ماجرای لرزش پلک ها
برای فراموش کردن مرگ زیاد تلاش میکنی. مدام حواس خودت را پرت میکنی. اکراه داری از اینکه سن و سالت را به کسی بگویی. سنی نداری ولی میترسی. بچه که بودی این سن و سال برایت یعنی بزرگ سالی، یعنی آستانهٔ رسیدن به اواخر کار. ۴۰ سالگی مرز ناخوشایندی است؛ زیاده از حد به پایان نزدیک است. مهم نیست این پایان، ۷۰ سالگی باشد یا ۹۰ سالگی، مهم این است که ۴۰ سالگی خیلی به پایان نزدیک است، ۳۰ سالگی به ۴۰ سالگی و ۲۷ سالگی یکی دو گام مانده تا ۳۰ سالگی. حتی این هم مهم نیست. مهم این است که حس مرگ، حس بیهودگی و چیزهایی از این قبیل آزارت میدهد. گاهی اوقات با خودت فکر میکنی هیچ کاری آنقدر ارزشمند نیست که بتوانی با انجام دادنش در برابر مرگ سربلند باشی. انگار هر کاری که بکنی مرگ همچنان مرگ است؛ همچنان بیمعنی و بیمعنا کننده. راستش بدم نمیآید از تعابیر پست مدرن در مورد مرگ استفاده کنم: مرگ امری نامتعیّن است، امری چند پهلو و بدون معنای مشخص. مرگ چیزی مبهم است؛ همیشه فقط در شبکهای از چیزهای دیگر معنا مییابد و کمی بعد دوباره معنایش را از دست میدهد و معنای دیگری به دست میآورد. مرگ اشاره به چیزی ندارد. خوب که نگاه میکنی، حرف بیربطی هم نیست. مرگ شبیه هیچ چیزی نیست. در شبکهٔ نشانهها و دلالتها نمیتوانی جای مشخصی برایش پیدا کنی. مرگ همیشه قالب گریز است.
عینکت را روی بینیات جا به جا میکنی. چشمهایت را میمالی. میسوزند؛ چشمهایت را میگویم. آبستن گریهاند؛ گریهای از سر ترس؛ ترس از مرگ و بیمعنایی. با خودت فکر میکنی چرا این حرفها را مینویسم؟ تنها پاسخی که به ذهنت میرسد این است: ترس از مرگ یک هو برای هزارمین بار به دلت افتاده و برای فرار از آن به نوشتن پناه آوردهای. خواستی بنویسی تا از شرش خلاص شوی. پلکهایت میلرزد. میدانم.
سلام. من محمود مقدسی هستم.