بیهودگی
تمام شد. امروز صبح که به بانک می آمدم، تمام راه با خودم فکر می کردم آیا کاری بیهوده تر از این در عمرم کرده ام یا نه؟ "کار بیهوده؟" می ایستم. "مگر کار غیر بیهوده هم وجود دارد؟" آنقدر این کلمه را در ذهنم تکرار می کنم که معنیش را از دست می دهد. این کار را خیلی خوب بلدم. وقتی از چیزی ناراحتم، آنقدر در ذهنم تکرارش می کنم تا معنی اش را از دست بدهد؛ مثلِ مرگ ِ پری، مثل از دست دادن ماشین، مثلِ تلخی و خستگی این دوسال، مثلِ سنّم، مثلِ تارهای سفیدی که همینطور بیشتر و بیشتر توی موهام ظاهر می شوند. همه آن ها را تکرار می کنم تا رنگ ببازند، تا کهنه و مندرس و بی ارزش و محو بشوند. آن وقت می توانم رهایشان کنم.
چقدر از محیط بانک بدم می آید. صبح شنبه است. نباید شنبه می آمدم. موعد قسط فردا بود، کاش می گذاشتم همان فردا. امّا نه، حس می کنم قصه تکرارش باید همین امروز تمام می شد. زن میانسالی در باجه کناری نشسته و دارد تقاضای وام می دهد. این را از اطلاعاتی که کارمند بانک به او می دهد می فهمم. زن جوانِ پشت باجه، با لبخند می گوید: "خب، تبریک میگم. اینم فیش پرداخت آخرین قسط. امیدوارم بازم بهانه ای جور بشه و به ما سر بزنین آقای ابریشمی". حرف که می زند به چشم هایش نگاه می کنم. چقدر شبیه چشم های پری هستند؛ آرام و مهربان. به صندلی کناری ام نگاه می کنم، جایی که سه سال پیش پری نشسته بود. مانتوی کرمی بلندی تنش بود و شال سبزی را که همین دیروز با هم خریده بودیم سرش کرده بود. خوشحال بود. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. کار جدیدی پیدا کرده بودم، با حقوق تقریباً دو برابر. وامِ بابا را داده بودند و حالا می شد مراسم عروسی را جلوتر بیندازیم، من هم داشتم وام می گرفتم تا ماشین بخریم. پری هم داشت درسش تمام می شد. همه چیز افتاده بود روی دور. پری اما هنوز می ترسید، ولی خوشحال بود. دستش می انداختم:
- پری، فکر کنم اگر همه دنیا هم رو به راه بشه بازم تو دلت شور می زنه. حالا دیگه من و تو می تونیم بریم زیر یه سقف. می تونیم زندگی خودمونو داشته باشیم. داریم ماشین می خریم. می تونیم بریم سفر. می تونیم با هم باشیم. پری، برای چی نگرانی؟ الان باید خوشحال باشی. نگران قسط ماشینی؟ اصلاً بیا نصفشو خودت بده. درست که تموم شد میری سر کار، یه بخشی از قسطو خودت میدی. اصلاً پول جمع کن زودتر بیایم تصفیش کنیم. اصلاً خودم یه جوری پولدارتر میشم سریع تمومش می کنم.
زن جوان ِ پشت باجه صدایم می زند: "به سلامت آقای ابریشمی". بلند می شوم. به صندلی خالی کنارم نگاه می کنم. زن میانسال، کار وامش تمام شده است. خوشحال است و نگران؛ مثل پری. همیشه به شوخی به پری می گفتم: "شما زن ها حتی وقتی خوشحالین هم نگرانین. انگار اگه نگران نباشین جهان امن نمیشه. همش میخواین از همه مراقبت کنین. اگه تو یه روزی فقط خوشحال باشی، همه شهرو شیرینی میدم".
