بیایید فارغ از هر داستانی که ممکن است این شعر داشته باشد خودمان برایش قصه ای بسازیم. مثلاً دفتر مؤسسه ای را تصور کنیم در یک روز پاییزی. بیایید تصوّر کنیم شاعر و معشوقه اش هر دو در این مؤسسه کار می‌کنند. شاید دارند مجلّه ای را برای چاپ آماده می‌کنند، شاید بخش ِ ادبی یک انتشارات است، شاید گروه ادبیات یک دانشکده، یا شاید هم جلسه هفتگی یک دفتر فنی است که آدم های اهل دلش جمع می‌شوند دور هم و شعر می‌خوانند. دارم فکر می‌کنم کدام یک از این تصاویر برای من جذّاب ترند؟ دفتر ِ یک نهاد ادبی؟ تحریریه یک مجله؟ دپارتمانِ ادبیات یک انتشارات، گروه ادبیات یک دانشکده یا جلسه ی دوستانه چند صنعتگر، معلّم، پزشک یا هر شغل دیگری. من گروه ادبیات ِ یک دانشکده را ترجیح می‌دهم. لااقل الان این را ترجیح می‌دهم. این شعر اینقدر خوب هست که دوست داشته باشم باز هم برایش قصه ای بسازم. دوست دارم این شعر را با دست خط یک مرد جوان سی و چندساله توی گروه ادبیات یک دانشکده تصوّر کنم؛ وسط یک جلسه تصمیم گیری برای چاپ مجموعه از اشعار دانشجویی؛ کاری که هرچند آغازش لذّت بخش بود، امّا به خاطر حساسیت های پیچیده دانشگاه و رقابتِ تنگاتنگ دانشجویان، ارزش و معنی اولیه اش را از دست داده است. تصوّر می‌کنم آن سوی میز، زن جوان سی و چند ساله ای نشسته و با ملالی کمتر از ملال ِ مرد شاعر، شعرها را ارزیابی می‌کند. بقیه اش را می‌توانید حدس بزنید. جلسه تمام می‌شود یا نمی شود، بالاخره یک جایی از کار، شاعر جوان این شعر را توی جلسه می‌خواند. شاید این نوشته را در فاصله بین جلسات می‌گذارد لای دفتر شعر ِ زن جوانِ آن سوی میز. شاید هم موقع رفتن و جدا شدن، این شعر را می‌دهد دستِ زن جوان و پیش از خوانده شدنش خداحافظی می‌کند. نه، تصویر جالبی نیست. سن او دیگر از این کارها گذشته. همان که شعر را وسط جلسه بخواند کافی است.لابد از اینکه مخاطبش پیام او را می‌گیرد مطمئن است. هرچه باشد، آدم‌ها به سختی می‌توانند دوست داشتنشان را از هم پنهان کنند. نشت می‌کند، هر چه بیشتر مشتت را فشار دهی، بیشتر از لای انگشتانت بیرون می‌زند. شاعرِ این قصّه هم لابد همه زورش را زده، امّا مثل همیشه پنهان‌کاری‌اش نتیجه عکس داده و مخاطب آن سوی میز صدای دوست داشتنش را شنیده است. شاید هم هر دوی آن‌ها این اشتیاق را جدّی گرفته اند و بعد از پایان جلسه برای بیشتر بودن با یکدیگر تا ورودی دانشگاه قدم می‌زنند و آنجاست که مرد شاعر، شعرش را برای معشوقه آن سوی میز می‌خواند. نمی دانم. هر چه هست، شاعری این سوی میز نشسته، زن ِ جوانی آن سوی میز و هر دو ملالی را از خواندن شعر تجربه می‌کنند. شاید هم اصلاً قصه طور دیگریست. شاید آن زن جوان این شعر را نوشته باشد. بعد سیدعلی صالحی آن را به اسم خودش چاپ می‌کند. زن جوان که روزی شعر برایش مسیری برای شدن بود، حالا به دنبال تجربه ای فراتر از صورت و فرم شعر است: تجربه جهانی عاشقانه. برای همین، ملالِ خواندن این شعرها را پس می‌زند و این چند خط را برای مرد جوان آن سوی میز می‌نویسد. چه جسارتی، چقدر خوب که آدم اشتیاقش را اینطور جدی بگیرد و به دیگری بگوید.

اَه، چقدر این دو نفر توی تنهایی با خودشان حرف می‌زنند. مرده شورتان را ببرد. مثل بیست و یکی دو ساله ها، همه اشتیاقتان را تنهایی می‌ریزد توی خودتان. از این بچه بازی‌ها دست بردارید. مگر چقدر فرصت هست زن حسابی، مرد ناحسابی؟ هر کدامتان که قرار است بخوانید، بخوانید. فرقی نمی کند. یکی پیش قدم بشود. مرده شور این شعرها، این مجلّه ها، این دانشکده‌ها و این قصه‌ها را ببرند. واقعاً ما به این دنیا آمده ایم که چه کار کنیم، شعر بخوانیم و همین، پول در بیاوریم و همین، مجله چاپ کنیم و همین؟ نسل های پی در پی این کار را کرده اند، به کجای جهان رسیده:

اگر عشق
آخرین عبادت ما نیست
پس آمده ایم اینجا
برای کدام درد بی شفا؟
شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم ؟!