیم، آخرش به این نتیجه می رسیدیم برداشت که برداشت، نوش جانش. تمام که می شد بر می گشتیم سر خاک، شیشه آب می آوردیم و سنگ قبر را می شستیم. مثل بزرگ تر ها حوصله نشستن سر خاک را نداشتیم، راه می افتادیم لابه لای قبرها، اول در قطعه شهدا و بعد جاهای دیگر و سنگ قبرها را می خواندیم. یکی از علائق من این بود که روی قبر شهدا را بخوانم و ببینم کدام ها در یک عملیات یا در یک روز یا در یک منطقه شهید شده بودند. آخر هم می نشستم و با دایی محمود حرف می زدم. انگار که همانجا کنارم نشسته باشد. کلی از خواسته ها و آرزوهام را برایش می گفتم. بالاخره از بین تمام رفتگان، او را انتخاب کرده بودیم تا واسط بین ما و خدا باشد. هم جوان بود که رفته بود و هم خوش اخلاق و راستش را بخواهید، خوش پوش و خوش سیما. آدم که می میرد قصه های زیادی در موردش درست می شود، اگر شهید شده باشد که بیشتر. ولی اگر نصف این قصه ها هم درست باشند، آدم دوست داشتنی ای بوده. گاهی حسرت می خوردم که چرا زنده نماند تا با هم دوست شویم و رابطه خوبی داشته باشیم. گاهی اوقات حتی فکر می کردم اگر زنده می ماند چه وضعیتی پیدا می کرد؟ چه کاره می شد؟ شبیه چه کسی می شد؟ و ... . اغلب اوقات هم به این نتیجه می رسیدم که اگر می ماند هیچ وقت دیگر اینقدر در اوج و جذاب نبود. خوب بود و لابد بیشتر از خیلی های دیگر در فامیل به درد هم صحبتی و معاشرت می خورد ولی هیچ وقت به اندازه الآن در زندگی هیچ کداممان حضور نمی داشت. شاید هم برای خودش و هم برای ما خوب شده بود که رفته بود.

امروز سی و سومین سالگرد شهادت دایی محمود است. وقتی از راه دور شور و اشتیاق مامان برای سالگرد گرفتن را می بینم حیرت می کنم. بعد از 33 سال هنوز این همه دلبستگی دارد. ما آدم ها چه دل های کوچکی داریم و برای ماندن و دوام آوردن به چه ریسمان هایی که چنگ نمی زنیم. خیلی دوست داشتم من هم آنجا می بودم. هر چه باشد من با دایی محمود زندگی کرده ام و یک جای روانم را برای همیشه اشغال کرده است.

فلسفیدن در قهوه خانه

 

چند روز پیش برای تعمیر ماشینم رفته بودم تعمیرگاه. تعمیر ماشین کمی طول می کشید ولی نه آنقدر که بروم و برگردم. قطعه هم لازم داشت که خودم باید همان اطراف می بودم برای خرید. برای همین رفتم قهوه خانه ای حوالی تعمیرگاه. دور تا دور مردان جوان، میانسال و حتی مسن نشسته بودند، قلیان می کشیدند و چای می خوردند. گرسنه بودم. املتی سفارش دادم و کنار یکی از میزها نشستم. میز روبروی من چند مرد میانسال و یک مرد جوان نشسته بودند و داشتند گپ می زدند. حسّم این بود که به اقتضای قهوه خانه حرف های بی ربط و بی سر و تهی می زنند؛ نهایتاً در مورد اقتصاد و سیاست و این جور چیزها. اما بحث جدی تر از این ها بود. بحث هرچند با ادبیاتی ساده اما در مورد تصورات مختلف از خداوند بود. منتظر املتم بودم که شنیدم یکی از آن میانسال ها که البته می شد کم و بیش پیرمرد حسابش کرد گفت: "دیروز به فلانی گفتم تو رو به خدا نمیسپرم ، تو رو به خودت میسپرم." بعد در توضیح حرفش گفت: "چون همه ما جزئی از خداییم، خدا تو درون ماست". مرد میانسال دیگری که چهره جذاب و ریش مرتب و تمیزی داشت گفت: "اصلاً بذار به سبک خودم بگم همین حرفو. ما کم سوادها میگیم انا لله و انا الیه راجعون. یعنی ابتدا و انتها خودشه، این وسط هم خودشه، ما فکر می کنیم مستقلیم. مگه غیر از اینه؟" بعد یک هو بی هوا گفت: "آیت الله طالقانی رو که همه قبول دارید؟ اوایل انقلاب یک روز توی درس های قرآنش گفت ..." و حکایتی را تعریف کرد که جزئیاتش را یادم نیست. خلاصه اینکه بحث پیش رفت و پیش رفت ولی یک جایی متوقف شد. انگار بیش از آن نه کسی حرفی برای گفتن داشت و نه کسی تحملش را داشت. مسئله سخت شده بود. یک هو یکی از همان میانسال ها که تمام این مدت ساکت بود گفت: "راستی اون موتوری که ثبت نام کرده بودم رو دارن تحویل میدن." و با این حرف مسیر بحث عوض شد و کشیده شد به اقتصاد و سیاست و بد و بیراه گفتن به این و آن و مقایسه زمان حال با زمان شاه.

در این فاصله املتم رسیده بود و مشغول خوردن شده بودم؛ یک پیش دستی پر از سبزی، یک پیاز برش خورده و نان بربری داغ. کم و بیش هنوز حواسم به میز روبرویی بود ولی رفته بودم توی فکر. با خودم می گفتم من که فلسفه خوانده ام و اتفاقاً مدت ها هم قطب نمای مطالعه کردنم درد خدا بوده، چیزی بیش از افراد میز روبرویی می دانم یا نه؟ یعنی اگر کسی می گفت فرض کن شما متخصص، چیز بیشتری بگو، آیا واقعاً چیز بیشتری برای گفتن داشتم؟ دیدم نه تنها حرف اضافه ای ندارم که شاید به تبعیت از کانت و ویتگنشتاین، سکوت را ترجیح می دهم. خلاصه دیدم تخصص من شده است خوب سؤال پرسیدن، پیش فرض ها را بیرون کشیدن، لوازم فهم و پاسخ یک سؤال را روشن کردن و تلاش برای دقیق تر اندیشیدن. محک سختی است. مکانیک تخصص اش تعمیر ماشین است، قهوه خانه چی، چای و قلیان دادن به مردم، نانوایی کارش نان پختن است، یعنی همان کارهایی که همه ما انتظار داریم. ولی فیلسوف کارش آنی نیست که همه انتظار دارند. همه انتظار دارند چیز بیشتری بداند ولی وقتی می پرسی می بینی الزاماً چیز بیشتری نمی داند. لااقل آنجا که کار به متافیزیک کشیده می شود. به خودم نگاه کردم و دیدم من کمتر از آن ها می دانم. یعنی حس دانستنم کمتر است. فکرهام را متوقف کردم. به قلیان کشیدن فکر کردم. املتم را با لذّت خوردم. غذام که تمام شد بلند شدم. قلیان هم سفارش ندادم. باید به ماشینم می رسیدم. قهوه خانه را هم فلسفی کرده بودم. 

--------------------------------

دوست عزیزم دکتر غلامرضا اصفهانی، پس از مطالعه این مطلب چند سطری در مورد آن نوشته و از طریق تلگرام برایم ارسال کردند. با اجازه ایشان، آن نوشته را در ادامه می آورم: 

 

1. بسیارخوب! مطلب را مطالعه کردم و بهره بردم. "چنین گفت زرتشت" نیچه با این درآمد آغاز می شود که زرتشت پس از سال ها از غار خویش بیرون می آید و به پیری بر می خورد. وی پس از گفت و گویی کوتاه از زرتشت می خواهد که چیزی از فرزانگیِ خویش بدو ببخشد، زرتشت در پاسخ می گوید:"بگذار تا چیزی از تو نستانده ام از این جا بروم، از آن که من چیزی ندارم که به تو ببخشم!"[نقل به مضمون]، برداشتِ نیچه از فرآیندِ فلسفیدن از سخنانی که در این جا بر زبانِ "زرتشت" نهاده است هویداست : تهیگی!


2.سرآغازِ این برداشت از فلسفه، که نزد فیلسوفانِ دیگر نیز وجود دارد، بی گمان سقراط است. کسی که یک بار برایِ همیشه به اندیشه ورزان آموخت که فلسفه داناییِ به نادانی ست. آغازگاهی آیرونیک: می دانم که نمی دانم! اگر می دانی چه گونه می گویی نمی دانم و اگر نمی دانی چه گونه دم از دانستن می زنی؟ باری منتهی درجه ی جهد فیلسوف کشیدنِ بارِ نادانیِ خویشتن است. پذیرفتنِ مسئولیتِ نادانیِ خویش. فیلسوف بر سرِ دوراهه ای خطیر قرار گرفته است: 1.الغاء جست و جو گریِ حقیقت 2. کوشش در راهی که هم-از-نخست به تناهیِ خود در آن راه باورمند است. که می داند که به تمامه در نخواهد یافت. مسیر نخست درخورِ فیلسوف نیست. چرا که با الغاء حقیقت جویی باید یکسره تن به دروغ هایِ حقیقت نمایی بسپارد که خود از دروغ آگینیِ شان آگاه است. آن که به نادانی خود داناست، خود را به دروغ نمی سپارد، از آن که عمل به دروغ بر مبنای باور دروغ رخ می دهد، و آن را که باوری بدان مبناهای دروغ اندود در دل نیست چه گونه توان سرسپردن به آن ها هست؟ آن چه باقی می ماند راه دوم است: به دوش کشیدن بار نادانیِ خویشتن. تلاش برای آن که مگر نفحه ای از شمیم حقیقت را دریابد. این جاست که وقتی راه راستین رخ می نماید تن دادن به اندکی از دروغ ها به قدر ضرورت که زندگانی را میسّر تواند کرد و باب حقیقت جویی را باز، میسّر می شود.


3. احساس شرم از نادانیِ خویشتن، فضیلتی فیلسوفانه است که در نوشته ی تو هم به خوبی آشکار شده است. راویِ داستان، بارِ دیگر خود را با مسئولیتِ گریزناپذیرِ فلسفی خویش رویارو دیده است و این امکان را وام دار فضیلتِ شرمِ خویشتن است، همان که "خویشتن داری" اش می نامند. خویشتن داری در مواجهه با خود. گول نزدن خود که باری من "می دانم" و اعتراف به نادانیِ خویشتن. گوهرِ فلسفه!


4. آن چه که در بالا نگاشته آمد در حکم درس پس دادن است و فقط از باب ادایِ دین به محبّتی ست که کردی و مطلب را هم-خوان نمودی که درویشان جز کلام چیزی به هدیّت نمی توانند داد: هذه مِن جَمَرات قلبک!

 

خواب


خواب‌های آشفته‌ای که می‌دید طاقتش را طاق کرده بود. بیشتر هم می‌خوابید. بیشتر هم خواب می‌دید. وقتی تنهایی روی آدم فشار بیاورد بیشتر می‌خوابد. البته همهٔ آدم‌ها اینطور نیستند. بعضی‌ها وقتی غمی دارند یا تنها هستند خوابشان نمی‌برد؛ بی‌خواب و خوراک می‌شوند. می‌نشینند یک گوشه خانه و زل می‌زنند به دیوار؛ مثل فیلم‌ها. اما او از آن دسته آدم‌ها نیست. گاهی فکر می‌کند فیلم‌ها را هم از روی زندگی آدم‌ها می‌سازند. اما وقتی به زندگی خودش نگاه می‌کند می‌بییند همه چیزش یک جور مسخره‌ای متفاوت از بقیه است. وقتی تنها و غمگین است بیشتر می‌خوابد. بیشتر خواب می‌بیند. بیشتر خواب هواپیمایی را می‌بیند که نمی‌داند در حال بلند شدن است یا فرود آمدن یا حتی سقوط کردن. خواب که منطق ندارد. یک هو از داخل این هواپیما می‌رود به بچگی هاش. به یک بار که برای مادرش کدو سرخ کرده بود و چون نمی‌دانست کدوی سرخ کرده دقیقاً چه شکلی است، همه را تقریبا سوزانده بود. بعد رفته بود سر امتحان ریاضی دبیرستانش و مانده بود بعد این همه سال هنوز امتحان این درس را نداده؛ و در اضطراب امتحان است که یک هو سر از سردخانهٔ بیمارستان در می‌آورد و می‌بیند همه فامیل هاش که فوت کرده‌اند آنجا دور میزی نشسته‌اند و چندتای دیگر هم که هنوز زنده‌اند؛ یک صندلی خالی هم گذاشته‌اند برای او. اضطراب، امید، شادی، مرگ و دوباره اضطراب. بعد از این همه خواب دیدن خط کلی خواب‌هایش را پیدا کرده.


