این روز‌ها با خودم فکر می‌کنم اگر کسی با خودش آشتی باشد، همیشه وقت اضافه می‌آورد. این روز‌ها خیلی وقت کم می‌آورم و حس می‌کنم بد جوری با خودم آشتی نیستم. کسی که با خودش آشتی باشد، وقت صرف جنگیدن با خودش و با شرایطش و با محیطش نمی‌کند. کسی که با خودش آشتیست انرژی‌اش پخش نمی‌شود، حواسش همیشه پرت نیست. می‌داند چه می‌کند و خوب هم کار می‌کند. اما کسای که با خودش آشتی نیست، هم وقت صرف جنگیدن با خودش و زمین و زمان می‌کند و هم حواسش همیشه پرت است، و علاوه بر همهٔ این‌ها، هیچ موقع دل به هیچ کاری نمی‌دهد: آخر باید جای دیگری می‌بود و کار دیگری می‌کرد و از این حرف‌ها. خلاصه آدمی که با خودش آشتی نیست، مشغول است؛ همیشه مشغول است و هیچ وقت هم راضی نیست. یک خواب نیم ساعتهٔ آرام در بعدازظهر می‌شود حسرت آدمی که با خودش آشتی نیست.

البته نمی‌دانم با خود در آشتی بودن چه نسبتی با شرایط و احوال جهان خارج از فرد دارد. ولی ته ذهنم فکر می‌کنم می‌توان در اوضاع بیرونی خراب و ناگوار هم با خود آشتی بود و تقصیر را گردن اوضاع و احوال بیرونی نینداخت.

البته می‌دانید شرط آشتی بودن با خود چیست؟ «خود» را پذیرفتن و به رسمیت شناختن؛ یعنی آنچه هستی را بپذیری و برای بهبودش تلاش کنی ولی آن را انکار نکنی.

خلاصه اینکه آدم در ۲۷ سالگی وقتی با خودش آشتی نیست، نه فقط وقت کم می‌آورد که مدام احساس پیری می کند.