گاهی وقت ها روان انسان مثل یک دومینو عمل می کند. کافیست چیزی در جایی از دنیای او فرو بریزد. ویرانی آهسته و آرام امّا تدریجی و پیوسته همه دنیای درون او را فرا می گیرد. تداعی پشت تداعی می آید و این ویرانی پخش می شود در همه روان او.  با این همه اما هیمنه این ویرانی دیگر هیچ نسبتی با آن اتفاق اوّلیه و آن ضربه نخستین ندارد. دامنه اش آنقدر فراگیر شده که دیگر حتی مرور آن نخستین فروریختن، گره گشای هیچ مشکلی نخواهد بود. آن ضربه نخستین، تنها کبریتی است در انبار باروت. نظمِ پیشین ِ روان اوست که چنین ویرانگری ای به آن می بخشد.