حس متناقضی از «در مشهد بودن» دارم. مشهد زادگاه من است ولی هیچ وقت احساس تعلق زیادی به آن نداشته و ندارم. مشهدِ خوب برای من یعنی خانهٔ پدر و مادرم؛ یعنی جایی که دو نفر بی‌آنکه انتظاری داشته باشند دوستم دارند. بقیهٔ مشهد را دوست ندارم. در خیابان‌های این شهر زیاد قدم زده‌ام. ساعت‌های متوالی راه رفته‌ام، در همین شهر عاشق شده‌ام ولی باز هم از آن هراس دارم. مشهد آدم را می‌آزارد. البته خدا مرا به شر بزرگتری مبتلا کرده است. آنقدر که تهران در نظرم اضطراب آور است، مشهد نیست. تهران شهر سیاه و ترسناکیست. مشهد اما اینطور نیست. ولی من این را دوست دارم که می‌توان در تهران گم شد. البته با خودم فکر می‌کنم که مسئله مشهد و تهران نیست. من معذبم. هر جای دیگر هم که باشد باز با خودم درگیرم. شهرِ بد، شهر درون من است؛ درونی که سال هاست با من آشتی نمی‌کند.‌ای کاش می‌شد آدم از درون خودش هم به جایی هجرت می‌کرد، اسمش را هم می‌شد گذاشت هجرت نفسی؛ یعنی رفتن به حالی که دوست داری و نمی‌توانی.