حال بد خزه است. می چسبد به هر تکه از روانت، از آشفتگی ها و ترس هات تغذیه می کند و پخش می شود همه جا، حتی آن جا که فکرش را هم نمی کنی. چسبنده است، می چسبد به بخش بخش روانت و همه جا را می پوشاند. حال بد، هوای آلوده ایست در ریه های ذهنت. با هر فکر تلخ، پایینش می دهی و دوده می شود می چسبد به ریه هات. حس بد، پروانه ایست که مدام دور سرت می چرخد، آنقدر که از زیبایی داشته و نداشته اش متنفّر می شوی و دلت پیچ می خورد از این همه گردش بی دلیل ِ این حشره خاکستری رنگِ زشت. حال بد، پنجره ایست گشوده به برهوتی در روانت که بودنش را فراموش کرده ای.

حال بد چیزی است که جز به استعاره نمی توان از آن سخن گفت. سخن گفتن از حال بد، خزه ایست که می چسبد به ریه های ذهنت و هزار هزار پروانه ی دلپیچه را رها می کند در برهوت روانت. حال بد، روایتی است که راوی اش را پیش از کلام قربانی کرده است.