دیروز اما خوابش نمی‌برد. هرکار می‌کرد نمی‌شد. بیدار بود و نشسته بود به خواندن داستانی که یکی از دوستانش داده بود برای نقد کردن. داستان خوبی بود. آدم‌های غمگین و تنها هم را خوب می‌فهمند. او هم باید مثل شخصیت اصلی داستان کاری می‌کرد. جایی می‌رفت، چیزی را تغییر می‌داد. فلسفیش این می‌شد:" از بودن خسته بود. زندگی بر دوشش سنگینی می‌کرد." کاش امکان تولد دوباره‌ای بود. احساس کِرمی را داشت مثل شخصیت اول داستان ِ دوستش که پیله‌ای تنیده به دور خودش اما هیچ امید رهایی از این پیله ندارد. همیشه از جای تنگ و تاریک می‌ترسید و می‌ترسید این پیله‌‌ همان قبری باشد که قرار است توی آن خاکش کنند. کاری نکرد. برای تولدی دوباره خیلی خسته بود. خیلی خسته بود. خوابید. دوباره مثل همیشه وقتی تنها و غمگین می‌شود خوابید. خواب می‌دید زندگی بیدار شدن، پی بردن به تنهایی، غمگین شدن و دوباره خوابیدن است. کاش لااقل یک بار هم که شده می‌فهمید کدو دقیقاً کی سرخ می‌شود؟ هواپیما فرود می‌آید یا بلند می‌شود و آن‌ها که زنده‌اند هنوز ولی توی سردخانه‌اند، چرا آنجا هستند و چرا برای او صندلی خالی گذاشته‌اند؟ خواب می‌دید خسته است و خوابیده.

حقیقت جویی که یک جای کارش می لنگد


امروز داشتم کتاب درسگفتارهای فلسفه سیمون وی رو می‌خوندم. وقتی نگاه آدم متفاوت باشه، در مورد هر چیزی حتی یک منظره هم که حرف بزنه این تفاوت نگاه خودش رو نشون می‌ده. سیمون وی تو این کتاب مسائل فسلفی رو از منظر خودش و با نظم و ترتیب خاص خودش مطرح می‌کنه که به نظر من خیلی خوب و جذابه. یه جای همین کتاب یه جمله‌ای داره به این صورت:

 

«He who acts truthfully finds the light»

 

وقتی اینو می‌خوندم همه حواسم به این بود که ببینم چه توضیحی برای لفظ truthfully میاره. راستش به نظرم همه چیز در همین truthfully نهفتست. گاهی فکر می‌کنم تنها آرزوی من اینه که لحظه مرگ بتونم بگم من صادقانه و با تمام توان تلاشم رو کردم. آرزوی فوق العاده بزرگیه برای آدمی مثل من و حس می‌کنم الآن اگر بمیرم نمی‌تونم چنین چیزی رو بگم. خیلی اوقات خواست آدم‌های ضعیف از عملشون جلوتره. شبیه همین تعبیر سیمون وی تو قرآن هم هست. خلاصهٔ حرف اینه که کسی که تمام تلاشش رو صادقانه و بدون تنبلی و پنهان کاری و غرض ورزی بکنه، حتماً به حقیقت می‌رسه یا به تعبیری همونی که در نتیجه تلاشش بهش می‌رسه، هر چی هست حقیقته. یا به تعبیر سومی وقتی نمی‌رسی یعنی صادقانه و با جدّیت تلاش نکردی، پس به جای آه و ناله کردن و از دوری حقیقت گفتن، روی خودت کار کن و با تمام توانت صادقانه تلاش کن. اینکه نمی‌رسی برای اینه که یه جای کارت می‌لنگه. حالا اینکه منظور از حقیقت چیه فراوون جای بحث داره. منظور از این تعابیر یک جور بحث رَوِشیه. یک جور تذکر و تنبه دادن توش هست.

تمنای سکون



خیلی از ما آدم‌ها در دنیا نیاز به لنگرگاهی داریم تا حتی برای اندک زمانی بتوانیم بیاساییم، خستگی در کنیم، فکر تلاطم و طوفان را از سر بیرون کنیم و بی‌خیال و ترس به آسمان نگاه کنیم و از وزش نسیم لذت ببریم. من هیچ وقت حس خوبی نسبت به این جمله نداشته‌ام که «دنیا دار آزمایش است، نه دار آسایش». آخر انسان ضعیف‌تر از آن است که همیشه در رنج باشد و سختی بکشد و آزمون پس بدهد. انسان واقعاً نیاز به آرامش دارد. مسافرت زوری است، قبول، ولی کمی خستگی در کردن، کمی آسوده بودن، کمی نرفتن هم حق انسان هست. به نظرم در ادبیات دینی توکل به این مفهوم نزدیک است. به اینکه یک جایی هست که وقتی کارهات را کردی می‌توانی لنگرت را بیندازی، اعتماد کنی، خودت را از ترس‌ها‌‌ رها کنی و آرام باشی. می‌دانم که روحیه خیلی‌ها با چنین مفهومی جور نیست و ممکن است توکل به نظرشان طنین بی‌مسئولیتی و کرختی و نابالغی داشته باشد، ولی خب، طبایعی از آدمیان با چنین چیزی جور در می‌آید و بی‌آنکه گریزی از مسئولیت داشته باشند و نابالغانه رفتار کنند، جایی و تسکینی و قوت قلبی پیدا می‌کند و به آن چنگ می‌زند. حالا توکل نشد، چیز دیگری. ولی تسکینی لازم است که باید به هر طریق در جایی یافت وگرنه این مسافر به مقصد نرسیده از خستگی و ترس از پا در می‌آید.

حسّ معمولیِ مردن



نمی‌دانم چرا ولی حس می‌کنم مردن از یک احساس خیلی معمولی شروع می‌شود. البته منظورم مرگ در اثر تصادف یا تیر خوردن یا پرت شدن از بلندی و این‌ها نیست. شاید آن‌ها هم همینطور باشند ولی مردن در خانه یا محل کار یا تاکسی یا خیابان به نظرم چنین چیزی می رسد. نمی‌دانم چطور توضیح بدهم. فرض کن خمیازه می‌کشی یا دست هات را باز می‌کنی تا خستگی در کنی، بعد یک هو می‌بینی این حس خمیازه کشیدن یا کشیدگی بدن، تمام نمی‌شود؛ گیر می‌کند؛ وصل می‌شود به حسی که تا به حال نداشته‌ای، به تجربه‌ای که تا به حال نبوده. بعد این تجربه ادامه پیدا می‌کند و می‌روی آن طرف بازی. یا مثلاً احساس خستگی می‌کنی و حس می‌کنی دلت می‌خواهد بخوابی. بعد دراز می‌کشی و مثل همیشه شروع می‌کنی به فکر کردن، بعد می‌بینی مسیر فکر‌ها و آرامش بدنت مثل همیشه نیست. خستگی و کوفتگی تنت ادامه پیدا می‌کند و فکر و خیالت از دستت خارج می‌شود. ناگهان حس می‌کنی وارد قلمرو تازه‌ای شده‌ای، تجربه‌ات از یک جایی به بعد مثل همیشه پیش نمی‌رود و حس می‌کنی همه چیز وقتی داشت مثل همیشه پیش می‌رفت، یک هو تبدیل به چیز دیگری می شود. یک هو حس می‌کنی از همه چیز‌ها حتی بدنت فاصله گرفته‌ای. بگذار مثال دیگری بزنم. مثلاً داری راه می روی، یک هو حس می کنی پات گیر می کند لبه فرش و می افتی زمین. سرت را بر می گردانی تا ببینی پات به کجا گیر کرده بوده؛ می بینی چیزی نیست. با خودت می گویی خب، پای آدم الکی هم ممکن است به جایی گیر کند. بعد در حالی که در همین فکرها هستی حس می کنی نمی توانی بلند شوی. حس می کنی آن حسِ گیر کردنِ پا، آن بی توجهی، آن بی اختیار افتادن ادامه پیدا کرده. یک هو حس می کنی دیگر نمی توانی جلوی ادامه پیدا کردنش را بگیری و ناگهان می بینی روی فرش نیستی.یعنی روی هیچ کجا نیستی و همه چیز تغییر کرده است. یا فرض کن در تاکسی نشسته‌ای و برای اینکه وقت تلف نکرده باشی داری چیزی می‌خوانی. حس می‌کنی چشم هات می‌سوزد. عینکت را بر می‌داری، چشم هات را می‌مالی، بعد همینطور که توی چشم هات یک سری تصاویر سیاه و طلاییِ برق مانند می‌بینی، حس می‌کنی چیزی را می‌بینی که تا به حال ندیده‌ای. تجربه‌ات مسیر دیگری در پیش گرفته و تو را به جای دیگری می‌برد. بعد حس می‌کنی دیگر چشم هات به تاکسی و مسافرانش باز نمی‌شود و جای دیگر و چیز دیگری را می‌بینی. یک هو حس می‌کنی همه خستگی تنت از بین رفته و اصلاً اینقدر سبک می‌شوی که حس می‌کنی بدن نداری. وقتی به خودت نگاه می‌کنی می‌بینی واقعاً بدن نداری و بدنت در حالی که مچاله شده روی یک کتاب و عینک کائوچویی، داخل یک تاکسی زرد دارد به سمت مقصد قبلی‌ات حرکت می‌کند ولی تو داری خودت را جای دیگری می‌بری. به همین سادگی.


حس می کنم فرایند مردن مثل همه اتفاقات، معمولی شروع می شود و یک هو آدم را از همه اتفاقات معمولی جدا می کند.  گاهی اوقات دست خودم نیست، وقتی دارم یکی از کارهای بالا را می کنم حس می کنم هر لحظه ممکن است این حسّم ادامه پیدا کند و بازی زندگی ام برای همیشه تمام شود.

پرت و پلاهایی که تحویل عالم می دهیم



همه چیز مثل هر روز بود؛ خیلی ساده و معمولی: لباس پوشیدم. وسایلم را جمع کردم. از بین کیف هام، کیف دستی قهوه ای رنگم را  برداشتم. از خانه بیرون رفتم، تاکسی گرفتم. سوار مترو شدم. از مترو پیاده شدم. هنوز ساعت 9 صبح بود. چون کمی وقت داشتم، آرام تر از همیشه به سمت مدرسه حرکت کردم. گوشی موبایل زنگ خورد. زهرا پشت خط گریه می کرد. خبر بدی داد. تصادف کرده بودم. مادرم از حال رفت. پدرم سرش را گذاشت گوشه دیوار و زد زیر گریه. برادرهام نیم ساعت بعد متوجه شدند و خودشان را به خانه پدر و مادرم رساندند. زن برادرم باردار بود و کسی خبرش نکرد. امیدوارم خودش و  بچه اش موقع تولد درد زیادی نکشند. ضربه را حس نکردم. اینقدر سریع بود که فقط دیدم کیف قهوه ای رنگم پرت شده چند متر آنطرف تر و خون تیره ای از سرم راه افتاده تا جوی وسط خیابان. بلند شدم. به خودم نگاه کردم. قاعدتاً باید پاسخ تمام پرسش هام را گرفته باشم. من مرده بودم. کسی باید به زهرا خبر می داد. همه چیزخیلی معمولی پیش رفته بود. قدم زدن، ماشینی که با سرعت از کوچه بغلی پیچیده بود، تصادف، آسفالت ،خون، کیف قهوه ای و منی که حالا اینطرف ماجرا بودم. چه فرقی می کند که این ها را بعد از مرگم بنویسم یا الآن. فردا صبح ممکن است همه این قصه اتفاق بیفتد، بی کم و کاست. لابد باید یک نتیجه گیری اخلاقی هم بکنم: نتیجه اش اینکه زندگی همانطور که خیلی اتفاقی شروع شده، خیلی اتفاقی هم تمام می شود، بی هیچ التفاتی به من و برنامه هام و زندگیم. زندگی میان یک صفر و بی نهایت گیر افتاده است. هیچ ارزشی ندارد ولی بی نهایت مهم است. تناقض نیست. این را فردا سر کلاس با بچه ها در میان می گذارم. تو هم لازم نیست حرف های من را کپی کنی گوشه لپ تاپت. تو هم می میری. نگاه کن. یک آینه است که تا بی نهایت من و تو را انعکاس می دهد. تو قصه من را می نویسی و من قصه تو را. همین که می توانیم لابه لای قصه های هم با هم حرف بزنیم غنیمت است. بنا بود در قصه ات من را بکشی. کشتی. ولی دیدی که برگشتم. حرف داشتم. باید نتیجه گیری می کردم. از حق نگذریم محمود، کدام یک از ما دیوانه تریم؟ من یا تو؟ کداممان زنده ایم؟ تو یا من؟ حرفی نیست. من که قصه تو را نوشتم و کشتمت. تو هم زنده تری و هم دیوانه تر. نگران نباش. همین که این پرت و پلاها را تحویل عالم می دهیم موهبتی است که خیلی ها از آن بی بهره اند.


