نشسته در گوشته ای از اتاق، به پنجره بسته ای در گوشه دیگر اتاق می نگرم. پنجره ای که مدام از گشودنش می ترسم. آنسوی دیوار برهوتی است بی صدا که مثل قیر روان است. کافیست روزنی بیابد، تا ذره ذره این اتاق ِ ساکت و آرام را پر کند. تنها پناه من پنجره ایست که باز و بسته بودنش چندان در اختیار من نیست. من، درگوشه دیگر اتاق، ساکت و نگران نشسته ام و زل زده ام به پنجره آن سوی اتاق. هراس گشوده شدنش، خواب را از چشمانم ربوده. چشم هام گشوده از ترس و نیمه باز از خستگی ِ این همه پاییدن، مدام بر هم می رود و دوباره گشوده می شود. تا چشمانم را می بندم هراس گشوده شدن پنجره ی اتاق به جانم می افتد و تا خیالم از بسته بودن پنجره اتاق راحت می شود، پلک هام دوباره روی هم می رود. من چقدر از هجوم ِ قیرمانندِ برهوت ِ آن سوی پنجره می ترسم.

اتاق ِ خالی من، معلّق میان ِ هوا و زمین با پنجره ای به سمت برهوتی تاریک و چسبنده در گوشه ای رها شده در این هستی ِ بی کران، با موسیقی عجیبی آرام دور خودش می چرخد. پلک هام روی هم رفته است. کاش می شد برای همیشه بدون هیچ هراس و اضطرابی خوابید.

چسبندگی مایعی قیرمانند را پشت پلک هام حس می کنم.

از خواب می پرم.