بلند می شوم. تمام شد بود. دوباره همان فکر به سراغم آید: آیا تا به حال کاری بیهوده تر از این کرده ام؟ هوای بیرون سرد است. برای اوّلین بار بعد از این دو سال، حس خالی بودن دارم. آنقدر خالی و تهی که دوست دارم تا شب در خیابان ها قدم بزنم. خالی ام، خالی و آرام و نگران. قدم زدن هایم را خوب می شناسم. قدم می زنم و تکرار می کنم، آنقدر قدم می زنم و تکرار می کنم تا بتوانم رهایش کنم. خنده ام می گیرد. دو سال تمام داشتم قسط ماشینی را می دادم که از بین رفته بود. همه اش یک اشتباه بود. یک سوء تفاهم، یک اتفاقِ بیهوده، مثل مرگ پری؛ یک توده کوچک و کم اهمیت که نمی دانم از کجا پیدایش شد. دکتر گفت چیز مهمی نیست. اگر داروهایی که می دهم را منظم بخورید، تا چند ماه دیگر خودش کوچک و کوچک تر می شود و این دردهای خفیفی که دارید هم از بین می رود. امّا نشد. بزرگ و بزرگ تر شد. پری داروهایش را منظّم و به موقع می خورد امّا روزهای بی موقع ما شروع شده بود. هیچ چیز، دیگر به قاعده پیش نمی رفت. این را آن روزها نمی فهمیدم. بعد از آن تصادف بود که یک هو حس کردم به این حقیقت پی برده ام. چند ماهی بود که دیگر همه چیز داشت کم و بیش بی موقع، نامنظّم و نابهنگام پیش می رفت. قول داده بودیم در مورد آن توده به کسی چیزی نگوییم. قرار بود جذب بشود و اثری از آن باقی نماند. امّا نشد. مثلِ یک سوء تفاهم بیهوده و یک خطای سهوی در برابر چشمان من و پری بزرگ شد و وقتی به خودمان آمدیم که دیگر همه از وجودش خبردار شده بودند. رشد آن کیست در دل پری، شروع همه چیز بود. شروعِ دلشوره های بیشترش، شروع ِ غمگین تر شدن من، شروع ِ سفید شدن موهایم و شروع ِ تصادفم در جادّه ای که دیر یا زود باید اتفاق می افتاد. آن روزها با خودم می گفتم فیل ها با هم می آیند. فیلِ تنها جایی نمی رود. تنها باشد می میرد. این را توی تلویزیون دیده بودم. فیل ها با هم راه می افتند و گلّه ای حرکت می کنند، مثل این گلّه فیل که رها شده بود توی زندگی من و پری. هر چیزی را که به دستمان می رسید کنار می کشیدیم تا در امان بماند. عهد کرده بودیم دوباره مثل آن اوایل به کافی شاپ برویم، دوباره برای هم هدیه بخریم، دوباره در پارک قدم بزنیم. عهد کرده بودیم بیماری را شکست بدهیم، پری تصمیم گرفته بود دوباره درس بخواند و من تصمیم گرفته بودم پول جمع کنم و ماشینمان را عوض کنیم. امّا نشد. فیل ها بر خلاف ما شب ها نمی خوابیدند. عبور گلّه فیل، تمام شبانه روز ادامه داشت، طوری که دیگر طاقتمان تمام شد. پری که رفت، من هم بریدم.