حسادت به جاودانگیِ نهادها


همیشه وفتی در مدرسه یا دانشگاه نشریه ای راه می انداختیم، همه می دانستیم این نشریه با رفتنمان از آن مدرسه یا دانشگاه یا نهایتاً یکی دو سال بعدش بسته می شود و فقط جایی در خاطره ما و خوانندگانش باقی می ماند. در مورد خیلی چیزهای دیگر هم همین حس را دارم، مثلاً وقتی دوستی شرکتی تأسیس می کند، یا کسی مدرسه ای باز می کند، با خودم فکر می کنم این مؤسسه هم بالاخره مدتی عمر می کند و تمام می شود. خودم هم وقتی دست به کاری می زنم، پس ذهنم به این فکر می کنم که این کار هم دیر یا زود تمام می شود. ولی وقتی به کمپانی های بزرگ یا دانشگاه ها و نشریات بزرگ و قدیمی که حدود 200 سال از عمرشان می گذرد یا به سایت هایی چون فیس بوک و گوگل که آمده اند تا بمانند،فکر می کنم، مدام از خودم می پرسم آیا این ها هم یک روز تمام می شوند یا همینجور ادامه پیدا می کنند؟ بعد در مخیله ام نمی گنجد این دیرپایی. شاید در مخیله غربی ها بگنجد ولی منِ ایرانی با این همه نهاد تأسیس شده و تمام شده در خاطره ام، نمی توانم تصور کنم کاری را راه بیندازم و برای همیشه باقی بماند. برای همین از چیزی مثل فیس بوک می ترسم. می ترسم مثلاً 80 سال عمر کنم و همچنان فیس بوکی در کار باشد. ترسم از اینجاست که نمی توانم این همه دیرپایی را تحمل کنم. خودم هم نمی دانم چرا ولی حتی نسبت به کفش ملی و بانک کشاورزی و این جور مؤسسات داخلی هم که عمر طولانی دارند حس بدی دارم. شاید این فکر آزارم می دهد که من فانی ام و آن ها می مانند. شاید به جاودانگی شان حسودیم می شود.

 

باید برای این حسم کاری بکنم. چون خودم فانی ام همه چیز را فانی می بینم. وقتی کتابی می خرم با خودم فکر می کنم این کتاب 60 سال بعد کاغذهایش زرد می شود و می پوسد یا مطالبش آنقدر به درد نخور می شوند که باید خمیرش کرد. یا وقتی ساکن خانه ای می شوم به ویرانی اش فکر می کنم. به این که روزی تمام می شود و خاطره ساکنانش را با خاک یکسان می کند. می دانی! وقتی همه چیز را فانی می بینم، به نهادهایی که می توانند فارغ از گردانندگانشان، و فارغ از مکان و امکانات بدو تأسیسشان همچنان زنده بمانند، حس بدی پیدا می کنم. من راحت می توانم با همه چیزهای فانی کنار بیایم، تحلیلشان کنم و بپذیرمشان، ولی چیزهایی که فانی نیستند ناراحتم می کنند. حس مسخره ایست ولی خب، مگر همه ی ما یک عالمه حس مسخره شخصی برای خودمان نداریم؟ این هم حس مسخره من است: حسادت به جاودانگی نهادها.

 

---------------------------------------------------------------------

پانوشت: حواسم به ادامه دادن مطلب قبلی یعنی "دروغ های کوچک با ما چه می کنند؟"  هست و به وعده ام وفا می کنم.

هیچِ سرمدی


 به یاد آنی بیفت که نه بالاست و نه پایین و نه در میانه است و نه در چپ و راست. جهان یا فعل آگاهانه اوست یا بازیچه او. در هر صورت اراداه ی تو هیچ نیست. رها کن. یا راهت می برد یا به بازی می گیردت. در همه حال اراده تو معزول است. در میانه جبر و اختیار رها شده ای چون غریقی چنگ زده به تخته پاره ای در میان دریایی بی انتها. چاره ای جز سپردن به او نداری که موج ها در کمین اند و تخته زندگی ات سست و شکننده. اراده ات را به او بسپار. خودت را به او بسپار و از بیش و کم زندگی نرنج. به پیش از تولدت بیندیش و به پس ار مرگت. به هیچ سرمدی بیندیش. به هیچِ بی نهایتی که جزئی از آن بودی و به آن بر می گردی.

عشق و مرگ (چهار) ؛ جاودانگی



داستان های زیادی نوشته ام، کتاب های زیادی چاپ کرده ام، با روزنامه های بسیاری مصاحبه کرده ام، ولی هر چه در این سال ها بیشتر می نویسم و چاپ می کنم و مصاحبه می کنم، از خودم و از تو دورتر می شوم. یادت هست در آن صندوقچه چه چیزهایی نگه داشته بودیم برای ایام پیری؟ نامه های روزهای اول آشنایی، عکس های سفرهایی که رفتیم، عکس های بچه هایی که نداشتیم، خاطراتی که نوشتیم و انداختیم توی این جعبه برای پیری تا با هم بخوانیم و دوباره همه عمرمان را از نو زندگی کنیم. یادت هست می گفتی باید برای پیری کاری کرد؟ یادت هست که قرار گذاشته بودیم با هم بمانیم و با هم بمیریم؟ داستان کوتاه ژاله و سینا را یادت هست؟ همانی که پیش از آشنایی مان  نوشته بودم و وقتی بعدها که ازدواج کردیم و برایت خواندم، با تعجب پرسیدی تو چطور همه این چیزهای را از قبل حدس می زدی؟ از وقتی تو رفتی به سراغش نرفته بودم. اما امروز دوباره خواندمش. کاغذش زرد و کهنه شده بود. نوشته بودم ابتدا سینا به صحرای سینا می رود، جایی میان خواب و بیداری ژاله و در جنگی که همه دنیا در آن دخیلند، شهید می شود و ژاله برای آخرین بار می خوابد تا در خواب، سینای داستانش را پیدا کند و همانجا در خواب خودش، به سینا می رسد و با او  برای همیشه زندگی می کند. یادت هست که می گفتی قصه ما جور دیگری تمام می شود و تو باید به به دنبالم بدوی و جایی میان خواب و بیداریت پیدام کنی. حرفت را جدی نمی گرفتم ولی این تو بودی که رفتی و من به دنبالت همه ی داستان ها را نوشتم. هیچ جا، و در هیچ مصاحبه ای نگفته ام که داستان هام را میان خواب و بیداری می نویسم. کسی باورش نمی شود. اما تو، تو بهتر از هر کس می دانی که نیمه خواب و نیمه بیدار بودم وقتی از تو می نوشتم، وقتی که تمام صحراهای زمین را به دنبالت گشتم، وقتی کلی شخصیت خلق می کردم تا لااقل یکی شان را دنبالت بفرستم تا شاید خبری از تو برایم بیاورد.  تو خودت بهتر از هر کس می دانی که همه داستان هام از آن صندوقچه بیرون آمده. از آن صندوقچه که پرش کرده بودیم از خاطره و نگهش داشته بودیم برای دوران پیری. راستش امروز آن صندوقچه را برای هزارمین بار باز کردم و از صبح دوباره تمام خاطراتش را خواندم. یک هو انگار چیزی فهمیده باشم، به کتاب هام نگاهی کردم. در هیچ کدام از داستان ها، با تو حرف نمی زدم. همیشه از تو حرف می زدم. شخصیتی را می ساختم و پی تو می فرستادم. حس کردم برای همین هم هست که اثر نمی کند که پیدات نمی کنم، که نمی میرم. امروز تصمیم گرفتم با خود تو حرف بزنم و شخصیت داستان جدیدم خود تو باشی.


راستش چند سالی هست که نمی توانم با اختیار خودم را پرت کنم  میان خواب و بیداری. قرص می خورم. بد نیست. گیج می شوم، می نشینم پشت میز و شروع به نوشتن می کنم. امروز که راز ندیدنت را فهمیدم، کل قرص های خواب آورم را یکجا خوردم. دلم کمی درد می کند و گیج تر از همیشه ام. همه این ها را گفتم تا منت ات را بکشم. تا نازت کنم، تا بیایی و مرا  با خودت ببری. می شنوی؟ حوصله ام از خودم، از پیری، از تنهایی، از داستان هام، از خیالاتم، از دوستانم و از همه سر رفته. همه را برای پر کردن جای خالی تو می خواستم اما جای خالی ات این روزها خیلی بزرگ ... .

یک اتوبانیِ پیر


پیر مرد هم مثل من بی هدف در حاشیه اتوبان قدم می زد. مثل خیلی های دیگر که آخر شب ها را برای قدم زدن انتخاب می کنند، او هم بیرون زده بود تا کمی به پاهایش فشار بیارد، شاید ذهنش آزاد شود. خیلی ها که با پای پیاده اتوبان گردی می کنند،دنبال خسته شدن و از پا افتادن اند. فکری دارند که نشستن را برایشان سخت کرده، می زنند به خیابان، اتوبانی برای خودشان پیدا می کنند و قدم می زنند و قدم می زنند تا وقتی که انرژی شان تمام شد با یک تاکسی به خانه برگردند و از زور خستگی خوابشان ببرد. نمی دانم او قدم هایش را کند کرده بود یا من تندتر می رفتم که بعد از یک ربع که جلوتر از من راه می رفت، به هم رسیدیم. فندک خواست، نداشتم. خندید و گفت نمی کشی؟ انگار که ندانم منظورش چیست، گفتم چی رو نمی کشم؟ گفت: رنج رو. گفتم: چرا. گفت: پس آتیشت کو. گفتم آتیش دارم ولی یک جایی این وسطهاست و اشاره کردم به قفسه سینه ام. خندید و گفت: پس اهل دلی؟ گفتم: اگر قبولم کنند. دوباره خندید و گفت: از حاضر جوابیت خوشم می آید. این بار من هم لبخند زدم و گفتم: آدم های آخرِ شب اتوبان ها، یا شاعرند یا عاشق یا بدبخت؛ در هر صورت نیمچه حکمتی در کلامشان هست. پرسید: حالا تو شاعری یا عاشق یا بدبخت؟ لحظه ای مکث کردم و گفتم: نمی دانم. دارم قدم می زنم که همین را بفهمم.  پیر مرد اما نگاهی به من کرد و گفت: لابد فکر می کنی این پیرمرد یا شاعر است یا بدبخت، آدم به این سن و سال را چه به عاشقی. گفتم: هیچ چیز بعید نیست. لابد عاشقید؟ گفت: بله، عاشق یک شاعر بدبخت هستم. خنده ام گرفت. گفت بنا بود قضاوت نکنی. گفتم چنین قراری نگذاشته بودیم. گفت: این قانون اتوبان است. این وقت شب، اگر قضاوت کنی، لابد آن دختر را روسپی می بینی، آن مرد آن طرف اتوبان را معتاد، آن یکی را دزد و لابد من را هم دیوانه. قانون اتوبان قضاوت نکردن است. شاید حوصله بحث کردن نداشتم برای همین گفتم: حق با شماست. حالا واقعاً عاشق یک شاعر بدبخت هستید؟ خانمی که شما عاشقش هستید لابد آدم خوشبختی است. هنوز حرفم تمام نشده بود که پیرمرد با خنده پرید وسط حرفم و گفت: پسر جان، چند وقت می شود که اتوبانی شده ای؟ گفتم: دقیق یادم نیست. چرا؟ پیر مرد پاسخ داد: لابد زیاد نیست وگرنه می فهمیدی که فقط آدم هایی مثل من که عاشق خودشان هستند شب ها می زنند به دل اتوبان. گفتم یعنی خودشیفته اید؟یعنی آن شاعر بدبخت هم خود شما هستید؟ گفت: فهمیدنش سخت نبود. من 60 سال است که عاشق خودم هستم. همه زندگیم را گذاشتم پای این عاشقی. الآن هم دارم با عزرائیل سر خودم رقابت می کنم. پرسیدم بیمارید؟ خندید و گفت: آنقدر که شاید فردا صبح از اتوبان ببرندم بهشت زهرا و زنگ بزنند به بچه های برادرم که بیایید بدن فلامی را تحویل بگیرید.  بعد کیف پولش را در آورد و آدرسش را که روی کاغذی نوشته بود به من نشان داد. خنده روی لبانم خشک شده بود. خواستم بگویم متأسفم که آرام گفت: این سرنوشت همه ماست. تو هم  عاشق خودت هستی، تو هم خودشیفته ای، تو هم آخرش یک اتوبانی پیر می شوی. همیشه آدرست را توی جیب بغلت بگذار. کار بدی نیست. دیگران را معطل پیدا کردن خودت نمی کنی.

