خواب
خوابهای آشفتهای که میدید طاقتش را طاق کرده بود. بیشتر هم میخوابید. بیشتر هم خواب میدید. وقتی تنهایی روی آدم فشار بیاورد بیشتر میخوابد. البته همهٔ آدمها اینطور نیستند. بعضیها وقتی غمی دارند یا تنها هستند خوابشان نمیبرد؛ بیخواب و خوراک میشوند. مینشینند یک گوشه خانه و زل میزنند به دیوار؛ مثل فیلمها. اما او از آن دسته آدمها نیست. گاهی فکر میکند فیلمها را هم از روی زندگی آدمها میسازند. اما وقتی به زندگی خودش نگاه میکند میبییند همه چیزش یک جور مسخرهای متفاوت از بقیه است. وقتی تنها و غمگین است بیشتر میخوابد. بیشتر خواب میبیند. بیشتر خواب هواپیمایی را میبیند که نمیداند در حال بلند شدن است یا فرود آمدن یا حتی سقوط کردن. خواب که منطق ندارد. یک هو از داخل این هواپیما میرود به بچگی هاش. به یک بار که برای مادرش کدو سرخ کرده بود و چون نمیدانست کدوی سرخ کرده دقیقاً چه شکلی است، همه را تقریبا سوزانده بود. بعد رفته بود سر امتحان ریاضی دبیرستانش و مانده بود بعد این همه سال هنوز امتحان این درس را نداده؛ و در اضطراب امتحان است که یک هو سر از سردخانهٔ بیمارستان در میآورد و میبیند همه فامیل هاش که فوت کردهاند آنجا دور میزی نشستهاند و چندتای دیگر هم که هنوز زندهاند؛ یک صندلی خالی هم گذاشتهاند برای او. اضطراب، امید، شادی، مرگ و دوباره اضطراب. بعد از این همه خواب دیدن خط کلی خوابهایش را پیدا کرده.
دیروز اما خوابش نمیبرد. هرکار میکرد نمیشد. بیدار بود و نشسته بود به خواندن داستانی که یکی از دوستانش داده بود برای نقد کردن. داستان خوبی بود. آدمهای غمگین و تنها هم را خوب میفهمند. او هم باید مثل شخصیت اصلی داستان کاری میکرد. جایی میرفت، چیزی را تغییر میداد. فلسفیش این میشد:" از بودن خسته بود. زندگی بر دوشش سنگینی میکرد." کاش امکان تولد دوبارهای بود. احساس کِرمی را داشت – مثل شخصیت اول داستان ِ دوستش – که پیلهای تنیده به دور خودش اما هیچ امید رهایی از این پیله ندارد. همیشه از جای تنگ و تاریک میترسید و میترسید این پیله همان قبری باشد که قرار است توی آن خاکش کنند. کاری نکرد. برای تولدی دوباره خیلی خسته بود. خیلی خسته بود. خوابید. دوباره مثل همیشه وقتی تنها و غمگین میشود خوابید. خواب میدید زندگی بیدار شدن، پی بردن به تنهایی، غمگین شدن و دوباره خوابیدن است. کاش لااقل یک بار هم که شده میفهمید کدو دقیقاً کی سرخ میشود؟ هواپیما فرود میآید یا بلند میشود و آنها که زندهاند هنوز ولی توی سردخانهاند، چرا آنجا هستند و چرا برای او صندلی خالی گذاشتهاند؟ خواب میدید خسته است و خوابیده.
سلام. من محمود مقدسی هستم.