چرا پری در تمام فکرهای من اینقدر ساکت است. چرا حرف نمی زند؟ پری فقط لبخند می زند و دلشوره دارد. آخرین تصویر پری توی ذهنم همین است. خبر سرطان را که داد هم همینطور بود. دلشوره داشت و لبخند می زد. گفت: "نگران نباش. دکتر گفته می تونیم با عمل و شیمی درمانی درستش کنیم". دوباره تکرار کرد: "دکتر گفته می تونیم". امّا انگار خودش هم باور نداشت. ولی تمام تلاشمان را کردیم. آن چند ماه که دیگر با گلّه فیل ها کنار آمده بودیم، من و پری تمام تلاشمان را کردیم. پری بهتر شد. همه چیز دوباره داشت خوب می شد، اما یک هو همه چیز متوقّف شد. همه چیز بی هوا و بی مقدّمه از حرکت ایستاد؛ مثل قلب پری. هنوز بعد هزار بار تکرار هم نتوانسته ام تمامش کنم. قصه مرگ پری هیچ وقت تمام نمی شود. دیگر از کسی یا چیزی سؤالی نمی پرسم. دیگر نمی پرسم چرا دکتر نتوانست فرق توده خوش خیم و شروع یک سرطان لعنتی را بفهمد، چرا دیر پیگیرِ درمانش شدیم، چرا وقتی داشت خوب می شد یک هو قلبش ایستاد، چرا پری مرد؟ چرا اینقدر همه چیز غیرمنصفانه پیش رفت؟ چرا جهان تاب خوشی ما را نداشت، چرا کسی صدای من و پری را نشنید؟ دیگر هیچ کدام از این چیزها را نمی پرسم ولی هنوز هم نمی توانم معنای همه این ها را بفهمم. بعد از مرگ پری، هر چیز دیگری بیهوده است. گرگ ِ باران دیده ام. دیگر از هیچ چیز سر ذوق نمی آیم، دیگر از هیچ چیز نمی ترسم و دیگر هیچ چیزی را جدّی نمی گیرم.
با پری همه چیز تمام شد جز تکرار. از آن روز به بعد فقط به تکرار کردن دلخوشم. گاهی وقت ها جدّی و گاهی وقت ها برای بازی و سرگرمی. چندباری با درمانگرم درباره همین حرف زده ام؛ اینکه چقدر تکرار دلنشین است. تکرار به هیچ چیزِ تازه ای اجازه آمدن نمی دهد؛ نه به خوشی های تازه و نه به رنج های تازه و نه به خوشی هایی که می آیند، درگیرت می کنند و دقیقاً همان لحظه که دلبسته زندگی شده ای، تبدیل می شوند به رنج. تکرار، جهانِ ایدئالیست که می توان در آن زندگی کرد. گفتم حتی همینجا هم به خاطر تکرارش به من کمک می کند. می آیم، می روم، دوباره می آیم، دوباره می روم و همینطور ادامه می دهم و حرف می زنم و حرف می زنم تا تمام بشود. گفتم من پول توی جیبم را هم دوباره و سه باره می شمارم. قدم که می زنم، یک خیابان را ده بار می روم و می آیم و خسته که می شوم، آن وقت دست از تکرار ِ آن خیابان بر می دارم و به خانه بر می گردم. امّا دکتر، پری، پری هیچ وقت تکراری نمی شود. گاهی وقت ها فکر می کنم همه این تکرارها می آیند برای مراقبت از پری. برای اینکه پری گم بشود وسط این همه تکرار، تا کسی چشمش به پری نیفتد، تا کسی صدایش نکند، تا پری صدای کسی را نشنود، تا رویش را برنگرداند، تا قلبش نایستد. کاش می شد. هزار بار نجاتش داده ام ولی همیشه همان وقت که از بودنش مطمئن می شوم، دوباره قلبش می ایستد. دوباره سرطان می گیرد، دوباره دکتر می گوید قرص هایت را منظم بخوری همه چیز خوب می شود و دردهایت از بین می رود، دوباره توده ای توی شکمش پیدا می شود و به اصرار من می رود دکتر، دوباره گهگاه دلش درد می گیرد موقع خوابیدن، دوباره عروسی می کنیم، دوباره ماشین می خریم، دوباره می رویم بانک، وام می گیریم، وام بابا را می دهند، من از پری خواستگاری می کنم، دوباره عاشق پری می شوم، دوباره پری را توی دانشگاه می بینم، دوباره پری دانشگاه قبول می شود .... و دوباره من و پری به دنیا می آییم و درد می کشیم.
