پیش از اینکه ضرورت(سرطان آبان)، آن دو را از هم جدا کند و قصه این عشق به اجبار به پایان برسد، کاوه می میرد تا مردنِ آبان، این بار نه از سر ِ ضرورت و ناگزیری که از سر اشتیاق و امید باشد. حوالی آخر فیلم، آبان که در بستر بیماری افتاده و به سختی قدم از قدم بر می دارد، معجزه ای از خدا می خواهد؛ اینکه بتواند تا کندلوس برود و نزدیک کاوه بمیرد.

اما آیا همه جذّابیت فیلم باغ های کندلوس در همین است؟ به ندرت به کسی بر خورده ام که این فیلم را به اندازه من دیده باشد و  از دیدنش همین اندازه لذّت ببرد. باغ های کندلوس، روایت ِ عشق (به عقیده من) بفرجامی است که نه با نرسیدن ناکام می ماند و نه در روزمرّگی بزرگسالی رنگ می بازد. هرچند ایرج کریمی در جایی از فیلم، زوج عاشق مسن تری را هم نشان می دهد، اما در قصه آنان هم صحبت از نوعی مردن است که مرگ دیگری را تبدیل به نوعی اشتیاق می کند. در عاشقانه های این فیلم، جایی برای نرسیدن یا زوال تدریجی نیست. مرگ، پیش از تباهی فرا می رسد و همه چیز در اوج تمام می شود. و همین است که باغ های کندلوس را به روایت ِ یک عاشقانه بفرجام تبدیل می کند.  

آدم ها در فیلم باغ های کندلوس زیاد حرف می زنند و خب این از سینمای روشنفکری آن سال ها بعید نیست. شب های روشن چند برابر باغ های کندلوس حرف می زند. اما باغ های کندلوس برخلاف شب های روشن یا عاشقانه های دیگر آن سال ها برای من تکراری نمی شود. امروز که برای چندمین بار این فیلم را می دیدم، از خودم پرسیدم: جذّابیت این فیلم در چیست؟ و خب وقتی نگاه کردم و دیدم نه سیمرغی برده و نه حرف و حدیث چندانی در موردش بوده، از خودم پرسیدم: جذّابیت این فیلم برای "تو" در چیست؟ این فیلم با چه چیزی از جهان روانی تو همخوان است که بعد از 13 سال و دوباره و چندباره دیدن آن، هنوز هم وقتی حالت خوب نیست به سراغش می روی و از دیدنش لذّت می بری؟

زمانی که این فیلم را برای اولین بار می دیدم کم و بیش همسن کاوه و آبان بودم. امروز 13 سال بعد از آن روز، کم کم به سن و سال دوستان کاوه و آبان که در میانسالی آمده اند تا سری به قبر آن دو بزنند نزدیک می شوم. آن روزها خودم را جای کاوه و آبان می گذاشتم، بعدها جای زوج ِ عاشق ِ دیگر ِ فیلم که بر خلاف کاوه و آبان هنوز نمرده بودند، بعدتر به جای دوستان کاوه و آبان و همینطور الی آخر. مدام از خودم می پرسم در کجای این دلبستگی هستی؟ حالا چه نسبتی با عشق و زندگی داری؟ همچنان شورمند و امیدواری یا مثل ِ علی( یکی از دوستان آن دو) می گویی سالهاست که از خودت بدت می آید؟  این سال ها عاشقانه کاوه و آبان را از منظرهای مختلفی دیده ام. خود فیلم هم همین کار را می کند. هر کدام از آن سه دوست، این عاشقانه را به گونه ای می بینند. حتی خود کاوه و آبان هم با همه نزدیکیشان به هم درک یکسانی از آن ندارند. به این ها اضافه کنید، خود نویسنده فیلمنامه را.

 امّا هر چه هست، این فیلم روایت گر ِ عشق، مرگ، معنای زندگی و کنار آمدن با روزمرّگی است. زندگی در این فیلم، عرصه سرعت، تنش، اضطراب، بیماری، از کار افتادگی و از خودبیگانگی است، اما آنچه رهایی می بخشد عشق، دلبستگی، طبیعت و مرگ است. این فیلم، تقابلی است بین ِ تهران ِ رو به پیشرفت و طبیعت ساکن و آرام گوشه ی کمتر شناخته شده ای از جنگل های شمال؛ تقابلی میان سرعت و آهستگی، میان ِ آینده و گذشته، از خودبیگانگی و با خود بودن و میانِ تنهایی و همنشینی با دیگری. در نهایت هم آنچه اصیل است، جایی در آهستگی و آرامش جنگل های شمال برای همیشه به پایان می رسد.