این تناهیِ 60، 70 ساله را باید سپری کرد؛ با دل بستن و دل کندن. با رفتن و آمدن، با حرف زدن و سکوت کردن، با نشستن و برخاستن، با مرور کردن رؤیاها و آرزوها، با تلاش کردن و زور زدن، خسته شدن و دوباره تلاش کردن و  با تکرار مکرر این کارها. همه این ها کنار آمدنی بود اگر می شد چراغ های ذهن را خاموش کرد. اگر می شد به این تناهیِ بی دلیل فکر نکرد، اگر می شد به سودای معنا به دنبال چیزی خارج از این بازی نگشت. کاش می شد دهان که می بستی، سکوت از کلامت نشت می کرد به فکرها و آرزوهات. کاش ساکن سکوت می شدی، کاش هیچ صدایی در درونت نبود. کاش همه جا سکوت می بود.

این تناهی ِ بی معنا هر کسی را به گونه ای درگیر خودش می کند، یکی را با افسون زرق و برقش، یکی را با تنگنا و مشقتش، یکی را با مواهبی که مردمانش به او می دهند و یکی را هم  با دردهایش، بی معنا بودنش، متناهی بودنش و با خیره کردنش به هیچ. گاهی با خودم فکر می کنم کاش درگیر بازی دیگری می شدم. در کدام بازی می شد این همه به چیزی امید بست و برای داشتنش تلاش کرد اما نرسید. کاش لااقل پاداشِ این همه تلاش کردن، سکوت بود، یک سکوتِ درونی عمیق و طولانی.