بارها همه این ها را تکرار کرده ام. امّا هیچ چیز هیچ وقت به موقع نیست و هیچ وقت هیچ چیز تمام نمی شود. امروز ولی این وام لعنتی تمام شد. دیگر دلیلی برای رفتن به سر کار ندارم. نفس عمیقی می کشم. به دکتر می گفتم: "می دونستی وام ها بعد از مردن منتقل میشن به خانواده آدم؟ مخصوصاً وقتی ضامنت پدرت باشه. دکتر ماه هاست دارم به این فکر می کنم که دوست دارم این وام تموم بشه یا نه؟ بعد از اون تصادف، پرداخت این وام برام یه کار خیلی بیهودست. فکر کن، دو ساله داری قسط ماشینی رو میدی که نابود شده."
تمام بدنم درد می کند، مثل همان روز، مثلِ درد شدید بعد از آن تصادف لعنتی. پرت شده بودم کنار جادّه. بابا می گفت:" خدا بهت رحم کرده که زنده موندی، اگر در باز نمی شد، اگر پرت نمی شدی بیرون، باید جنازتو از توی اون ماشین ِ مچاله شده در می آوردیم". بابا راست می گفت، خدا رحم کرده بود، اما به چه کسی، نمی دانم.
سرم تیر می کشد. خون روی صوتم لخته شده. از توی آمبولانس، دوباره شروع کرده ام به تکرار کردن. به ماشینی فکر می کنم که ناگهان پیچید داخل خیابان، به صدای ترمز، به ضربه، به پاهام که اوایل دردشان را حس می کردم ولی کمی بعد انگار دیگر مال من نبودند. دوباره تکرارش می کنم. دوباره آن ماشین می پیچد داخل خیابان اصلی، دوباره صدای ترمز، دوباره درد، دوباره خون، دوباره از بانک بیرون می آیم و به بیهودگی قسط وامی که پرداخت کرده ام فکر می کنم، دوباره زن جوان پشت باجه به من لبخند می زند، دوباره به صندلی خالی کنارم نگاه می کنم، دوباره پری با مانتو کرمی و مقنعه مشکی اش از دانشگاه بیرون می آید، دوباره می گوید :"یک لحظه واستا مقنعمو عوض کنم". دوباره پری شال سبزش را سرش می کند. دوباره می رویم خرید و من شال سبزی را پشت ویترین می بینم و به پری می گویم: "بریم اینو برات بخریم. خیلی خوبه". دوباره پری می گوید :"نه، گرونه"، و دوباره من حقوقم را می گیرم و دلم می خواهد با پری برویم خرید. دوباره پری شال را می خرد، سرش می کند، می رویم بانک، وام می گیریم، ماشین می خریم، عروسی می کنیم، می رویم زیر یک سقف، چند ماه زندگی می کنیم، پری دلش درد می گیرد، می رویم دکتر، توده ای توی دلش پیدا شده است، دوباره پری قرص هایش را منظم می خورد، توده بزرگ و بزرگ تر می شود، قول می دهیم در مورد آن توده به کسی چیزی نگوییم، دوباره پری دلشوره می گیرد و با لبخند می گوید: "نگران نباش. دکتر گفته می تونیم با عمل و شیمی درمانی درستش کنیم". دوباره تکرار می کند: "دکتر گفته می تونیم". دوباره پری عمل می کند، شیمی درمانی اش را با امید شروع می کنیم، دوباره همه چیز خوب می شود، دوباره پری تصمیم می گیرد برود دانشگاه، دوباره من پول جمع می کنم تا ماشینمان را عوض کینم، دوباره قلب پری می ایستد، دوباره من گم می شوم. خسته می شوم، از پا می افتم.
صدای منو میشنوی آقای ابریشمی؟" بله، اما تا می خواهم جواب بدهم، دیگر صدایی نمی آید. همه جا سکوت می شود. نگاه می کنم، فیل ها از حرکت ایستاده اند، همه جا راگرد و خاک فرا گرفته. من آرام، آرام از آن ها فاصله می گیرم. گرد و خاک فرو می نشیند، از دور به گلّه فیلی که مثل مجسّمه خشک شده اند نگاه می کنم. چه سکوت دلنشینی، چه آرامش عجیبی... آرام می شوم.
سلام. من محمود مقدسی هستم.