پیر مرد هم مثل من بی هدف در حاشیه اتوبان قدم می زد. مثل خیلی های دیگر که آخر شب ها را برای قدم زدن انتخاب می کنند، او هم بیرون زده بود تا کمی به پاهایش فشار بیارد، شاید ذهنش آزاد شود. خیلی ها که با پای پیاده اتوبان گردی می کنند،دنبال خسته شدن و از پا افتادن اند. فکری دارند که نشستن را برایشان سخت کرده، می زنند به خیابان، اتوبانی برای خودشان پیدا می کنند و قدم می زنند و قدم می زنند تا وقتی که انرژی شان تمام شد با یک تاکسی به خانه برگردند و از زور خستگی خوابشان ببرد. نمی دانم او قدم هایش را کند کرده بود یا من تندتر می رفتم که بعد از یک ربع که جلوتر از من راه می رفت، به هم رسیدیم. فندک خواست، نداشتم. خندید و گفت نمی کشی؟ انگار که ندانم منظورش چیست، گفتم چی رو نمی کشم؟ گفت: رنج رو. گفتم: چرا. گفت: پس آتیشت کو. گفتم آتیش دارم ولی یک جایی این وسطهاست و اشاره کردم به قفسه سینه ام. خندید و گفت: پس اهل دلی؟ گفتم: اگر قبولم کنند. دوباره خندید و گفت: از حاضر جوابیت خوشم می آید. این بار من هم لبخند زدم و گفتم: آدم های آخرِ شب اتوبان ها، یا شاعرند یا عاشق یا بدبخت؛ در هر صورت نیمچه حکمتی در کلامشان هست. پرسید: حالا تو شاعری یا عاشق یا بدبخت؟ لحظه ای مکث کردم و گفتم: نمی دانم. دارم قدم می زنم که همین را بفهمم.  پیر مرد اما نگاهی به من کرد و گفت: لابد فکر می کنی این پیرمرد یا شاعر است یا بدبخت، آدم به این سن و سال را چه به عاشقی. گفتم: هیچ چیز بعید نیست. لابد عاشقید؟ گفت: بله، عاشق یک شاعر بدبخت هستم. خنده ام گرفت. گفت بنا بود قضاوت نکنی. گفتم چنین قراری نگذاشته بودیم. گفت: این قانون اتوبان است. این وقت شب، اگر قضاوت کنی، لابد آن دختر را روسپی می بینی، آن مرد آن طرف اتوبان را معتاد، آن یکی را دزد و لابد من را هم دیوانه. قانون اتوبان قضاوت نکردن است. شاید حوصله بحث کردن نداشتم برای همین گفتم: حق با شماست. حالا واقعاً عاشق یک شاعر بدبخت هستید؟ خانمی که شما عاشقش هستید لابد آدم خوشبختی است. هنوز حرفم تمام نشده بود که پیرمرد با خنده پرید وسط حرفم و گفت: پسر جان، چند وقت می شود که اتوبانی شده ای؟ گفتم: دقیق یادم نیست. چرا؟ پیر مرد پاسخ داد: لابد زیاد نیست وگرنه می فهمیدی که فقط آدم هایی مثل من که عاشق خودشان هستند شب ها می زنند به دل اتوبان. گفتم یعنی خودشیفته اید؟یعنی آن شاعر بدبخت هم خود شما هستید؟ گفت: فهمیدنش سخت نبود. من 60 سال است که عاشق خودم هستم. همه زندگیم را گذاشتم پای این عاشقی. الآن هم دارم با عزرائیل سر خودم رقابت می کنم. پرسیدم بیمارید؟ خندید و گفت: آنقدر که شاید فردا صبح از اتوبان ببرندم بهشت زهرا و زنگ بزنند به بچه های برادرم که بیایید بدن فلامی را تحویل بگیرید.  بعد کیف پولش را در آورد و آدرسش را که روی کاغذی نوشته بود به من نشان داد. خنده روی لبانم خشک شده بود. خواستم بگویم متأسفم که آرام گفت: این سرنوشت همه ماست. تو هم  عاشق خودت هستی، تو هم خودشیفته ای، تو هم آخرش یک اتوبانی پیر می شوی. همیشه آدرست را توی جیب بغلت بگذار. کار بدی نیست. دیگران را معطل پیدا کردن خودت نمی کنی.