دوش های دریغ شده



از حمام برگشته ام. از عصر بی حوصله بودم. حس کردم دوش آب گرم حالم را خوب می کند. با بی حوصلگی ژیلت را برداشتم و صورتم را اصلاح کردم. خیلی مواقع جواب می دهد. ریشت را می زنی و یک دوش آب گرم می گیری و بعدش با یک چای داغ از این طرف نیل به آن طرف نیل می روی. انگار که موسی و قومش باشی که مانده ای در کشور دلمردگی و بی حوصلگی و یک نیل بین تو و نشاط دوباره فاصله است. این ریش زدن و آن دوش گرفتن و آن چای داغ می شود عصای موسی. خلاصه اینکه خیلی وقت ها دوش آب گرم حالم را خوب می کند. همینطور که زیر دوش بودم و پوست تنم از گرما و نرمی آب به وجد آمده بود یک سری فکرهای عجیب به سراغم آمد. با خودم فکر می کردم چقدر آب گرم به آدم هایی که غم بزرگی دارند کمک می کند. یاد وقتی افتادم که عزیزی را از دست داده بودیم. آنقدر فشار روانی زیادی را تحمل کرده بودم که داشتم می ترکیدم. هیچ وقت دوش آب گرمی که فردای آن روز گرفتم را فراموش نمی کنم. زیر دوش، غمی همراه با لذت تمام وجودم را پر کرده بود. امروز که به آن تجربه فکر می کردم، حس کردم هر چه خسته تر و غمگین تر باشی، دوش آب گرم بیشتر کمکت می کند. یعنی حجم لذتش را وقتی غمگین تری بیشتر حس می کنی. در لابه لای این فکرها، یاد زندانیان آشویتس افتادم. جایی که پُر بود از آدم های غمدیده. آدم هایی که خیلی چیزها را از دست داده بودند و هر لحظه هم ممکن بود عزیز دیگری را از دست بدهند، مورد سوء استفاده قرار بگیرند یا حتی کشته شوند. در این میانه غم و دلتنگی چقدر دوش آب ِگرم تسلی بخش است. اما این تسلی یا از این زندانیان بخت برگشته دریغ می شد( مثل خیلی دیگر از زندان های زمین)  یا اگر وعده دوش آب گرمی داده می شد، نتیجه اش حمام گاز بود. حمامی که به جای رد کردن این رنج دیدگان از نیل، یکسره در نیل غرقشان می کرد.  چه سرنوشت غم انگیزی.  چه سرنوشت غم انگیزی. اندکی بعد متوجه شدم ناخودآگاه به آدم های نسل های بعد و بعدتر فکر می کنم. به آدم هایی که در دنیایی با بحران آب به دنیا می آیند. وقتی آب برای خوردن و کشاورزی کم باشد، قطعاً  آب برای گرم کردن و دوش گرفتن خیلی کمتر خواهد بود و این یعنی بشرِ آینده یکی از تسلی هایش را از دست می دهد. با خودم فکر می کردم بچه های ما این تسلی و لذت را با چه چیزی جایگزین می کنند؟ تردیدی نداشتم که با چیزی جایگزین می کنند که حتی شاید بهتر از این هم باشد ولی من هر چه فکرکردم چیزی به ذهنم نرسید.

 

خلاصه اینکه الآن حال بهتری دارم. اما شاید مسخره ام کنید ولی زیر دوش یک جور احساس غم و دلشوره به دلم افتاده بود. غمی برای زندانیان، آوارگان، خیابان خواب ها و دلشوره ای برای آیندگان.  احساس می کردم باید هر چه زودتر شیر آب را ببندم. حس می کردم زندانیان، خیابان خواب ها و آیندگان از من به خاطر دوش های نگرفته شان متنفر خواهند بود. راستش از خودم هم بدم آمده بود که چرا نمی توانم مثل آدم دوش بگیرم و اینقدر معذبم.

آهستگی


امشب گمشده ای را یافتم که حتی نمی دانستم گمش کرده ام.


خانه یکی از دوستانمان بودیم. وقت رفتن، کودک 3 ساله ی خانه بنا را گذاشت بر با ما آمدن. گیر داده بود که من می خواهم با این ها بروم. گاهی می گفت با این ( یعنی من) و گاهی می گفت با این( یعنی همسرم). هرچه من و همسرم و پدر و مادرش قربان صدقه اش رفتیم و به لطایف الحیل سعی کردیم این فکر را از سرش بیرون کنیم، نتیجه نداد. حتماً می خواست با ما بیاید. خلاصه اینکه مادرش مجبور شد با ما بیاید تا دوری بزنیم، شاید این طفل معصومِ مردم آزار بی خیال شود یا خوابش ببرد و این قصه جمع شود. سوار ماشین شدیم. دیر وقت بود. گفتم: چند خیابان را دور می زنیم و یک موسیقی لایت می گذارم تا خوابش ببرد. گشتم یک سی دی موسیقی کلاسیک از داخل داشبور پیدا کردم و گذاشتم. خیابان ها خلوت بودند و من خیلی آرام شروع به حرکت کردم. بنا بر این شد که ساکت باشیم و حرفی نزنیم تا موسیقی و سرعت کم ماشین و خستگی این پسرکوچولو اثر کند و ماجرا ختم به خیر شود. یک خیابان را تقریباً تا انتها رفتیم ولی هنوز خوابش نبرده بود. آرام می رفتیم و موسیقی آرامی هم پخش می شد. من کم کم درگیر افکارم شده بودم و بقیه هم ساکت و آرام چشم هایشان را بسته بودند. خیابان بعدی را هم که رفتیم، پسرک هنوز خوابش نبرده بود. کم کم حس می کردم تنم آرام شده. سرعت مایشن کم بود. فکرهام با موسیقی آرام زمینه آرام گرفته بودند و از آرامش شب و سرعت پایین ماشین لذت می بردم. یک لحظه بر گشتم و دیدم بقیه هم آرام و ساکت به موسیقی گوش می کنند. گفتم :" بچه ها، فکر نمی کنید الآن دیگه موضوع مهبد نیست. من که دیگه حس نمی کنم قراره با این سرعت و این موسیقی دور بزنیم که مهبد خوابش ببره. حس می کنم ما به این آهستگی نیاز داشتیم. من که دارم جداً لذت می برم. " بقیه هم لبخند زدند، یعنی که برای آن ها هم همینطور بود. خلاصه اینکه خیابان سوم را هم تا انتها رفتیم و خیابان چهارم و پنجم را، و همه ی این مسیر را با سرعت خیلی کم و موسیقی آرامی برگشتیم. حس می کردم مدت ها دنبال چنین چیزی بودم. تعجب کرده بودم که چقدر دلم آهستگی می خواسته، چقدر از سرعت اتفاقات و زندگی خسته شده  بودم، چقدر سرعت تند زندگی ام را پیش فرض گرفته بودم و فکر می کردم در غیر این صورت زندگی، زندگی نیست. خلاصه اینکه یک اتفاق ساده و یک پافشاری کودکانه لحظات آرامش بخش و عمیقاً دلنشینی را برای ما ساخته بود.

 

 دوباره به خانه ی آن ها رسیدیم. پسرک هنوز نخوابیده بود. هنوز می خندید ولی خیلی آرام رفت بغل مادرش و مادرش هم پیاده شد و در حالی که لبخندی بر لب داشت، تشکر کرد و رفت. پسرک که اینقدر اصرار داشت با ما بیاید، حالا برای ما دست تکان می داد و با خنده  از ما خداحافظی می کرد. پسرک خودش نمی فهمید، ولی هدیه ی خیلی ارزشمندی به ما داده بود؛ چیزی که لااقل من مدت ها بود گمش کرده بودم.

 

از آن موقع دارم به آهستگی فکر می کنم و اینکه خود ما معمولاً به دست خودمان سرعت زندگی هایمان را کم نمی کنیم. معمولاً اتفاقی می افتد که ما را برای مدتی از بازی بیرون می کشد یا سرعتمان را کم می کند. ولی خب این اتفاق ها همیشه اینقدر هم کم هزینه نیستند. با خودم فکر می کردم باید کمی به سرعت زندگی ام و به ضرورت آهستگی بیشتر فکر کنم. حس می کنم آهستگی شفا بخش است. باید کاری برای آهستگی کرد.

آرامش بی دلیل


بعضی آرامش ها بی دلیلند؛ دقیقاً مثل بعضی غم ها یا دلتنگی ها. این آرامش ها یک هو می آیند. البته نه که یک سره بی دلیل باشند ولی هر چه هست انتظارشان را نداری. وقتی به اطرافت نگاه می کنی، حس می کنی باید ناآرام باشی. یعنی اوضاع آنطور نیست که قاعدتاً اگر کسی جای تو باشد، دلش آرام باشد، ولی تو وقتی به خودت نگاه می کنی، می بینی آرامی. اگر مثل من باشی، اولش به سرت می زند ببینی چرا آرامی. می ترسی نکند اتفاق بدی در جریان است و تو برای آنکه ناراحتی اش را حس نکنی، خودت را به بی خیالی زده ای. ولی کمی که می گذرد می گویی: مهم نیست. هر چه هست غنیمت است. بگذار کمی دلم آرام باشد.

امروز یکی از این آرامش ها را تجربه کردم. دلنشین بود؛ خیلی دلنشین بود. 


جهانِ قدم زدن های بی هدف


باز مثل خیلی وقت‌های دیگر دچار احساسات مبهمی می‌شوی که کلافه‌ات می‌کند و ناگزیر لباس‌هایت را می‌پوشی و به خیابان می‌زنی. هیچ وقت نتوانسته‌ای بفهمی در این حالت دقیقاً چه احساسی داری؟ دلتنگی؟ می‌ترسی؟ افسرده‌ای؟ خسته‌ای؟ تنهایی؟ احساس پوچی می‌کنی؟ یا شاید هم آمیزه‌ای از همه این احساس‌ها. شاید هم چیزی است که خودت هرقدر هم زور بزنی نمی‌توانی درست درکش کنی. شاید فقط یک روان‌شناس یا روانکاو بتواند این کلاف سردرگم را باز کند. هرچه هست، آخرش به خیابان ختم می‌شود؛ به قدم زدن‌های طولانی؛ به بالاکشیدن یقه پالتو و رفتن و رفتن. همیشه چند چهارراه که قدم می‌زنی مشکل حل می‌شود. البته این قدم زدن‌ها و این خالی شدن‌ها همیشه با مکاشفه‌ای همراه است. چقدر در استفاده از کلمات دست و دلبازی به خرج می‌دهی؟ مکاشفه؟ باشد، مته به خشخاش نمی‌گذارم. یکی از آن مکاشفه‌هایت را بگو. بگذار ببینم این قدم زدن‌ها به کجا ختم می‌شود و مکافشه برای تو چه معنایی دارد. راستش مکاشفه برای من چیز غریبی نیست. اشتباهی این واژه را به کار بردم. منظورم این بود که بالاخره وقتی قدم می‌زنم و خیابان‌های شهر را سلانه سلانه و بی‌هدف طی می‌کنم، چیزهایی می‌بینم که وقتی برای کاری بیرون می‌روم و مقصد مشخصی دارم، اصلاً به چشمم نمی‌آیند. آ‌ها، خب، مثلاً؟ مثلاً دلتنگی و تنهایی پارک بان‌های کنار خیابان. تا به حال به چهره‌هایشان خیره شده‌ای؟ به مکالمات تلفنیشان گوش داده‌ای؟ تا به حال سر صحبت را با آن‌ها باز کرده‌ای؟ خیلی طفلکی‌اند. خیلی. تقریباً همهٔ آن‌هایی که تا به حال دیده‌ام، در مسیر پژمرده شدن بودند. هر کدام با کوهی از مشکلات و با امید موقتی بودن این شغل صبح را شب می‌کردند. راستش حوصله نوشتن از پارک‌بان‌ها را ندارم. فقط چون گفتی مثالی بزنم گفتم. همه حرفم این بود که وقتی بی‌هدف به خیابان می‌زنی، چیزهای زیادی به چشمت می‌آیند که معمولاً نمی‌توانستی ببینی. این قدم زدن‌های بی‌هدف تا به حال خیلی برای من مفید بوده. دارم فکر می‌کنم بد نیست در خیلی زمینه‌های دیگر هم بی‌هدف و سلانه سلانه قدم بزنم. وقتی همه چیز جدی و هدف دار می‌شود، گند می‌خورد به همه چیز. زود عصبی می‌شوم و مدام مضطربم. نمی‌دانم زندگی را چقدر باید جدی گرفت. دارم فکر می‌کنم زیادی جدی و هدف دار بودن زندگی را خراب می‌کند و آخر کار هم آدم را بی‌نصیب می‌گذارد.

