نمی‌دانم چرا ولی حس می‌کنم مردن از یک احساس خیلی معمولی شروع می‌شود. البته منظورم مرگ در اثر تصادف یا تیر خوردن یا پرت شدن از بلندی و این‌ها نیست. شاید آن‌ها هم همینطور باشند ولی مردن در خانه یا محل کار یا تاکسی یا خیابان به نظرم چنین چیزی می رسد. نمی‌دانم چطور توضیح بدهم. فرض کن خمیازه می‌کشی یا دست هات را باز می‌کنی تا خستگی در کنی، بعد یک هو می‌بینی این حس خمیازه کشیدن یا کشیدگی بدن، تمام نمی‌شود؛ گیر می‌کند؛ وصل می‌شود به حسی که تا به حال نداشته‌ای، به تجربه‌ای که تا به حال نبوده. بعد این تجربه ادامه پیدا می‌کند و می‌روی آن طرف بازی. یا مثلاً احساس خستگی می‌کنی و حس می‌کنی دلت می‌خواهد بخوابی. بعد دراز می‌کشی و مثل همیشه شروع می‌کنی به فکر کردن، بعد می‌بینی مسیر فکر‌ها و آرامش بدنت مثل همیشه نیست. خستگی و کوفتگی تنت ادامه پیدا می‌کند و فکر و خیالت از دستت خارج می‌شود. ناگهان حس می‌کنی وارد قلمرو تازه‌ای شده‌ای، تجربه‌ات از یک جایی به بعد مثل همیشه پیش نمی‌رود و حس می‌کنی همه چیز وقتی داشت مثل همیشه پیش می‌رفت، یک هو تبدیل به چیز دیگری می شود. یک هو حس می‌کنی از همه چیز‌ها حتی بدنت فاصله گرفته‌ای. بگذار مثال دیگری بزنم. مثلاً داری راه می روی، یک هو حس می کنی پات گیر می کند لبه فرش و می افتی زمین. سرت را بر می گردانی تا ببینی پات به کجا گیر کرده بوده؛ می بینی چیزی نیست. با خودت می گویی خب، پای آدم الکی هم ممکن است به جایی گیر کند. بعد در حالی که در همین فکرها هستی حس می کنی نمی توانی بلند شوی. حس می کنی آن حسِ گیر کردنِ پا، آن بی توجهی، آن بی اختیار افتادن ادامه پیدا کرده. یک هو حس می کنی دیگر نمی توانی جلوی ادامه پیدا کردنش را بگیری و ناگهان می بینی روی فرش نیستی.یعنی روی هیچ کجا نیستی و همه چیز تغییر کرده است. یا فرض کن در تاکسی نشسته‌ای و برای اینکه وقت تلف نکرده باشی داری چیزی می‌خوانی. حس می‌کنی چشم هات می‌سوزد. عینکت را بر می‌داری، چشم هات را می‌مالی، بعد همینطور که توی چشم هات یک سری تصاویر سیاه و طلاییِ برق مانند می‌بینی، حس می‌کنی چیزی را می‌بینی که تا به حال ندیده‌ای. تجربه‌ات مسیر دیگری در پیش گرفته و تو را به جای دیگری می‌برد. بعد حس می‌کنی دیگر چشم هات به تاکسی و مسافرانش باز نمی‌شود و جای دیگر و چیز دیگری را می‌بینی. یک هو حس می‌کنی همه خستگی تنت از بین رفته و اصلاً اینقدر سبک می‌شوی که حس می‌کنی بدن نداری. وقتی به خودت نگاه می‌کنی می‌بینی واقعاً بدن نداری و بدنت در حالی که مچاله شده روی یک کتاب و عینک کائوچویی، داخل یک تاکسی زرد دارد به سمت مقصد قبلی‌ات حرکت می‌کند ولی تو داری خودت را جای دیگری می‌بری. به همین سادگی.


حس می کنم فرایند مردن مثل همه اتفاقات، معمولی شروع می شود و یک هو آدم را از همه اتفاقات معمولی جدا می کند.  گاهی اوقات دست خودم نیست، وقتی دارم یکی از کارهای بالا را می کنم حس می کنم هر لحظه ممکن است این حسّم ادامه پیدا کند و بازی زندگی ام برای همیشه تمام شود.