عشق و مرگ، سه
بعد از مرگ، باز هم از حوالی عوارضی جادهٔ تهران قم رد خواهم شد؛ بیدادن عوارض. و به سوی قم خواهم آمد. میدانم که تو دیگر در قم نیستی. درست که تمام شد برگشتی پیش من. بعد با هم بودیم و با هم زندگی کردیم. ولی خب، میگویند پس از مرگ زمان به عقب بر میگردد. همه چیز مرور میشود و آدمها میبینند چه کارهایی کردهاند. خلاصه، توی راه تهران قم، کتاب میخوانم و خوابم میبرد. بیدار که میشوم رسیدهام نزدیک میدان ۷۲ تن. بیدار که میشوم تو زنگ میزنی و میپرسی کجا هستم و چرا اینقدر طول کشید؟ بیدار که میشوم رسیدهام به نزدیکیهای تو. میگویم قطع نکن، الان برایت دست تکان میدهم. آنطرف میدان از اتوبوس پیاده شدهام و تو مرا میبینی که دست تکان میدهم. بعد چه کسی میداند در آن لحظه چقدر خوشحالیم و چقدر هیچ جای دنیا مثل میدان ۷۲ تن قم نیست. بعد تو اشک میریزی وقتی به قاب عکسم که نواری سیاه دارد نگاه میکنی. بعد من میگویم اول حرم یا اول نهار. و تو میگویی: «هر طور تو راحتی. دیگه مهم نیست اول کدوم. مهم اینه که با همیم». بعد من دلم از آن دنیا میگیرد برای تو که به قاب عکسم نگاه میکنی. یادم میافتد تو همیشه میگفتی چون سر قرارهایم دیر میرسم همیشه، خودت زودتر از من خواهی رفت. میدانم. من همیشه دیر رسیدهام ولی نمیتوانم تصور کنم تو زودتر بروی. برای همین هم دارم از بعد مرگ خودم مینویسم و نه بعد از... تو که دلم نمیآید حتی کنار نامت بنویسمش. خیلی خودخواهم. میدانم. ولی خب، مگر تو نمیگویی که مردها اغلب خودخواهند؟ بعد میرویم کباب توکل برای نهار و من دیردیرام میشود که تو بیایی سر خاکم و آب روی سنگ قبرم بریزی و با دستهای مهربانت سنگ قبرم، تنم را نوازش کنی. بعد من مثل همیشه یک سیخ گوجه و یک سالاد اضافه سفارش میدهم و آنقدر میخورم تا بترکم. و تو از کباب خودت هم به من میدهی. غذا که تمام شد، میرویم گذرِ خان. تمبرهندی میخریم و راه میافتیم سمت حرم. بعد من از خودم میپرسم آیا عشق کار درستی بود وقتی که یکی از ما دیر یا زود تنها میشود و باید دلش را به یک قاب عکس و یک سنگ قبر و مشتی خاطره خوش کند؟
سلام. من محمود مقدسی هستم.