دشمن شب ها


یکی از بد‌ترین چیز‌ها که البته من مدام تجربه‌اش می‌کنم، این است که خیلی دیروقت به رختخواب بروی و به خیال اینکه همه کارهایی که باید را کرده‌ای و جیره روزانه‌ات از زندگی را مصرف کرده‌ای دلت به دنبال یک جرعه خواب آرام و بی‌دغدغه باشد. بعد وقتی که تنت به لذت گرمای پتو دلخوش می‌شود یاد مرگ، بی‌معنایی زندگی، از دست دادن عزیزان و حتی تنهایی و ترس گورستان به سراغت بیاید. آه که چه سخت است نجات یافتن از این افکار. آن وقت شب که ذهنت مثل یک ژنراتور برق بزرگ در حال کار است و تنت آرام گرفته و کاری نمی‌کند، افکاری اینچنین چون دشمنی تیغ به دست، آنقدر روحت را می‌خراشد و خونی می‌کند که آرزو می‌کنی کاش هر چه زود‌تر از پا در آیی و خوابت ببرد. بعد وقتی تلاش می‌کنی و ذهنت را ساکت می‌کنی، از این توانایی خودت به وجد می‌آیی. ذهنت را به خوردنی‌ها، به ادکلن هات، به لباس هات و به کارهای فردا مشغول می‌کنی و کم کم ذهنت آرام می‌شود و خوابت می‌برد. اما خواب، آن دریچه‌ای که نمی‌دانی به کجا باز می‌شود و آن راهروی پیچ درپیچی که نمی‌دانی به کجا منتهی می‌شود، تو را دوباره به همنشینی‌‌ همان افکار می‌برد و «وقتی نیمه شب با یأس و نومیدی از خواب بیدار می‌شوی، دشمنانی که خیلی وقت پیش شکستشان داده‌ای، دوباره بر می‌گردند تا شکارت کنند.» تنها چیزی که در این نیمه شب‌ها به ذهنت می‌رسد این است که بپرسی چرا؟ می‌دانی که هرچه نباشد، این نشان یک بیماری پنهان در روحت توست وگرنه آدم عادی که دچار این مخمصه‌ها نمی‌شود. اما باز به شیوه معمولت سرت را به سمت بالا می‌کنی و می‌پرسی: آخر چرا؟ چرا همه چیز اینقدر ....؟ چرا این همه رنج، این همه تلخی، این همه ...؟ و بعد با یک چرای مبهمِ خیلی کلی سرت را دوباره روی بالشت می‌گذاری و گوشه پتو را گاز می‌زنی تا خوابت ببرد.

ذهن الکن


خیلی مواقع فکر ی به ذهنم می‌رسد که با خودم می‌گویم حتماً باید آن را در جایی ثبت کنم؛ در دفتری، روی کاغذی یا در وبلاگم. راستش خیلی به حافظهٔ خودم اطمینان ندارم و مدام حس می‌کنم افکارم را از دست می‌دهم. گاهی فکر می‌کنم اگر همهٔ ایده‌های نو و افکاری که ناگاه به سراغم می‌آیند را جایی می‌نوشتم، الان حال و روز خیلی بهتری می‌داشتم. وقتی فکری را ثبت نمی‌کنم و بعداً هرچه به خودم فشار می‌آورم و یادم نمی‌آید، تنها کاری که می‌کنم این است که آرزو می‌کنم دوباره اتفاقی بیفتد و آن فکر به ذهنم برسد. مدام از خودم می‌پرسم: چرخه زمانی بازگشت یک فکر چقدر است؟ یعنی مثلاً این ایده یا فکری که امروز در جایی ننوشتمش و فراموشش کرده‌ام، چند وقت دیگر دوباره به یادم می‌آید؟ شاید یک هفته دیگر، شاید یک ماه دیگر، یک سال، ده سال و شاید هم هیچ وقت. در واقع نگران انباشت تفکراتی هستم که هر کدام بواسطه اتفاقی یا در سیر تفکری به ذهنم خطور کرده‌اند ولی چون حافظه‌ام جا نداشته، از ذهنم پاک شده‌اند. گاهی می‌دانم که ایدهٔ خوبی داشته‌ام ولی اصلاً یادم نمی‌آید و دوباره از نو شروع می‌کنم. نمی‌دانم شما هم درگیر چنین مسئله‌ای هستید یا نه؟ ولی من که فکر می‌کنم اگر افکارم را جایی بنویسم و روی هم جمعشان کنم، زمان و انرژی کمتری مصرف خواهم کرد. خلاصه اینکه همه جور ترسی داشتم و این هم بر قبلی‌ها اضافه شده است.

تقاطع اتفاقی


امروز با دوستی قرار گذاشته بودم؛ جایی در اواسط اتوبان مدرس؛ دقیقا در تقاطع مدرس و همت. جایی که تا مسافتی طولانی، دور و برت را فقط اتوبان اشغال کرده است. دوستم حدود نیم ساعت دیر کرد. در این فاصله کنار خیابان ایستاده بودم و کتاب می‌خواندم. با خودم فکر می‌کردم بعید است کسی غیر از من در این هوای سرد و در کنار این اتوبان پر رفت و آمد قدم بزند یا منتظر دوستی باشد. اطرافم را نگاهی کردم. همه با سرعت می‌رفتند و فقط من بودم که یقهٔ پالتوام را بالا داده بودم و در سرما و هوای آلودهٔ تهران، کتابِ «داستان زندگی من» هلن کلر را می‌خواندم. یکی دو صفحه را که خواندم، حس کردم کسی از دور به من نزدیک می‌شود. سرم را بلند کردم. کمی آنطرف‌تر، زنی با کاپشن مشکی بلند در حالی که به جای روسری کلاه کاپشنش را روی سرش کشیده بود، آرام و کمی خمیده و بی‌حوصله به سمتم می‌آمد؛ زنی حدوداً سی یا سی و پنج ساله با چهره‌ای تکیده. لباس‌های نو و مرتبی تنش بود و نمی‌شد خیال کنی که آواره یا خانه به دوش است. با این همه اما خیلی رنجور و در هم ریخته بود. با خودم فکر کردم چرا کسی باید در این هوای سرد در حاشیهٔ اتوبان قدم بزند. چندقدمی مانده به من کلاه از سرش افتاد. مو‌هایش را با ماشین تراشیده بود. ظاهر بدون کلاهش با آن سر بی‌مو خیلی تکیده‌تر از چیزی بود که تا چند لحظه پیش به نظر می‌رسید. من با خودم فکر‌هایی می‌کردم و او همینطور آرام و بی‌خیال به من نزدیک‌تر می‌شد و در تمام این مدت با چشم‌های گود افتاده‌اش به من خیره شده بود.  من هم تمام این مدت به چشم هاش  زل زده بودم و فکر می‌کردم چرا باید با چنین حالی حاشیهٔ اتوبان را برای قدم زدن انتخاب کند و چرا با چشم‌های نگرانش به من زل زده است. در همین فکر‌ها بودم که از کنارم رد شد. نگاهش کمی آزارنده شده بود. از کنارم که رد می‌شد، هیچ عطر زنانه‌ای در هوا پخش نشد و نه حتی بوی سیگار یا عرق تن یا هیچ چیز دیگری. فقط حس کردم یک روح از کنارم گذشته است؛ یک زندهٔ مرده. یک زندهٔ در آستانه مرگ و شاید زنی در آستانهٔ خودکشی. حجم حضورش خیلی سنگین بود. نمی‌دانم چرا یک هو یاد داستان شازده کوچولو افتادم. خواستم چیزی بگویم. شاید به دنبال دوستی می‌گشت تا از رفتن، تا از مردن منصرف‌اش کند. شاید دنبال یک غریبه، یک رهگذر اتفاقی می‌گشت که یک هو بیاید و یک عالمه حرف‌های خوب برایش بزند؛ مثل کتاب‌ها، مثل فیلم‌ها. شاید به یک گوش احتیاج داشت؛ یک گوش غریبه و نا‌شناس که وقتی او حرف می‌زند فقط لبخند بزند و انگار که فرشته‌ای چیزی باشد برای نجاتش. نمی‌دانم. ذهنم پر از این فکر‌ها بود که از کنارم رد شد. چند قدمی که جلو‌تر رفت، برگشت و دوباره به پشت سرش نگاهی کرد. نگاهش این بار پر از تردید بود. با خودم فکر کردم بگذار سلام کنم. شاید کاری از پیش برود. شاید دنبال مسیحی چیزی می‌گردد در این صبح سرد و تعطیل، شاید به دنبال فرشته ایست. و خب، من هم که هنوز وقت داشتم، بگذار حرفی بزنم یا کاری بکنم. شاید خودکشی نکرد. شاید حالش بهتر شد. بالاخره این همه ادبیات و فلسفه و عرفان شاید به درد بخورد و آن زن با خودش فکر کند فرشته یا مسیحی در کار است. بعد هم او می‌رود پی کارش و من هم می‌روم پی کار خودم. هر چه تلاش کردم اما کلمهٔ سلام از دهانم خارج نشد. راستش هرچه زور زدم نتوانستم بر تردیدهام غلبه کنم. با خودم فکر می‌کردم دوران این فانتزی‌ها به سر آمده. نه مسیحی در کار است و نه فرشته‌ای و نه حتی یک رهگذر شاعر یا فیلسوفی تسلی دهنده. فانتزی‌های فیلم‌ها و قصه‌ها ذهن‌های ما را آلوده کرده‌اند. لابد این هم یکی از‌‌ همان فانتزی هاست. خلاصه اینکه جلوی خودم را گرفتم و آن زن رفت. چند باری برگشت و دوباره به چشم هام خیره شد. من اما معنای نگاه‌هایش را نمی‌فهمیدم. این بار نگران سرما خوردنش بودم؛ با آن سر بی‌مو و بی‌کلاه. آن زن رفت و حجم سنگین خودکشی را با خودش برد. سردم شده بود. کتاب را دوباره دست گرفتم و شروع به خواندن کردم. ذهنم متمرکز نمی‌شد. مدام با خودم فکر می‌کردم شاید کاری از دستم بر می‌آمد. شاید این همه اتفاقات دست به دست هم داده بودند تا کاری بکنم. از خودم می‌پرسیدم پس این همه نگاه بی‌معنا بود؟ آیا بودن من در آنجا، موسیقی تاکسی قبلی که خواننده اش از همدلی می گفت، دیر کردن دوستم و حال خراب این زن و نگاه نگرانش همه و همه اتفاقی بود؟

 هر چه بود آن زن رفت و من چند صفحهٔ بعدی کتاب را خواندم و کمی قدم زدم. دوستم بالاخره رسید و سوار ماشینش شدم. آن زن رفت و من برای مقابله با فانتزی‌ها و توهمات خودم هیچ کاری برایش نکردم. از صبح فکر می‌کنم آیا کار درستی کردم یا نه. نمی‌دانم. شاید اگر شخصیت‌های داستانی بودیم، من به او سلام می‌کردم و او هم با تردید جواب سلامم را می‌داد. بعد من چیزی می‌گفتم و او هم چیزی می‌گفت و من شعری برایش می‌خواندم و حرف‌های خوب می‌زدم و او می‌پرسید مگر دانشجوی فلسفه هستی و من هم می‌گفتم بله و می‌گفت می‌خواهم خودکشی کنم. بعد حرف می‌زد و حرف می‌زد و من به دوستم زنگ می‌زدم که تو خودت برو و من نمی‌آیم. بعد گوش می‌شدم تا خودش را تخلیه کند و من هم حرف‌هایی به او می‌زدم. حرف‌هایمان که تمام می‌شد او که کمی تخلیه شده بود، لبخندی می‌زد و کلاهش را سرش می‌کرد. کنار خیابان می‌ایستاد تا تاکسی بگیرد و می‌گفت می‌توانم شماره‌ات را بگیرم و دوباره هم با تو حرف بزنم و من هم که لابد مسیح یا فرشته یا رهگذری شاعر و از این حرف‌ها بودم لبخند می‌زدم و چیزی نمی‌گفتم و بعد ماشینی برای او نگه می‌داشت و او می‌رفت و من هم به دنبال زندگی‌ام می‌رفتم. اما هیچ کدام از این اتفاقات نیفتاد. هم او رفت و در زمان گم شد و هم من. همه چیز به همین راحتی تمام شد. هیچ اتفاق شاعرانه یا پیامبرانه‌ای هم نیفتاد. خیلی ساده و معمولی. خیلی سرد، خیلی عادی و تکراری.

