یکی از بد‌ترین چیز‌ها که البته من مدام تجربه‌اش می‌کنم، این است که خیلی دیروقت به رختخواب بروی و به خیال اینکه همه کارهایی که باید را کرده‌ای و جیره روزانه‌ات از زندگی را مصرف کرده‌ای دلت به دنبال یک جرعه خواب آرام و بی‌دغدغه باشد. بعد وقتی که تنت به لذت گرمای پتو دلخوش می‌شود یاد مرگ، بی‌معنایی زندگی، از دست دادن عزیزان و حتی تنهایی و ترس گورستان به سراغت بیاید. آه که چه سخت است نجات یافتن از این افکار. آن وقت شب که ذهنت مثل یک ژنراتور برق بزرگ در حال کار است و تنت آرام گرفته و کاری نمی‌کند، افکاری اینچنین چون دشمنی تیغ به دست، آنقدر روحت را می‌خراشد و خونی می‌کند که آرزو می‌کنی کاش هر چه زود‌تر از پا در آیی و خوابت ببرد. بعد وقتی تلاش می‌کنی و ذهنت را ساکت می‌کنی، از این توانایی خودت به وجد می‌آیی. ذهنت را به خوردنی‌ها، به ادکلن هات، به لباس هات و به کارهای فردا مشغول می‌کنی و کم کم ذهنت آرام می‌شود و خوابت می‌برد. اما خواب، آن دریچه‌ای که نمی‌دانی به کجا باز می‌شود و آن راهروی پیچ درپیچی که نمی‌دانی به کجا منتهی می‌شود، تو را دوباره به همنشینی‌‌ همان افکار می‌برد و «وقتی نیمه شب با یأس و نومیدی از خواب بیدار می‌شوی، دشمنانی که خیلی وقت پیش شکستشان داده‌ای، دوباره بر می‌گردند تا شکارت کنند.» تنها چیزی که در این نیمه شب‌ها به ذهنت می‌رسد این است که بپرسی چرا؟ می‌دانی که هرچه نباشد، این نشان یک بیماری پنهان در روحت توست وگرنه آدم عادی که دچار این مخمصه‌ها نمی‌شود. اما باز به شیوه معمولت سرت را به سمت بالا می‌کنی و می‌پرسی: آخر چرا؟ چرا همه چیز اینقدر ....؟ چرا این همه رنج، این همه تلخی، این همه ...؟ و بعد با یک چرای مبهمِ خیلی کلی سرت را دوباره روی بالشت می‌گذاری و گوشه پتو را گاز می‌زنی تا خوابت ببرد.