یک عاشقانه ساده مبهم


                  

نه، هرچه تلاش می‌کنم چیز دندان گیری برای تعریف کردن پیدا نمی‌کنم. فیلم خوبی نبود؛ یک عاشقانهٔ سادهٔ سامان مقدم را می‌گویم. وی‌ترین فیلم پر بود از چهره‌های شناخته شده و محبوب ولی محتوای فیلم آنقدر درگیر تناقضات و ابهامات و ساده انگاری بود که ممکن بود نیمه‌های فیلم دلت بخواهد سینما را ترک کنی. اما رنگ‌ها، موسیقی و تصویرهای دل انگیز فیلم نگهت می‌داشت؛ تا حدی شبیه کارهای رضا می‌رکریمی. خلاصه اینکه کلیت این فیلم نه در حد اثر یک تازه کار و نه در حد و اندازه‌های کارگردان خوشنامی چون سامان مقدم بود. اگر بنا به محاسبهٔ نمرات منفی و مثبت باشد، ۶ نمرهٔ منفی می‌دهم و ۴ نمره مثبت. اما بگذراید کمی از قصهٔ فیلم را تعریف کنم:

خلاصه داستان:

 «صفر (فرهاد آییش) و امان (همایون ارشادی) سال‌ها قبل عهدی با هم می‌بندند که گندم (مهناز افشار) و کرامت (با بازی خوب احمد مهرانفر) با هم ازدواج کنند، اما گندم به علی (با بازی ضعیف مصطفی زمانی) علاقه دارد و می‌خواهد با او ازدواج کند، در ابتدا گندم و علی بخاطر امان حرفی نمی‌زنند تا اینکه با اصرار صفر، امان مجبور می‌شود خود را حداکثر تا سه ماه بعد، برای عروسی آماده کند، اما امان با‌شناختی که از علی و پدرش دارد و در ضمن از علاقه گندم به علی نیز آگاه است، تصمیم می‌گیرد صفر را راضی کند تا قید وصلت گندم و کرامت را بزند، اما صفر زیر بار نمی‌رود و تاکید دارد که این دو حتما باید با هم ازدواج کنند و علاقه نیز بعدا به وجود می‌آید. در این میان اتفاق عجیبی برای گندم و پدرش می‌افتد و گندم به این ازدواج تن می‌دهد. علی که به توصیه امان به شهر رفته با شنیدن این خبر به ده برمی گردد تا ماجرا را از زبان خود گندم بشنود...»

کل فیلم را تعریف نمی‌کنم تا اگر قصد دیدنش را داشتید، برایتان از اینکه هست بی‌مزه‌تر نشود. اگر بگردید اینطرف و آنطرف اینترنت ماجرای کامل فیلم را هم پیدا می‌کنید.

از همهٔ این حرف‌ها که بگذریم، فیلم چندان هم بی‌نکته و خالی نبود. صحبت از عشق و تب و تاب آن بود و از سرنوشت ما انسان‌ها که به هزار و یک عامل خارج از اختیار ما وابسته است. در مورد اینکه یک نفر به راحتی می‌تواند بر سر خطاهای کوچک یا اشتباهات دیگران تباه شود. فیلم از آزمون‌های وجودی دشوار پیش پای ما انسان‌ها هم روایت نسبتاً خوبی به دست می‌داد؛ آزمون‌هایی که نمی‌دانی باید صبوری کنی یا دست به کار مهم بزنی؛ آزمون‌هایی که وقتی تمام می‌شود با خودت فکر می‌کنی اندکی صبوری کافی بود تا آبروی داشته و نداشته‌ات به باد نرود؛ آزمون‌هایی که خیلی از کسانِ خوشنام از آن سرافکنده بیرون می‌آیند و بسیاری از بدنامان ممکن است سربلند از آن خارج شوند. فیلم از عاقبت زندگی‌ها و تصمیم‌ها می‌گفت؛ از اینکه هیچ کس برای همیشه مصون نیست. هر کسی ناگزیر روزی در لبهٔ پرتگاهی قرار می‌گیرد که سرنوشت پیش پایش گذاشته است. در چنین جایی انتخاب فرد می‌تواند او را به قعر دره بکشاند یا از هلاکت و بدنامی نجاتش دهد.

خلاصه اینکه فیلم سامان مقدم، فیلم ضعیفی از کار در آمده است ولی چون سامان مقدم حرف‌هایی برای گفتن دارد، فیلم یکسره به ردهٔ فیلم‌های ناامید کننده فرو نمی‌افتد. اگر ضعف‌ها را کنار بگذاری و از منظر وجودی به برخی تصویرهای خاص آن از روابط انسانی نگاه کنی، چیزهایی برای تأمل و فکر کردن پیدا می‌کنی.

 

اسیر گهواره


معلم‌های مدرسه‌ام در طول سال‌ها بیهوده با من حرف زدند. از آنچه به من می‌آموختند، هیچ یاد نگرفتم شاید به این دلیل که حرف‌های آن‌ها از باوری قاطعانه سرچشمه می‌گرفت و از جهل شاداب روحشان بر نمی‌خاست. حقیقتاً چه کسی چیزی دربارهٔ زندگی می‌داند؟ حتی مرگ نیز واقعیتی مسلّم نیست. برخی اعضای خانواده‌ام را در تابوت دیده‌ام اما به نظرم می‌رسید که سخت در تفکر هستند و دربارهٔ مسئله‌ای پیچیده و مبهم می‌اندیشند. راه حل ناگهانی این مسئله رستاخیز است؛ نوری که استخوان‌های سر، و سنگ محکم اعتقادات کاذب را می‌شکند. این نور از هم اکنون اینجاست، با روزهای زندگیمان در آمیخته و ظلمت و تارکی پیرامونمان را از هر سو می‌شکافد.

 آموزگاران برای یاد دادن درس‌ها به من از پا در می‌آمدند و من اگرچه تمام صحبت‌های آن‌ها را فراموش کرده‌ام اما برعکس، درس شجاعتی را که نیمکت حیاط مدرسه به من آموخت هنوز به یاد دارم. نیمکت در سرما و گرما، زیر سقف آسمان غرق در تفکر بود و رنگ سبزش پوسته پوسته می‌شد. من شاگرد او بودم؛ شب و روز را انتظار می‌کشیدم. در وجود ما چیزی هست که یش از انتظارمان دوام می‌آورد.


*به نقل از کتاب اسیر گهواره، نوشته کریستین بوبن، ترجمه ی مهوش قدیمی، انتشارات آشیان.

ماجرای لرزش پلک ها


برای فراموش کردن مرگ زیاد تلاش می‌کنی. مدام حواس خودت را پرت می‌کنی. اکراه داری از اینکه سن و سالت را به کسی بگویی. سنی نداری ولی می‌ترسی. بچه که بودی این سن و سال برایت یعنی بزرگ سالی، یعنی آستانهٔ رسیدن به اواخر کار. ۴۰ سالگی مرز ناخوشایندی است؛ زیاده از حد به پایان نزدیک است. مهم نیست این پایان، ۷۰ سالگی باشد یا ۹۰ سالگی، مهم این است که ۴۰ سالگی خیلی به پایان نزدیک است، ۳۰ سالگی به ۴۰ سالگی و ۲۷ سالگی یکی دو گام مانده تا ۳۰ سالگی. حتی این هم مهم نیست. مهم این است که حس مرگ، حس بیهودگی و چیزهایی از این قبیل آزارت می‌دهد. گاهی اوقات با خودت فکر می‌کنی هیچ کاری آنقدر ارزشمند نیست که بتوانی با انجام دادنش در برابر مرگ سربلند باشی. انگار هر کاری که بکنی مرگ همچنان مرگ است؛ همچنان بی‌معنی و بی‌معنا کننده. راستش بدم نمی‌آید از تعابیر پست مدرن در مورد مرگ استفاده کنم: مرگ امری نامتعیّن است، امری چند پهلو و بدون معنای مشخص. مرگ چیزی مبهم است؛ همیشه فقط در شبکه‌ای از چیزهای دیگر معنا می‌یابد و کمی بعد دوباره معنایش را از دست می‌دهد و معنای دیگری به دست می‌آورد. مرگ اشاره به چیزی ندارد. خوب که نگاه می‌کنی، حرف بی‌ربطی هم نیست. مرگ شبیه هیچ چیزی نیست. در شبکهٔ نشانه‌ها و دلالت‌ها نمی‌توانی جای مشخصی برایش پیدا کنی. مرگ همیشه قالب گریز است.

عینکت را روی بینی‌ات جا به جا می‌کنی. چشم‌هایت را می‌مالی. می‌سوزند؛ چشم‌هایت را می‌گویم. آبستن گریه‌اند؛ گریه‌ای از سر ترس؛ ترس از مرگ و بی‌معنایی. با خودت فکر می‌کنی چرا این حرف‌ها را می‌نویسم؟ تنها پاسخی که به ذهنت می‌رسد این است: ترس از مرگ یک هو برای هزارمین بار به دلت افتاده و برای فرار از آن به نوشتن پناه آورده‌ای. خواستی بنویسی تا از شرش خلاص شوی. پلک‌هایت می‌لرزد. می‌دانم.

تراسِ جمعه ها


در تراس را که باز می‌کنی عصر جمعه خیلی سریع، انگار که منتظر باز شدن در باشد، خودش را می‌اندازد داخل حال. بعد پخش می‌شود توی همهٔ حال، توی راهرو، توی اتاق خواب و حتی توی اتاق کارت. بعد ذره ذره نفوذ می‌کند لای کتاب هات، داخل کشوی میزت، لای لباس هات و لباس‌های او. بعد نشت می‌کند به خانهٔ هسایه، به کوچه، به محله، به شهر. و از طریق تلفن می‌رود به خانهٔ پدر و مادرت، به خانهٔ پدر و مادر او و به خانهٔ برادرت. همه جا باید در کمترین زمان ممکن اشغال شود. عمر عصر جمعه کوتاه است؛ نهایتاً دو ساعت، سه ساعت یا ۵ ساعت. باید در همین زمان کم همه جا پخش شود.

بعد که سرمای تراس اذیتت می‌کند، بی‌خیال می‌شوی. چای سردشده‌ات را از طبقهٔ سوم می‌ریزی داخل باغچهٔ ساختمان و با خودت فکر می‌کنی، این هفته هم فرصت نشد خرمالوهای درخت زیر تراس را بچینم. حتماً تا هفتهٔ بعد گنجشک‌ها حساب خرمالو‌ها را می‌رسند. در تراس را که می‌بندی، سرما را با خودت به داخل خانه می‌بری. هنوز یک ساعتی مانده و باید با آن کنار بیایی. تلفن را بر می‌داری و به اینطرف و آنطرف زنگ می‌زنی. شاید بقیه هم دلمردهٔ عصر جمعه‌اند. شاید صحبت کردن، حال خودت و آن‌ها را خوب کند. ولی نه، افاقه نمی‌کند. بقیه هم خسته و بی‌حوصله‌اند. ناامید از زنگ زدن به این و آن، می‌نشینی و به دیوار تکیه می‌دهی. با خودت فکر می‌کنی، فقط عصر جمعه نیست. بعضی وقت‌ها، وسط هفته هم همینقدر دلگیر می‌شود. با خودت که فکر می‌کنی می‌بینی، انگار درِ تراس همیشه باز است و مدام در طول هفته این حس بی‌حوصلگی و ملال به سراغت می‌آید و همینطور به سراغ همسایه و پدر و مادر، برادر‌ها، خواهرت و ... . بعد مشکوک می‌شوی و با خودت می‌گویی، شاید زنده بودن همه‌اش تجربهٔ پیوستهٔ ملال و دلزدگی است؛ لابد کمی هم هیجان و حیرت و ترس و شور و عشق و چیزهایی از این دست، مثل کشمش کیک، وسط این دلمردگی‌ها پخشند.

بی‌خیال می‌شوی. ادامه دادنش به نفع هیچ کس نیست. چای تازه‌ای برای خودت می‌ریزی و دوباره به فکر فرو می‌روی تا این سومین چای هم سرد شود و از دهن بیفتد؛ تا شاید این عصر جمعه تمام شود. بعد که عصر جمعه تمام شد، پای لپ تاپت می‌نشینی و مثل مسافری رسیده از راهی دراز، یا جنگجوی خسته‌ای برگشته از نبردی نیمه برده، نیمه باخته، می‌نشینی و خاطرات‌ات و شرح نبردت را می‌نویسی تا به ادامهٔ زندگیت برسی.

آدمِ بی آشتی


این روز‌ها با خودم فکر می‌کنم اگر کسی با خودش آشتی باشد، همیشه وقت اضافه می‌آورد. این روز‌ها خیلی وقت کم می‌آورم و حس می‌کنم بد جوری با خودم آشتی نیستم. کسی که با خودش آشتی باشد، وقت صرف جنگیدن با خودش و با شرایطش و با محیطش نمی‌کند. کسی که با خودش آشتیست انرژی‌اش پخش نمی‌شود، حواسش همیشه پرت نیست. می‌داند چه می‌کند و خوب هم کار می‌کند. اما کسای که با خودش آشتی نیست، هم وقت صرف جنگیدن با خودش و زمین و زمان می‌کند و هم حواسش همیشه پرت است، و علاوه بر همهٔ این‌ها، هیچ موقع دل به هیچ کاری نمی‌دهد: آخر باید جای دیگری می‌بود و کار دیگری می‌کرد و از این حرف‌ها. خلاصه آدمی که با خودش آشتی نیست، مشغول است؛ همیشه مشغول است و هیچ وقت هم راضی نیست. یک خواب نیم ساعتهٔ آرام در بعدازظهر می‌شود حسرت آدمی که با خودش آشتی نیست.

البته نمی‌دانم با خود در آشتی بودن چه نسبتی با شرایط و احوال جهان خارج از فرد دارد. ولی ته ذهنم فکر می‌کنم می‌توان در اوضاع بیرونی خراب و ناگوار هم با خود آشتی بود و تقصیر را گردن اوضاع و احوال بیرونی نینداخت.

البته می‌دانید شرط آشتی بودن با خود چیست؟ «خود» را پذیرفتن و به رسمیت شناختن؛ یعنی آنچه هستی را بپذیری و برای بهبودش تلاش کنی ولی آن را انکار نکنی.

خلاصه اینکه آدم در ۲۷ سالگی وقتی با خودش آشتی نیست، نه فقط وقت کم می‌آورد که مدام احساس پیری می کند.

حضور مبهمت اینجاست، ای آخرین لحظه!


انسان‌ها (که البته من فقط از یکی از آن‌ها یعنی خودم تجربهٔ بی‌واسطه‌ای دارم) احساسات عجیبی دارند. احساساتی که مبهم اما شدیداند. احساساتی که تعیین کننده‌اند ولی مدام باید انکارشان کرد؛ احساساتی که مثل باتلاق هستند؛ هر چه جدی ترشان بگیری بیشتر فرو می‌روی، زندگیت را بیشتر می‌بلعند و حیرتت را بیشتر می‌کنند. یکی از این احساس‌های عجیب، احساسی ایست که در علم به مردن و در تلاش برای فراموش کردن آن به انسان دست می‌دهد.

همه می‌دانیم که دیر یا زود خواهیم مرد. شاید همهٔ ما به روز مردنمان، لحظات پس از مرگ و روز خاکسپاری و حتی روز‌ها و هفته‌های پس از مردنمان فکر کرده‌ایم. تخیّلی قوی داشته باشی، فکر کردن به این چیز‌ها و تصور مرگی که همین لحظه ممکن است به سراغت بیاید، آنقدر طاقت فرساست و آنقدر نمی‌دانی چه کارش کنی، و کجای دلت بگذاریش که سعی می‌کنی از دستش فرار کنی. می‌دانی که می‌میری. می‌توانی نزدیکی‌اش را حس کنی و حتی می‌توانی جزئیاتش را تصور کنی. با این حال تلاش می‌کنی از این همه دانستن و همهٔ این تصاویر فرار کنی. آن احساس عجیبی که می‌گویم همین است: احساسی که در علم به مردن و در تلاش برای فراموش کردنش به آدمی دست می‌دهد.

داشتم نوشته‌های چند سال پیش وبلاگم را می‌خواندم. مرگ همیشه در نوشته‌هایم جریان داشته است. اما این روز‌ها بیش از همیشه دچار حسی‌ام که پیش از این گفتم: احساسی که در علم به مردن و در تلاش برای فرار از آن و فراموش کردنش به آدمی دست می‌دهد. خلاصه اینکه مرگ شب و روز مثل این پشه‌های لعنتی در اتاق من این طرف و آن طرف می‌رود. دست می‌کشد روی کتاب هام و روی سرنوشتم و روی دفترچه‌ای که کار‌هایم را می‌نویسم و می‌چرخد دور لیوان چای ولرم شده‌ای که خوردنش را فراموش کرده‌ام.

مرگ می‌داند که هست. من هم می‌دانم که هستم. زندگی هم از هر دوی ما باخبر است. ولی خب، همه در یک بلاتکلیفی محض گیر افتاده‌ایم. مرگ ترجیح می‌دهد همینجا بماند. من ترجیح می‌دهم فرار و فراموش کنم و زندگی که چاره‌ای برایش نمانده همینطور بلاتکلیف می‌چرخد. خدای من چرا در زمان خلقت‌ات این حس عحیب را خلق کردی؛ حسی که طاقت فرساست؛ احساسی که در علم به مردن و در تلاش برای فراموش کردنش به آدمی دست می‌دهد.

تولد دیرهنگام و پیری زودرس


گفت: ما داریم به قهقرا می‌رویم. ببین همه غمگین‌اند.

در صف بی‌آر تی بودیم. رفته بودیم انقلاب برای خرید کتاب.

می‌گفت: ببین، هیچ کس نمی‌خندد. حتی خود تو. چند سال پیش هم همینطور بود محمود؟

اتوبوس به ایستگاه رسیده بود. داشتم چیزهایی که از اقتصاد و سیاست خوانده‌ام را در ذهنم مرور می‌کردم. چرا اینطور شد؟ این سیر نزولی تا کجا ادامه پیدا می‌کند؟

در همین فکر‌ها بودم که گفت: آن خانم کتاب فروش را یادت هست؟ همانی که تمام این ۴ سال وقتی می‌آمدیم انقلاب، از دیدن خنده‌اش خوشحال می‌شدیم؟ خب، چند ماه است دیگر نمی‌خندد. وقتی ازش سؤال می‌کنم، فقط عینکش را جا به جا می‌کند و خیلی سرد جواب می‌دهد.

در دلم می‌گفتم: یک طوری حرف می‌زنی که انگار مقصر همهٔ این بدبختی‌ها من هستم. خود من هم گم شده‌ام. به روی خودم نمی‌آورم. خود من هم وقتی برای خرید کتاب به این خیابان شلوغ، به این تجسم تهران خاطرات کودکانه‌ام می‌آیم، سر درد می‌گیرم. راستش حس می‌کنم همه چیز از دست ما خارج شده. شده‌ایم تخته پاره‌هایی روی موج.

و گفتم: ببین. دقیقاً. شده‌ایم مثل تخته پاره‌هایی روی موج. تفاوت من و تو هم تفاوت در نوع نگاه‌مان به همین مسئله است. من‌‌ رها کرده‌ام و تو مدام غصه‌اش را می‌خوری. در وسط این دریای طوفانی، نمی‌توان راه چاره‌ای پیدا کرد. ولی تو هنوز هم مدام نگرانی و به راه چاره فکر می‌کنی. تازه چه راه چاره‌ای؟ راه حلت خریدن دلار بود. که مثلاً ارزش پول‌هایت افت نکند و سودی هم بکنی؟ مگر کردی؟ هی با خودت کلنجار رفتی که این راه درستی برای پول در آوردن نیست. اخلاقی نیست و.... خب.

آرام گفت: اتوبوس لعنتی. همیشه در ایستگاههای شلوغ سوار می‌شویم. همیشه هم اتوبوس دیر می‌رسد. خسته شدم از ازدحام و دیر رسیدن. محمود، من فکر می‌کنم ما همیشه دیر می‌رسیم. وقتی هم که می‌رسیم همه جا شلوغ و به هم ریخته است. مثل تولدمان...

اتوبوس رسید. سوار شدیم. سینه‌ام می‌سوخت. هوا پرِ دود بود. هیچ کداممان حوصلهٔ ادامه دادن داشتیم.

در باب حقیقت انضمامی افسردگی


"همیشه عنصر مخربی در رفتارهای آدمی هست و امید راهی است برای فرار از خود؛ از وضیعت اسف باری که تولد برایمان رقم زده است" افسردگی چیزی جز باور به این گزاره نیست. و افسردگی چه بی صدا و آرام به روزها و لحظه هایمان می خزد. و افسردگی چه آرام می رود زیر پوست روابطمان. و افسردگی چه بی خبر رنگ در و دیوار را تغییر می دهد، صداهای آشنا را غریبه می کندو طنین های دلنشین را به ضرباهنگی فرساینده بدل می کند.

همیشه کسی هست که کسی را می پاید. کسی که نزدیک است. آمده تا به صورت تنهایی او چنگ بزند. می دود بی آنکه هراسی از نبود وقت داشته باشد. می نشیند بی آنکه خسته باشد و داد می زند بی آنکه واقعاً عصبانی شده باشد.

همیشه عنصر مخربی در همه ی رفتارهای آدمی هست. ولی آدمی آن را نمی بیند تا زمانی که افسردگی از راه می رسد. افسردگی مثل عشق است: چشم آدمی را باز می کند. تنها آن موقع است که می فهمد : "همیشه عنصر مخربی در رفتارهای انسان هست و امید راهی است برای فرار از خود؛ از وضیعت اسف باری که تولد برایمان رقم زده است"

آینده در گذشته ی ماضی


هیچ کس پایبند هیچ آینده‌ای نیست. تنها گذشته است که دست و پای آدمی را می‌بندد. آینده هم در بند گذشته است. تنهایی آدمی هم میراث گذشتهٔ اوست. رنج‌ها، غم‌ها و شادی‌ها همه ارمغان گذشته‌اند. گذشته اما یکسره جبری است. تمام شده است. جز رشته‌ای از خاظرات و تأثیرات چیزی از آن باقی نمانده است. چگونه باید با گذشته سر کرد؟ گذشته را چه باید کرد؟ گذشته‌ای که روز به روز بزرگ‌تر می‌شود و سهم بیشتری از زندگی ما را می‌گیرد اما هیچ تغییری در آن نمی‌توان داد. دم مرگ، همهٔ زندگی ما گذشته است. در آن لحظه، یکپارچه گذشته‌ایم. همهٔ هستیمان جز‌‌ همان دم آخر، گذشته است. در آن لحظه موجودی ماضی هستیم.

جاودانگی ِ کُشنده


چیزی مرگ بار در میل به جاودانگی هست. مگر نه این است که هر چیزی به ضدّش شناخته می‌شود و اگر چیزی هست ضدّش هم یقیناً وجود دارد. پس اگر فنا هست، جاودانگی هم هست و اگر جاودانگی هست، نابودی هم هست. میل به جاودانگی، چیزی در این میانه است، میل به چیزی که آدمی را به ضدّش می‌کشاند. از میل به جاودانگی به فنا و نیستی کشیده می‌شویم. این میل آنقدر شدید هست که همهٔ فعالیت‌هایمان را پنهان و آشکار جهت دهد. اما چون جاودانگی ممکن نیست و چون همهٔ عمر زیسته‌ایم که جاودانه شویم، وقتی به واقعیت نیستی پی می‌بریم، فنا‌تر می‌شویم. پردهٔ توهممان که دریده می‌شود، حاصل همهٔ عمرمان بی‌معنا می‌شود و نیستی از این بیشتر نخواهد بود.

 جاودانگی، ما را به مردنِ پیش از مرگ دچار می‌کند؛ به نیستیِ پیش از نیستی؛ به تهی و بی‌معنی کردن همهٔ فعالیت‌ها و همهٔ عمرمان. میل به جاودانگی کشنده است و تمام زندگی ما در همین پارادوکس شکل می‌گیرد.

ایمان و امید


میگل د اونامونو ، کتاب درد جاودانگی، ترجمه ی  بهاءالدین خرمشاهی، ص 261:

و اگر ایمان "مادهٔ" امید است، امید نیز به نوبهٔ خود "صورت" ایمان است. ایمان تا زمانی که به ما امید نبخشیده است ایمانی بی‌شکل و صورت است، مبهم است، آشفته است، بالقوه است، چیزی به جز امکان ایمان یا آرزوی ایمان نیست. ما نیازمند به ایمان داشتنیم و به چیزی که امید بسته‌ایم ایمان می‌آوریم، به امید ایمان می‌آوریم. گذشته را به یاد می‌آوریم، حال را می‌شناسیم، و تنها به آینده ایمان داریم. ایمان داشتن به آنچه ندیده‌ایم، همانا ایمان داشتن است به آنچه خواهیم دید. ایمان تکرار می‌کنم، ایمان به امید است: ما به چیزی که امید داریم ایمان داریم.


عکس نوشت ( استخدام نشده ها)



در این دنیا آدم‌های زیادی با فقر شرافتمندانه دست و پنجه نرم می‌کنند. خیلی‌ها درهیچ جایی و هیچ شغلی استخدام نشده‌اند، هیچ حقوق ثابتی ندارند و امنیت مالیشان تقریباً در حد صفر است. این آدم‌ها لحظاتی از روز را به سکوت می‌گذرانند. سکوتی همراه با فشار، تیر کشیدن مغز و گاهی هم دندان غروچه. گاهی هم بی‌هیچ یک از این‌ها؛ فقط سکوت می‌کنند تا درد فقر شرافتمندانه در جانشان رسوب کند. نمی‌دانم فهمیدید چه جور سکوتی را می‌گویم؟ مثل سکوت یک مادر بی‌پول در برابر خواستهٔ فرزندش یا سکوت یک پدر وقتی شب‌ها به مخارج زندگی‌اش فکر می‌کند یا وقتی به آیندهٔ فرزندانش نگاه می‌کند یا حتی زمانی که به آرزوهای تباه شدهٔ خودش فکر می‌کند.

در این دنیا خیلی‌ها بی‌کارند. بی‌پولند. بی‌آرزو و بی‌رویا هستند و در ‌‌نهایت خیلی از آدم‌های این دنیا در همین سکوت آرزو می‌کنند که‌ای کاش نبودند، که‌ای کاش بمیرند، که‌ای کاش نظم این جهان کمی و فقط کمی تغییر کند.

این دنیا برای بعضی آدم‌ها تراژیک شروع می‌شود، برای بعضی‌ها از کودکی تراژیک می‌شود، برای خوش بخت‌تر‌ها از حوانی، برای بعضی از می‌انسالی و برای آدم‌های خوشبختِ خوشبخت از پیری. در هر صورت این دنیا پر است از تراژدی. تراژدی در هیچ جا ر‌هایمان نمی‌کند. فقط نگاه‌مان از این سو به آن سو می‌لغزد تا دمی میان این تراژدی و تراژدی بعدی، فراموشی را تجربه کنیم    . 

----------------------------------------------------------------------------------

پانوشت :

تابلو استخدام نشده ها، اثر ارنست نیکول

و عُق زدن همه ی هستی ات را


زلزله، خدا، شر، شب قدر، بی‌معنایی، تباه شدگی، رنج، سیاه، چرخ‌های گاری، مرداب، نیلوفر، نیستی، سار‌تر، عدم. مرگ، هی باز مرگ، و باز هم مرگ و عُق زدن همهٔ هستی‌ات را.

صدسالگی دنیای ما آدم های امروزی


صد سال بعد تقریباً همهٔ ما آدم‌هایی که الان در دنیا هستیم می‌میریم و هیچ خبری از ما نخواهد بود. صد سال بعد این زمین زیر پای ما زیر پای کسان دیگری خواهد بود و خود ما هم زیر پای کسان دیگری به صورت خاک. صد سال بعد اختلاف نظر‌ها، دوستی‌ها، عشق‌ها و همه و همه چیز ما آدم‌های امروز از بین رفته است و ما می‌شویم آدم‌های دیروز. آدمهایی که زندگیشان عبرت بعدی هاست. جا و بی‌جا کتاب‌های تاریخ را اشغال می‌کنیم و می‌شویم خدا رحمت کرده پدربزرگ و مادر بزرگ و جد و این جور چیز‌ها. صد سال بعد هوا خیلی سرد‌تر از این است آن زیر خاک. صد سال بعد فلسفهٔ ما آدم‌ها دربارهٔ زندگی می‌شود موضوع تحقیق و آدم‌های برجسته‌مان خلاصه می‌شوند در چند زندگینامه و شرح حیات فکری و از این قبیل. صد سال بعد زمان هولناکی است. فکر کردن به صد سال بعد چقدر چیزی به آدم یاد می‌دهد و چقدر آدم را غمگین می‌کند.

هجرت نفسی


حس متناقضی از «در مشهد بودن» دارم. مشهد زادگاه من است ولی هیچ وقت احساس تعلق زیادی به آن نداشته و ندارم. مشهدِ خوب برای من یعنی خانهٔ پدر و مادرم؛ یعنی جایی که دو نفر بی‌آنکه انتظاری داشته باشند دوستم دارند. بقیهٔ مشهد را دوست ندارم. در خیابان‌های این شهر زیاد قدم زده‌ام. ساعت‌های متوالی راه رفته‌ام، در همین شهر عاشق شده‌ام ولی باز هم از آن هراس دارم. مشهد آدم را می‌آزارد. البته خدا مرا به شر بزرگتری مبتلا کرده است. آنقدر که تهران در نظرم اضطراب آور است، مشهد نیست. تهران شهر سیاه و ترسناکیست. مشهد اما اینطور نیست. ولی من این را دوست دارم که می‌توان در تهران گم شد. البته با خودم فکر می‌کنم که مسئله مشهد و تهران نیست. من معذبم. هر جای دیگر هم که باشد باز با خودم درگیرم. شهرِ بد، شهر درون من است؛ درونی که سال هاست با من آشتی نمی‌کند.‌ای کاش می‌شد آدم از درون خودش هم به جایی هجرت می‌کرد، اسمش را هم می‌شد گذاشت هجرت نفسی؛ یعنی رفتن به حالی که دوست داری و نمی‌توانی.

عشق و مرگ، سه


بعد از مرگ، باز هم از حوالی عوارضی جادهٔ تهران قم رد خواهم شد؛ بی‌دادن عوارض. و به سوی قم خواهم آمد. می‌دانم که تو دیگر در قم نیستی. درست که تمام شد برگشتی پیش من. بعد با هم بودیم و با هم زندگی کردیم. ولی خب، می‌گویند پس از مرگ زمان به عقب بر می‌گردد. همه چیز مرور می‌شود و آدم‌ها می‌بینند چه کارهایی کرده‌اند. خلاصه، توی راه تهران قم، کتاب می‌خوانم و خوابم می‌برد. بیدار که می‌شوم رسیده‌ام نزدیک میدان ۷۲ تن. بیدار که می‌شوم تو زنگ می‌زنی و می‌پرسی کجا هستم و چرا اینقدر طول کشید؟ بیدار که می‌شوم رسیده‌ام به نزدیکی‌های تو. می‌گویم قطع نکن، الان برایت دست تکان می‌دهم. آنطرف میدان از اتوبوس پیاده شده‌ام و تو مرا می‌بینی که دست تکان می‌دهم. بعد چه کسی می‌داند در آن لحظه چقدر خوشحالیم و چقدر هیچ جای دنیا مثل میدان ۷۲ تن قم نیست. بعد تو اشک می‌ریزی وقتی به قاب عکسم که نواری سیاه دارد نگاه می‌کنی. بعد من می‌گویم اول حرم یا اول نهار. و تو می‌گویی: «هر طور تو راحتی. دیگه مهم نیست اول کدوم. مهم اینه که با همیم». بعد من دلم از آن دنیا می‌گیرد برای تو که به قاب عکسم نگاه می‌کنی. یادم می‌افتد تو همیشه می‌گفتی چون سر قرار‌هایم دیر می‌رسم همیشه، خودت زود‌تر از من خواهی رفت. می‌دانم. من همیشه دیر رسیده‌ام ولی نمی‌توانم تصور کنم تو زود‌تر بروی. برای همین هم دارم از بعد مرگ خودم می‌نویسم و نه بعد از... تو که دلم نمی‌آید حتی کنار نامت بنویسمش. خیلی خودخواهم. می‌دانم. ولی خب، مگر تو نمی‌گویی که مرد‌ها اغلب خودخواهند؟ بعد می‌رویم کباب توکل برای نهار و من دیردیرام می‌شود که تو بیایی سر خاکم و آب روی سنگ قبرم بریزی و با دست‌های مهربانت سنگ قبرم، تنم را نوازش کنی. بعد من مثل همیشه یک سیخ گوجه و یک سالاد اضافه سفارش می‌دهم و آنقدر می‌خورم تا بترکم. و تو از کباب خودت هم به من می‌دهی. غذا که تمام شد، می‌رویم گذرِ خان. تمبرهندی می‌خریم و راه می‌افتیم سمت حرم. بعد من از خودم می‌پرسم آیا عشق کار درستی بود وقتی که یکی از ما دیر یا زود تنها می‌شود و باید دلش را به یک قاب عکس و یک سنگ قبر و مشتی خاطره خوش کند؟

عشق و مرگ ، دو


از تو پرم. حجم خالیت سرد می‌کند هوای پیرامونم را. گرمایم را می‌بلعد این نبودن تو؛ سرد می‌شود پا‌هایم. یخ می‌کند دستانم. نگران ایستادن قلبم هستم. آخ که عشق چه رنجی است در این دنیا. چرا باید وقتی که مرگ هست، وقتی که روزی می‌رسد که خیابان‌ها حضورش را حس نمی‌کنند و کفش هاش گرمای پایش را و لباس هاش گرمای تنش را، چرا وقتی روزی هست که او نباشد، عشق هست؟ و چرا کسی دیگر هست که عاشق بشود، وقتی که روزی هست که نباشد و دستش دستان او را لمس نکند و بدنش در خاک باشد و سرد؟

 آخ، درد می‌کند بدنم. درد می‌کند قلبم؛ تیر می‌کشد بی‌جهت. در گوشم بوق ممتدی را می‌شنوم که انگار بوق قطاری است که مرا از او جدا می‌کند. آخ که عشق، پر از درد است وقتی که مرگی در کار است. ترس از مرگ (مرگ او) پیر می‌کند آدم را. زهر می‌خوراند به کامت. خسته‌ات می‌کند؛ رنجور و غمین.

یاد حرف پروست می‌افتم که می‌گفت بین دوست داشتن و غم نخوردن همواره باید یکی را انتخاب کرد.

 

اتفاق همدلی


می گوید منظورت دقیقا چیست؟ می گویم منظوری ندارم. دقیق حرف زدن را هم بلد نیستم . ورور می کنم. چه کار داری؟

.....
می گوید: ورور نکن. می گویم : ورور نیست، دارم درباره ی یک مقاله ی فلسفی دقیق صحبت می کنم. مطلب از این قرار است که...
می گوید ببین، آدم ها خیلی از آنچه که فکر می کنیم کمتر می توانند حرف هم را بفهمند. آدم ها درهایشان خیلی به هم بسته است. مثلن همین ورور کردن و منظور دقیق را ببین. می گویم این حرف ها را قبلن فلاسفه زده اند. می گوید خب ، ورور کرده اند بنده های خدا. می گویم هوا سرد است ، بیا چای بخوریم و تلویزیون تماشا کنیم. منظورم را خوب فهمیده ، چای می ریزد و کنارم می نشیند. تلویزیون نگاه می کنیم. خب، اینجوری بهتر است.

خلقت دقیق زنجیره ی رنج


در این شب سرد و برفی ، حالم از خودم به هم می خورد، وقتی برای گرم شدن به بخاری می چسبم. در حالی که یکی دو ساعت قبل به مردی برخوردم که روی کارتن ها و در میان انبوهی لباس خوابیده بود و هنوز می لرزید. خدایا ، کافی نیست؟ او رنج می کشد و من هم از خودم اینگونه حالم به هم می خورد. و خب ، چه کار می شود کرد؟ خودت را جای من بگذار. آخر چرا این مجموعه را اینقدر هماهنگ و دردناک آفریدی؟

مانیفستی همواره قابل نقض

 

بار‌ها با خودم فکر کرده‌ام که چرا وقتی به وبلاگم می‌رسم، ترجیح می‌دهم به جای فلسفه که کم کم دارد به حرفه‌ام تبدیل می‌شود، هرچه بنویسم غیر از فلسفه. البته می‌دانم که ذهنم یک بار برای همیشه به فلسفه آلوده شده است ولی گمان می‌کنم نیاز به گریز از آن، همزمان با نیاز به آن در درونم رشد کرده است. همین است که سبب می‌شود به دنبال جایی باشم تا در آن مطلبی احساسی بنویسم، شعر بگویم، فریاد بزنم و.... سال‌ها پیش دوستی به من می‌گفت چرا در وبلاگت دقیق و فلسفی نمی‌نویسی؟ آن زمان انتقادش را پذیرفتم و چند باری سعی کردم در این وبلاگ حرف‌های جدی و دقیق با صورت بندی چفت و بست دار بنویسم ولی راستش من حتی در کلاس‌های فلسفه هم با اینکه عقلم سر کلاس بود، دلم جای دیگری بود. این روز‌ها دیگر انتقادش را قبول ندارم و دوست دارم تا می‌توانم چیزهایی بنویسم که صورت بندی دقیقی نداشته باشند روایتی باشند از آن قسمت وجودم که دلش می‌خواهد نشت کند از لای انگشتان خودم و خدا و هر کس دیگر و بریزد روی زمین و خلاصه از چنگال همه ما بازیگران عرصه فلسفه یا هر امر جدی خارج شود.

این حرف‌های غیر جدی شامل همه چیز می‌شوند: شادی، رنج، ترس، انتظار و هر آن چیزی که انسان دراعماق وجودش با آن‌ها سر و کار دارد. خلاصه در یک کلام: احساس می‌کنم به عنوان یک انسان نیاز به فریاد زدن، نجوا کردن، گریه کردن، بالاآوردن، خوابیدن و بیدار شدن دارم و از بچگی راهی برای بروز این چیز‌ها و بیان خودم جز نوشتن یاد نگرفته‌ام. خیلی از حرف‌ها هست که نمی‌توانم یا نمی‌خواهم در وبلاگم بنویسم و سعی می‌کنم، مخصوصا حالا که می‌دانم وبلاگم خیلی کمتر خوانده می‌شود، فقط بعضی حرف‌هایی که می‌خواهم از شرشان خلاص شود و دیگر دستکاریشان نکنم را در اینجا بگذارم و البته مطمئن هم باشم جز چند نفر، کسی نمی‌خواندشان و از این بابت هم خیالم راحت باشد.

 

تنهایی


پانزده هزار نفر ، ساعت 5 صبح، برای دیدن اعدام کسی که دارد یک ریز گریه می کند و کمک می خواهد. شوخی نیست. دارم دیوانه می شوم.

مگر شما نبودید که 25 بهمن به خیابان آمدید؟ مگر آب دست هم نمی دادید؟

مگر شماها بچه ندارید؟ برادر ندارید؟ حیوان خانگی ندارید؟
... اینقدر شهوت کشتن؟

چرا اینقدر احساس تنهایی می کنم از شنیدن این خبر؟نکند من هم اگر دستم می رسید یکی از آن 15000 نفر بودم.